توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید یک چالش جدید از طرف من من دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم و سومین دخترش را ترتیب داد من شش سال قبل از بعثت در مکه به دنیا آمدم من با مادرم خدیجه رضی الله عنهم اسلام آوردم که او مسلمان شد من در الشعب با بنی هاشم محاصره شدم که آنها محاصره شدند من با پدرم بیعت کردم که زنان با او بیعت کردند هنگامی که او رضی الله عنه به مدینه هجرت کرد زید بن حارثه رضی الله عنه به دنبال ما فرستاد بنابراین من با آنها مهاجرت کردم پدرم مرا به عقد پسر عمویش عتیبه بن ابی لهب درآورد و هنگامی که خداوند متعال در نکوهش ابولهب و همسرش سخنان خود را در سوره مسد نازل کرد. دست پدرم لهب توبه کرد و او توبه کرد چیزی که به نفع او بود، پول و آنچه به دست آورد بود او در آتش شعله ور نماز خواهد خواند و همسرش حمل کننده هیزم است و در گردن او طنابی از مخمل است سپس ابولهب بن عتیبه مجبور شد مرا طلاق دهد او وارد من نشده بود عتیبه نزد پدرم رضی الله عنه آمد و به او گفت من به دین تو کافر شدم و دخترت را ترک کردم نه تو مرا دوست داری و نه من تو را دوست دارم سپس با دست و زبان به او حمله کرد سپس او رفت پس پدرم او را صدا زد و گفت: از خدا می خواهم یکی از سگ هایش را به شما بدهد سپس عتیبه در یک کاروان تجاری با یارانش به شام رفت وقتی آنها در یک جاده بودند آنها یک شیر بازدید کننده را شنیدند اوتایبا ترسیده بود و دیدهایش را به لرزه در آورد به او گفتند: از چه می ترسی؟ گفت محمد علی را دعوت کرد دعوتنامه ای دریافت نمی کند به او گفتند: نگران نباش، ما از تو محافظت می کنیم. وقتی به آنها اطمینان دادند که شیر رفته است خوابیدند و اوتایبا را محاصره کردند و او را در میان خود قرار دادند بعد شیر آمد پس همه سرشان را بو کرد تا اینکه به اوتایبا ختم شد سرش را شکست و او را کشت و در شهر پدرم مرا به عقد عثمان بن عفان رضی الله عنه درآورد پس از مرگ همسر اولش خواهر بزرگتر من کیست ایشان رضی الله عنه فرمودند او فقط با الهام از بهشت با عثمان ازدواج کرد شش سال پیش او ماندم تا اینکه مرگم در سال نهم هجری به سراغم آمد من بیست و هفت ساله هستم هنگامی که خبر مرگ من به پدرم رضی الله عنه رسید برای او غمگین است سپس به زنانی که مرا می شستند گفت آن را بشویید و یک بار سه یا پنج بار بشویید با آب و سدر و در آخرت کافور یا چیزی از کافور درست کنید پس اگر کارتان تمام شد پس به من خبر بده وقتی مرا شستند به او خبر دادند پس به آنها حقوق داد جامه ای است که وسط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را تنگ می کند و او گفت: "به او این احساس را بدهید." یعنی درست کنار پوستش درست کن سپس رضی الله عنه شخصاً برایش دعا کرد با چشمانی اشکبار روی قبرم نشست من کی هستم؟ پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد وقتی قسمت بعدی میاد انشالله