توقف کنید با صحابه و علما و علما آشنا شد یک چالش جدید از طرف من من یکی از اصحاب قبیله غفار هستم تو در زمان جاهلیت تنها بودی و من بت نمی پرستم او به شجاعت و شجاعت معروف بود و بر همان شراب و مستی و آمیزش حرام بود عاقل و متفکر بودم شنیده ام که مردی در مکه بیرون آمد و ادعای نبوت کرد پس به برادرم انیس گفتم: نزد این مرد برو و خبری از او برای من بیاور. پس رفت و او را ملاقات کرد و سپس بازگشت گفتم چی داری؟ گفت: به خدا سوگند مردی را دیدم که امر به معروف و نهی از منکر می کند. به او گفتم: تو مرا از این خبر شفا ندادی. پس جوراب و چوبی برداشتم و به مکه رفتم من پیامبر صلی الله علیه و آله را نشناختم و من از پرسیدن در مورد آن متنفرم سپس علی رضی الله عنه از من گذشت چنان گفت که آن مرد غریبه است پس گفتم بله گفت و به خانه رفت پس با او رفتم و او از من چیزی نپرسید و من نیز از او نپرسیدم وقتی بیدار شدم به مسجد رفتم تا احوال او را جویا شوم و هیچ کس در مورد او چیزی به من نمی گوید آنگاه علی رضی الله عنه در شام از کنار من گذشت و گفت آیا هنوز وقت آن نرسیده که مرد خانه خود را بشناسد؟ گفتم نه گفت: با من برو. سپس فرمود: تو را چه شده و چرا تو را به این شهر آوردم؟ پس به او گفتم: اگر در مورد من سکوت کنی به تو می گویم گفت: انجامش می دهم. پس به او گفتم: شنیده‌ام که مردی که ادعای نبوت می‌کند از اینجا بیرون آمده است. بنابراین من می خواستم او را ملاقات کنم به من گفت: آیا عقلت درست نیست؟ این راه من است، پس مرا دنبال کنید پس با او رفتم تا بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شدیم پس به او گفتم اسلام را به من معرفی کن او به من پیشنهاد داد و من به جای خود اسلام را پذیرفتم به من گفت این موضوع را مخفی نگه دار و به کشورت برگرد شاید خداوند آنها را از تو بهره مند سازد اگر ظاهر ما به شما رسید قبول کنید بنابراین من تصمیم گرفتم که به سوی مردم خود بازگردم تا اینکه آمدی پیش برادرم او به من گفت چه کرده ام پس گفتم اسلام آوردم و ایمان آوردم گفت: من تمایلی به ترک دین شما ندارم من نزد شما اسلام را پذیرفتم و راست گفته ام بعد آمدیم پیش مادر و خبرمان را به او گفتیم او گفت: من تمایلی به ترک دین شما ندارم. من به اسلام گرویده ام و با هر دوی شما صادق بوده ام سپس قوم خود را به بخشش فرا خواندم برخی از آنها اسلام آوردند و بقیه مسلمان شدند اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله ظهور کند اسلام آوردیم وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد شهر من برای مهاجرت به او بیرون رفتم پس بقیه قوم من اسلام آوردند پس آنها را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردم قبیله اسلم آمدند گفتند یا رسول الله برادران ما به کسی که به او سلام کردند سلام می کنیم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند بخشنده خدا او را ببخشد و اسلام آورد خدا رحمتش کند من کی هستم؟ پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد وقتی قسمت بعدی میاد انشاالله بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها هنگامی که رسول می خواست یا می گفت، از پیامبر پیروی می کردند آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند بنابراین ما ملاقات کردیم یادشان گرامی باد رفتند و از من سؤال کردند آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟ آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند و جهان نفس برای آنها آشکار شده است