توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید یک چالش جدید از طرف من من از اصحاب جوانان انصار هستم من با پدرم شاهد عهد دوم عقبه بودم من از جمله کسانی بودم که شاهد آن بودم و آخرین آنها مرد نه من و نه هیچ کس دیگری شاهد جنگ بدر نبودیم پدرم من را از شرکت در آنها منع کرد به منظور مراقبت از نه خواهر اما پس از کشته شدن پدرم در احد من یکی از غزوات پیامبر صلی الله علیه و آله را از دست ندادم من با پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار نزدیک بودم من چیزهای زیادی در مورد او یاد گرفتم در مسجد النبی یک قسمت داشتم من مردم را در مورد آن می شناسم و دین آنها را درک می کنم من با مسلمانان در حفر خندق شرکت کردم روزی دیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله به شدت گرسنه است از گرسنگی دو تا سنگ به شکمش بست پس نزد همسرم برگشتم و به او گفتم آیا غذایی دارید؟ پس کیسه ای برایم آورد که حاوی یک صاع جو بود ما کس دیگه ای نداریم ما یک گوسفند کوچک داشتیم گوسفند را ذبح کرد و جو را آسیاب کرد پس کمی غذا درست کردیم سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم پس به سمتش رفتم و گفتم ای رسول خدا ما برای تو غذا درست کردیم بیا تو و یکی دو تا با تو پیامبر صلی الله علیه و آله فریاد زد گفت: ای اهل خندق! به غذا خوش آمدید رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود اصلا پایین نیومد و خمیر خود را نپزید تا من پرداخت کنم وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله آمد خمیر را برای او به خانه ام آوردم در آن تف کرد و برکت داد سپس همه ما را غسل تعمید داد در آن تف کرد و برکت داد مردم با رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند آنها هزار مرد بودند به خدا قسم خوردند تا سیر شدند سپس آنها رفتند و همه چیز ما همان طور که هست پر شده است خمیر ما باید همانطور که هست پخته شود از جنگ ذات الرقاع برگشتیم. به مدینه با رسول خدا صلی الله علیه و آله روی یک شتر لاغر راه می رفتم شاید از راه رفتن خسته بشم و من عقب افتادم سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به من رسید مالک گفت عرض کردم یا رسول الله این من را کند کرد گفت عنک و من او را آنخ کردم و رسول خدا صلی الله علیه و آله لعنت کرد سپس فرمود: این چوب را از دستت به من بده بنابراین من انجام دادم پس رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را گرفت شتر را با آن می کوبیم او با من تماس گرفت بعد گفت سوار شو بنابراین من سوار شدم پس شتر من پیاده روی کرد که تا به حال نرفته بود سپس او رضی الله عنه به من گفت این برای شماست گفتم: نه، بلکه مال توست یا رسول الله. گفت: نه، بلکه فروخت. گفتم نه مال شماست گفت: نه، بلکه آن را به یک مثقال طلا بفروش پس شتر را به او فروختم او را در شهر به او می سپارم وقتی رسیدیم وقتی به شهر رسیدیم، شتر را برایش آوردم سپس فرمود: می بینی که آن را می گیرم؟ شتر شما شتر و درهمهایتان را بگیرید آنها مال شما هستند شتر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نزد من ماند و ابوبکر و عمر او نتوانست، پس او را نزد عمر آوردم بنابراین او داستان خود را می دانست گفت: آن را در شترهای صدقه بگذار. و در بهترین مراتع به او گفتم تا شتر مرد رسول خدا برای من طلب آمرزش کرد خداوند یک شب او را رحمت کند و درود بفرستد این شتر بیست و پنج ساله است یک بار من کی هستم؟ پاسخ های خود را در نظرات به اشتراک بگذارید در زیر ویدیو و ما پاسخ را ثابت خواهیم کرد وقتی پایین آمد در نظرات تصحیح کنید قسمت بعدی انشاالله