توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید یک چالش جدید از طرف من من از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از خزاعه هستم. من در سال هفتم هجری اسلام آوردم با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کردم از زمانی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کردم با دست راستم به عورتم نرسیدم. من در غزوه هایی که با او انجام دادم شرکت کردم او به عبادت و زهد در این دنیا معروف بود امر به معروف و نهی از منکر و فتنه حذف شد برای عبادت زحمت کشیدم تا اینکه فرشتگان شروع کردند به سلام کردن پدرم یک روز با من به شهر آمد هنوز در شرک بود پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود ای هیپوکامپ امروز چند خدا را می پرستید؟ پدرم گفت هفت شش روی زمین و یکی در آسمان ایشان رضی الله عنه فرمودند آرزو و هیبت شما کدام است؟ او گفت اونی که تو بهشته او گفت ای هیپوکامپ و اما شما اگر اسلام بیاورید من دو کلمه به شما یاد دادم که به درد شما بخورد پس پدرم اسلام آورد و او گفت ای رسول خدا دو کلمه ای که به من قول داده بودی را به من بیاموز ایشان رضی الله عنه فرمودند بگو خدایا رشدی به من الهام کن و مرا از شر خودم حفظ کن بعد در بدنم بیماری پیدا کردم بنابراین سی سال با آن صبور بودم من را از ادامه عبادت باز نداشت ایستاده، نشسته و دراز کشیده و اگر برادرانم مرا زیارت کنند و مرا در مصیبت تسلی دهند من به آنها گفتم اگر چیزهایی را برای خودم دوست دارم من او را به خدا دوست دارم فرشتگان به من سلام کردند من در این حالت هستم وقتی مریض شدم برای بهبودی از بیماری فرشتگان درود بر من گذاشتند بعد جای خالی را ترک کردم سپس فرشتگان دوباره به من سلام کردند امیرالمؤمنین عمر بن خطاب رضی الله عنه مرا گرامی می داشت. او مرا از دیگران مقدم می‌دارد سپس مرا نزد مردم بصره فرستاد به آنها بیاموزد و در مسائل دینی آنها را درک کند پس مردم فضیلت مرا شناختند گروهی از آنها این را برای من بیان کردند و گفتند: هیچ یک از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بهتر از شما به بصره نیامدند. با این حال من خیلی گریه می کردم و از خدای متعال می ترسیدم و من همیشه می گویم کاش خاکستری بودم که باد می برد من کی هستم؟ پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد وقتی قسمت بعدی میاد انشالله