1 00:00:00,000 --> 00:00:03,000 بسم الله الرحمن الرحیم 2 00:00:15,220 --> 00:00:18,219 انجمن مواضع خشنود است 3 00:00:18,219 --> 00:00:22,219 تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم 4 00:00:22,219 --> 00:00:25,219 اید الرحمن رفاه الپاشا 5 00:00:25,219 --> 00:00:27,260 خدا رحمتش کند 6 00:00:27,260 --> 00:00:32,820 ابودردا رضی الله عنه 7 00:00:45,929 --> 00:00:48,929 عویمر بن مالک خزرجی برخاست 8 00:00:48,929 --> 00:00:52,929 مکنب ابودردا زود بیدار شد 9 00:00:52,929 --> 00:00:57,929 نزد معبود خود رفت که آن را در شرافتمندانه ترین مکان خانه اش قرار داد 10 00:00:57,929 --> 00:01:03,929 او آن را احیا کرد و آن را با بهترین عطر در فروشگاه بزرگ خود پر کرد 11 00:01:03,929 --> 00:01:07,930 سپس لباس جدیدی از ابریشم مجلل به او انداخت 12 00:01:07,930 --> 00:01:12,930 دیروز توسط یکی از بازرگانانی که از یمن آمده بود به او داده شد 13 00:01:12,930 --> 00:01:14,930 و زمانی که خورشید طلوع کرد 14 00:01:14,930 --> 00:01:18,930 ابودردا از خانه خارج شد و به سوی فروشگاه خود روانه شد 15 00:01:18,930 --> 00:01:23,930 سپس کوچه ها و راه های یثرب بر پیروان محمد تنگ شد 16 00:01:23,930 --> 00:01:26,930 از بدر برمی گردند 17 00:01:26,930 --> 00:01:29,930 در مقابل آنها گروه هایی از اسیران قریش بودند 18 00:01:29,930 --> 00:01:30,930 پس به دیدار آنها رفت 19 00:01:30,930 --> 00:01:35,930 اما به زودی با جوانی از میان آنان که از خزرج بود آشنا شد 20 00:01:35,930 --> 00:01:38,930 و از او درباره عبدالله بن رواحه می پرسم 21 00:01:38,930 --> 00:01:40,930 الفتای خزرجی به او گفت 22 00:01:40,930 --> 00:01:43,930 او شریف ترین مصیبت را در جنگ انجام داد 23 00:01:43,930 --> 00:01:47,930 سالم برگشت و خیالش راحت شد 24 00:01:47,930 --> 00:01:52,930 الفتاء از سؤال ابودردا درباره عبدالله بن رواحه تعجب نکرد 25 00:01:52,930 --> 00:01:58,930 زمانی که همه می دانستند برادری که آنها را به هم پیوند می دهد کیست 26 00:01:58,930 --> 00:02:02,930 زیرا ابودردا و عبدالله بن رواحه 27 00:02:02,930 --> 00:02:05,930 آنها در زمان جاهلیت با هم برادر بودند 28 00:02:05,930 --> 00:02:09,930 وقتی اسلام آمد، ابن رواحه به آن گروید 29 00:02:09,930 --> 00:02:11,930 ابودردا از او روی برگرداند 30 00:02:11,930 --> 00:02:16,930 اما این باعث نشد که روابط نزدیک بین این دو مرد قطع شود 31 00:02:16,930 --> 00:02:21,930 عبدالله بن رواحه مدام به ابودردا وعده دیدار می داد 32 00:02:21,930 --> 00:02:25,930 او را به اسلام دعوت می کند و به این امر تشویق می کند 33 00:02:25,930 --> 00:02:29,930 او از هر روزی که به عنوان مشرک گذرانده، پشیمان است 34 00:02:29,930 --> 00:02:32,960 ابودردا به مغازه اش رسید 35 00:02:32,960 --> 00:02:35,960 روی صندلی بلندش نشست 36 00:02:35,960 --> 00:02:37,960 و خرید و فروش کرد 37 00:02:37,960 --> 00:02:40,960 به بندگانش امر می کند و نهی می کند 38 00:02:40,960 --> 00:02:43,960 او از آنچه در خانه اش می گذرد چیزی نمی داند 39 00:02:43,960 --> 00:02:45,960 در آن زمان 40 00:02:45,960 --> 00:02:49,960 عبدالله بن رواحه به خانه دوستش ابودردا می رفت 41 00:02:49,960 --> 00:02:51,960 تصمیم گرفت کاری بکند 42 00:02:51,960 --> 00:02:53,960 وقتی به خانه رسید 43 00:02:53,960 --> 00:02:55,960 دید که درش باز است 44 00:02:55,960 --> 00:02:58,960 ام الدرده را در صحن خود دید 45 00:02:58,960 --> 00:03:02,960 گفت: سلام بر تو ای بنده خدا. 46 00:03:02,960 --> 00:03:06,960 گفت: سلام بر تو ای برادر ابودردا 47 00:03:06,960 --> 00:03:09,960 گفت: ابودردا کجاست؟ 48 00:03:09,960 --> 00:03:12,960 گفت به مغازه اش رفته 49 00:03:12,960 --> 00:03:14,960 و به زودی او باز خواهد گشت 50 00:03:14,960 --> 00:03:17,960 گفت: اجازه می دهی؟ 51 00:03:17,960 --> 00:03:20,960 گفت خوش اومدی 52 00:03:20,960 --> 00:03:22,960 و راه را برای او باز کردم 53 00:03:22,960 --> 00:03:24,960 به اتاقش رفت 54 00:03:24,960 --> 00:03:27,960 مشغول تعمیر خانه اش بود 55 00:03:27,960 --> 00:03:29,960 و از فرزندانش مراقبت می کند 56 00:03:29,960 --> 00:03:34,960 عبدالله بن رواحه وارد اتاقی شد که ابودردا معبود خود را در آنجا قرار داده بود 57 00:03:34,960 --> 00:03:37,960 کیسه ای بیرون آورد و با خود آورد 58 00:03:37,960 --> 00:03:39,960 و پول روی بت 59 00:03:39,960 --> 00:03:42,960 و در حین گفتن شروع به قطع کردنش کرد 60 00:03:42,960 --> 00:03:45,960 جز این است که هر آنچه نزد خدا ادعا می شود باطل است 61 00:03:45,960 --> 00:03:48,960 جز این است که هر آنچه نزد خدا ادعا می شود باطل است 62 00:03:48,960 --> 00:03:52,960 وقتی بریدنش تمام شد از خانه بیرون رفت 63 00:03:52,960 --> 00:03:56,990 ام الدرده وارد اتاقی شد که بت در آن بود 64 00:03:56,990 --> 00:03:59,990 وقتی دید که او تبدیل به خاک شده است، شوکه شد 65 00:03:59,990 --> 00:04:03,990 اعضای بدن او پراکنده روی زمین پیدا شد 66 00:04:03,990 --> 00:04:06,990 همانطور که می گفت شروع کرد به نوازش گونه اش 67 00:04:06,990 --> 00:04:08,990 تو مرا هلاک کردی بن رواحه 68 00:04:08,990 --> 00:04:12,020 تو مرا هلاک کردی بن رواحه 69 00:04:12,020 --> 00:04:14,020 فقط اندکی گذشت 70 00:04:14,020 --> 00:04:17,019 تا اینکه ابودردا به خانه خود بازگشت 71 00:04:17,019 --> 00:04:21,019 آینه خود را دید که درب اتاقی که بت در آن بود ایستاده بود 72 00:04:21,019 --> 00:04:24,019 او گریه می کند و گریه می کند 73 00:04:24,019 --> 00:04:27,019 علائم ترس از او در چهره اش نمایان بود 74 00:04:27,019 --> 00:04:30,019 گفت: کار تو چیست؟ 75 00:04:30,019 --> 00:04:34,019 گفت: برادرت عبدالله بن رواحه در غیبت تو نزد ما آمد 76 00:04:34,019 --> 00:04:37,019 و با معبودت آنچه را می بینی انجام ده 77 00:04:37,019 --> 00:04:39,019 او به بت نگاه کرد 78 00:04:39,019 --> 00:04:41,019 او آن را یک خرابه یافت 79 00:04:41,019 --> 00:04:43,019 او عصبانی شد 80 00:04:43,019 --> 00:04:45,019 می خواستند از او انتقام بگیرند 81 00:04:45,019 --> 00:04:49,019 اما طولی نکشید که عصبانیتش فروکش کرد 82 00:04:49,019 --> 00:04:51,019 عصبانیتش فروکش کرد 83 00:04:51,019 --> 00:04:53,019 به اتفاقی که افتاده فکر کنید 84 00:04:53,019 --> 00:04:54,019 سپس گفت 85 00:04:54,019 --> 00:04:58,060 اگر در این بت خیری بود، خود را از آسیب حفظ می کرد 86 00:04:58,060 --> 00:05:02,060 سپس از توح به سوی عبدالله بن رواحه حرکت کرد 87 00:05:02,060 --> 00:05:06,060 روزی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت 88 00:05:06,060 --> 00:05:09,060 ورود خود را به دین خدا اعلام کرد 89 00:05:09,060 --> 00:05:12,060 او آخرین نفری بود که در همسایگی خود مسلمان شد 90 00:05:12,060 --> 00:05:15,060 ابودرداء از همان لحظه اول ایمان آورد 91 00:05:15,060 --> 00:05:17,060 سوگند به خدا و رسولش 92 00:05:17,060 --> 00:05:20,060 ایمانی که در ذره ذره وجودش نفوذ کرد 93 00:05:20,060 --> 00:05:24,060 از خوبی که از دست داده بود بسیار پشیمان شد 94 00:05:24,060 --> 00:05:26,060 عمیقا متوجه میشم 95 00:05:26,060 --> 00:05:30,060 آنچه اصحابش از نظر فقهی دین خدا بر او مقدم بودند 96 00:05:30,060 --> 00:05:32,060 و کتاب خدا را حفظ کن 97 00:05:32,060 --> 00:05:34,060 و عبادت و تقوا 98 00:05:34,060 --> 00:05:37,060 آنها را نزد خدا برای خودشان حفظ کن 99 00:05:37,060 --> 00:05:40,060 او مصمم بود آنچه را که از دست داده بود با تلاش مجدانه جبران کند 100 00:05:40,060 --> 00:05:44,060 و خستگی شب را با خستگی روز ادامه دهد 101 00:05:44,060 --> 00:05:47,060 تا اینکه به او برسد و از او جلو بزند 102 00:05:47,060 --> 00:05:51,060 پس به عنوان مجرد به عبادت رفت 103 00:05:51,060 --> 00:05:54,060 اقبال ضمان علم را پذیرفت 104 00:05:54,060 --> 00:05:58,060 و خود را وقف کتاب خدا با حفظ برکات آن کنید 105 00:05:58,060 --> 00:06:00,060 فهم آیات آن عمیق تر می شود 106 00:06:00,060 --> 00:06:04,060 چون تجارت را دید، لذت عبادت بر او غالب شد 107 00:06:04,060 --> 00:06:06,060 دلش برای شوراهای دانش تنگ شده است 108 00:06:06,060 --> 00:06:09,060 او را نه مردد و نه متاسف ترک کرد 109 00:06:09,060 --> 00:06:12,060 سوال کننده ای در این باره از او پرسید 110 00:06:12,060 --> 00:06:15,060 پاسخ داد: من قبل از زمان خود تاجر بودم 111 00:06:15,060 --> 00:06:18,060 سوگند به رسول خدا صلی الله علیه و آله 112 00:06:18,060 --> 00:06:20,060 وقتی اسلام آوردم 113 00:06:20,060 --> 00:06:23,060 می خواستم تجارت و عبادت را با هم ترکیب کنم 114 00:06:23,060 --> 00:06:25,060 درست نبود که جواب بدم 115 00:06:25,060 --> 00:06:28,060 پس تجارت را ترک کردم و عبادت را پذیرفتم 116 00:06:28,060 --> 00:06:31,060 سوگند به کسی که جان ابودردا در دست اوست 117 00:06:31,060 --> 00:06:34,060 من دوست دارم امروز یک مغازه داشته باشم 118 00:06:35,060 --> 00:06:36,060 درب مسجد 119 00:06:36,060 --> 00:06:39,060 نماز با گروه را از دست ندهید 120 00:06:39,060 --> 00:06:41,060 بعد خرید و فروش می کنم 121 00:06:41,060 --> 00:06:44,060 من هر روز سیصد دینار درآمد دارم 122 00:06:44,060 --> 00:06:47,060 سپس به پرسشگر خود نگاه کرد و گفت 123 00:06:47,060 --> 00:06:49,060 من نمی گویم 124 00:06:49,060 --> 00:06:52,060 خدای متعال از بیع نهی می کند 125 00:06:52,060 --> 00:06:55,060 اما من دوست دارم یکی از کسانی باشم که حواسشان پرت نمی شود 126 00:06:55,060 --> 00:06:58,060 تجارت یا فروش بدون ذکر خدا 127 00:06:58,060 --> 00:07:01,060 ابودردا فقط تجارت را ترک نکرد 128 00:07:01,060 --> 00:07:03,060 اما او دنیا را ترک کرد 129 00:07:03,060 --> 00:07:06,060 و از زینت و زینت آن روی گردان 130 00:07:06,060 --> 00:07:10,060 به نیش خشن و محکمی بسنده کرد 131 00:07:10,060 --> 00:07:13,060 یک لباس ضخیم بدنش را پوشانده است 132 00:07:13,060 --> 00:07:17,060 گروهی در یک شب بسیار سرد به آنجا آمدند 133 00:07:17,060 --> 00:07:19,060 سرمای سخت 134 00:07:19,060 --> 00:07:22,060 پس برایشان غذای گرم فرستاد 135 00:07:22,060 --> 00:07:24,060 برایشان لحاف نفرستاد 136 00:07:24,060 --> 00:07:26,060 وقتی می خواستند بخوابند 137 00:07:26,060 --> 00:07:29,060 در مورد لحاف کاری مشورت کردند 138 00:07:30,060 --> 00:07:32,060 یکی از آنها گفت 139 00:07:32,060 --> 00:07:34,060 به سمتش می روم و با او صحبت می کنم 140 00:07:34,060 --> 00:07:36,060 دیگری به او گفت 141 00:07:36,060 --> 00:07:37,060 او را رها کن 142 00:07:37,060 --> 00:07:38,060 او امتناع کرد 143 00:07:38,060 --> 00:07:41,060 ادامه داد تا دم در اتاقش ایستاد 144 00:07:41,060 --> 00:07:43,060 دید که دراز کشیده است 145 00:07:43,060 --> 00:07:46,060 همسرش نزدیک او نشسته بود 146 00:07:46,060 --> 00:07:49,060 چیزی روی او یا او نیست جز یک لباس سبک 147 00:07:49,060 --> 00:07:53,060 در برابر گرما یا سرما محافظت نمی کند 148 00:07:53,060 --> 00:07:56,060 مرد به ابودردا گفت 149 00:07:56,060 --> 00:07:59,060 هرگز تو را نبینم مگر زمانی که شب را می گذرانیم 150 00:07:59,060 --> 00:08:01,060 چمدان شما کجاست؟ 151 00:08:01,060 --> 00:08:04,060 او به ما گفت که آنجا زندگی کنیم 152 00:08:04,060 --> 00:08:08,060 تمام وسایلی را که به دست می آوریم به طور متوالی برای او می فرستیم 153 00:08:08,060 --> 00:08:12,060 حتی اگر مقداری از آن را در این خانه نگه داشته باشیم 154 00:08:12,060 --> 00:08:14,060 ما آن را برای شما ارسال می کنیم 155 00:08:14,060 --> 00:08:18,060 سپس به سمت آن خانه می رویم 156 00:08:18,060 --> 00:08:20,060 یک مانع غیرقابل عبور 157 00:08:20,060 --> 00:08:23,060 آنچه سبک است بهتر از سنگین است 158 00:08:23,060 --> 00:08:26,060 می خواستیم بار خود را سبک کنیم 159 00:08:26,060 --> 00:08:28,060 ما آشکارا عبور می کنیم 160 00:08:28,060 --> 00:08:30,060 سپس به آن مرد گفت 161 00:08:30,060 --> 00:08:31,060 می فهمم 162 00:08:31,060 --> 00:08:32,059 و او گفت 163 00:08:32,059 --> 00:08:34,059 بله می فهمم 164 00:08:34,059 --> 00:08:36,059 و پاداش خوبی دادم 165 00:08:36,059 --> 00:08:39,059 در زمان جانشینی آل فاروق رضی الله عنه 166 00:08:39,059 --> 00:08:43,059 او می خواست که ابودردا برای او در شام کاری انجام دهد 167 00:08:43,059 --> 00:08:44,059 او امتناع کرد 168 00:08:44,059 --> 00:08:45,059 پس بر آن اصرار کرد 169 00:08:45,059 --> 00:08:46,059 و او گفت 170 00:08:46,059 --> 00:08:51,059 اگر از من راضی بودی، نزد آنها می روم و کتاب پروردگارشان را به آنها می آموزم 171 00:08:51,059 --> 00:08:53,059 و سنت پیامبرشان 172 00:08:53,059 --> 00:08:55,059 برایشان دعا کردم و رفتم 173 00:08:55,059 --> 00:08:58,059 عمر او را مجبور به این کار کرد 174 00:08:58,059 --> 00:09:00,059 او به دمشق رفت 175 00:09:00,059 --> 00:09:04,059 وقتی به آن رسید، متوجه شد که مردم شیفته تجمل هستند 176 00:09:04,059 --> 00:09:06,059 و در سعادت غرق شوید 177 00:09:06,059 --> 00:09:07,059 او از آن شگفت زده شد 178 00:09:07,059 --> 00:09:09,059 مردم را به مسجد دعوت کرد 179 00:09:09,059 --> 00:09:11,059 پس گرد او جمع شدند 180 00:09:11,059 --> 00:09:13,059 در میان آنها ایستاد و گفت 181 00:09:13,059 --> 00:09:15,059 ای مردم دمشق! 182 00:09:15,059 --> 00:09:17,059 شما برادر دینی هستید 183 00:09:17,059 --> 00:09:19,059 و همسایه های خانه 184 00:09:19,059 --> 00:09:21,059 و حامیان در برابر دشمنان 185 00:09:21,059 --> 00:09:23,059 ای مردم دمشق! 186 00:09:23,059 --> 00:09:25,059 چه چیزی تو را از دوست داشتن من باز می دارد؟ 187 00:09:25,059 --> 00:09:27,059 و به توصیه من توجه کن 188 00:09:27,059 --> 00:09:30,059 من هیچی ازت نمیخوام 189 00:09:30,059 --> 00:09:32,059 توصیه من به شما 190 00:09:32,059 --> 00:09:34,059 و روزی من بر دیگران است 191 00:09:34,059 --> 00:09:37,059 چرا می بینم علمای شما می روند؟ 192 00:09:37,059 --> 00:09:39,059 و قوم نادان تو یاد نمی گیرند 193 00:09:39,059 --> 00:09:44,059 می بینم آنچه را که خداوند متعال برایت تضمین کرده است، پذیرفته ای 194 00:09:44,059 --> 00:09:46,059 آنچه را که دستور داده بودید ترک کردید 195 00:09:47,059 --> 00:09:50,059 چرا می بینم که چیزی را که نمی خوری جمع می کنی؟ 196 00:09:50,059 --> 00:09:52,059 و چیزی را می سازی که در آن زندگی نمی کنی 197 00:09:52,059 --> 00:09:55,059 و به چیزی که به دست نمی آورید امیدوار هستید 198 00:09:55,059 --> 00:09:59,059 مردم قبل از شما امید را جمع کرده اند 199 00:09:59,059 --> 00:10:01,059 فقط تعداد کمی است 200 00:10:01,059 --> 00:10:03,059 تا اینکه مجموعه آنها خالی شد 201 00:10:03,059 --> 00:10:05,059 امیدشان تکبر است 202 00:10:05,059 --> 00:10:07,059 و خانه هایشان قبر است 203 00:10:07,059 --> 00:10:10,059 این عاد اهل دمشق است 204 00:10:10,059 --> 00:10:13,059 زمین پر از مال و فرزندان است 205 00:10:13,059 --> 00:10:17,059 هر که از من ملکی بخرد امروز دو درهم به من می دهد 206 00:10:17,059 --> 00:10:19,059 مردم را به گریه انداخت 207 00:10:19,059 --> 00:10:23,059 تا اینکه صدای گریه آنها را از بیرون مسجد شنید 208 00:10:23,059 --> 00:10:25,090 از آن روز 209 00:10:25,090 --> 00:10:29,090 تفق ابوالدردایی، مادر شوراهای مردمی دمشق 210 00:10:29,090 --> 00:10:31,090 او در بازارهای آنها پرسه می زند 211 00:10:31,090 --> 00:10:33,090 سوال کننده پاسخ می دهد 212 00:10:33,090 --> 00:10:35,090 نادان می داند 213 00:10:35,090 --> 00:10:37,090 به غافلان هشدار می دهد 214 00:10:37,090 --> 00:10:39,090 استفاده از هر فرصتی 215 00:10:39,090 --> 00:10:41,090 استفاده از هر مناسبتی 216 00:10:41,090 --> 00:10:44,179 اینجا بود که از کنار گروهی می گذشت 217 00:10:44,179 --> 00:10:46,179 دور مردی جمع شدند 218 00:10:46,179 --> 00:10:48,179 شروع به کتک زدن و فحاشی کردند 219 00:10:48,179 --> 00:10:50,179 پس به آنها نزدیک شد و گفت 220 00:10:50,179 --> 00:10:52,179 چه خبر؟ 221 00:10:52,179 --> 00:10:55,179 گفتند مردی مرتکب گناه کبیره شده است 222 00:10:55,179 --> 00:10:58,179 گفت: اگر در چاه بیفتد چه؟ 223 00:10:58,179 --> 00:11:01,179 از او استخراج نکردی؟ 224 00:11:01,179 --> 00:11:03,179 گفتند بله 225 00:11:03,179 --> 00:11:07,179 فرمود: او را دشنام نده و نزن 226 00:11:07,179 --> 00:11:09,179 اما اندام و بینایی او 227 00:11:09,179 --> 00:11:13,179 خدا را ستایش کن که تو را از افتادن در گناهش نجات داد 228 00:11:13,179 --> 00:11:16,179 گفتند: آیا از او متنفر نباشیم؟ 229 00:11:16,179 --> 00:11:19,179 گفت: من از کاری که انجام داد متنفرم. 230 00:11:19,179 --> 00:11:21,179 اگر او را ترک کند، او برادر من است 231 00:11:21,179 --> 00:11:25,179 مرد شروع به گریه کرد و توبه خود را اعلام کرد 232 00:11:25,179 --> 00:11:28,179 این مرد جوانی است که به ابودرداء نزدیک می شود. 233 00:11:28,179 --> 00:11:30,179 و او می گوید 234 00:11:30,179 --> 00:11:34,179 ای صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا نصیحت کن 235 00:11:34,179 --> 00:11:35,179 و به او می گوید 236 00:11:35,179 --> 00:11:37,179 پسرم 237 00:11:37,179 --> 00:11:39,179 در لحظات خوب خدا را یاد کن 238 00:11:39,179 --> 00:11:41,179 او در مواقع بد به شما یادآوری می کند 239 00:11:41,179 --> 00:11:43,179 پسرم 240 00:11:43,179 --> 00:11:45,179 دانشمند یا دانش آموز باشید 241 00:11:45,179 --> 00:11:47,179 یا گوش دادن 242 00:11:47,179 --> 00:11:49,179 و چهارم مباش که هلاک شوی 243 00:11:49,179 --> 00:11:51,179 یعنی نادان 244 00:11:51,179 --> 00:11:53,179 پسرم 245 00:11:53,179 --> 00:11:55,179 بگذارید مسجد خانه شما باشد 246 00:11:55,179 --> 00:11:59,179 زیرا از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود 247 00:11:59,179 --> 00:12:02,179 مساجد خانه هر انسان متقی است 248 00:12:02,179 --> 00:12:04,179 خداوند متعال ضمانت کرده است 249 00:12:04,179 --> 00:12:07,179 که مساجد خانه آنها بود 250 00:12:07,179 --> 00:12:09,179 روح و شفقت 251 00:12:09,179 --> 00:12:13,179 گذر از راه رضای خداوند متعال 252 00:12:13,179 --> 00:12:16,250 اینها گروهی از مردان جوان هستند 253 00:12:16,250 --> 00:12:21,250 آنها در جاده نشسته بودند و صحبت می کردند و به عابران نگاه می کردند 254 00:12:21,250 --> 00:12:23,250 به آنها نزدیک می شود و می گوید 255 00:12:23,250 --> 00:12:25,250 پسرم 256 00:12:25,250 --> 00:12:27,250 آرامگاه مرد مسلمان خانه اوست 257 00:12:27,250 --> 00:12:30,250 برای او و بینایی او کافی است 258 00:12:30,250 --> 00:12:32,250 و از نشستن در بازارها بر حذر باشید 259 00:12:32,250 --> 00:12:35,250 حواس را پرت می کند و لغو می کند 260 00:12:35,250 --> 00:12:38,250 در زمان اقامت ابودردا در دمشق 261 00:12:38,250 --> 00:12:41,250 والی خود معاویه بن ابی سفیان را نزد او فرستاد 262 00:12:41,250 --> 00:12:45,250 او دخترش الدرداء را به پسرش یزید پیشنهاد می کند 263 00:12:45,250 --> 00:12:47,250 او حاضر به انکار نادانی خود نشد 264 00:12:47,250 --> 00:12:50,250 آن را به جوانی از مسلمانان عادی داد 265 00:12:50,250 --> 00:12:52,250 از دین و منش خود راضی بود 266 00:12:52,250 --> 00:12:54,250 این در بین مردم گسترش یافت 267 00:12:54,250 --> 00:12:56,250 و شروع کردند به گفتن 268 00:12:56,250 --> 00:12:58,250 سخنان یزید بن معاویه 269 00:12:58,250 --> 00:13:00,250 دختر ابودردا 270 00:13:00,250 --> 00:13:02,250 پدرش پاسخ داد 271 00:13:02,250 --> 00:13:05,250 او را به عقد مردی عادی مسلمان درآورد 272 00:13:05,250 --> 00:13:08,250 سوال کننده ای از او علت آن را پرسید 273 00:13:08,250 --> 00:13:12,250 او گفت: "من فقط بررسی کردم که چه کار کردم." 274 00:13:12,250 --> 00:13:14,250 صلاح به دردا دستور داد 275 00:13:14,250 --> 00:13:16,250 گفت: چگونه؟ 276 00:13:16,250 --> 00:13:19,250 گفت: نظرت درباره الدردا چیست؟ 277 00:13:19,250 --> 00:13:22,250 اگر بردگان جلوی او بایستند، به او خدمت خواهند کرد 278 00:13:22,250 --> 00:13:25,250 او خود را در قصرها یافت 279 00:13:25,250 --> 00:13:27,250 درخشندگی آن توجه را به خود جلب می کند 280 00:13:27,250 --> 00:13:30,440 دین او در آن روز کجا خواهد بود؟ 281 00:13:30,440 --> 00:13:33,440 در زمان حضور ابودردا در شام 282 00:13:33,440 --> 00:13:37,440 امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب نزد آنان آمد 283 00:13:37,440 --> 00:13:39,440 بررسی وضعیت او 284 00:13:39,440 --> 00:13:43,440 او شبی در خانه دوستش ابودردا را ملاقات کرد 285 00:13:43,440 --> 00:13:46,440 در را هل داد و متوجه شد که در بسته نیست 286 00:13:46,440 --> 00:13:50,440 وارد خانه ای تاریک و بدون نور شد 287 00:13:50,440 --> 00:13:53,440 وقتی ابودرداء آن را شنید، آن را احساس کرد 288 00:13:53,440 --> 00:13:56,440 برخاست و از او استقبال کرد و او را نشست 289 00:13:56,440 --> 00:13:59,440 دو مرد شروع به مذاکره کردند 290 00:13:59,440 --> 00:14:03,440 تاریکی هر کدام را از چشم صاحبش پنهان می کند 291 00:14:03,440 --> 00:14:06,440 عمر اسد ابودردا را احساس کرد 292 00:14:06,440 --> 00:14:08,440 سپس آن را شکست 293 00:14:08,440 --> 00:14:11,440 هر لباسی که بر پشت جانور انداخته شود 294 00:14:11,440 --> 00:14:14,440 پروانه ای را حس کرد و متوجه شد که سنگریزه است 295 00:14:14,440 --> 00:14:18,440 او پوشش را احساس کرد و متوجه شد که پوشش نازکی است 296 00:14:18,440 --> 00:14:21,629 در سرمای دمشق هیچ کاری نمی کند 297 00:14:21,629 --> 00:14:24,629 به او گفت خدا تو را رحمت کند 298 00:14:24,629 --> 00:14:27,629 آیا شما را بزرگ نکردم؟ برات نفرستادم؟ 299 00:14:27,629 --> 00:14:30,629 ابودرداء به او گفت 300 00:14:30,629 --> 00:14:33,629 عمر، یادم می آید صحبتی با هم داشتیم 301 00:14:33,629 --> 00:14:36,659 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم 302 00:14:36,659 --> 00:14:39,759 گفت چیه؟ 303 00:14:39,759 --> 00:14:42,759 گفت: مگه نگفت یکی از شما گزارش بده؟ 304 00:14:42,759 --> 00:14:45,759 از دنیا مثل رزق سوار 305 00:14:45,759 --> 00:14:48,789 گفت بله گفت 306 00:14:48,789 --> 00:14:51,789 پس ما بعد از آن چه کردیم عمر؟ 307 00:14:51,789 --> 00:14:54,789 عمر گریه کرد و ابودردا گریه کرد 308 00:14:54,789 --> 00:14:57,789 آنها همچنان با گریه پاسخ دادند 309 00:14:57,789 --> 00:15:00,789 تا اینکه صبح به سراغشان آمد 310 00:15:00,789 --> 00:15:03,950 ابودردا در دمشق ماند 311 00:15:03,950 --> 00:15:06,950 مردم آن را دلداری می دهد و آنها را به یاد می آورد 312 00:15:06,950 --> 00:15:09,950 به آنها کتاب و حکمت می آموزد 313 00:15:09,950 --> 00:15:13,019 تا اینکه یقین به او رسید 314 00:15:13,019 --> 00:15:16,019 چون مریض شد، یارانش بر او وارد شدند 315 00:15:16,019 --> 00:15:19,019 گفتند: شکایت نکن. 316 00:15:19,019 --> 00:15:22,019 گناهان من 317 00:15:22,019 --> 00:15:25,019 گفتند: هر چه می خواهی 318 00:15:25,019 --> 00:15:28,019 گفت: پروردگارا مرا ببخش 319 00:15:28,019 --> 00:15:31,019 سپس به اطرافیانش گفت 320 00:15:31,019 --> 00:15:34,019 به من یاد دادند که خدایی جز خدا نیست 321 00:15:34,019 --> 00:15:37,019 محمد رسول خداست 322 00:15:37,019 --> 00:15:40,019 او به تکرار آن تا زمان مرگ ادامه داد 323 00:15:40,019 --> 00:15:43,019 هنگامی که ابوالدرداء به پروردگارش پیوست 324 00:15:43,019 --> 00:15:46,019 عوف بن مالک اشجعی دید 325 00:15:47,019 --> 00:15:50,019 جادار و سرشار از امکانات رفاهی 326 00:15:50,019 --> 00:15:53,019 گنبد بزرگ آدم در آن است 327 00:15:53,019 --> 00:15:56,019 اطرافش پسری بود که خمیده بود 328 00:15:56,019 --> 00:15:59,240 چشم هرگز چنین چیزی را ندیده است 329 00:15:59,240 --> 00:16:02,240 گفت این به کیست؟ 330 00:16:02,240 --> 00:16:05,240 به عبدالرحمن بن عوف گفته شد 331 00:16:05,240 --> 00:16:08,240 عبدالرحمن از گنبد به دیدنش آمد 332 00:16:08,240 --> 00:16:11,240 ابن مالک به او گفت 333 00:16:11,240 --> 00:16:14,240 این چیزی است که خداوند متعال به ما داده است 334 00:16:14,240 --> 00:16:17,240 حتی اگر از این تاول چشم پوشی کنید 335 00:16:17,240 --> 00:16:20,240 چیزی را می دیدی که چشمانت نمی دید 336 00:16:20,240 --> 00:16:23,240 و چیزی را شنیدی که گوشت نشنید 337 00:16:23,240 --> 00:16:26,240 و چیزی پیدا کردی که هرگز به ذهنت خطور نکرد 338 00:16:26,240 --> 00:16:29,240 ابن مالک گفت 339 00:16:29,240 --> 00:16:32,240 و این همه برای کیست، ابومحمد؟ 340 00:16:32,240 --> 00:16:35,240 گفت: خداوند متعال آن را برای ابودردا آماده کرد. 341 00:16:35,240 --> 00:16:38,240 چون از دنیا در مقابل او دفاع می کرد 342 00:16:38,240 --> 00:16:43,259 با کف دست و سینه 343 00:16:43,259 --> 00:16:46,259 عبدالرحمن بن عوف