توقف کنید با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد یک چالش جدی برای اینکه من هستم من از اصحاب انصار هستم پدر من رئیس منافقین است او مرا پدر عشق نامید من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم و در احد چین من افتاد پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من دستور داد که یک تاول طلا بردارم. و در جنگ المریسی داریم به شهر برمی گردیم پدرم گفت به خدا قسم به شهر برگشتیم عزتمندتر ما را از پستی بیرون بیاورد منظورش از عزیزترین، خودش بود و با تحقیر پیامبرمان و حبیب محمد صلی الله علیه و آله و سلم وقتی این به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید عمر رضی الله عنه گفت گردن این منافق را بزنم یا رسول الله ایشان رضی الله عنه فرمودند نه، تا گفته نشود که محمد یاران خود را می کشد وقتی شنیدم پدرم چه گفت نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم و عرض کردم: ای رسول خدا شنیدم می خواهی پدرم را بکشی اگر باید آن را انجام دهید پس دستور داد که این کار را بکنم سرش را برایت می آورم ایشان رضی الله عنه فرمودند خیر بلکه ما با او مهربان هستیم وقتی به شهر رسیدیم جلوی در ایستادم و شمشیر را به سمت پدرم گرفتم او از ورود او به شهر جلوگیری کرد تا اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم به او اجازه می دهد و من به او گفتم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عزیز است و تو ای پدرم تحقیر شدی او وارد شهر نشد تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله به او اجازه داد در سال نهم هجری پدرم فوت کرد پیامبر صلی الله علیه و آله پیراهن او را بر تن کرد و بر او دعا کرد و به احترام من از او طلب آمرزش کن سپس خداوند سخن خود را نازل کرد هرگز برای هیچ یک از آنها که مرده دعا نکنید و بر سر قبر او بایستید من کی هستم؟ پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد وقتی قسمت بعدی میاد انشالله بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها اگر پیغمبر می‌خواست یا می‌گفت، از پیامبر پیروی می‌کرد آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند وقتی ملاقات می کنیم، یادشان بلند می شود رفتند و از من سؤال کردند آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟ آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند و دنیای رویاها برایشان زیبا شد