1 00:00:01,360 --> 00:00:12,140 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید 2 00:00:12,140 --> 00:00:16,140 یک چالش جدی برای اینکه من هستم 3 00:00:16,140 --> 00:00:23,739 من از اصحاب مهاجر و از پیشینیان بادریان هستم 4 00:00:23,739 --> 00:00:31,870 من عموی عبدالله بن عمر و خواهرش حفصه مادر مؤمنان هستم که خداوند از هر دو راضی باشد. 5 00:00:31,870 --> 00:00:35,869 به حبشه مهاجرت کردم و سپس به مکه بازگشتم 6 00:00:35,869 --> 00:00:41,869 سپس پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت کرد 7 00:00:41,869 --> 00:00:48,929 جنگ های بدر و احد و بقیه جنگ ها با او شاهد بود 8 00:00:48,929 --> 00:00:52,929 برادرم عثمان بن مادون رضی الله عنه از دنیا رفت 9 00:00:52,929 --> 00:00:55,960 او سرپرستی خانواده اش را به من سپرد 10 00:00:55,960 --> 00:00:59,960 عبدالله بن عمر رضی الله عنه نزد من آمد 11 00:00:59,960 --> 00:01:04,959 قطبان دختر عمویش عثمان بود و او را به عقد او درآورد 12 00:01:04,959 --> 00:01:12,959 مغیره بن شعبه رضی الله عنه نیز آمد و از مادرش خواستگاری کرد و از او خواست که پولی بگیرد. 13 00:01:12,959 --> 00:01:18,959 مادرش موافقت کرد و نظر کنیز با نظر مادرش بود 14 00:01:18,959 --> 00:01:22,959 این به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید 15 00:01:22,959 --> 00:01:25,959 از من در این مورد پرسید و من گفتم 16 00:01:25,959 --> 00:01:30,959 ای رسول خدا، دختر برادرم و من وصی پدر او هستیم 17 00:01:30,959 --> 00:01:37,989 من از او غافل نشدم و او را به عقد شخصی درآوردم که فضیلت و خویشاوندی او را می شناختم 18 00:01:37,989 --> 00:01:45,989 رضی الله عنه می فرماید: از هوس های او پیروی کن که حق او بر خود بیشتر است. 19 00:01:45,989 --> 00:01:52,989 پس پیامبر صلی الله علیه و آله آن را از ابن عمر و شوهرش مغیره بن شعبه حذف کرد. 20 00:01:52,989 --> 00:01:59,819 من در زمان جانشینی عمر بن الخطاب رضی الله عنه امارت بحرین را بر عهده گرفتم. 21 00:01:59,819 --> 00:02:04,819 سپس به شراب خواری متهم شدم، پس عمر رضی الله عنه مرا احضار کرد 22 00:02:04,819 --> 00:02:12,819 او در این باره از من سؤال کرد، اما من انکار نکردم و به او گفتم که این آیه را تفسیر کردم 23 00:02:13,949 --> 00:02:39,210 کسانی که ایمان آوردند و به آنچه خوردند عمل صالح انجام دادند گناهی نیست اگر بترسند و ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند سپس بترسند و ایمان بیاورند و سپس بترسند و ایمان آورند و سپس بترسند و نیکی کنند و خداوند نیکوکاران را دوست دارد. 24 00:02:39,210 --> 00:02:49,580 عمر سوء تعبیر کرد و گفت اگر از خدا بترسید از آنچه خدا بر شما حرام کرده دوری می کنید. 25 00:02:49,580 --> 00:02:55,580 سپس عمر به مردم نزدیک شد و گفت: نظر شما در مورد مجازات او چیست؟ 26 00:02:55,580 --> 00:03:03,580 گفتند: ما فکر نمی کنیم که او را شلاق بزنی مگر اینکه مریض باشد، پس چند روز در این باره سکوت کرد. 27 00:03:03,580 --> 00:03:11,580 سپس یک روز تصمیم گرفت مرا شلاق بزند و به دوستانش گفت: در شلاق زدن او چه می بینید؟ 28 00:03:11,580 --> 00:03:25,580 گفتند: ما فکر نمی کنیم که اگر مریض است شلاق بزنید. عمر گفت: ديدار خدا در زير تازيانه نزد من محبوبتر از ديدار او در حالى است كه او بر گردن من است. 29 00:03:25,580 --> 00:03:34,710 تازیانه کامل برای من بیاور، پس عمر دستور داد تا مرا شلاق بزنند، پس من بر عمر عصبانی شدم و او را رها کردم. 30 00:03:34,710 --> 00:03:41,969 سپس عمر رضی الله عنه به حج رفت و من نیز با مردم به حج رفتم. 31 00:03:41,969 --> 00:03:47,969 وقتی از حج برگشتیم، عمر از جاده ای رفت و خوابید 32 00:03:48,969 --> 00:04:00,969 وقتی از خواب بیدار شد مرا احضار کرد و گفت: به خدا سوگند در خواب به سراغ من آمد. گفت: صالح، زیرا او برادر توست. 33 00:04:00,969 --> 00:04:10,969 چون نزد من آمدند من از آمدن نزد او امتناع کردم، پس عمر رضی الله عنه امر کرد که مرا نزد او ببرند هر چند چنین شود. 34 00:04:10,969 --> 00:04:19,129 وقتی نزد او آمدم با من سخن گفت و از من طلب بخشش کرد و با من آشتی کرد پس من کیستم؟