توقف کنید با صحابه و علما و علما آشنا شد یک چالش جدید از طرف من من یکی از همراهان مهاجر زن هستم زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به مکه مبعوث شد اسلام آوردم سپس هر دو بار مهاجرت کردم به حبشه و به مدینه به طرف دو قبله نماز خواندم من عاقل، فصیح و جسور بودم وقتی برای مهاجرت به حبشه آماده می شدیم شوهرم، عامر، برای نیازهای فوری رفت وقتی عمر بن خطاب آمد در حالی که هنوز مشرک بود تا اینکه متوقف شد ما از او با مصیبت و آسیب مواجه می شدیم گفت: ام عبدالله کجا می روی؟ گفتم: به خدا سوگند به سوی سرزمین خدا بیرون می رویم. به ما آسیب رساندی و به ما ظلم کردی تا خدا به ما آرامش بدهد گفت: خدا با تو باد. لطافت و اندوهش را دیدم وقتی شوهرم برگشت بهش گفتم و من به او گفتم اگر عمر و لطافت و اندوهش را برای ما دیدی گفت: امیدوارم مسلمان شود گفتم بله گفت: عمر در امان نخواهد بود تا اینکه خر نامه را تحویل می دهد زیرا سخت گیری و سخت گیری او را نسبت به مسلمانان می دید سپس روزها می گذرد عمر رضی الله عنه سلام می دهد خداوند اسلام و مسلمین را به وسیله او سربلند کند من اولین زنی بودم که به شهر مهاجرت کردم او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود او به خانه ما می آید و یک روز به پسرم عبدالله گفتم بیا یه چیزی بهت میدم پیامبر صلی الله علیه و آله به من فرمود چی میخواستی بهش بدی؟ گفتم بهش خرما بده گفت: اگر چیزی به او نداده بودی برات دروغ نوشتم من کی هستم؟ پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد وقتی قسمت بعدی میاد انشالله قرن ها به دنبال نگرش ها و نمونه ها اگر پیغمبر می‌خواست یا می‌گفت، از پیامبر پیروی می‌کرد آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند یادشان بر سر ما بلند شود رفتند و از من سؤال کردند آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟ آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند و دنیای رویاها برایشان زیبا شد