توقف کنید با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد یک چالش جدید از طرف من من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم از اهل بیابان من در مدینه به زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله بودم یکی از هدایای صحرا را به او می دهم او رضی الله عنه اگر می خواستم برگردم مرا برای نیازهای مدینه آماده می کرد می گفت: شما راهنمای ما هستید و ما حضور شما من مرد بد اخلاقی بودم که اغلب شوخی می کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله شوخ طبعی و شوخ طبعی من را تحسین می کرد وقتی در شهر به او نزدیک می شدم با من شوخی می کرد هیچکس نتوانست رسول خدا صلی الله علیه و آله را مانند من بخنداند روزی با هدایایی از صحرا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم من او را در خانه اش پیدا نکردم پس هدایا را گذاشتم و به بازار رفتم هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه خود بازگشت او هدایا را دید و دانست که من شهر را داده ام او به دنبال من به بازار آمد او مرا پیدا کرد که برای خودم چیزی می خریدم در حالی که نمیتونستم ببینمش از پشت بغلم کرد پس گفتم: مرا از این بفرست. و رسول خدا صلی الله علیه و آله جواب مرا نمی دهد خیلی متاسف شدم پس دانستم که او رسول خدا صلی الله علیه و آله است پس پشتم را به سینه اش فشار دادم من او را تبریک می گویم و رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را ندا داد چه کسی این غلام را از من خواهد خرید؟ چه کسی این غلام را از من خواهد خرید؟ پس گفتم یا رسول الله پس به خدا مرا تنبل می یابی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند اما تو نزد خدا با ارزشی و من تنبل نیستم من کی هستم؟ رسول فرمود اگر خواست یا گفت