WEBVTT

00:00:00.000 --> 00:00:03.000
بسم الله الرحمن الرحیم

00:00:15.800 --> 00:00:17.800
انجمن مواضع خشنود است

00:00:17.800 --> 00:00:21.800
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم

00:00:21.800 --> 00:00:24.800
نوشته عبدالرحمن رفعت الباشا

00:00:25.829 --> 00:00:26.829
خدا رحمتش کند

00:00:26.829 --> 00:00:31.910
معاذ بن عمر بن الجموح

00:00:31.910 --> 00:00:35.909
و برادرش معاذ رضی الله عنه

00:00:53.200 --> 00:00:56.200
در حالی که آن پسر معاذ بن عمر بن الجموح بود

00:00:56.200 --> 00:00:58.200
در جمعی از همسالانش

00:00:58.200 --> 00:01:02.200
در میان آب و سایه و سبزه سرگردان و خوش می گذرانند

00:01:02.200 --> 00:01:05.200
واعظ جوان مکه در برابر آنها ظاهر شد

00:01:05.200 --> 00:01:09.200
مصعب بن عمیر رضی الله عنه

00:01:09.200 --> 00:01:11.200
با لطافت و آرامش از آنها استقبال کرد

00:01:11.200 --> 00:01:15.200
ایشان را با عشق و محبت خطاب کرد و گفت

00:01:15.200 --> 00:01:17.200
یک ساعت نمی نشینی؟

00:01:17.200 --> 00:01:20.200
بنابراین آنچه را که دارم به شما خواهم گفت

00:01:20.200 --> 00:01:23.200
اگر از آنچه می شنوید راضی هستید، آن را کامل کرده اید

00:01:23.200 --> 00:01:26.200
اگر حوصله ات را سر ببرم، می ایستم

00:01:26.200 --> 00:01:29.200
پسران جوان به یکدیگر نگاه کردند

00:01:30.200 --> 00:01:32.200
برای برخی به آن نگاه می کند

00:01:32.200 --> 00:01:35.200
رضایت و اطمینان بسیار

00:01:35.200 --> 00:01:37.200
و گفتند بله

00:01:37.200 --> 00:01:39.200
سپس دور او جمع شدند

00:01:39.200 --> 00:01:42.200
مهره های گردنبند ظریف نیز چیده شده است

00:01:42.200 --> 00:01:44.200
درباره الجدید الابلج

00:01:44.200 --> 00:01:48.200
مصعب با چهره ای آرام و ملایم رو به آنها کرد

00:01:48.200 --> 00:01:51.200
ایشان را با بیان شیرین و درخشان خود خطاب کرد

00:01:51.200 --> 00:01:55.200
شروع کرد به گفتن فواید اسلام

00:01:55.200 --> 00:01:58.200
دلهایشان را به شیرینی ایمان می آراست

00:01:58.200 --> 00:02:02.200
از کفر و بت پرستی نزد آنان بیزار است

00:02:02.200 --> 00:02:05.200
به سختی حرفش را تمام کرد

00:02:05.200 --> 00:02:08.199
تا اینکه چهره معاذ بن عمر بن الجموح درخشید

00:02:08.199 --> 00:02:10.199
با نور ایمان

00:02:10.199 --> 00:02:12.199
بعد به او نگاه کرد و گفت

00:02:12.199 --> 00:02:16.199
اگر بخواهم وارد این دین شوم چه کنم؟

00:02:16.199 --> 00:02:17.199
و او گفت

00:02:17.199 --> 00:02:20.199
تو برو تو این چاه

00:02:20.199 --> 00:02:22.199
او با آب آن پاک می شود

00:02:22.199 --> 00:02:27.199
سپس گواهى مى دهى كه معبودى جز خداى يگانه و بدون شريك نيست

00:02:27.199 --> 00:02:30.199
و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست

00:02:30.199 --> 00:02:32.199
و خاتم پیامبرانش

00:02:32.199 --> 00:02:36.199
سپس روى خود را به سوى آفريننده آسمانها و زمين بگردان

00:02:36.199 --> 00:02:38.199
و دو رکعت نماز بخوان

00:02:38.199 --> 00:02:40.199
معاذ گفت

00:02:40.199 --> 00:02:44.199
گویی آغاز این دین طهارت بدن با وضو است

00:02:44.199 --> 00:02:48.199
غایت آن تهذیب نفس با دعا است

00:02:48.199 --> 00:02:52.300
مصعب بن عمیر لبخندی تحسین برانگیز زد و گفت:

00:02:52.300 --> 00:02:55.300
چقدر زود فهمیدی معز!

00:02:55.300 --> 00:02:58.300
سپس معاذ بر آب برخاست و خود را تطهیر کرد

00:02:58.300 --> 00:03:00.300
او شاهد این دو گواهی بود

00:03:00.300 --> 00:03:02.300
دو رکعت نماز خواند

00:03:02.300 --> 00:03:06.300
همین که برادرانش معاذ و خلد او را دیدند

00:03:06.300 --> 00:03:08.300
تا اینکه اسلام آوردند

00:03:08.300 --> 00:03:10.300
و او در واقع این کار را انجام داد

00:03:10.300 --> 00:03:13.300
با او وارد دین خدا شدند

00:03:13.300 --> 00:03:17.620
پدر معاذ در آن زمان عمر بن الجموح بود

00:03:17.620 --> 00:03:20.620
یه پیرمرد خیلی پیر

00:03:20.620 --> 00:03:23.620
او بتی داشت به نام مانا

00:03:23.620 --> 00:03:26.620
ساخته شده از چوب گرانبها

00:03:26.620 --> 00:03:29.620
من به او زیبایی و شکوه فراوان بخشیدم

00:03:29.620 --> 00:03:32.620
او با بزرگانی چون او رقابت می کرد

00:03:32.620 --> 00:03:35.620
خود را وقف استادش کرد

00:03:35.620 --> 00:03:38.620
صبح که از خواب بیدار می شد این کار را انجام می داد

00:03:38.620 --> 00:03:40.620
و عصر نزد او می رود

00:03:40.620 --> 00:03:44.620
او آن را با بهترین ادویه ها خرد نکرد و مزه دار نکرد

00:03:44.620 --> 00:03:47.620
عزیزترین پیشکش ها به او تقدیم می شود

00:03:47.620 --> 00:03:51.740
معاذ دریافت که هیچ راهی برای اسلام آوردن پدرش وجود ندارد

00:03:51.740 --> 00:03:54.740
مگر اینکه این بت را از زندگی خود حذف کند

00:03:54.740 --> 00:03:57.810
می دانست که پدرش پیرمردی است

00:03:57.810 --> 00:04:01.810
او طاقت شنیدن کلمه ای در مورد بت خود را ندارد که او را آزرده خاطر کند

00:04:01.810 --> 00:04:04.810
و محال است که او را رها کند

00:04:04.810 --> 00:04:06.810
بعد از این همراهی طولانی

00:04:06.810 --> 00:04:10.810
برای مقصران یا زائران

00:04:10.810 --> 00:04:14.810
او تصمیم گرفت هدف خود را در مسیر دیگری دنبال کند

00:04:14.810 --> 00:04:16.810
مسیر متقاعدسازی را تغییر دهید

00:04:16.810 --> 00:04:19.810
با استفاده از برادران و بستگانش

00:04:19.810 --> 00:04:24.810
در همان شب او و دو برادرش معاوض و خلد را غسل تعمید داد

00:04:24.810 --> 00:04:28.810
و همتایانشان از پسران بنی سلمه تا منه هستند

00:04:28.810 --> 00:04:31.810
پس بی سر و صدا او را از جایش بردند

00:04:31.810 --> 00:04:34.810
او را به سوراخی در پشت خانه ها بردند

00:04:34.810 --> 00:04:36.810
سرنوشت ها را در آن می اندازید

00:04:36.810 --> 00:04:39.810
او را در اعماق زمین انداختند

00:04:39.810 --> 00:04:41.810
و برگشتند

00:04:41.810 --> 00:04:43.810
سپس با خوابندگان همخواب شدند

00:04:43.810 --> 00:04:45.810
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است

00:04:45.810 --> 00:04:47.899
وقتی شیخ شد

00:04:47.899 --> 00:04:50.899
طبق معمول پیش معبودش رفت

00:04:50.899 --> 00:04:51.899
او آن را پیدا نکرد

00:04:51.899 --> 00:04:53.899
عصبانی شد

00:04:53.899 --> 00:04:56.899
او شروع به جستجوی او در همه جا کرد

00:04:56.899 --> 00:05:00.899
تا اینکه او را دراز کشیده در سوراخ پیدا کرد

00:05:00.899 --> 00:05:02.899
پس آن را از آن استخراج کنید

00:05:02.899 --> 00:05:04.899
و با آب تمیز بشویید

00:05:04.899 --> 00:05:07.899
و نیکی او گرانبهاترین خیر است

00:05:07.899 --> 00:05:10.899
او را در محلی که در آن بود اسکان داد

00:05:10.899 --> 00:05:15.899
معاذ و یارانش دو سه بار عمل خود را با بت تکرار کردند

00:05:15.899 --> 00:05:19.899
شیخ هر بار او را از سوراخ بیرون می کشید

00:05:19.899 --> 00:05:21.899
آن را بشویید و معطر کنید

00:05:21.899 --> 00:05:24.899
وقتی شب چهارم بود

00:05:24.899 --> 00:05:26.899
حوصله اش سر رفت

00:05:26.899 --> 00:05:29.899
پس قبل از خواب نزد معبود رفت

00:05:29.899 --> 00:05:32.899
شمشیری تیز برداشت و به گردنش آویخت

00:05:32.899 --> 00:05:34.899
و به او گفت

00:05:34.899 --> 00:05:35.899
اوه مانا

00:05:35.899 --> 00:05:37.899
اگه واقعا خدایی

00:05:37.899 --> 00:05:41.899
از خود در برابر کسانی که به شما حمله می کنند دفاع کنید

00:05:41.899 --> 00:05:43.899
و از شما سوء استفاده می کنند

00:05:43.899 --> 00:05:45.899
این شمشیر با شماست

00:05:45.899 --> 00:05:47.899
پس هر کاری میخوای باهاش بکن

00:05:47.899 --> 00:05:50.060
وقتی شد

00:05:50.060 --> 00:05:53.060
او بت خود را در همان سوراخ پیدا کرد

00:05:53.060 --> 00:05:55.060
او به سگ مرده شاخ زده شد

00:05:55.060 --> 00:05:58.060
این بار او را از جای خود بیرون نکرد

00:05:58.060 --> 00:06:01.060
اما او آنجا را رها کرد

00:06:01.060 --> 00:06:04.060
او شهادت داد که معبودی جز خدا نیست

00:06:04.060 --> 00:06:07.060
و اینکه محمد رسول خداست

00:06:07.060 --> 00:06:11.129
معاذ و دو برادرش از مسلمان شدن پدرشان خشنود بودند

00:06:11.129 --> 00:06:13.129
آنها شخصاً ایمان او را تصدیق کردند

00:06:13.129 --> 00:06:18.129
بیت المؤمنین به یکی از سنگرهای اسلام در یثرب تبدیل شده است

00:06:18.129 --> 00:06:22.129
پس از آنکه همه در آن به دین اسلام گرویدند

00:06:22.129 --> 00:06:29.129
همه ساکنان آن به نبوت محمد رسول الله صلی الله علیه وسلم نورانی شدند.

00:06:29.129 --> 00:06:33.290
مدت کوتاهی از اسلام آوردن معاذ بن عمر نگذشته بود

00:06:33.290 --> 00:06:39.290
تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان مهاجر به مدینه آمد

00:06:40.290 --> 00:06:45.290
پس معاذ و برادرانش مانند تشنه ای که به آب سرد نزدیک می شود به او نزدیک شدند

00:06:45.290 --> 00:06:49.290
آنها به او وابسته شدند، همانطور که مادری به تنها فرزندش وابسته است

00:06:49.290 --> 00:06:52.290
و به تعهد عاشق به معشوق پایبندند

00:06:52.290 --> 00:06:55.290
هر روز صبح با او ناهار می خوردند

00:06:55.290 --> 00:06:58.290
با رفتنش همراهش خواهند شد

00:06:58.290 --> 00:07:01.290
وقتی وقت نماز می رسد پشت سر او نماز می خوانند

00:07:01.290 --> 00:07:04.290
آنها شاهد موعظه و هدایت او هستند

00:07:04.290 --> 00:07:08.290
وقتی می نشیند اصحاب خود را موعظه می کند و دین خدا را به آنان سفارش می کند

00:07:08.290 --> 00:07:14.290
تا اینکه معاذ و برادرانش از ریحین پسران یثرب ریحانه شدند

00:07:14.290 --> 00:07:17.290
نور چشم اسلام و اهل آن

00:07:17.290 --> 00:07:21.319
سپس روزها برای پسران جوان صالح گذشت

00:07:21.319 --> 00:07:23.319
یک مبارزه سبک

00:07:23.319 --> 00:07:26.350
جنگ بدرالعزم رخ داد

00:07:26.350 --> 00:07:31.350
معاذ و برادرش معاذ در آنجا مقام معروف و مشهوری داشتند

00:07:31.350 --> 00:07:37.350
تاریخ اسلام آن را در درخشان ترین صفحات خود با حروف نور ثبت کرده است

00:07:37.350 --> 00:07:43.350
به سخنان صحابی بزرگ عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه گوش دهیم

00:07:43.350 --> 00:07:47.350
برخی از اخبار او را در مورد آنها بشنویم

00:07:47.350 --> 00:07:51.350
او چیزی دید که او را متعجب و تحت تأثیر قرار داد

00:07:51.350 --> 00:07:54.350
عبدالرحمن بن عوف گفت

00:07:54.350 --> 00:07:59.350
در حالی که در ماه کامل در کلاس ایستاده بودم، به اطراف نگاه کردم

00:07:59.350 --> 00:08:02.350
بنابراین در سمت راست و چپ من

00:08:02.350 --> 00:08:06.350
دو پسر جوان از انصار

00:08:06.350 --> 00:08:08.350
یکی از آنها به من چشمکی زد

00:08:08.350 --> 00:08:10.350
پس به او نزدیک شدم و گفتم

00:08:10.350 --> 00:08:13.350
به من چشمک میزنی پسر؟

00:08:13.350 --> 00:08:14.350
گفت بله

00:08:14.350 --> 00:08:16.350
گفتم آنچه شما می خواهید

00:08:16.350 --> 00:08:17.350
و او گفت

00:08:17.350 --> 00:08:20.350
دایی ابوجهل را میشناسی؟

00:08:20.350 --> 00:08:22.350
پس گفتم بله

00:08:22.350 --> 00:08:23.350
و او گفت

00:08:23.350 --> 00:08:25.350
به من نشون بده

00:08:25.350 --> 00:08:26.350
پس گفتم

00:08:26.350 --> 00:08:29.350
چه نیازی داری برادرزاده من؟

00:08:29.350 --> 00:08:30.350
و او گفت

00:08:30.350 --> 00:08:34.350
به من گفتند که به رسول خدا صلی الله علیه و آله دشنام می دهد

00:08:34.350 --> 00:08:36.350
او برای کشتن او توطئه می کند

00:08:36.350 --> 00:08:38.350
سوگند به کسی که جان من در دست اوست

00:08:38.350 --> 00:08:41.350
اگر او را می دیدم به او حمله می کردم

00:08:41.350 --> 00:08:46.350
پس از این کار دست بر نمی دارم تا آن که پیش از ما بمیرد

00:08:46.350 --> 00:08:49.350
با لبخند و تعجب به او نگاه کردم

00:08:49.350 --> 00:08:51.350
و گفتم تو کی هستی؟

00:08:51.350 --> 00:08:52.350
و او گفت

00:08:52.350 --> 00:08:55.350
معاذ بن عمر بن الجموح

00:08:55.350 --> 00:08:57.350
بعد سر کلاس بلند شدم

00:08:57.350 --> 00:09:00.350
دیگری به من نزدیک شد و به من چشمکی زد

00:09:00.350 --> 00:09:01.350
پس به سمتش خم شدم

00:09:01.350 --> 00:09:04.350
چیزی شبیه مقاله دوستش به من گفت

00:09:04.350 --> 00:09:06.350
پس بهش گفتم تو کی هستی؟

00:09:06.350 --> 00:09:07.350
و او گفت

00:09:07.350 --> 00:09:09.350
معاذ بن عمر

00:09:09.350 --> 00:09:10.350
پس گفتم

00:09:10.350 --> 00:09:13.350
و این کیست که در سمت راست من ایستاده است؟

00:09:13.350 --> 00:09:14.350
و او گفت

00:09:14.350 --> 00:09:16.350
او برادر من معاذ است

00:09:16.350 --> 00:09:22.350
چیزی که مرا خوشحال کرد این بود که بین دو مرد دیگر، هر که بودند، ایستاده بودم

00:09:22.350 --> 00:09:25.350
غیر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

00:09:25.350 --> 00:09:27.419
و فقط تعداد کمی است

00:09:28.419 --> 00:09:31.419
تا اینکه ابوجهل را دیدم که در اطراف قریش راه می رفت

00:09:31.419 --> 00:09:34.419
پس رو به آنها کردم و گفتم

00:09:34.419 --> 00:09:35.419
برادرم می سازد

00:09:35.419 --> 00:09:39.419
آیا این را در اطراف مردم نمی بینید؟

00:09:39.419 --> 00:09:40.419
گفت بله

00:09:40.419 --> 00:09:41.419
گفتم

00:09:41.419 --> 00:09:44.419
این دوست شماست که در مورد او می پرسید

00:09:44.419 --> 00:09:46.419
معاذ گفت

00:09:46.419 --> 00:09:48.419
همین که ابوجهل را شناختم

00:09:48.419 --> 00:09:49.419
و ثابت کن

00:09:49.419 --> 00:09:51.419
تا اینکه به مقصدش رفتم

00:09:51.419 --> 00:09:54.419
مشرکان گرد او جمع شده بودند

00:09:54.419 --> 00:09:57.419
انگار در جنگلی از مردان بود

00:09:57.419 --> 00:10:00.419
مرد مسلمانی که به من خیره شده بود به من گفت

00:10:00.419 --> 00:10:03.419
مواظب ابوجهل پسر باش

00:10:03.419 --> 00:10:07.419
رسیدن به آن برای شما کار سختی است

00:10:07.419 --> 00:10:12.419
به خدا قسم مقاله او فقط عزم و اراده من را افزایش داد

00:10:12.419 --> 00:10:14.419
بعد به سمتش هل دادم

00:10:14.419 --> 00:10:16.419
وقتی گرفتمش

00:10:16.419 --> 00:10:19.419
بر او ایستادم و با شمشیر به او زدم

00:10:19.419 --> 00:10:22.419
با پایش روی زمین افتاد

00:10:22.419 --> 00:10:25.419
برادرم معاذ دنبال من بود

00:10:25.419 --> 00:10:27.419
وقتی نزد ابوجهل رفت

00:10:27.419 --> 00:10:29.419
با شمشیر او را بزن

00:10:29.419 --> 00:10:31.419
و شروع به کار روی آن کرد

00:10:31.419 --> 00:10:34.419
و نیزه های مشرکان او را از او دور می کند

00:10:34.419 --> 00:10:36.419
و از هر طرف او را لمس می کنی

00:10:36.419 --> 00:10:38.419
تا اینکه زخم ها بر او سنگینی کردند

00:10:38.419 --> 00:10:41.419
در کنارش شهید شد

00:10:41.419 --> 00:10:42.419
همانطور که برای من

00:10:42.419 --> 00:10:45.419
او عاشق پسرش عکرمه بن ابی جهل شد

00:10:45.419 --> 00:10:47.419
روی شانه من با شمشیر او

00:10:47.419 --> 00:10:50.419
دست چپم را از روی شانه ام انداخت

00:10:50.419 --> 00:10:54.419
اما به پهلوی من چسبیده بود

00:10:54.419 --> 00:10:57.419
بنابراین تمام روز را صرف مبارزه با ابر کردم

00:10:57.419 --> 00:11:00.419
و من او را پشت سر خود می کشانم

00:11:00.419 --> 00:11:02.419
وقتی به من صدمه زد

00:11:02.419 --> 00:11:04.419
مبارزه را برایم سخت کرده بود

00:11:04.419 --> 00:11:07.419
کف دستش را روی زمین گذاشت

00:11:07.419 --> 00:11:09.419
و پایم را روی آن گذاشتم

00:11:09.419 --> 00:11:11.419
سپس من همچنان کشش داشتم

00:11:11.419 --> 00:11:13.419
تا اینکه او را از بدنم جدا کردم

00:11:13.419 --> 00:11:15.419
و او را به زمین انداخت

00:11:15.419 --> 00:11:18.539
و زمانی که نبرد به پایان رسید

00:11:19.539 --> 00:11:22.539
مبلّغ آمد تا به رسول اکرم صلی الله علیه و آله مژده دهد

00:11:22.539 --> 00:11:24.539
با مرگ ابوجهل

00:11:24.539 --> 00:11:26.539
او به مبلغ گفت

00:11:26.539 --> 00:11:29.539
ای خدایی که جز او خدایی نیست

00:11:29.539 --> 00:11:31.539
این کار انجام شده است

00:11:31.539 --> 00:11:33.539
گفت: آری یا رسول الله

00:11:33.539 --> 00:11:35.539
او درگذشت

00:11:35.539 --> 00:11:36.539
و او گفت

00:11:36.539 --> 00:11:39.539
خدا بزرگ است، خدا بزرگ است

00:11:39.539 --> 00:11:42.539
سپاس خداوندی را که به وعده خود وفا کرد

00:11:42.539 --> 00:11:44.639
و نصر عبده

00:11:44.639 --> 00:11:45.639
و بعد از

00:11:45.639 --> 00:11:48.639
معاذ بن عمر بن الجموح ماند

00:11:48.639 --> 00:11:52.639
با یک دست برای حیض اسلام می جنگد

00:11:52.639 --> 00:11:56.639
زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله

00:11:56.639 --> 00:12:00.639
و زمان یارانش ابوبکر و عمر رضی الله عنهم

00:12:00.639 --> 00:12:04.639
در جانشینی ذوالنورین عثمان بن عفان

00:12:04.639 --> 00:12:07.639
معاذ دعوت پروردگارش را اجابت کرد

00:12:07.639 --> 00:12:09.639
سوگند او با او همراه شد

00:12:09.639 --> 00:12:11.639
در مورد دست دیگرش

00:12:11.639 --> 00:12:16.639
او امیدوار بود که او را در باغ های سعادت پیشی گیرد

00:12:16.639 --> 00:12:24.299
چیزی که مرا خوشحال کرد این بود که بین دو مرد دیگر ایستاده بودم

00:12:24.299 --> 00:12:27.299
هر که هست

00:12:27.299 --> 00:12:31.299
غیر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

00:12:31.299 --> 00:12:34.899
عبدالرحمن بن عوف

00:12:45.320 --> 00:12:47.320
منبع
