توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید یک چالش جدید از طرف من من از انصار از اصحاب صغیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم. او قبل از بلوغ اسلام آورد و با پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحاب ارشد همنشین شد. او از آنان دانش فراوانی به دست آورد تا اینکه مفتی مدینه نام گرفت درباره من می گفتند که هیچ یک از اصحاب جوان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داناتر از من نبود. روز یکشنبه در سیزده سالگی به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم حاضر شدم. سپس پدرم دستم را گرفت و گفت: یا رسول الله او بازوان بزرگی دارد. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شروع به نگاه کردن و نشانه گرفتن او کرد سپس به پدرم گفت آن را برگردان و به من برگردان سپس شاهد جنگ بنی مصطلق با پیامبر صلی الله علیه و آله و غزوه های بعدی بودم. پدرم روز یکشنبه به شهادت رسید و ما را بی پول گذاشت پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم تا از او درخواست کنم. وقتی مرا دید گفت هر که بی نیاز باشد خداوند او را بی نیاز می کند و هر که پاکدامن باشد خداوند او را می بخشد پس برگشتم و بعد از او از کسی نپرسیدم ما به خدا پناه بردیم و خداوند متعال ما را به فضل خود بی نیاز کرد روزی با جمعی از مسلمانان در سفر بودم نزدیک یک محله عرب نشین ماندیم، اما آنها از ما استقبال نکردند پس اربابشان با وجود تحمیل قرآن به گروهش حمله کرد اسکراب یک سر گوسفند بود، پس شروع کردم به خواندن فاتحه روی آن و تف کردم. پس مرد از جا برخاست و طوری راه رفت که گویی عیبی ندارد پس آنچه را که بر آنها شرط کردیم به ما دادند بعضی از ما گفتیم: پول را بین خود تقسیم کنید پس گفتم: این کار را نکن تا رسول خدا صلی الله علیه و آله را نیاوریم پس آنچه را که گذشت به او یادآوری می کنیم و خواهیم دید که او به ما چه دستور می دهد وقتی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدیم، آن را برای ایشان ذکر کردم او مرا در این کار حمایت کرد و گفت: از کجا می دانی که آن رقیه است؟ حق با توست، قسم بخور و با تیر مرا بزن در جنگ الحرا از وسوسه ها و مردم دوری کردم او به غاری در کوه پناه برد سپس مردی از شام به دنبال من آمد وقتی او را دیدم شمشیر خود را برداشتم وقتی مرا دید تصمیم گرفت مرا بکشد پس شمشیرم را غلاف کردم سپس گفتم: می خواهم گناه من و گناهت را تحمل کنی تا از اصحاب جهنم باشی. این پاداش ستمکاران است وقتی دید، گفت: تو کیستی؟ پس خودم را به او معرفی کردم گفت: تو صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستی. گفتم بله، پس رفت و مرا ترک کرد مردی نزد من آمد و گفت: مرا نصیحت کن. به او گفتم باید از خدا بترسید او سر همه چیز است شما باید جهاد کنید که این رهبانیت اسلام است باید خدا را یاد کنید و قرآن بخوانید زیرا روح تو در میان اهل آسمان و یاد تو در میان اهل زمین است جز در موارد حق باید سکوت کرد با این کار شیطان را شکست خواهید داد من کی هستم؟ پاسخ صحیح در نظرات است وقتی قسمت بعدی میاد انشالله