توقف کنید با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد یک چالش جدید از طرف من من یکی از اصحاب هستم من در مکه بزرگ شدم من اصالتا اهل حبشه هستم من به سمت اتیوپیایی ها نیزه پرتاب می کردم من به ندرت اشتباه می کنم اسلام تا بعد از فتح مکه به تأخیر افتاد شما بهترین مردم را در زمان جاهلیت کشتید بدترین مردم اسلام بنده جبیر بن مطیم بودم عمویش طویمه بن عدی بود او در روز بدر کشته شد هنگامی که قریش به سوی احد لشکر کشید جبیر به من گفت اگر حمزه عموی محمد را بکشی عمویم تو پیر شدی پس با مردم بیرون رفتم وقتی دو لشکر به هم رسیدند به حمزه نگاه کردم و متوجه شدم تا اینکه مثل نازک ترین اخگرها دیدم در نشان دادن مردم او مردم را با شمشیر خود هدایت می کند هیچ اتفاقی نمی تواند برای او بیفتد با یک درخت یا سنگ از او محافظت می کردم وقتی به من نزدیک شد نیزه ام را تکان دادم حتی اگر از آن راضی باشید فشارش دادم رویش در زیر شکمش افتاد تا اینکه از بین پاهایم بیرون آمد پس افتاد بعد رفت تا بلند شود اما او نتوانست پس منتظرش ماندم تا مرد بعد اومدم سمتش پس نیزه ام را گرفتم سپس به سربازی برگشتم من به هیچ چیز دیگری نیاز نداشتم وقتی به مکه آمدم من آزاد شدم من در مکه زندگی می کردم تا اینکه رسول خدا آن را باز کرد خدا رحمتش کند و درود فرستد پس به طائف گریخت بنابراین من در آن بودم وقتی هیئت مردم طائف رفت به رسول خدا صلی الله علیه و آله بگذار سلام کنند زمین روی من تنگ شد و من گفتم او به شام وابسته بود یا در یمن یا در برخی کشورها من در آن هستم وقتی مردی به من گفت وای بر تو! کسی را نمی کشد وارد دینش شد وقتی این را به من گفت بیرون رفتم تا درستش کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شهر او متوجه نشد مگر اینکه روی سرش بایستم من به حقیقت شهادت می دهم وقتی مرا دید او گفت بشین پس بگو چگونه حمزه را کشتى؟ بنابراین با او صحبت کردم و او گفت وای بر تو! صورتت را از من برگردان من تو را نمی بینم من هم از آن اجتناب می کردم و پشت سرش می نشینم در کنیسه ها تا اینکه خداوند متعال او را گرفت و بعد از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مسلمانان رفتند به مسلمه دروغگو صاحب کبوتر برای مبارزه با او و مرتدان پس نیزه ام را گرفتم و باهاشون رفتم بیرون این نیزه بود که کشت حمزه را دارد وقتی مردم ملاقات کردند مصلیمه را دیدم که ایستاده است در دست او شمشیر است بنابراین من برای او آماده شدم مردی برای او آماده شد انصار هر دو او را می خواهیم وقتی نزدیک شدیم از او نیزه ام را تکان دادم و من آن را به او فشار دادم در ناحیه شرمگاه او افتاد الانصاری به او تاکید کرد پس او را با شمشیر زد پروردگارت داناتر است کجا او را کشت؟ سپس صدای فریاد شخصی را شنیدم الیمامه می گوید مسلمه کشته شد برده سیاه مسیلمه العبد کشته شد سیاه است من پاسخ های خود را در نظرات با ما در میان بگذارید زیر ویدیو پاسخ صحیح را ثابت خواهیم کرد در نظرات وقتی قسمت بعدی میاد انشاالله