1 00:00:01,360 --> 00:00:12,140 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید 2 00:00:12,140 --> 00:00:16,140 یک چالش جدید از طرف من 3 00:00:16,140 --> 00:00:25,609 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در میان فقرای مهاجر هستم. 4 00:00:25,609 --> 00:00:33,609 من از بزرگان اهل سفاح و از گریه کنندگان هستم که خداوند با گفتار خود او را معذور کرد. 5 00:00:33,609 --> 00:00:43,609 و نه کسانی که چون برای تحمل تو نزد تو می آیند، می گویند: برای تو چیزی نمی یابم، پس روی گردان. 6 00:00:43,609 --> 00:00:54,210 آنها با چشمانی پر از اشک، غمگین از این واقعیت که چیزی برای خرج کردن ندارند، روی برگرداندند. 7 00:00:54,210 --> 00:01:00,399 من در خانه یا مسافرت در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله می ماندم. 8 00:01:00,399 --> 00:01:04,400 وقتی در تبوک بودیم، برای چیزی که نیاز داشتم رفتم 9 00:01:04,400 --> 00:01:14,400 وقتی به خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله برگشتم، دیدم ایشان و مهمانانش مشغول شام هستند. 10 00:01:14,400 --> 00:01:27,530 وقتی به او نزدیک شدم، گفت: از امشب کجا بودی؟ من به او گفتم، و دو مرد با من بیرون رفتند، بنابراین ما سه نفر بودیم، همه گرسنه بودیم 11 00:01:27,530 --> 00:01:35,719 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد خانه شد و چیزی برای خوردن خواست ولی چیزی نیافت. 12 00:01:35,719 --> 00:01:44,719 پس نزد ما بيرون آمد و بلال را صدا زد، اى بلال، آيا براى اين مردم شامى هست؟ 13 00:01:44,719 --> 00:01:54,170 گفت: نه، سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد. گفت: ببین شاید چیزی پیدا کنی. 14 00:01:54,170 --> 00:02:07,170 پس دلمه یکی یکی شروع به تکان دادن آن کرد و خرما و دو خرما افتاد تا اینکه هفت خرما را در مقابلش دیدم که درود خدا بر او باد. 15 00:02:07,170 --> 00:02:15,360 بعد بشقاب را صدا زد و خرماها را در آن گذاشت و دستش را روی خرما گذاشت و بسم الله را گفت. 16 00:02:15,360 --> 00:02:28,360 گفت: بسم الله بخور. پس خوردیم و من 54 خرمایی را که خورده بودم شمردم. آنها را آماده کرد و در دست دیگر خورد 17 00:02:28,360 --> 00:02:39,360 و دو دوست، کاری که من انجام می دهم را انجام می دهند. ما راضی شدیم و دستمان را بالا بردیم و هفت خرما همان بود 18 00:02:39,360 --> 00:02:52,419 پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سوی شام رفتم، در راه خدا تلاش کردم، در دنیا زاهد و از آن روی برگردانم. 19 00:02:52,419 --> 00:03:03,449 اگر نگفته بودند که ابونجیح این کار را کرد و این را مثال می زد، همه اموالم را در راه خدا خرج می کردم. 20 00:03:03,449 --> 00:03:14,699 سپس به یکی از دره های لبنان رفتم و خدا را عبادت کردم تا اینکه از دنیا رفتم. برخی از پیروان نزد من آمدند و گفتند: 21 00:03:14,699 --> 00:03:25,699 ما به عنوان عیادت و بازگشت و نقل به نزد شما آمدیم، پس حدیثی را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بودید به ما گفتید. 22 00:03:25,699 --> 00:03:35,770 به آنها گفتم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یک روز ما را به نماز صبح اقامه کرد و سپس نزد ما آمد. 23 00:03:35,770 --> 00:03:49,830 پس خطبه‌ای بلیغ برای ما خواند که چشم‌ها را اشک می‌ریزد و دل‌ها را به وحشت می‌اندازد و گفته می‌شود یا رسول الله گویا خطبه‌ی وداع است. 24 00:03:49,830 --> 00:04:05,060 پس او به ما چه تعهدی داد؟ فرمود: «به شما سفارش می‌کنم که از خدا بترسید و بشنوید و اطاعت کنید و اگر بنده‌ای به شما امر کند، پس از آن زنده می‌ماند». 25 00:04:05,060 --> 00:04:20,149 او تفاوت زیادی می بیند، پس باید به سنت من و سنت خلفای راشدین پایبند باشید و با دندان های آسیاب خود به آن گاز بزنید. 26 00:04:20,149 --> 00:04:30,180 و از چیزهای تازه اختراع بپرهیزید که هر امر تازه ای بدعت است و هر بدعتی گمراهی است. 27 00:04:30,180 --> 00:04:43,209 یکی از شاهزادگان قبل از قسم خوردن، الاغی از غنایم به مردی داد. به آن مرد گفتم: «این مال تو نیست که بگیری و مال او نیست که به تو بدهد.» 28 00:04:43,209 --> 00:04:52,399 انگار در جهنم بودی و آن را روی گردنت می بردی. مرد ترسید و الاغ را به شاهزاده برگرداند 29 00:04:52,399 --> 00:05:03,560 وقتی تغییر حال و احوال مردم و اغماض آنها در حقوق را دیدم، خواستم خدا مرا پیش خود ببرد، دعا می کردم. 30 00:05:03,560 --> 00:05:16,939 خدایا من پیر شدم و استخوانهایم سست شد پس مرا به نزد خود ببر. یک روز که در مسجد دمشق بودم، نماز می خواندم و دعا می کردم که مرا ببرند. 31 00:05:16,939 --> 00:05:32,259 یکی از زیباترین مردان را دیدم که کت سبز ضخیم پوشیده بود و به من گفت: این چیست که با آن نماز می خوانی؟ گفتم: برادرزاده من چگونه نماز بخوانم؟ 32 00:05:32,259 --> 00:05:49,810 گفت: «خدایا کار نیک کن و به اجل برس.» گفتم: «این چه زیباست». بعد برگشتم و کسی را نیافتم، پس من کی هستم؟