توقف کنید با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد یک چالش جدید از طرف من من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم از انصار من با پدرم شاهد بیعت عقبه بودم من یک پسر جوان هستم من در خانه ای بزرگ شدم که به فداکاری و تلاش در راه خدای متعال معروف است پدرم از اولین مردم مدینه بود که اسلام آورد او در شب عقبه با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیعت کرد. مادر من ام اماره است اولین زنی که در دفاع از دین اسلحه به دست گرفت در دفاع از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برادرم عبدالله با بدن نحیفش تیرهای مشرکان را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در روز احد دور کرد. او در کشتن مصلیمه دروغگو شرکت داشت قبل از اینکه در باغ مرگ به شهادت برسد همانطور که برای من فداکاری داشتم که برایم غیرقابل تصور بود ماجرایی با مصلیمه برایم پیش آمد نوشته شده در شگفتی ها در سال دهم هجری هیئت بنی حنیفه به نجد بازگشتند پس از آن که با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کرد و جوایز خود را از او گرفتند به محض اینکه در خانه هایشان فرود آمدند تا اینکه مسیلمه در میان آنان قیام کرد و ادعای نبوت کرد عده ای از بنی حنیفه مرتد شدند آنها به دنبال همدم خود، مصلیمه که تندخو و عصبی بود، رفتند تا اینکه افراد زیادی اطرافش بودند پس برای پیامبر صلی الله علیه و آله پیام فرستاد در آن به او می گوید که با او در امر نبوت درگیر بوده است و او فرستاده ای است برای اهل یمامه رسول خدا صلی الله علیه و آله جواب او را داد با یک پیام گفتن بسم الله الرحمن الرحیم از محمد رسول الله تا مسیلمه دروغگو درود بر کسانی که از هدایت پیروی می کنند در مورد بعد زمین از آن خداست و به هر کس از بندگانش که بخواهد می دهد و عاقبت برای پرهیزگاران است پیامبر صلی الله علیه و آله مرا برگزید برای ارسال این پیام به مصلیمه پس نزد دشمن خدا رفتم وقتی وارد شد، کتاب را به او داد وقتی خواند عصبانی شد به نگهبانانش دستور داد به من دستبند بزنند بعد به من گفت آیا شهادت می دهید که محمد رسول خداست؟ گفتم بله و او گفت شهادت می دهم که من رسول خدا هستم گفتم من ناشنوا هستم، نمی شنوم به جلادش دستور داد تکه ای از بدنم را جدا کند بنابراین او انجام داد بعد دوباره به من گفت آیا شهادت می دهید که محمد رسول خداست؟ پس گفتم بله و او گفت شهادت می دهم که من رسول خدا هستم پس گفتم من ناشنوا هستم، نمی شنوم او به جلادش دستور داد که قطعه دومی از بدنم را جدا کند او این کار را بارها انجام داد تا اینکه روح در نیم تن شدم بعد روحیه ام لبریز شد و من شهید شدم وقتی خبر مرگم به مادرم رسید آن را پس گرفت و گفت من برای این موقعیت آماده کردم و با خدا حساب کردم رسول خدا در جوانی شب عقبه بیعت کرد و امروز به وظیفه بزرگ خود عمل کرد اگر خدا به من توفیق دهد که او را آزاد کنم من دخترانش را وادار می کردم که از او سرخ شوند سپس در زمان خلافت ابوبکر صدیق رضی الله عنه با برادرم عبدالله بیرون رفتیم برای جنگ با مرتدان در جنگ الیمامه جنگ را خودش شروع کرد او به شدت مجروح شد او یعنی دشمن خدا در امان است وقتی به او رسیدم او را دراز کشیده در خاک پیدا کردم برادرم او را کشت مشترک با وحشی رضی الله عنه او با آن در صلح بود من کی هستم؟ پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد وقتی قسمت بعدی میاد انشالله