توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید یک چالش جدید از طرف من من یکی از همراهان مهاجر هستم من در زمان جاهلیت از متحدان بنی اسد بن عبدالعزا از مکه بودم مشغول تجارت مواد غذایی بودم من تعدادی برده دارم من یکی از تیراندازان ماهری بودم من در گذشته مسلمان شدم او به شهر مهاجرت کرد من شاهد بدر و همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم او رضی الله عنه برای من نامه ای به المقاوقیس پادشاه مصر فرستاد. تحویل نداد ولی بهترین جواب بود او همراه من برای پیامبر صلی الله علیه و آله هدایایی فرستاد از جمله ماریه مادر ابراهیم فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ احد شنیدم که یکی فریاد می زد که محمد کشته شده است من از این موضوع شگفت زده شدم بنابراین من به سرعت به جای او آمدم، وحشت زده انگار روحم رفته بود او را در حال شستن خون از صورتش یافتم گفتم: ای رسول خدا چه کسی این کار را با تو کرد؟ عتبه بن ابی وقاص گفت سنگی به سمتم پرتاب کرد صورتم را کوبید و غلامم را با چاقو زد گفتم: عتبه به کجا می رود؟ او به من اشاره کرد که به کجا می رود بنابراین من او را دنبال کردم تا اینکه او را گرفتم پس با شمشیر به او زدم پس سرش را پایین انداختم پس نازل شد و سر و غنیمت و اسبش را گرفت برای پیامبر صلی الله علیه و آله آوردم او از این کار خوشحال شد و با من تماس گرفت و گفت خداوند از شما راضی باشد. خداوند از شما راضی باشد و غارتش را به من داد و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله خواست عازم فتح مکه من برای خانواده های کسانی که هنوز آنجا هستند ترسیدم پس نامه ای مخفیانه برای قریش فرستاد با یک زن مشرک از عزم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برایشان بگو در راه فتح مکه پس خداوند پیامبرش را در این باره آگاه کرد پس رسول خدا صلی الله علیه و آله را صدا زد علی و الزبیره و مقداد و به آنها گفت برو تا زن بگیری در مهد کودک خاخ نامه ای به قریش داشت برای من بیاور پس به راه افتادند تا به آنجا رسیدند که پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها فرمود پس از او کتاب را خواستند بنابراین او تکذیب کرد علی رضی الله عنه به او گفت به خدا قسم رسول خدا دروغ نگفته است تا کتاب را برای ما بیاورند یا لباس هایمان را در بیاوریم وقتی پدربزرگشان را دید او به آنها گفت کنار برو بافته هایش را باز کرد آن را از موهایش بیرون آورد پس نامه را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا صدا زد و او گفت چه چیزی باعث شد این کار را انجام دهید؟ پس گفتم ای رسول خدا با من عجله نکن قسم می خورم که این کار را نکردم کفر یا ارتداد بعد از اسلام با کفر راضی نیست اما پسرم و تعدادی از بستگانم در مکه هستند من در میان شما مردم قریش غریب بودم بنابراین من می خواستم دستی در آنها بگیرم آنها از فرزندان و بستگان من محافظت می کنند پیامبر صلی الله علیه و آله به یاران خود فرمود درست بوده است جز خوب چیزی نگو عمر رضی الله عنه گفت ای رسول خدا به من اجازه ده تا او را بکشم ایشان رضی الله عنه فرمودند خیر او شاهد یک ماه کامل بود و تو نمی دانی شاید خداوند اهل بدر را دیده است و او گفت هر کاری میخوای بکن من تو را بخشیدم و خداوند آیاتی از سوره ممتحنه را درباره من نازل کرد من کی هستم؟