1 00:00:00,400 --> 00:00:03,399 بسم الله الرحمن الرحیم 2 00:00:03,399 --> 00:00:08,400 بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها 3 00:00:08,400 --> 00:00:13,400 اگر پیغمبر می‌خواست یا می‌گفت، از پیامبر پیروی می‌کرد 4 00:00:13,400 --> 00:00:15,400 انجمن مواضع 5 00:00:15,400 --> 00:00:17,399 پیشبرد 6 00:00:17,399 --> 00:00:21,429 تصاویری از زندگی فالوورها 7 00:00:21,429 --> 00:00:26,500 نوشته دکتر عبدالرحمن رأفت الباشا 8 00:00:26,500 --> 00:00:30,320 خدا رحمتش کند 9 00:00:30,320 --> 00:00:33,320 یاس بن معاویه الموزنی 10 00:00:33,320 --> 00:00:35,609 خدا رحمتش کند 11 00:00:42,770 --> 00:00:45,770 امیرالمؤمنین عمر بن عبدالعزیز 12 00:00:45,770 --> 00:00:48,770 آن شب راحت خوابید 13 00:00:48,770 --> 00:00:50,770 پلک هم نمی زد 14 00:00:50,770 --> 00:00:53,770 او در کنارش اطمینان نداشت 15 00:00:53,770 --> 00:00:56,770 او را در آن شب سرد مشغول نگه داشت 16 00:00:56,770 --> 00:00:58,770 از شب های دمشق 17 00:00:58,770 --> 00:01:01,770 دستور انتخاب قاضی برای بصره 18 00:01:01,770 --> 00:01:04,769 او ترازوی عدالت را در بین مردم برقرار می کند 19 00:01:04,769 --> 00:01:07,769 آنها را بر اساس آنچه خداوند نازل کرده قضاوت می کند 20 00:01:07,769 --> 00:01:11,930 از روی ترس یا میل حقیقت را در آغوش نگیرید 21 00:01:11,930 --> 00:01:15,930 او دو مرد را انتخاب کرد 22 00:01:15,930 --> 00:01:17,930 کفر سیرهان بودند 23 00:01:17,930 --> 00:01:20,930 فقه در دین و استحکام در حق 24 00:01:20,930 --> 00:01:24,930 روشنایی در اندیشه و حفره در دید 25 00:01:24,930 --> 00:01:27,930 هرگاه در یکی از آنها مزیتی یافت 26 00:01:27,930 --> 00:01:30,930 آن را روی صاحبش بچرخانید 27 00:01:30,930 --> 00:01:34,989 آلفا در نهایت با این مزیت مطابقت دارد 28 00:01:34,989 --> 00:01:37,989 صبح ولي خود را به عراق فرا خواند 29 00:01:37,989 --> 00:01:39,989 عدی بن ارطه 30 00:01:39,989 --> 00:01:42,989 در آن زمان در دمشق با او بود 31 00:01:42,989 --> 00:01:44,989 و به او گفت 32 00:01:44,989 --> 00:01:48,989 ای عدی، ایاس بن معاویه المذنی را جمع کن 33 00:01:48,989 --> 00:01:51,989 و القاسم بن ربیعه الحارثی 34 00:01:51,989 --> 00:01:54,989 او در مورد قضایای بصره با آنها صحبت کرد 35 00:01:54,989 --> 00:01:56,989 یکی از آنها به عهده گرفت 36 00:01:56,989 --> 00:02:01,989 گفت: بشنو و اطاعت کن یا امیرالمؤمنین. 37 00:02:01,989 --> 00:02:06,980 گردآوری شده توسط ادی بن ارطه، تبین ایاس و القاسم 38 00:02:06,980 --> 00:02:11,979 گفت امیرالمؤمنین که خداوند به او عمر طولانی عنایت فرماید 39 00:02:11,979 --> 00:02:15,979 او به من دستور داد که یکی از شما را به عنوان قاضی بصره تعیین کنم 40 00:02:15,979 --> 00:02:17,979 پس چی میبینی؟ 41 00:02:17,979 --> 00:02:20,979 هر کدام از طرف دوستش گفتند 42 00:02:20,979 --> 00:02:23,979 او بیش از او شایسته این مقام است 43 00:02:23,979 --> 00:02:26,979 از فضل و علم و فقاهت او یاد کرد 44 00:02:26,979 --> 00:02:28,979 هر چه خدا می خواهد ذکر کند 45 00:02:28,979 --> 00:02:30,979 عدی گفت 46 00:02:30,979 --> 00:02:33,979 شما از این شورا بیرون نمی آیید 47 00:02:33,979 --> 00:02:35,979 تا زمانی که این موضوع را حل نکنید 48 00:02:35,979 --> 00:02:37,979 ایاس به او گفت 49 00:02:37,979 --> 00:02:39,979 شاهزاده 50 00:02:39,979 --> 00:02:43,979 سالانی و القاسم، فقیه عراقی 51 00:02:43,979 --> 00:02:46,979 الحسن البصری و محمد بن سیرین 52 00:02:46,979 --> 00:02:50,979 آنها افرادی هستند که به بهترین نحو می توانند بین ما تمایز قائل شوند 53 00:02:50,979 --> 00:02:53,979 قاسم به دیدار آنها می رفت و آنها به دیدار او می رفتند 54 00:02:53,979 --> 00:02:57,979 ایاس هیچ ارتباطی با آنها ندارد 55 00:02:57,979 --> 00:03:02,139 القاسم می دانست که ایاسا می خواهد او را درگیر کند 56 00:03:02,139 --> 00:03:04,139 و اگر شاهزاده با آنها مشورت کند 57 00:03:04,139 --> 00:03:07,139 بدون صاحبش به آن اشاره کرد 58 00:03:07,139 --> 00:03:11,139 تنها کاری که باید می کرد این بود که رو به شاهزاده کرد و گفت: 59 00:03:11,139 --> 00:03:15,139 ای شاهزاده از کسی در مورد من و او نپرس 60 00:03:15,139 --> 00:03:18,139 به خدا سوگند خدایی جز او نیست 61 00:03:18,139 --> 00:03:22,139 ایاسا از من به دین خدا داناتر است 62 00:03:22,139 --> 00:03:24,139 و من قوه قضائیه را می شناسم 63 00:03:24,139 --> 00:03:27,210 اگر در این سوگند دروغ می گویم 64 00:03:27,210 --> 00:03:30,210 جایز نیست من را به عنوان قاضی تعیین کنید 65 00:03:30,210 --> 00:03:32,210 و من مقصر دروغگویی هستم 66 00:03:32,210 --> 00:03:34,210 حتی اگر صادق باشید 67 00:03:34,210 --> 00:03:39,210 برای شما جایز نیست که از نیکوکار به نیکوکار تبدیل شوید 68 00:03:39,210 --> 00:03:42,210 ایاس رو به شاهزاده کرد و گفت: 69 00:03:42,210 --> 00:03:44,210 شاهزاده 70 00:03:44,210 --> 00:03:48,210 مردی را آوردی و او را به عدالت فرا خواندی 71 00:03:48,210 --> 00:03:51,210 بنابراین من او را در لبه جهنم متوقف کردم 72 00:03:51,210 --> 00:03:55,210 با سوگند دروغ خود را از آن نجات داد 73 00:03:55,210 --> 00:03:58,210 به زودی از او طلب آمرزش می کند 74 00:03:58,210 --> 00:04:01,210 او خود را از آنچه می ترسد نجات می دهد 75 00:04:01,210 --> 00:04:03,240 عدی به او گفت 76 00:04:03,240 --> 00:04:06,240 کی مثل تو میفهمه 77 00:04:06,240 --> 00:04:09,240 او شایسته قضاوت است 78 00:04:09,240 --> 00:04:12,240 سپس او را به قاضی بصره منصوب کرد 79 00:04:14,389 --> 00:04:17,389 این کیست که خلیفه الزاهد انتخاب کرد؟ 80 00:04:17,389 --> 00:04:19,389 عمر بن عبدالعزیز 81 00:04:19,389 --> 00:04:21,389 قاضی او در بصره 82 00:04:21,389 --> 00:04:25,389 کسی که تحت تاثیر هوش و ذکاوتش قرار گرفت 83 00:04:25,389 --> 00:04:27,389 و شهود او ضرب المثل است 84 00:04:27,389 --> 00:04:31,389 جواد حاتم الطایی نیز ضرب المثل هایی آورده است 85 00:04:31,389 --> 00:04:33,389 و خواب الاحنف بن قیس 86 00:04:33,389 --> 00:04:36,389 و شجاعت عمر بن معادی 87 00:04:36,389 --> 00:04:41,389 تا اینکه ابوتمام در مدح احمد بن معتصم گفت 88 00:04:41,389 --> 00:04:45,389 شجاعت عمر در حضرت حاتم 89 00:04:45,389 --> 00:04:49,649 در خواب از ایاس باهوش تر بودم 90 00:04:49,649 --> 00:04:53,649 بیایید داستان زندگی مرد را از ابتدا شروع کنیم 91 00:04:53,649 --> 00:04:58,649 مرد زندگینامه هیجان انگیزی دارد که یکی از شاهکارهای زندگینامه است 92 00:04:58,649 --> 00:05:03,800 عیاس بن معاویه بن قره الموزنی متولد شد 93 00:05:03,800 --> 00:05:06,800 در سال 46 هـ 94 00:05:06,800 --> 00:05:09,800 در منطقه الیمامه در نجد 95 00:05:09,800 --> 00:05:11,800 او با خانواده اش به بصره نقل مکان کرد 96 00:05:11,800 --> 00:05:14,800 در آنجا بزرگ شد و آموخت 97 00:05:14,800 --> 00:05:17,829 او در جوانی از دمشق دیدن کرد 98 00:05:17,829 --> 00:05:21,829 آن را از بازماندگان صحابه بزرگواری که آن را شناختند، گرفت 99 00:05:21,829 --> 00:05:23,829 درود بر پیروان 100 00:05:23,829 --> 00:05:26,829 روی پسر بالغ ظاهر شد 101 00:05:26,829 --> 00:05:31,829 نشانه های پاکی و نشانه های هوش از سنین پایین 102 00:05:31,829 --> 00:05:35,829 او مردم را وادار کرد اخبار و حکایاتش را به اشتراک بگذارند 103 00:05:35,829 --> 00:05:38,829 او هنوز یک پسر جوان است 104 00:05:39,829 --> 00:05:48,860 نقل شده است که او حساب را از کتاب مردی یهودی از اهل ذمه می آموخت. 105 00:05:48,860 --> 00:05:52,860 پس دوستان یهودی او نزد معلم جمع شدند 106 00:05:52,860 --> 00:05:55,860 و شروع به صحبت در مورد مسائل دینی کرد 107 00:05:55,860 --> 00:05:59,920 از جایی که نمی دانند به آنها گوش می دهد 108 00:05:59,920 --> 00:06:01,920 معلم به دوستانش گفت 109 00:06:01,920 --> 00:06:04,949 آیا از مسلمانان تعجب نمی کنید؟ 110 00:06:04,949 --> 00:06:09,949 آنها ادعا می کنند که در بهشت ​​غذا می خورند و مدفوع نمی کنند 111 00:06:09,949 --> 00:06:13,050 ایاس رو به او کرد و گفت 112 00:06:13,050 --> 00:06:18,050 آیا اجازه می دهید، استاد، در مورد آنچه شما در حال بحث هستید صحبت کنم؟ 113 00:06:18,050 --> 00:06:20,050 معلم گفت بله 114 00:06:20,050 --> 00:06:22,050 پسر گفت 115 00:06:22,050 --> 00:06:26,050 خوردن هر چه در این دنیا خورده شود به صورت فضولات خارج می شود 116 00:06:26,050 --> 00:06:28,050 معلم گفت نه 117 00:06:28,050 --> 00:06:30,110 پسر گفت 118 00:06:30,110 --> 00:06:33,110 اونی که بیرون نمیاد کجا میره؟ 119 00:06:33,110 --> 00:06:37,110 معلم گفت: "این به تغذیه بدن می رود." 120 00:06:37,110 --> 00:06:39,139 پسر گفت 121 00:06:39,139 --> 00:06:42,139 اعتراض شما چیست؟ 122 00:06:42,139 --> 00:06:46,139 اگر مقداری از آنچه در این دنیا می خوریم به عنوان غذا از بین برود 123 00:06:46,139 --> 00:06:50,139 این همه به بهشت غذا می رود 124 00:06:50,139 --> 00:06:53,139 پس معلم دستش را تکان داد و به او گفت 125 00:06:53,139 --> 00:06:57,300 خدا بکشت پسر 126 00:06:57,300 --> 00:07:00,300 پسر سال به سال بزرگتر می شود 127 00:07:00,300 --> 00:07:04,300 اخبار هوش او هر جا می رود با او می آید 128 00:07:04,300 --> 00:07:09,300 نقل شده است که در سنین کودکی وارد دمشق شد 129 00:07:09,300 --> 00:07:14,300 او در مورد یکی از حقوق خود با شیخی از دمشق اختلاف نظر داشت 130 00:07:14,300 --> 00:07:19,300 وقتی از قانع کردن او با استدلال ناامید شد، او را به دادگاه فراخواند 131 00:07:19,300 --> 00:07:22,420 وقتی در دست قاضی بود 132 00:07:22,420 --> 00:07:26,420 ایاس عصبانی شد و صدای خود را بر ضد حریف بلند کرد 133 00:07:26,420 --> 00:07:28,420 قاضی به او گفت 134 00:07:28,420 --> 00:07:30,420 صداتو کم کن پسر 135 00:07:30,420 --> 00:07:34,420 حریف شما پیرمردی با سن و سال و قدرت بالاست 136 00:07:34,420 --> 00:07:36,420 ایاس گفت 137 00:07:36,420 --> 00:07:39,420 اما حقیقت از او بزرگتر است 138 00:07:39,420 --> 00:07:41,420 قاضی عصبانی شد و گفت: 139 00:07:41,420 --> 00:07:42,420 خفه شو 140 00:07:42,420 --> 00:07:44,420 پسر گفت 141 00:07:44,420 --> 00:07:47,420 اگر من سکوت کنم چه کسی استدلال من را بیان می کند؟ 142 00:07:47,420 --> 00:07:50,459 قاضی عصبانی تر شد و گفت: 143 00:07:50,459 --> 00:07:55,459 چیزی که من از زمانی که وارد شورای قضایی شده اید می بینم که می گویید دروغی بیش نیست 144 00:07:55,459 --> 00:07:57,459 ایاس گفت 145 00:07:57,459 --> 00:08:01,459 هیچ معبودی جز خدای یکتا و بدون شریک نیست 146 00:08:01,459 --> 00:08:04,459 آیا این درست است یا نادرست؟ 147 00:08:04,459 --> 00:08:06,459 قاضی آرام گرفت و گفت 148 00:08:06,459 --> 00:08:10,459 حق است و پروردگار کعبه حق است 149 00:08:10,459 --> 00:08:14,860 پسر الموزنی در غل و زنجیر علم بود 150 00:08:14,860 --> 00:08:17,860 آنچه را خدا خواست از او گرفت 151 00:08:17,860 --> 00:08:20,860 تا اینکه به یک مقدار رسید 152 00:08:20,860 --> 00:08:22,860 بزرگان را تسلیم خود کرد 153 00:08:22,860 --> 00:08:24,860 و آن را دنبال می کنند 154 00:08:24,860 --> 00:08:26,860 و از او یاد می گیرند 155 00:08:26,860 --> 00:08:29,860 با وجود سن کمش 156 00:08:29,860 --> 00:08:31,860 در همان سال 157 00:08:31,860 --> 00:08:34,860 عبدالملک بن مروان از بصره دیدن کرد 158 00:08:34,860 --> 00:08:36,860 قبل از اینکه خلافت در پی داشته باشد 159 00:08:36,860 --> 00:08:40,860 او آیاسا را دید که در آن زمان پسر جوانی بود 160 00:08:40,860 --> 00:08:43,860 هنوز سبیلش را بلند نکرده است 161 00:08:43,860 --> 00:08:47,860 پشت سرش چهار قاری ریشو دید 162 00:08:47,860 --> 00:08:49,860 با لباس سبزشان 163 00:08:49,860 --> 00:08:51,860 او از آنها جلوتر است 164 00:08:51,860 --> 00:08:53,860 عبدالملک گفت 165 00:08:53,860 --> 00:08:56,860 لعنت به اونایی که این ریش ها رو دارن 166 00:08:56,860 --> 00:08:59,860 در میان آنها شیخی است که بر آنها پیشی گرفته است 167 00:08:59,860 --> 00:09:01,860 پس این پسر را معرفی کردند 168 00:09:01,860 --> 00:09:04,860 سپس رو به ایاس کرد و گفت 169 00:09:04,860 --> 00:09:06,860 چند سالته پسر 170 00:09:06,860 --> 00:09:08,860 ایاس گفت 171 00:09:08,860 --> 00:09:12,860 سنی، خداوند عمر امیر را طولانی کند 172 00:09:12,860 --> 00:09:14,860 مانند عصر اسامه بن زید 173 00:09:14,860 --> 00:09:18,860 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله او را تعیین کرد 174 00:09:18,860 --> 00:09:21,860 لشکری شامل ابوبکر و عمر 175 00:09:21,860 --> 00:09:23,860 عبدالملک به او گفت 176 00:09:23,860 --> 00:09:27,860 برو دختر برو جلو خدا خیرت بده 177 00:09:27,860 --> 00:09:30,950 و در همان سال 178 00:09:30,950 --> 00:09:33,950 مردم به دنبال هلال ماه رمضان بیرون رفتند 179 00:09:33,950 --> 00:09:36,950 و در رأس آنها همنشین بزرگ است 180 00:09:36,950 --> 00:09:39,950 انس بن مالک انصاری 181 00:09:39,950 --> 00:09:43,950 در آن زمان او یک پیرمرد نزدیک به صد ساله بود 182 00:09:43,950 --> 00:09:45,950 بنابراین مردم به آسمان نگاه کردند 183 00:09:45,950 --> 00:09:47,950 چیزی ندیدند 184 00:09:47,950 --> 00:09:49,950 اما انس بن مالک 185 00:09:49,950 --> 00:09:52,950 او را وادار کرد به آسمان خیره شود و بگوید 186 00:09:52,950 --> 00:09:54,950 هلال ماه را دیدم 187 00:09:54,950 --> 00:09:55,950 او اینجاست 188 00:09:55,950 --> 00:09:58,950 با دست شروع کرد به او اشاره کرد 189 00:09:58,950 --> 00:10:00,950 کسی او را ندید 190 00:10:00,950 --> 00:10:04,950 سپس ایاس به انس رضی الله عنه نگاه کرد 191 00:10:04,950 --> 00:10:07,950 بعد موهای بلندی را در ابرویش دید 192 00:10:07,950 --> 00:10:11,950 خم شد تا رو به چشمش بود 193 00:10:11,950 --> 00:10:13,980 مودبانه از او اجازه بگیرید 194 00:10:13,980 --> 00:10:15,980 دستش را به سمت موها دراز کرد 195 00:10:15,980 --> 00:10:17,980 پس آن را پاک کرد و عوض کرد 196 00:10:18,980 --> 00:10:20,980 سپس به او گفت 197 00:10:20,980 --> 00:10:24,980 الان هم هلال ماه را می بینی ای دوست رسول خدا؟ 198 00:10:24,980 --> 00:10:27,980 پس انس نگاه کرد و گفت: 199 00:10:27,980 --> 00:10:33,039 نه چیزی که میبینم 200 00:10:33,039 --> 00:10:37,039 خبر اطلاعات ایاس پخش و پخش شد 201 00:10:37,039 --> 00:10:40,039 مردم از هر طرف به سمت او آمدند 202 00:10:40,039 --> 00:10:46,039 هر مشکلی را که در علم و دین پیش می‌آیند، پیش خود می‌اندازند 203 00:10:46,039 --> 00:10:48,039 برخی از آنها دانش می خواهند 204 00:10:48,039 --> 00:10:53,039 برخی دیگر به دنبال ناتوانی هستند و دروغ می گویند 205 00:10:53,039 --> 00:10:58,039 از این جا نقل شده است که دهقنا به ملاقات او آمد و گفت: 206 00:10:58,039 --> 00:11:02,039 ای ابوویله از مسکرات چه می گویی؟ 207 00:11:02,039 --> 00:11:04,039 گفت حرام است 208 00:11:04,039 --> 00:11:07,039 فرمود: دلیل تحریم آن چیست؟ 209 00:11:07,039 --> 00:11:12,039 چیزی نیست جز میوه و آبی که روی آتش می جوشد 210 00:11:12,039 --> 00:11:15,039 همه اینها جایز است و اشکالی ندارد 211 00:11:15,039 --> 00:11:18,039 گفت: سخنت را تمام کردی دهقان. 212 00:11:18,039 --> 00:11:20,840 هنوز حرفی برای گفتن دارم 213 00:11:20,840 --> 00:11:23,039 او گفت: «بلکه کارم تمام شد.» 214 00:11:23,039 --> 00:11:28,039 گفت: اگر یک مشت آب بردارم و تو را بزنم 215 00:11:28,039 --> 00:11:29,840 به دردت میخوره؟ 216 00:11:29,840 --> 00:11:31,899 گفت نه 217 00:11:31,899 --> 00:11:36,500 گفت: حتی اگر یک مشت خاک بردارم و تو را بزنم. 218 00:11:36,500 --> 00:11:38,100 به دردت میخوره؟ 219 00:11:38,100 --> 00:11:39,299 گفت نه 220 00:11:39,299 --> 00:11:40,799 و او گفت 221 00:11:40,799 --> 00:11:46,799 اگر یک مشت نی بردارم و با آن به تو بزنم به دردت می خورد؟ 222 00:11:46,799 --> 00:11:57,799 گفت: نه. پس گفت: اگر خاک را گرفتم و کاه را بر آن انداختم و آب بر آنها ریختم و آن را به همان اندازه مخلوط کردم. 223 00:11:57,799 --> 00:12:04,799 سپس بلوک را در آفتاب قرار دادم تا خشک شود، سپس با آن به تو زدم. به دردت خورد؟ 224 00:12:04,799 --> 00:12:15,799 گفت: آری و ممکن است مرا بکشی. گفت: شراب همین است. وقتی اجزای آن جمع شد و شراب حرام شد، حرام شد. 225 00:12:15,799 --> 00:12:28,759 وقتی ایاسون قاضی شد، موقعیت هایی در او ظاهر شد که نشان از هوش فوق العاده، تدبیر و توانایی استثنایی او در افشای حقایق داشت. 226 00:12:28,759 --> 00:12:37,799 از این رو دو مرد از او شکایت کردند و یکی از آنها مدعی شد که نزد دوستش پول واریز کرده است 227 00:12:37,799 --> 00:12:54,799 وقتی از او درخواست کرد، انکار کرد، بنابراین عیاسنی از متهم در مورد ودیعه سؤال کرد، اما او رد کرد و گفت: اگر دوستم دلیلی دارد بیاورد وگرنه فقط بر من قسم دارد. 228 00:12:54,799 --> 00:13:04,860 هنگامی که ایاس ترسید آن مرد پول را با دست راست خود بخورد، رو به سپرده گذار کرد و به او گفت: پول را کجا سپرده ای؟ 229 00:13:04,860 --> 00:13:19,919 گفت: در فلان جا. گفت: در آن مکان چیست؟ گفت: درخت بزرگی که زیر آن نشستیم و از میوه آن با هم غذا خوردیم. 230 00:13:19,919 --> 00:13:33,919 وقتی می خواستیم برویم، پول را به او دادم و ایاس به او گفت: برو به جایی که درخت است، شاید وقتی به آن می آیی به تو یادآوری کند که پولت را کجا گذاشته ای. 231 00:13:33,919 --> 00:13:48,960 من به تو هشدار دادم که با او چه کردی، سپس نزد من بازگرد تا آنچه را دیدی به من بگو. مرد به محل رفت و ایاس به متهم گفت: بنشین تا دوستت بیاید. 232 00:13:48,960 --> 00:14:05,960 پس نشست، سپس ایاس رو به اصحاب دعوا کرد و در حالی که مرد را از جانب پنهانی زیر نظر داشت، شروع به قضاوت کرد، تا وقتی دید که آرام شده و اطمینان یافت، رو به او کرد و با عجله گفت: 233 00:14:05,960 --> 00:14:28,960 آیا فکر می کنید دوستتان به جایی رسیده است که پول را نزد شما واریز کرده است؟ مرد بدون اینکه بگوید گفت: نه، او از اینجا دور است. ایاس به او گفت: ای دشمن، به خدا سوگند پول را انکار می کنی و می دانی کجا آن را گرفته ای، به خدا سوگند تو احمقی. 234 00:14:28,960 --> 00:14:49,019 آن مرد متحیر شد و به خیانت خود اعتراف کرد، پس او را زندانی کرد تا اینکه دوستش آمد و دستور داد وثیقه خود را به او برگرداند. همچنین نقل شده است که دو مرد با او بر سر دو چیز مخملی که بر سر گذاشته و بر دوش می‌کشند، اختلاف کردند. 235 00:14:49,019 --> 00:15:12,179 یکی از آنها سبز نو و گران قیمت بود و دیگری قرمز فرسوده. شاکی گفت: برای شستن به داخل حوض رفتم و مخمل سبز را با لباسم روی لبه حوض گذاشتم و حریفم آمد و مخمل قرمزش را کنار من گذاشت و به سمت حوض رفت. 236 00:15:12,179 --> 00:15:29,210 جلوتر از من بیرون رفت و لباسش را پوشید و مخملم را گرفت و روی سر و شانه و روی آن انداخت. پس به دنبال او بیرون رفتم و به دنبال او رفتم و مخمل خود را طلب کردم و او ادعا کرد که مال اوست. 237 00:15:29,210 --> 00:15:50,279 ایاس به مرد متهم گفت: چه می گویی؟ گفت: مخمل من است و در دست من است. ایاس به متهم گفت: آیا دلیلی بر آن داری؟ گفت: نه، پس با آن به حاجی گفت: برایم شانه بیاور تا او را بیاورم. 238 00:15:50,279 --> 00:16:12,399 پس موی سر آن دو نفر را شانه کرد و از سر یکی از آن دو کرک قرمز از پشم مخمل بیرون آمد و از سر دیگری کرک سبز بیرون آمد، پس حکم کرد که مخمل سرخ به آن که کرک قرمز دارد و مخمل سبز به آن که کرک سبز دارد داده شود. 239 00:16:12,399 --> 00:16:37,399 از اخبار تیزهوشی و هوش او این است که مردی در کوفه مردم را به نیکی نشان می داد و به آنان تقوا و تقوا نشان می داد تا آنجا که بسیار مورد تمجید قرار می گرفت و عده ای او را امانت دار خود می گرفتند و در سفر پول خود را به او می سپردند و هنگامی که احساس می کردند آخرالزمان نزدیک است او را سرپرست فرزندان خود می کردند. 240 00:16:37,399 --> 00:16:57,399 پس مردی نزد او آمد و پولی نزد او گذاشت. هنگامی که آن مرد به پول خود نیاز داشت، آن را از او خواست، اما او آن را رد کرد. پس نزد ایاس رفت و آن مرد از او شکایت کرد. او به شاکی گفت: به دوستت بگو که می‌خواهی پیش من بیایی؟ گفت نه 241 00:16:57,399 --> 00:17:20,400 به او گفت: اگر خرج کرد، فردا نزد من بازگرد. سپس ایاس را نزد آن امین فرستاد و به او گفت: برای یتیمانی که ضامن ندارند، مال زیادی جمع کرده ام و تصمیم گرفتم آن را نزد تو ودیعه کنم و تو را وصی آنها کنم، آیا خانه تو امن و وقتت کافی است؟ 242 00:17:20,400 --> 00:17:42,430 گفت: بله قاضی. گفت: پس فردا نزد من بيا و جايى براى پول آماده كن و باربرانى را با خود بياور تا آن را ببرند. روز بعد مرد شاکی آمد و ایاس به او گفت: برو پیش دوستت و از او پول بخواه. 243 00:17:42,430 --> 00:18:02,430 اگر انکار کرد، به او بگویید: «من شکایتم را نزد قاضی تقدیم می کنم». مرد نزد او آمد و از او پول خواست، اما او از دادن آن امتناع ورزید و نپذیرفت. به او گفت: اگر شکایتم را نزد قاضی تقدیم کنم. چون از او شنید، پول را به او داد و دلش شاد شد. 244 00:18:02,430 --> 00:18:26,430 پس آن مرد نزد ایاس بازگشت و گفت: دوستم حق مرا به من داده است و خداوند به تو جزای خیر بدهد. آنگاه آن امین در وقت خود نزد ایاس آمد و دربانان همراه او بودند و او را سرزنش و بدنام کرد و به او گفت: ای دشمن خدا تو چه بدبختی، دین را دام دنیا قرار دادی. 245 00:18:26,430 --> 00:18:48,390 اما ایاسا، علیرغم هوش زیاد، قوت شخصیت و تیز هوشی که داشت، ممکن است با کسی روبرو شده باشد که او را به چالش بکشد، استدلالی برای استدلال کند و او را از وسایل گفتار کوتاه کند و به او تهمت بزند. از خود روایت کرده که فرمود: «هیچ کس جز یک مرد مرا شکست نداده است». 246 00:18:48,390 --> 00:19:09,390 زیرا در بصره در شورای قضایی بودم و مردی نزد من آمد و برایم شهادت داد که فلان باغ مال فلانی است و آن را برای من شناسایی کرد. پس خواستم شهادت او را بیازمایم، به او گفتم: «در باغ چند درخت است؟» پس کمی در زد. 247 00:19:09,390 --> 00:19:29,390 آنگاه سرش را بلند کرد و گفت: آقا قاضی ما تا کی در این مجلس حکم می کند؟ گفتم: «سالهای زیادی.» گفت: سقف این شورا چند چوب است؟ من نمی دانستم و گفتم: "حق با شماست." بعد شهادتش را تایید کردم. 248 00:19:29,390 --> 00:19:50,440 هنگامی که ایاس بن معاویه به هفتاد و شش سالگی رسید، خود و پدرش را در خواب دید که بر دو اسب سوارند، پس با هم دویدند، ولی او بر پدرش سبقت نگرفت و پدرش بر او سبقت نگرفت و پدرش در هفتاد و شش سالگی از دنیا رفته بود. 249 00:19:50,440 --> 00:20:09,440 یک شب ایاس به رختخواب رفت و به خانواده اش گفت: می دانید این چه شبی است؟ گفتند: نه. گفت: در این شب پدرم عمر خود را تمام کرد. وقتی بیدار شدند، او را مرده دیدند. 250 00:20:09,440 --> 00:20:24,539 خداوند ایاساء القادی را بیامرزد که از نظر تیزبینی و شعور و جستجوی حق و رسیدن به آن نادر روزگار و شگفتی زمان بود. 251 00:20:24,539 --> 00:20:40,880 شجاعت عمر در حضرت حاتم در خواب احنفه در هوش ایاسی ابوتمام. 252 00:20:59,880 --> 00:21:09,880 رفتند و سوالی در ذهنم ایجاد کردند: آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه ها وجود دارد؟ 253 00:21:09,880 --> 00:21:18,950 زندگی خود را پر از غرور به مال خود کردند و دنیای خودخواهی آنان را زینت داد