WEBVTT

00:00:00.020 --> 00:00:06.080
به نام خداوند بخشنده امت و فرعون به امت

00:00:06.080 --> 00:00:09.710
ابن اسحاق گفت

00:00:09.710 --> 00:00:11.710
عمر بن خطاب رفت

00:00:11.710 --> 00:00:15.710
عیاش بن ابی رابعه المخزومی

00:00:15.710 --> 00:00:17.710
تا پای شهر

00:00:17.710 --> 00:00:21.940
نافع، خدمت عبدالله بن عمر، به من گفت

00:00:21.940 --> 00:00:23.940
از عبدالله بن عمر

00:00:23.940 --> 00:00:28.030
از پدرش عمر بن خطاب می‌گوید:

00:00:28.030 --> 00:00:32.030
زمانی که خواستیم به شهر مهاجرت کنیم برگشتم

00:00:32.030 --> 00:00:35.030
من و عیاش بن ابی ربیعه

00:00:35.030 --> 00:00:38.030
و هشام بن العاص بن وائل السهمی

00:00:38.030 --> 00:00:43.030
جریان از دره بنی غفار بر فراز صراف

00:00:43.030 --> 00:00:48.030
گفتیم هر که آن وقت بیدار نشد زندانی شد

00:00:48.030 --> 00:00:50.289
دو همراهش را رها کن

00:00:50.289 --> 00:00:55.289
پس من و عیاش بن ابی ربیعه هم زمان بودیم

00:00:55.289 --> 00:00:57.289
هشام از ما زندانی شد

00:00:57.289 --> 00:00:59.289
از دست دادیم و از دست دادیم

00:00:59.289 --> 00:01:01.670
وقتی به شهر آمدیم

00:01:01.670 --> 00:01:05.670
در قبا در بنی عمر بن عوف اقامت داشتیم

00:01:05.670 --> 00:01:08.799
ابوجهل بن هشام رفت

00:01:08.799 --> 00:01:10.799
و حارث بن هشام

00:01:10.799 --> 00:01:13.799
به عیاش بن ابی ربیعه

00:01:13.799 --> 00:01:17.799
پسرخاله و برادر مادرشان بود

00:01:17.799 --> 00:01:20.799
پس شهر جلوتر از ماست

00:01:20.799 --> 00:01:24.799
و رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه

00:01:24.799 --> 00:01:26.799
پس با او صحبت کردند و گفتند

00:01:26.799 --> 00:01:32.859
مادرت عهد کرده که تا تو را نبیند شانه به سرش نرسد

00:01:32.859 --> 00:01:36.859
و از آفتاب سایه نجویی تا تو را ببیند

00:01:36.859 --> 00:01:38.900
او را تیم کنید

00:01:38.900 --> 00:01:42.019
پس به او گفتم عیاش

00:01:42.019 --> 00:01:47.019
به خدا سوگند مردم فقط از شما می خواهند که شما را از دینتان اغوا کنید

00:01:47.019 --> 00:01:49.019
پس مراقب آنها باشید

00:01:49.019 --> 00:01:53.019
به خدا اگر شپش به مادرت آسیب می رساند، آن را شانه نمی کرد

00:01:53.019 --> 00:01:58.019
اگر گرمای مکه هم شدید شده بود، نمی ماند

00:01:58.019 --> 00:02:02.019
گفت: به مادرم سوگند.

00:02:02.019 --> 00:02:05.019
اگر پول باشد می گیرم

00:02:05.019 --> 00:02:11.219
گفتم: به خدا سوگند، تو می دانی که من از ثروتمندترین افراد قریش هستم.

00:02:11.219 --> 00:02:13.219
نصف پول من رو داری

00:02:13.219 --> 00:02:15.219
باهاشون نرو

00:02:15.219 --> 00:02:19.250
علی حاضر نشد با آنها بیرون برود

00:02:19.250 --> 00:02:22.439
سپس از انجام کار دیگری امتناع کرد

00:02:22.439 --> 00:02:26.469
به او گفتم چرا کاری را که کردی انجام دادی؟

00:02:26.469 --> 00:02:28.469
این ران شتر

00:02:28.469 --> 00:02:32.469
او یک شتر پاک و خالص است

00:02:32.469 --> 00:02:34.469
بنابراین او را به عقب نگه داشت

00:02:34.469 --> 00:02:37.469
شکی نیست که در میان مردم خواهی بود

00:02:37.469 --> 00:02:39.469
نیش به او

00:02:39.469 --> 00:02:41.789
پس با آنها بیرون رفت

00:02:41.789 --> 00:02:44.789
حتی اگر به نوعی باشند

00:02:44.789 --> 00:02:47.789
ابوجهل به او گفت

00:02:47.789 --> 00:02:50.789
به خدا سوگند از این شتر من سوء استفاده کردی

00:02:50.789 --> 00:02:54.789
آیا بر این شتر خود به دنبال من نمی آیی؟

00:02:54.789 --> 00:02:57.789
گفت بله، پس خراب شد

00:02:57.789 --> 00:03:00.789
و رو به او کرد

00:03:00.789 --> 00:03:02.789
وقتی به زمین رسیدند

00:03:02.789 --> 00:03:04.789
دشمن در برابر او

00:03:04.789 --> 00:03:06.789
پس او را بستند و بستند

00:03:06.789 --> 00:03:09.789
سپس با او وارد مکه شدند

00:03:09.789 --> 00:03:11.789
ما او را مجذوب خود کردیم و او او را مجذوب خود کرد

00:03:11.789 --> 00:03:14.020
ابن اسحاق گفت

00:03:14.020 --> 00:03:19.050
برخی از خاندان عیاش بن ابی ربیعه این موضوع را به من گفتند

00:03:19.050 --> 00:03:22.050
وقتی با او وارد مکه شدند

00:03:22.050 --> 00:03:25.050
در روز، مقید وارد آن شدند

00:03:25.050 --> 00:03:27.050
سپس گفت

00:03:27.050 --> 00:03:29.050
ای اهل مکه

00:03:29.050 --> 00:03:32.050
همینطور با احمق هایت

00:03:32.050 --> 00:03:35.050
همانطور که با این احمق خود کردیم

00:03:35.050 --> 00:03:39.139
عمر تمام تلاش خود را کرده است

00:03:39.139 --> 00:03:43.139
اما احساسات بر قلب عیاش چیره شد
