توقف کنید با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد یک چالش جدی برای اینکه من هستم من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم وطن بنی اسلم را ترک کردم و به مدینه هجرت کردم من شاهد بدر و همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم من از فقرای سفاح بودم پس به پیامبر صلی الله علیه و آله متعهد شدم من خیلی عاشقش بودم و خیلی دوست داشتم بهش خدمت کنم حتی شبانه روز پیشش بودم در حضور او، سفرها و تمام فتوحات او شب دم در اتاقش ماندم شاید او رضی الله عنه نیاز به چیزی داشته باشد او مرا در خدمتش می یابد یک شب خانه ای درب حجره رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتی شب از خواب بیدار شد وضو و حاجتش را برایش آوردم می خواست به من جایزه بدهد او به من گفت از من بپرس که چه نیازی داری پس گفتم ای رسول خدا از شما می خواهم که در بهشت شما را همراهی کنید ایشان رضی الله عنه فرمودند یا در غیر این صورت گفتم اوست که ای رسول خدا و او گفت پس با سجده زیاد به خودت کمک کن او رضی الله عنه روزی به من گفت ازدواج نمیکنی؟ پس گفتم آری یا رسول الله اما من چیزی برای ازدواج ندارم او به من گفت نزد شخصی از انصار برو بگذار دخترش را با تو ازدواج کند پس نزد او آمدم و گفتم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او به شما دستور می دهد که با دخترتان ازدواج کنید و او گفت به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خوش آمدید رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نمی رود مگر اینکه به آن نیاز داشته باشد پس با من ازدواج کرد او برای اظهاراتم از من مدرک نخواست و هیچی از مهریه پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم و به او گفتم و من گفتم ای رسول خدا شما به سراغ مردم شریف آمده اید آنها با من ازدواج کردند و هیچ اطلاعاتی از من نخواستند من مهریه ای ندارم که به آنها بدهم پس رسول خدا صلی الله علیه و آله با اصحاب صحبت کرد برای من وزن دو سنگ طلا جمع کردند و برای ما غذا درست کردند الانصاری گفت این خیلی خوب است رسول خدا صلی الله علیه و آله به من زمین داد به ابوبکر رضی الله عنه زمین داد ما در مورد مرزهای زمین اختلاف نظر داشتیم ابوبکر چیزی را به من گفت که من از آن متنفر بودم بعد پشیمان شد او به من گفت او نیز به من پاسخ مشابهی داد تا قصاص شود گفتم که ندارم پس ابوبکر رضی الله عنه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت. و من به دنبال او راه افتادم او رضی الله عنه به من گفت تو و دوستت چطور؟ عرض کردم یا رسول الله اینطور بود و همینطور بود او یک کلمه به من گفت که از آن متنفر بودم سپس گفت همانطور که گفتم بگو تا عذاب شود بنابراین من رد کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند بله به او پاسخ نده اما بگو خداوند تو را ببخشد ابوبکر خداوند تو را ببخشد ابوبکر سپس ابوبکر رضی الله عنه در حالی که گریه می کرد رفت من کی هستم؟ پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد وقتی قسمت بعدی میاد انشالله