توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید یک چالش جدید از طرف من من یکی از اصحاب مهاجر هاشمی القرشی هستم من پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله هستم اکثر مردم شبیه او هستند من در قدیم با اولین مردم مکه که اسلام آوردند به اسلام گرویدم او به فصاحت، شجاعت و سخاوتش معروف بود به او می گویند کسی که بال دارد و خلبان رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا پدر مستمندان نامید چون قبلاً با آنها مهربان بودم، آنها را چک می کردم و با آنها می نشستم من از فرماندهان سپاه شاهزادگان در جنگ موته بودم او به حبشه مهاجرت کرد من به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله در آنجا ماندم سپس در حالی که در خیبر بود نزد او آمدم از آمدن ما رضی الله عنه خوشحال شد وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله را دید چه بلایی بر سر مسلمانان مکه آمد او نتوانست ما را از جایی که بودیم باز دارد او به ما گفت اگر به سرزمین حبشه بروی پادشاهی دارد که به کسی ظلم نمی کند این سرزمین حقیقت است تا اینکه خداوند تو را از آنچه در آن هستی رهایی بخشد سپس به عنوان مهاجر به سرزمین حبشه رفتیم ترس از وسوسه و فرار از دین خود هنگامی که آن به قریش رسید بین خود مشورت کردند آنها تصمیم گرفتند برای ما از Negus بفرستند دو نفر از آنها شلاق خوردند آنها به نگوس نزدیک شدند چون بر او وارد شدند، بر او سجده کردند به او هدایایی دادند او را تحسین کرد یکی از آنها سمت راستش نشست دیگری سمت چپ اوست و او گفت گروهی از مردم ما در سرزمین شما ساکن شدند آنها از دین ما رویگردان شدند و خدایان ما را تحقیر کردند بنابراین نگوس به دنبال ما فرستاد بنابراین به کسانی که با من بودند گفتم من نامزد شما هستم و گفتند بله پس وارد شدم و سلام کردم و کسانی که در شورا بودند گفتند چرا در مقابل شاه تعظیم نمی کنی؟ گفتم ما فقط برای خدا سجده می کنیم گفتند چرا؟ گفتم خداوند در میان ما رسولی فرستاده است به ما دستور داده شده که جز خدا بر کسی سجده نکنیم ما را به نماز و پرداخت زکات امر کرد و تجارت خوب عمر گفت در مورد فرزند مریم و مادرش با شما اختلاف دارند النجاشی گفت درباره پسر مریم و مادرش چه می گویید؟ گفتم همانطور که خدا فرموده می گوییم او روح خداست و کلام او به مریم باکره رسید که توسط انسان لمس نشده است بخشی از سوره مریم را بر او خواندم النجاشی چوبی را از روی زمین برداشت گفت در حالی که از ریش اشک می چکید ای مردم حبشه، کاهنان و راهبان هر چی بخوای قسم می خورم که این من را اذیت نمی کند شهادت می دهم که او رسول خداست و این همان چیزی است که عیسی در انجیل موعظه کرد به خدا اگر من نبودم کنترل نمی کردم من پیش او می آمدم پس من مقصر آن‌ها خواهم بود بعد به ما گفت هرجا خواستی برو پایین آمین اجازه ندهید کسی به شما آسیب برساند او به قریشیان هدایایی سفارش داد من به آنها پاسخ دادم ناامید برگشتند شما دلیل اسلام آوردن نگوها بودید تا سال هفتم هجرت در حبشه ماندیم سپس به شهر مهاجرت کردیم پس به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدیم روز فتح خیبر از آمدن ما خوشحال شد رسول خدا صلی الله علیه و آله را بین چشمانم بوسید به من متعهد شد و گفت نمی دانم از کدام یک بیشتر خوشحالم با آمدنت یا در فتح خیبر؟ من کی هستم؟