توقف کنید با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد یک چالش جدید از طرف من من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم جوانی آراسته به جوانی پدرم در جوانی فوت کرد من به عنوان یک یتیم بدون پول بزرگ شدم بنابراین عمویم من را اسپانسر کرد او مردی ثروتمند بود او مرا با عشقی بزرگ دوست داشت او به من پول دوش داد تا اینکه ساده ترین جوان قبیله مان شدم لباس شخصی من از شام می آید من یک مادیان بی نظیر دارم هیچ جوان عرب دیگری مانند او را ندارد من در مورد اسلام شنیدم به قلب ایمان افتاد و محبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس اسلام آوردم و اسلام خود را پنهان کردم منتظر همراهان مهاجر بودم در راه مهاجرت به شهر اگر کسی را پیدا کردی با او روی پاهایم راه رفتم من احکام دین را از او می گیرم و قرآن را از او می آموزم تا غروب آفتاب برسد سپس به سوی قوم خود باز می گردم من مشتاقانه منتظر یکی دیگر از روز بعد هستم و غیره دوست دارم عمویم به من سلام کند که از من حمایت کرد و به من برکت داد وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه آمد من خودم را مشتاق مهاجرت کردم من به خاطر عمویم نمی توانم این کار را انجام دهم تا اینکه سال ها و صحنه هایی گذشت که من جای خودم بودم بنابراین یک روز به عمویم گفتم عمو من مدتها منتظر مسلمان شدن شما بودم اما می بینم که شما محمد را نمی خواهید او مرا در اسلام تحقیر کرد از دستم عصبانی شد و گفت به خدا اگر از محمد پیروی کنی چیزی که به تو دادم در دست تو نمی گذارم جز اینکه من آن را از تو گرفتم حتی اون دوتا لباس پس گفتم به خدا سوگند من پیرو محمد هستم او پرستش سنگ و بت را ترک کرد این چیزی است که من روی ران خود دارم پس هر چه به من داد گرفت تا اینکه لباسم را از تنم درآورد پس مادرم آمد بنابراین او را به دو قسمت تقسیم کردم فرش پارچه ای ضخیم است پس آنها را به عنوان کمربند و جامه گرفتم سپس به شهر مهاجرت کردم من هیچ غذایی ندارم پیاده روی من را خسته کرد بدنم ضعیف شد و رنگم پرید تا اینکه شهر به زمان جادو رسید پس در مسجد دراز کشیدم سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را در نماز صبح امامت کرد بعد از نماز شروع به نگاه کردن به چهره مردم کرد او به من نگاه کرد و من را تکذیب کرد گفت تو کی هستی؟ پس به او گفتم گفت: نزدیک من بیا پایین. بنابراین من انجام دادم پس من مهمانش بودم او به من قرآن یاد می داد بنابراین من بسیاری از آن را حفظ کردم بیشتر وقتم را به او اختصاص می دادم با پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت دادم جنگ تبوک در راه بازگشت خیلی مریض شدم پس در راه پیاده شدیم بیماری شدیدتر شد تا اینکه روحم را گرفتم عبدالله بن مسعود رضی الله عنه در آن شب از خواب بیدار شد او نور ضعیفی را در لبه اردوگاه دید به نزدیکترین آنها گفت شاید من از آنها غذا بگیرم مردم خیلی گرسنه بودند هکتار نور پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او در قبر من فرود آمده است و ابوبکر و عمر رضی الله عنهم به من اشاره کن و او می گوید به برادرت نزدیک تر شو وقتی مرا برای بدبختی در قبر آماده کرد ایشان رضی الله عنه فرمودند خدایا ازش راضی شدم دور از آن سه بار گفت ابن مسعود رضی الله عنه گفت کاش من صاحب سوراخ بودم من کی هستم؟ پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد وقتی قسمت بعدی میاد انشالله