توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید یک چالش جدید از طرف من من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از پارسیان سرزمین اسبهان هستم. او قبل از اسلام با مجوس، مسیحیت و یهودیت زندگی می کرد وقتی اسلام آوردم، فرزند اسلام شدم و بر ایرانیان پیشی گرفتم که وارد آن شوند من به عنوان جوینده حقیقت شناخته شدم من در محیطی مجلل زندگی می کردم که به آیین زرتشتی اعتقاد داشت و آتش را می پرستید پدرم دهکده بود و من را خیلی دوست داشت پس بنده خدای آنها که آتش است بودم برایش می ایستم و نمی گذارم لحظه ای محو شود پدرم به من دریغ نکرد روزی پدرم مرا برای حاجتی به باغمان فرستاد پس از کنار راهبی که در حجره اش مشغول عبادت بود گذشتم عبادتش را دوست داشتم پس با او نشستم و به آنچه می گفت گوش دادم تا اینکه دیر به عیادت پدرم رسیدم و در باغ او را راحت نکردم او برای من خیلی می ترسید وقتی اومدم پیشش گفتم چرا دیر اومدم به او گفتم که دین راهب از دین ما بهتر است با من قهر کرد و مرا در خانه حبس کرد و بستم بنابراین توانستم گره خودم را باز کنم من با کاروانی از مسیحیان به خانه هایشان رفتم بنابراین با کشیش ارشد در میان آنها آشنا شدم پس او را موظف کردم پس از مرگ، او را نزد کشیش دیگری در کشوری دیگر فرستادند به سمتش رفتم بنابراین، هرگاه راهبی از دنیا می رفت، به راهب دیگری نقل مکان می کرد تا اینکه آخرین نفر به من گفت: پسرم. هیچ مرد خوبی در میان مسیحیان باقی نمانده است که من شما را به او توصیه کنم اما زمان ظهور پیامبری در سرزمین عرب بر شما سایه افکنده است وصف او چنین و چنان است اگر می توانید به او برسید، این کار را انجام دهید پس منتظر ماندم تا عده ای از اعراب بنی کلب از کنار ما گذشتند بنابراین پیشنهاد کردم که من را با آنها به خانه هایشان ببرم در ازای اینکه هر چه دارم به آنها بدهم آنها موافقت کردند و من با آنها سفر کردم در راه به من خیانت کردند پس همه پولم را گرفتند مرا به یهودی اهل وادی القری فروختند سپس یهودی دیگری مرا از یثرب از بنی قریظه خرید مرا نزد قومش در مدینه برد هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت کرد من در مورد آن شنیدم و به سمت آن دویدم شروع کردم به بررسی علائمی که دوستم به من گفت وقتی فهمیدم او همان پیامبری است که به دنبالش بودم اگر او را در آغوش بگیرم، او را می بوسم و گریه می کنم در دستانش تسلیم شدم داستانم را با تمام جزئیاتش به او گفتم او رضی الله عنه تحت تأثیر او قرار گرفت من به خاطر بندگی بدر و کسی را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندیدم. پیامبر صلی الله علیه و آله به من دستور داد که برای استادم نامه بنویسم پس من آن را نوشتم پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحابش مرا در اجرای نامه یاری کردند سپس شاهد جنگ خندق با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم به عنوان اولین چیزی که در اسلام مشاهده کردم من بودم که به آنها گفتم در اطراف شهر سنگر بزنند برای محافظت از او در برابر دشمنان وقتی طرفین آمدند و خندق را دیدند گفتند این حیله ای است که اعراب آن را نمی دانند خداوند توطئه آنها را بر ضد آنها برگرداند روزی در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم دستش را به رانم زد و گفت سوگند به کسی که جان من در دست اوست اگر ایمان در Pleiades بود برای خوردن چنین مردانی من کی هستم؟