توقف کنید با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد یک چالش جدی برای اینکه من هستم من دختر بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله هستم مادرم خدیجه، خدا از او راضی باشد من ده سال قبل از مأموریت به دنیا آمدم من صاحب قرارداد را می شناختم پدرم صلی الله علیه و آله و سلم بود او مرا دوست دارد و از من تعریف می کند مرا به عقد پسر عمویم ابوالعاص بن الربیع رضی الله عنهم درآورد. بنابراین من اینجا با او زندگی کردم وقتی پدرم رضی الله عنه مبعوث شد سریع به او ایمان آوردم شوهر اسلام را رد کرد پس قریش از شوهرم دعوت کردند که مرا ترک کند با همسری از اشراف خانه های قریش غرامت گرفت جواب آنها را می داد و می گفت: نه، قسم می خورم من هرگز دوستم را ترک نمی کنم من دوست ندارم همسرم را داشته باشم زنی از قریش و هنگامی که روز بدر بود شوهرم برای جنگ با مسلمانان بیرون رفت به دست آنها اسیر شد پس گردن بندي را كه مادرم خديجه رضي الله عنه در روز عروسي به من داده بود به او فرستادم. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله او را دید به من پیام بده او از شوهرم شفاعت کرد تا او را بدون باج آزاد کند بازگشت به قرارداد از شوهرم خواست که مرا به شهر بفرستد وقتی شوهرم به مکه برگشت او به من دستور داد که برای پیوستن به پدرم آماده شوم او از برادرش کینانا خواست که من را راهی کند جایی که او با برخی از یاران ملاقات خواهد کرد چه کسی مرا به شهر خواهد برد پس کنانا تیر و کمان او را گرفت او مرا در روز روشن بیرون آورد در مقابل آینه و سماع قریش مردم قیام کردند و به ما پیوستند با هوده من را ترساندند تا اینکه افتاد بارداری تو شکمم افتاد سپس کنانا سوهاما پراکنده شد قسم می خورم که کسی به من نزدیک نمی شود جز اینکه با تیری در گلویش شلیک کرد او یک خانم نبود پس مردم عقب نشینی کردند سپس ابوسفیان آمد نانا بهت گفت آن را به مکه برگردانید سپس شبانه مخفیانه به راه افتاد مردم در مورد آن صحبت نمی کنند من برخلاف میل مردم مکه رفتم نانا این کار را برای تو انجام داد شب که شد با من رفت بیرون مرا به زید بن حارثه سپرد و یک مرد دیگر پدرم رضی الله عنه بود آنها را فرستاد تا مرا به مدینه ببرند سپس شوهرم بعد از آن مسلمان شد شش سال به شهر مهاجرت کرد پیامبر صلی الله علیه و آله به من پاسخ داد به او با اولین عقد ازدواج و من با او ماندم با این حال، این بیماری موقتی نیست از سقوطی که افتاد وقتی از مکه هجرت کردی تا اینکه وقتم تمام شد در سال هشتم هجری مادران مؤمنان مرا شستشو می دهند پدرم رضی الله عنه آنها را به من داد ایزاره و گفت کاری کنید که او آن را حس کند یعنی بخشی از بدنش کردند مستقیما بدون کفن سپس برای پدرم رضی الله عنه دعا کرد او و شوهرم به قبر من رفتند من کی هستم؟ در نظرات وقتی قسمت بعدی میاد انشاالله بهترین قرن ها موقعیت ها و مثال ها از پیامبر پیروی کردند اگر تلاش کرد یا گفت آنها اینجا بودند ابرهای زندگی ما را سیراب می کنند پس به ما ایمان آوردند یادشان گرامی باد رفتند و رفتند یک سوال در وجدان وجود دارد آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟ آنها پر از زندگی شدند به عملکرد آنها افتخار می کنند و جهان نفس برای آنها آشکار شده است