توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید یک چالش جدید از طرف من من یکی از همراهان مهاجر هستم و پسر عموی پیامبر امین صلی الله علیه و آله و سلم من از بقیه مسلمانان بنی هاشم بزرگتر هستم من از عمویم حمزه و عباس رضی الله عنهم بزرگتر بودم من یکی از ثروتمندان، سخاوتمندان و شجاعان قریش هستم قومم مرا در روز بدر به اجبار برای جنگ با مسلمانان بیرون آوردند و من شعار دادم جنگیدن با احمد بر من حرام است. احمد را نزدیک خود و کراواتش می بینم و اگر نافرمانی کرد، امتناع می ورزی و بر او قیام می کنی، بی شک خداوند او را یاری می کند. در جریان نبرد، او اسیر شد عمو عباس می خواست به من باج بدهد رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود خود را بازخرید کنید بنابراین گفتم: "من چیزی ندارم که با آن به خودم باج بدهم." سپس گفت: با نیزه هایت در جده قربانی شو. گفتم: به خدا سوگند هیچ کس جز من نمی دانست که من در جده نیزه دارم. شهادت می دهم که تو رسول خدا هستی پس با آن فدیه دادم و هزار نیزه بود سپس به مکه رفتم و اسلام در دلم جای گرفت پس به تو گفتم که من از تو نیستم من مذهب شیوخ اکبری را انکار کردم به خاطر زندگی شما، من چیزی برای فروش به شما بدهکار نیستم و هرگز به عنوان کافر مسلمان نمی شدم من شاهد بودم که حضرت محمد او با هدایت و بصیرت پروردگارش آمد رسول خدا به تقوا دعوت می کند رسول خدا شاعر نیست بر این اساس زندگی خواهم کرد و سپس با یقین زنده خواهم شد و او را مرده در قبرها گذاشتم بعد سه سال نگذشت تا اینکه همراه ابن الحارث به مدینه هجرت کردم بنابراین در روزهای سنگر وارد آن شدم با پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت دادم بیعت با درخت و فتح مکه و حملات حنین و طائف لشکر مسلمانان در روز حنین شکست خوردند سه هزار نیزه رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود گویی به نیزه های تو نگاه می کنم که بر کمر مشرکان می زند من یکی از کسانی بودم که در مبارزه با او ثابت قدم ماندم من در سمت راست او بودم که مسلمانان در آغاز جنگ شکست خوردند او در سال پانزدهم هجری در مدینه درگذشت در تشییع جنازه خلیفه مسلمین عمر بن الخطاب رضی الله عنه پیاده روی کرد. مرا در بقیع دفن کردند، پس من کیستم؟ پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد وقتی قسمت بعدی میاد انشالله