1 00:00:00,000 --> 00:00:03,000 بسم الله الرحمن الرحیم 2 00:00:15,289 --> 00:00:17,289 انجمن مواضع خشنود است 3 00:00:18,289 --> 00:00:21,289 تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم 4 00:00:22,289 --> 00:00:24,289 اید الرحمن رفاه الپاشا 5 00:00:25,289 --> 00:00:26,320 خدا رحمتش کند 6 00:00:27,320 --> 00:00:30,920 سورقا ابن مالک 7 00:00:32,179 --> 00:00:34,560 خداوند از او راضی باشد 8 00:00:47,859 --> 00:00:50,859 یک روز صبح قریش وحشت زده برخاستند 9 00:00:51,859 --> 00:00:56,859 شایع شد که محمد مکه را زیر پوشش تاریکی ترک کرده است 10 00:00:57,859 --> 00:00:59,859 سران قریش این خبر را باور نکردند 11 00:01:00,859 --> 00:01:04,859 در هر خانه بنی هاشم به جستجوی پیامبر شتافتند 12 00:01:05,859 --> 00:01:07,859 آن را در هر خانه دوستانش می خوانند 13 00:01:08,859 --> 00:01:10,859 تا اینکه به خانه ابوبکر آمدند 14 00:01:11,859 --> 00:01:13,859 پس دخترش اسماء نزد آنها رفت 15 00:01:14,859 --> 00:01:15,859 ابوجهل به او گفت 16 00:01:16,859 --> 00:01:17,859 پدرت کجاست دختر؟ 17 00:01:18,859 --> 00:01:20,859 او گفت: "من نمی دانم او اکنون کجاست." 18 00:01:21,859 --> 00:01:26,859 پس دستش را بلند کرد و سیلی به گونه اش زد و گوشواره هایش را به زمین کوبید 19 00:01:26,859 --> 00:01:31,900 سران قریش وقتی فهمیدند محمد مکه را ترک کرده است دیوانه شدند 20 00:01:32,900 --> 00:01:37,900 هر وقت ردپایی داشتند برای تعیین مسیری که او طی کرده بود، جذب می کردند 21 00:01:38,900 --> 00:01:39,900 با آنها به دنبال او رفتند 22 00:01:40,900 --> 00:01:41,900 وقتی به غار ثور رسیدند 23 00:01:42,900 --> 00:01:43,900 قفات الاثار به آنها گفت 24 00:01:44,900 --> 00:01:47,900 به خدا دوستت از این غار فراتر نرفت 25 00:01:48,900 --> 00:01:51,900 آنها در آنچه به قریش می گفتند مبهم نبودند 26 00:01:52,900 --> 00:01:55,900 محمد و همراهش داخل غار بودند 27 00:01:56,900 --> 00:01:58,900 قریش بالای سرشان ایستاده بودند 28 00:01:59,900 --> 00:02:03,900 یکی از دوستان حتی دید که پاهای مردم بر فراز غار حرکت می کند 29 00:02:04,900 --> 00:02:05,900 چشمانش پر از اشک شد 30 00:02:06,900 --> 00:02:09,900 رسول خدا با نگاهی محبت آمیز و مهربان و سرزنش به او می نگریست 31 00:02:10,900 --> 00:02:12,900 دوست زمزمه کرد 32 00:02:13,900 --> 00:02:15,900 قسم می خورم که نمی خوام گریه کنم 33 00:02:16,900 --> 00:02:19,900 اما از ترس اینکه در تو بدی ببینم ای رسول خدا 34 00:02:20,900 --> 00:02:22,900 پیامبر اکرم با اطمینان به او فرمود 35 00:02:23,900 --> 00:02:24,900 غمگین مباش ابوبکر 36 00:02:24,900 --> 00:02:26,900 خدا با ماست 37 00:02:27,900 --> 00:02:29,900 پس خداوند آرامش را به دل دوست آورد 38 00:02:30,900 --> 00:02:32,900 به پای مردم نگاه کرد 39 00:02:33,900 --> 00:02:35,900 سپس گفت یا رسول الله 40 00:02:36,900 --> 00:02:39,900 اگر کسی به پاهای او نگاه می کرد ما را می دید 41 00:02:40,900 --> 00:02:41,900 رسول به او فرمود 42 00:02:42,900 --> 00:02:44,900 اى ابوبكر، نظرت درباره دو نفر چيست؟ 43 00:02:45,900 --> 00:02:46,900 خداوند سومین آنهاست 44 00:02:47,900 --> 00:02:51,120 در اینجا شنوایی از قریش به مردم می گوید 45 00:02:52,120 --> 00:02:54,120 آیا این مادر است که به غار نگاه کند؟ 46 00:02:55,120 --> 00:02:57,120 امیه بن خلف با کنایه به او گفت 47 00:02:58,120 --> 00:03:01,120 این عنکبوت را که روی در خانه اش لانه کرده ندیدی؟ 48 00:03:02,120 --> 00:03:04,120 به خدا قسم از ولادت حضرت محمد (ص) قدمت دارد 49 00:03:05,120 --> 00:03:07,120 اما ابوجهل گفت 50 00:03:08,120 --> 00:03:09,120 و اللات و العزه 51 00:03:10,120 --> 00:03:12,120 فکر می کنم او به ما نزدیک است 52 00:03:13,120 --> 00:03:15,120 او حرف های ما را می شنود و کارهای ما را می بیند 53 00:03:16,120 --> 00:03:18,120 اما جادوی او مورد توجه ما قرار گرفت 54 00:03:19,120 --> 00:03:23,250 اما قریش از یافتن محمد کوتاه نیامدند 55 00:03:23,250 --> 00:03:26,250 او از تعقیب او منصرف نشد 56 00:03:27,250 --> 00:03:31,250 به قبايلى كه در مسير راه مكه و مدينه پراكنده بودند، خبر داد 57 00:03:32,250 --> 00:03:35,250 هر که آن را محمد زنده یا مرده بیاورد 58 00:03:36,250 --> 00:03:38,250 او صد شتر سوار دارد 59 00:03:39,500 --> 00:03:41,500 او صورقا بن مالک المدلجی بود 60 00:03:42,500 --> 00:03:44,500 در یکی از کلوپ های مردمش در قادید 61 00:03:45,500 --> 00:03:46,500 نزدیک مکه 62 00:03:47,500 --> 00:03:49,500 سپس رسولی از قریش بر آنان وارد شد 63 00:03:50,500 --> 00:03:52,500 خبر جایزه بزرگ برایشان پخش می شود 64 00:03:53,500 --> 00:03:57,500 که قریش به هر کس که محمد زنده یا مرده آنها را بیاورد، دادند 65 00:03:58,500 --> 00:04:00,500 صورقا به سختی صدای صد شتر را شنید 66 00:04:01,500 --> 00:04:03,500 تا اینکه جاه طلبی هایش به او سرایت کرد 67 00:04:04,500 --> 00:04:05,500 نگرانی او برای او بیشتر شد 68 00:04:06,500 --> 00:04:07,500 اما خودش را کنترل کرد 69 00:04:08,500 --> 00:04:10,500 حتی یک کلمه هم نگفت 70 00:04:11,500 --> 00:04:13,500 تا تحت تاثیر جاه طلبی های دیگران قرار نگیرید 71 00:04:14,500 --> 00:04:16,500 قبل از اینکه سورقه از جای خود بلند شود 72 00:04:17,500 --> 00:04:19,500 مردی از قومش نزد النداء آمد و گفت: 73 00:04:19,500 --> 00:04:22,500 به خدا الان سه مرد از من گذشتند 74 00:04:23,500 --> 00:04:27,500 من فکر می کنم آنها محمد و ابوبکر و مدرک آنها هستند 75 00:04:28,500 --> 00:04:29,569 سوراقا گفت 76 00:04:30,569 --> 00:04:31,569 بلکه فرزندان فلانی هستند 77 00:04:32,569 --> 00:04:34,569 رفتند دنبال شترشان که گم کرده بودند 78 00:04:35,569 --> 00:04:36,569 مرد گفت 79 00:04:37,569 --> 00:04:38,569 شاید هم هستند 80 00:04:39,569 --> 00:04:40,569 و او سکوت کرد 81 00:04:41,629 --> 00:04:42,629 سپس سراقع مدتی ماند 82 00:04:43,629 --> 00:04:45,629 به طوری که ایستادن او باعث عصبانیت کسی در میان جمعیت نشود 83 00:04:46,629 --> 00:04:48,629 وقتی مردم وارد گفتگوی دیگری شدند 84 00:04:49,629 --> 00:04:50,629 بپرس از جمله آنهاست 85 00:04:51,629 --> 00:04:53,629 آهسته و سریع به سمت خانه اش رفت 86 00:04:54,629 --> 00:04:59,629 او به کنیز خود گفت که اسبش را برای او بیرون خواهد آورد، در حالی که از چشم مردم بی خبر بود. 87 00:05:00,629 --> 00:05:02,629 و آن را در وادی به او ببندند 88 00:05:03,629 --> 00:05:05,629 به خدمتکارش دستور داد تا برای او اسلحه ای آماده کند 89 00:05:06,629 --> 00:05:08,629 و از پشت خانه ها بیرون بیاورد 90 00:05:09,629 --> 00:05:10,629 طوری که کسی نتواند آن را ببیند 91 00:05:11,629 --> 00:05:13,629 و آن را در محلی نزدیک به پارسیان قرار دهند 92 00:05:14,629 --> 00:05:16,660 پوشیدن لباس دزدی ملت 93 00:05:17,660 --> 00:05:18,660 و از سلاح تقلید کنید 94 00:05:19,660 --> 00:05:20,660 و اسب و اسبش 95 00:05:21,660 --> 00:05:23,660 او شروع کرد به دنبال راه رسیدن به محمد 96 00:05:24,660 --> 00:05:28,660 قبل از اینکه کسی او را بگیرد و برنده جایزه قریش شود 97 00:05:29,699 --> 00:05:33,699 سورقه بن مالک یکی از شوالیه های شمسی قوم خود بود 98 00:05:34,699 --> 00:05:36,699 قد بلند، عالی، مهم 99 00:05:37,699 --> 00:05:38,699 روشنگری با ردیابی 100 00:05:39,699 --> 00:05:40,699 در باتلاق جاده ها صبور باشید 101 00:05:41,699 --> 00:05:43,699 و همه چیز در مورد این بود 102 00:05:44,699 --> 00:05:45,699 آریبه لبیبا، شاعر 103 00:05:46,699 --> 00:05:48,699 مادیان او یک اسب آزاد شده بود 104 00:05:49,699 --> 00:05:51,699 سراقا ادامه داد و زمین را تا کرد 105 00:05:52,699 --> 00:05:54,699 اما به زودی اسبش او را پیدا کرد 106 00:05:55,699 --> 00:05:56,699 و از اسبش افتاد 107 00:05:57,699 --> 00:05:58,699 او نسبت به آن بدبین بود و گفت 108 00:05:59,699 --> 00:06:00,699 این چیه؟ 109 00:06:01,699 --> 00:06:02,699 لعنت به مادیان 110 00:06:03,699 --> 00:06:04,699 و بر پشتش 111 00:06:05,699 --> 00:06:08,699 با این حال، قبل از اینکه دوباره او را پیدا کنم، راه زیادی نرفته بود 112 00:06:09,699 --> 00:06:10,699 بدبین تر شد 113 00:06:11,699 --> 00:06:12,699 و در حال بازگشت هستند 114 00:06:13,699 --> 00:06:16,699 تنها چیزی که او را از نگرانی خلاص می کرد، حرص صد مثقال بود 115 00:06:16,699 --> 00:06:20,790 سوراقا از جایی که اسبش پیدا شد دور نشد 116 00:06:21,790 --> 00:06:23,790 تا اینکه محمد و همراهش را دید 117 00:06:24,790 --> 00:06:25,790 دستش را به سمت کمانش دراز کرد 118 00:06:26,790 --> 00:06:28,790 اما دستش یخ کرد 119 00:06:29,790 --> 00:06:32,790 دلیلش این است که او پاهای اسبش را دید که به زمین چسبیده است 120 00:06:33,790 --> 00:06:35,790 دود از دستانش بلند می شود 121 00:06:36,790 --> 00:06:38,790 چشمان خود و او را می پوشاند 122 00:06:39,790 --> 00:06:40,790 پس پارسیان را هل داد 123 00:06:41,790 --> 00:06:42,790 پس محکم در زمین مستقر شد 124 00:06:43,790 --> 00:06:45,790 انگار با میخ های آهنی به آن میخکوب شده بودند 125 00:06:46,790 --> 00:06:48,790 رو به رسول و همراهش کرد 126 00:06:49,790 --> 00:06:50,790 با صدایی تند گفت 127 00:06:51,790 --> 00:06:52,790 آهای این دوتا 128 00:06:53,790 --> 00:06:55,790 از پروردگارت می خواهم که پاهای اسبم را آزاد کند 129 00:06:56,790 --> 00:06:58,790 و من باید جلوی تو را بگیرم 130 00:06:59,790 --> 00:07:00,790 پس رسول او را فرا خواند 131 00:07:01,790 --> 00:07:03,790 پس خداوند پاهای اسبش را برای او آزاد کرد 132 00:07:04,790 --> 00:07:07,790 اما جاه طلبی های او به زودی دوباره برانگیخته شد 133 00:07:08,790 --> 00:07:09,790 پس اسبش را به طرف آنها هل داد 134 00:07:10,790 --> 00:07:13,790 لیست های آن این بار بیشتر از قبل گسترش یافت 135 00:07:13,790 --> 00:07:15,790 پس از آنان کمک خواست و گفت 136 00:07:16,790 --> 00:07:18,790 در اینجا وسایل، وسایل و سلاح های من است 137 00:07:19,790 --> 00:07:20,790 ران های او 138 00:07:21,790 --> 00:07:22,790 و هر دو با خدا عهد دارید 139 00:07:23,790 --> 00:07:25,790 تا مردم را از پشت سرم دور کنم 140 00:07:26,790 --> 00:07:27,790 و به او گفت 141 00:07:28,790 --> 00:07:30,790 ما هیچ نیازی به آذوقه و کالای شما نداریم 142 00:07:31,790 --> 00:07:32,790 اما مردم به ما پاسخ دادند 143 00:07:33,790 --> 00:07:34,790 سپس رسول خدا برای او دعا کرد 144 00:07:35,790 --> 00:07:36,790 بنابراین اسب او بلند شد 145 00:07:37,790 --> 00:07:38,790 وقتی می خواستند برگردند 146 00:07:39,790 --> 00:07:40,790 او آنها را صدا کرد و گفت 147 00:07:41,790 --> 00:07:42,790 صبر کن باهات صحبت میکنم 148 00:07:43,790 --> 00:07:46,790 به خدا چیزی به شما نمی رسد که از آن متنفر باشید 149 00:07:47,790 --> 00:07:48,790 و به او گفت 150 00:07:49,790 --> 00:07:50,790 از ما چه می خواهید؟ 151 00:07:51,790 --> 00:07:52,790 و او گفت 152 00:07:53,790 --> 00:07:54,790 قسم می خورم محمد 153 00:07:55,790 --> 00:07:57,790 می دانم که دین شما ظهور می کند و امور شما قیام می کند 154 00:07:58,790 --> 00:08:00,790 پس به من قول بده که اگر در پادشاهی تو نزد تو بیایم مرا گرامی خواهی داشت 155 00:08:01,790 --> 00:08:02,790 او در این مورد برای من نوشت 156 00:08:03,790 --> 00:08:06,790 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن دوست دستور داد 157 00:08:07,790 --> 00:08:09,790 پس بر لوح استخوانی برای او نوشت 158 00:08:10,790 --> 00:08:11,790 و آن را به سمت او هل داد 159 00:08:11,790 --> 00:08:12,790 و زمانی که قصد رفتن داشتند 160 00:08:13,790 --> 00:08:15,790 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود 161 00:08:16,790 --> 00:08:17,790 سوراقا حالت چطوره؟ 162 00:08:18,790 --> 00:08:20,790 اگر دستبندم را ببندم می شکند 163 00:08:21,790 --> 00:08:22,790 سوراقا با تعجب گفت 164 00:08:23,790 --> 00:08:24,790 کسر بن هرمز 165 00:08:25,790 --> 00:08:26,790 و او گفت بله 166 00:08:27,790 --> 00:08:28,790 کسر بن هرمز 167 00:08:29,790 --> 00:08:30,790 دزدی دوچرخه بازگشته است 168 00:08:31,790 --> 00:08:32,789 متوجه شد که مردم آمده اند 169 00:08:33,789 --> 00:08:35,789 رسول خدا صلی الله علیه و آله را می خوانند 170 00:08:36,789 --> 00:08:37,789 به آنها گفت 171 00:08:38,789 --> 00:08:39,789 برگرد 172 00:08:39,789 --> 00:08:41,789 زمین تکان خورده و من به دنبال آن هستم 173 00:08:42,789 --> 00:08:44,789 و از گستردگی دید من از تأثیر غافل نیستی 174 00:08:45,789 --> 00:08:46,789 پس برگشتند 175 00:08:47,789 --> 00:08:49,789 سپس خبر خود را با محمد و دوستش پنهان کرد 176 00:08:50,789 --> 00:08:52,789 تا اینکه مطمئن شد به شهر نرسیده است 177 00:08:53,789 --> 00:08:55,789 از تجاوز قریش در امان ماند 178 00:08:56,789 --> 00:08:57,789 سپس پخش شد 179 00:08:58,789 --> 00:09:04,789 هنگامی که ابوجهل خبر سراقع را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنید و مقامش را در... 180 00:09:04,789 --> 00:09:08,789 او را به خاطر شکست، بزدلی و از دست دادن فرصت سرزنش کرد 181 00:09:09,789 --> 00:09:11,860 او در پاسخ به سرزنش خود گفت 182 00:09:12,860 --> 00:09:14,860 ابا حکم قسم اگر شاهد بودم 183 00:09:15,860 --> 00:09:17,860 پاهای اسبم کثیف می شود 184 00:09:18,860 --> 00:09:20,860 می دانستی و شک نداشتی که محمد 185 00:09:21,860 --> 00:09:24,860 رسولی با دلیل، چه کسی می تواند در برابر او مقاومت کند؟ 186 00:09:26,080 --> 00:09:27,080 روزها گذشت 187 00:09:28,080 --> 00:09:32,080 سپس محمد که مکه را ترک کرد، فراری بود 188 00:09:33,080 --> 00:09:34,080 پوشیده از پوشش تاریکی 189 00:09:35,080 --> 00:09:37,080 او به عنوان یک استاد فاتح به او باز می گردد 190 00:09:38,080 --> 00:09:42,080 هزاران شمشیر و نیزه سفید آن را احاطه کرده است 191 00:09:43,080 --> 00:09:44,080 و سپس سران قریش 192 00:09:45,080 --> 00:09:50,080 کسانی که زمین را پر از تکبر و تکبر کردند، با ترس و وحشت به او نزدیک می شوند 193 00:09:51,080 --> 00:09:53,080 از او طلب رحمت می کنند و می گویند: 194 00:09:54,080 --> 00:09:55,080 با ما چه می توانید بکنید؟ 195 00:09:56,080 --> 00:09:58,080 از حضرت انبیاء به آنها می گوید 196 00:09:59,080 --> 00:10:01,080 برو تو آزاد هستی 197 00:10:02,179 --> 00:10:03,179 در آن 198 00:10:03,179 --> 00:10:05,179 صورقا بن مالک شتر خود را آماده کرد 199 00:10:06,179 --> 00:10:09,179 نزد رسول خدا رفت تا اسلام آوردنش را پیش از او اعلام کند 200 00:10:10,179 --> 00:10:13,179 و با او عهدی است که ده سال پیش به او نوشت 201 00:10:14,179 --> 00:10:15,179 سوراقا گفت 202 00:10:16,179 --> 00:10:19,179 با الجیرانه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم 203 00:10:20,179 --> 00:10:22,179 پس به گردان انصار او پیوستم 204 00:10:23,179 --> 00:10:26,179 پس با پاشنه نیزه هایشان به من زدند و گفتند: 205 00:10:27,179 --> 00:10:29,179 این چیزی است که شما می خواهید 206 00:10:30,179 --> 00:10:31,179 من هنوز در حال شکستن رتبه هستم 207 00:10:31,179 --> 00:10:35,179 تا اینکه به رسول خدا در حالی که بر شتر خود بود به او نزدیک شدم 208 00:10:36,179 --> 00:10:37,179 پس دستم را با کتاب بالا بردم 209 00:10:38,179 --> 00:10:39,179 و گفتم یا رسول الله 210 00:10:40,179 --> 00:10:41,179 من سورقه بن مالک هستم 211 00:10:42,179 --> 00:10:43,179 این کتاب شما برای من است 212 00:10:44,179 --> 00:10:46,240 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند 213 00:10:47,240 --> 00:10:49,240 به من نزدیک تر، دزد، به من نزدیک تر 214 00:10:50,240 --> 00:10:52,240 این روز وفاداری و عدالت است 215 00:10:53,240 --> 00:10:54,240 بنابراین من آن را پذیرفتم 216 00:10:55,240 --> 00:10:56,240 من در حضور ایشان مسلمان شدنم را اعلام کردم 217 00:10:57,240 --> 00:10:58,240 به خیر و صلاح او رسیدم 218 00:10:58,240 --> 00:11:05,370 تنها چند ماه از ملاقات سورقه بن مالک با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نگذشته بود. 219 00:11:06,370 --> 00:11:09,370 تا اینکه خداوند پیامبرش را در کنار او برگزید 220 00:11:10,370 --> 00:11:12,370 سوراقا برای او بسیار اندوهگین بود 221 00:11:13,370 --> 00:11:15,370 و آن روز را بر او ظاهر ساخت 222 00:11:16,370 --> 00:11:19,370 که نزدیک بود او را به خاطر صد شتر بکشند 223 00:11:20,370 --> 00:11:22,370 و چقدر تمام دنیا آرزوست 224 00:11:23,370 --> 00:11:27,370 امروز برای او تکه ای از ناخن پیامبر برایش ارزشی ندارد 225 00:11:28,370 --> 00:11:30,370 و آنچه را که به او گفت تکرار کرد 226 00:11:31,370 --> 00:11:34,370 سرراقا اگر دستبندهای من را تکه تکه بپوشی چه می شود؟ 227 00:11:35,370 --> 00:11:38,370 او شک نداشت که آنها را خواهد پوشید 228 00:11:39,370 --> 00:11:42,429 بعد دوباره روزها گذشت 229 00:11:43,429 --> 00:11:46,429 امور مسلمانان به دست فاروق رضی الله عنه افتاد 230 00:11:47,429 --> 00:11:51,429 در دوران پادشاهی مبارکش لشکریان مسلمان به پادشاهی ایران حمله کردند 231 00:11:52,429 --> 00:11:54,429 همانطور که طوفان می وزد 232 00:11:55,429 --> 00:11:57,429 آنها شروع به تخریب قلعه ها و شکست دادن ارتش کردند 233 00:11:58,429 --> 00:12:00,429 تاج و تخت می لرزد و گوسفندان تصرف می کنند 234 00:12:01,429 --> 00:12:04,429 تا اینکه خداوند به دستان او ایالت آکسارا را عطا کرد 235 00:12:05,429 --> 00:12:08,429 در یکی از آخرین روزهای خلافت عمر 236 00:12:09,429 --> 00:12:12,429 فرستادگان سعد بن ابی وقاص به شهر آمدند 237 00:12:13,429 --> 00:12:15,429 به خلیفه مسلمین از فتح بشارت می دهند 238 00:12:16,429 --> 00:12:19,429 پنج هزار دلار به خزانه مسلمانان می برند 239 00:12:20,429 --> 00:12:22,429 که مهاجمان برای رضای خدا غنیمت گرفتند 240 00:12:23,460 --> 00:12:25,460 وقتی گوسفندان در دست عمر گم شدند 241 00:12:25,460 --> 00:12:27,460 با تعجب به او نگاه کرد 242 00:12:28,460 --> 00:12:31,460 تاج کسری که با مروارید پوشیده شده بود 243 00:12:32,460 --> 00:12:34,460 و لباس او با نخ های طلا بافته شده است 244 00:12:35,460 --> 00:12:37,460 و روسری او با جواهرات تزئین شده است 245 00:12:38,460 --> 00:12:40,460 و دستبندهایش را که چشمی مانند آن را ندیده است 246 00:12:41,460 --> 00:12:44,460 و بی شمار چیزهای با ارزش دیگر 247 00:12:45,460 --> 00:12:49,500 پس عمر با میله ای که در دست داشت شروع به چرخاندن این گنج گرانبها کرد 248 00:12:50,500 --> 00:12:52,500 سپس رو به اطرافیانش کرد و گفت 249 00:12:52,500 --> 00:12:54,500 افراد من این کار را برای امنیت ما انجام دادند 250 00:12:55,500 --> 00:12:58,500 علی بن ابیطالب به او گفت و او در آن زمان حضور داشت 251 00:12:59,500 --> 00:13:00,500 تو عفیف هستی 252 00:13:01,500 --> 00:13:03,500 پس رعیت آمرزیده شدند یا امیرالمؤمنین 253 00:13:04,500 --> 00:13:06,500 اگر سیر می شدند، سیر می شدند 254 00:13:07,500 --> 00:13:11,500 در اینجا فاروق رضی الله عنه صورقا بن مالک را نامید 255 00:13:12,500 --> 00:13:16,500 پیراهن و شلوار و شنل او را پوشید و در آن ایستاد. 256 00:13:17,500 --> 00:13:19,500 از شمشیر و کمربند خود تقلید کرد 257 00:13:19,500 --> 00:13:21,500 تاجش را روی سرش گذاشت 258 00:13:22,500 --> 00:13:23,500 و شبانه روزی بپوش 259 00:13:24,500 --> 00:13:25,500 بله، شام 260 00:13:26,500 --> 00:13:28,500 سپس مسلمانان هلهله کردند 261 00:13:29,500 --> 00:13:31,500 خدا بزرگ است، خدا بزرگ است 262 00:13:32,500 --> 00:13:33,500 خدا بزرگ است 263 00:13:34,500 --> 00:13:36,500 سپس عمر رو به سورقه کرد و گفت 264 00:13:37,500 --> 00:13:38,500 سرپیچ سرپیچ 265 00:13:39,500 --> 00:13:40,500 ایرابی از بنی مدلیج 266 00:13:41,500 --> 00:13:42,500 بر سر او تاجی است 267 00:13:43,500 --> 00:13:44,500 دستبندش را در دست دارد 268 00:13:45,500 --> 00:13:47,750 سپس سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت 269 00:13:47,750 --> 00:13:50,750 خدایا این پول را از رسولت دریغ کردی 270 00:13:51,750 --> 00:13:54,750 او نزد تو عزیزتر از من و ارجمندتر بود 271 00:13:55,750 --> 00:13:56,750 ابوبکر مانع او شد 272 00:13:57,750 --> 00:14:00,750 او نزد تو عزیزتر از من و ارجمندتر بود 273 00:14:01,750 --> 00:14:02,750 و تو به من دادی 274 00:14:03,750 --> 00:14:06,750 به تو پناه می برم که آن را به من دادی تا مغرورم کنی 275 00:14:07,750 --> 00:14:11,820 سپس از جای خود برنخاست تا آن را بین مسلمانان تقسیم کرد 276 00:14:12,820 --> 00:14:13,820 سوراقا حالت چطوره؟ 277 00:14:16,799 --> 00:14:18,799 اگر لباس دزد می پوشید 278 00:14:19,799 --> 00:14:20,799 دستبندم شکسته 279 00:14:22,059 --> 00:14:24,059 محمد رسول خداست