توقف کنید با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد یک چالش جدید از طرف من من یکی از همراهان مهاجر زن هستم من پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابولهب هستم که از دشمن ترین افراد با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود مادرم هم همینطور پس خداوند سوره مسد را به نام او نازل کرد اما من ایمان را بر کفر ترجیح دادم پس اسلام آوردم و پدرم را ترک کردم او به شهر مهاجرت کرد در آن دیحیه بن خلیفه الکلبی رضی الله عنه با من ازدواج کرد مردم از پدر و مادرم به من صدمه می زدند به من می گویند تو دختر ابولهب هستی تو دختر هیزمی که خداوند متعال در این باره می فرماید دست پدرم لهب توبه کرد و او توبه کرد مهاجرت شما هیچ فایده ای برای شما ندارد پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم و عرض کردم ای رسول خدا آیا فرزندان کفار غیر من هستند؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند و آن چیست؟ گفتم زنان بنی زریق به خاطر پدر و مادرم مرا آزار داده اند می گویند دختر هیزم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند اگر نماز ظهر را می‌خوانم، هر جا که دیدم، نماز بخوانم پیامبر صلی الله علیه و آله نماز ظهر را خواند سپس به مردم نزدیک شد و ساعتی بر منبر نشست سپس فرمود: ای مردم! مردمی که از نسب و بستگانم به من آزار می رسانند چه می شود؟ مگر کسانی که به نسب من و نزدیکانم آسیب می رسانند او به من صدمه زد هر که مرا آزار دهد خدا را آزرده است عمر بن خطاب رضی الله عنه از جا پرید و گفت هر که تو را به خشم آورد خدا را غضب کن یا رسول الله سپس حضرت رضی الله عنه فرمودند مرده نمی تواند به انسان زنده آسیب برساند دو خواهر و سه برادر داشتم همگی در روز فتح مکه اسلام آوردند به جز برادرم اوتیبه اسلام را قبول نداشت او یکی از دشمنان سرسخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود یک روز در مکه بودیم برادرم اوتایبا می خواست به شام برود گفت: نزد محمد می‌آمدیم و ضرر می‌کردیم. نزد او آمد و گفت: ای محمد. من به ستاره اگر بدرخشد کافر هستم و با آن که نزدیک شد، او را راهنمایی کن سپس آب دهان را جلوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انداخت پیامبر صلی الله علیه و آله خشمگین شد او را صدا زد و گفت: خدایا یکی از سگ هایت را به او بده بنابراین برادرم با دوستانش در ایر به شام رفتند حتی اگر در راه باشند صدای غرش شیر را شنیدند دل برادرم را لرزاند به او گفتند: «چرا می لرزی؟» گفت محمد علی را دعوت کرد دعوتنامه ای دریافت نمی کند وقتی خوابیدند دورش را گرفتند و او را در میان خود قرار دادند بعد شیر آمد و یکی یکی سرشان را بو کرد تا اینکه با برادرم اوتایبا تمام شد سرش را شکست و او را کشت دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله برآورده شد من کی هستم؟ پاسخ صحیح را در نظرات ارسال کنید وقتی قسمت بعدی میاد انشالله