بسم الله الرحمن الرحیم زندگی پیشینیان بین گفتار و کردار داستان های زاهدان عن جابر رضی الله عنه گفت بعد از ظهر با ابوبکر رضی الله عنه نماز خواندم سپس با او به خانه اش رفتم به همسرش اسماء بنت عمیس گفت غذا داری؟ گفت نه به خدا چیزی نیست گفت نگاه کن گفت نه به خدا چیزی نیست او گوسفندی را که در آن روز زایمان کرده بود دستگیر کرد و دلش برایش تنگ شده بود از شیر آن دوشیده شد سپس آن را در یک کل خالی کنید سپس به خدمتکار خود دستور داد و او آشپزی کرد سپس او را آوردیم پس او خورد و ما خوردیم بعد نماز خواند و ما هم نماز خواندیم وضو نگیرید و ما را قرار ندهید انس بن مالک رضی الله عنه گفت عمر بن خطاب رضی الله عنه را دیدم در آن روز امیرالمومنین علیه السلام خواهد بود بین شانه هایش چهار تکه داشت بعضی ها روی هم و حسن گفت: عثمان را دیدم که خدا از او راضی باشد خوابیدن در مسجد در پتویی که کسی دورش نبود او امیرالمؤمنین است از هارون بن عطاره از پدرش فرمود: بر علی بن ابی طالب رضی الله عنه وارد شدم زیر شبدری مخملی رعد می زند پس گفتم یا امیرالمؤمنین! خداوند این پول را برای شما و خانواده تان قرار داده است و شما خود را همان چیزی می سازید که می سازید و او گفت به خدا از پول شما چیزی به شما نمی دهم و این مخملی است که با آن خانه ام را ترک کردم او عایشه بود که خدا از او راضی باشد هر روز به هفتاد هزار تقسیم می شود و داره زرهش رو وصله میکنه و فروش اموال سلمان رضی الله عنه چهارده درهم بود از میمون بن مهران می‌گوید: به خانه ابن عمر رضی الله عنه وارد شدم هیچ چیزی در آن نبود که بتواند تمام این یک سال زندگی من را جبران کند شام بن عبدالملک وارد کعبه شد پس او سالم بن عبدالله رحمه الله بود و به او گفت سلام، از من چیزی بپرس و به او گفت از خدا شرم دارم که در خانه خدا غیر خدا بخواهم وقتی رفت دنبالش رفت او به او گفت حالا من بیرون هستم از من چیزی بپرس سالم به او گفت نیازهای دنیا یا نیازهای آخرت؟ و او گفت بلکه نیازهای دنیاست سالم به او گفت نپرسیدم مال کیه چگونه می توانم از کسی که آن را ندارد بپرسم؟ از مصلمه بن عبدالملک می‌گوید: به دیدار عمر بن عبدالعزیز رحمه الله رفتم تا در زمان بیماری او را عیادت کنم. یک پیراهن کثیف به تن داشت پس به فاطمه بنت عبدالملک گفتم ای فاطمه پیراهن امیرالمؤمنین را بشویید او گفت انشاءالله این کار را خواهیم کرد سپس برگرد بنابراین پیراهن سالم است پس گفتم ای فاطمه آیا دستور ندادم که پیراهن امیرالمؤمنین را بشوی؟ مردم به او باز خواهند گشت او گفت به خدا هیچکس دیگر پیراهن ندارد از مالک بن دینار می‌گوید: مردم می گویند مالک بن دینار زاهد زاهد عمر بن عبدالعزیز اونی که دنیا اومد و گذاشتش سخنان و حکمت در مورد اعتقاد سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه به فرزندش عمر گفت پسرم اگر به دنبال ثروت هستید، آن را با قناعت جستجو کنید اگر قانع نشده اید کمال آواز نمی خواند مردی از عبدالله بن عمر بن العاص رضی الله عنه پرسید و گفت مگر ما جزو مهاجران فقیر نیستیم؟ عبدالله به او گفت آیا زنی دارید که با او پناه بگیرید؟ گفت بله او گفت جایی برای زندگی داری؟ گفت بله او گفت شما یکی از ثروتمندان هستید او گفت بنده دارم او گفت شما یکی از پادشاهان هستید ابودردا رضی الله عنه گفت مردم پولدار می خورند و ما می خوریم و آنها می نوشند و ما می نوشیم آنها می پوشند و ما می پوشیم و آنها سوار می شوند و ما سوار می شویم آنها پول دارند که نگاه کنند و ما با آنها به آن نگاه می کنیم آنها باید برای آن حساب کنند ما از آن بی گناهیم علی بن سهل رحمه الله گفت به دنبال راحتی باشید او را در ناامیدی یافتم برخی از آنها گفتند روح اگر بخواهد حاضر است و اگر کمی آن را کاهش دهید، راضی خواهید شد دیگری گفت اگر شما را غنی نمی کند، برای شما کافی است همه چیز روی زمین شما را غنی نمی کند شافعی رحمه الله گفت اگر قلب راضی هستید شما و صاحب دنیا یکی هستید گفت خدا رحمتش کند قناعت را سر ثروت می دیدم پس من به دمش چسبیده بودم هیچ کس مرا در خانه اش نمی بیند او هم مرا نگران این موضوع نمی بیند بدون درهم ثروتمند شدم او مانند یک پادشاه به مردم فرمان می داد فتح بن خاقان رحمه الله گفت روزی بر متوکل وارد شدم او را دیدم که به پایین نگاه می کند و فکر می کند پس به او گفتم این چه فکری است یا امیرالمؤمنین؟ به خدا سوگند هیچ زندگی روی زمین بهتر از شما نیست من از تو سعادتمندتر نیستم و او گفت بهتر از من مردی با خانه بزرگ و یک همسر خوب و زندگی فعلی او ما را نمی شناسد، بنابراین ما آسیب می بینیم او به ما نیازی ندارد، پس او را تحقیر می کنیم یک زندگی با آرامش بین حرف و عمل