از مجموعهٔ چهار امام (سریال کامل)
· درس 5 از 5
زندگی نامه چهار امام | قسمت (4) | امام احمد بن حنبل رحمه الله
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
فقط بندگان عالم او از خدا می ترسند
0:08
زندگانی چهار امام
0:18
چهار پیاده روی پر از زیبایی و شکوه
0:24
با دقت خلاصه شد
0:26
از کتاب بزرگ
0:29
زندگی نامه شخصیت های بزرگوار
0:32
سوگند امام ذهبی رحمه الله
0:37
تهیه شده توسط شیخ محمد المحنه
0:41
خدا حفظش کنه
0:43
امام احمد بن حنبل
0:48
خدا رحمتش کند
0:51
او واقعاً امام است
0:53
و شیخ اسلام صادق است
0:55
اباعبدالله
0:57
احمد بن محمد بن حنبل
0:59
المروازی و سپس البغدادی
1:02
یکی از امامان برجسته
1:04
محمد پدر اباعبدالله بود
1:08
از سربازان مرو
1:10
جوان مرد
1:12
او حدود سی سال سن دارد
1:14
و پروردگار احمد یتیم است
1:16
و گفته شد
1:18
مادرش از مرو گروید
1:20
او از او حامله است
1:22
صالح بن احمد گفت
1:24
پدرم به من گفت
1:26
من در ربیع الاول به دنیا آمدم
1:28
صد و شصت و چهار سال
1:31
صالح گفت
1:33
پدر من بره ای از مرو است
1:36
پدرش جوان از دنیا رفت
1:38
مادرش وصیتش کرد
1:42
بزرگان
1:44
او در پانزده سالگی به دنبال دانش بود
1:46
سالی که فوت کرد
1:48
مالک و حماد بن زید
1:50
پس از او شنید
1:52
شم بن بشیر
1:54
و بیشتر وجود دارد
1:56
و از سفیان بن عیینه هلالی
1:58
قاضی ابی یوسف
2:00
جریر بن عبدالحمید
2:02
و ابوبکر بن عیاش
2:04
و ابو معاویه نابینا
2:06
غندار و بن علیا
2:08
یزید بن هارون
2:10
از وکی شنید
2:12
و بیشتر
2:14
و یحیی القطان غلو کرد
2:16
و عبدالرحمن بن مهدی
2:18
و محمد بن ادریس شافعی
2:20
تا زمانی که پایین بیاید
2:22
در روایت قتیبه
2:24
بن سعید
2:26
و علی بن مدینی
2:28
و ابوبکر بن ابی شیبه
2:30
و گروهی از همسالانش
2:32
و تعداد شیوخ او که
2:34
از ایشان در المسند روایت شده است
2:36
دویست و هشتاد و یک نفر
2:38
و در مورد آن صحبت کرد
2:40
البخاری اخیراً
2:42
عن الاحمد بن الحسن عن
2:44
حدیث دیگری در المغازی
2:46
مسلم از او روایت کرده است
2:48
و ابوداود به تعداد زیاد
2:50
و در مورد آن صحبت کرد
2:52
همچنین یک پسر
2:54
صالح و عبدالله
2:56
و عمویش حنبل بن اسحاق
2:58
و شیوخ او عبدالرزاق
3:00
و شافعی
3:02
اما شافعی نامی از او نبرد
3:04
بلکه گفت
3:06
در مورد اعتماد به نفس با من صحبت کن
3:08
على بن المدينى از او روايت كرده است
3:10
یحیی بن معین
3:12
ابوزرعه و ابوحاتم
3:14
و ملل دیگر
3:17
توصیف او
3:20
محمد بن عباس النحوی گفت
3:22
احمد بن حنبل را دیدم
3:24
چهره خوب
3:26
رابعه رنگ شده با حنا
3:28
سبز خوب نیست
3:30
در ریشش موهای سیاه دیده می شود
3:32
و لباسش را دیدم
3:34
جوجه های سفید
3:36
و دیدم تاریکه
3:38
و ایزار بر روی دارد
3:40
مروضی گفت
3:42
اباعبدالله را دیدم
3:44
اگر در خانه باشد
3:46
او عموماً پاهای ضربدری و متواضع می نشیند
3:48
اگر بیرون باشد
3:50
از او معلوم نبود
3:52
شدت حرمت
3:54
با قسمتی که در دستش بود وارد می شدم
3:56
او می خواند
3:58
نمیدونم کسی رو دیدم یا نه
4:00
بدنمان را پاک کنیم
4:02
و من عهد نبستم
4:04
به خودش در سبیلش
4:06
موهای سر و موهای بدنش
4:08
ناب ترین لباس نیست
4:10
خیلی سفید
4:12
از احمد بن حنبل رضی الله عنه
4:14
عبدالله بن احمد گفت
4:16
پدرم به من گفت
4:18
هر کتابی را بردارید
4:20
اگه خواستی هر کی نوشته و همه رو از روی کار نوشته
4:22
اگه خواستی از من بپرس
4:24
تا من بهت نگم حرف نزن
4:26
انتساب را به شما بگویم
4:28
حتی اگر بخواهید با انتساب
4:30
با کلمات به شما می گویم
4:32
عبدالله بن احمد گفت
4:34
ابوزراء به من گفت
4:36
پدرت محافظت میکنه
4:38
هزار حدیث
4:40
به او گفته شد: چه می دانی؟
4:42
خاطره اش را گفت
4:44
پس درها او را گرفتند
4:46
این یک داستان است
4:48
صادق به وسعت دانش
4:50
ابی عبدالله
4:52
و آنها در حال تهیه این در تصفیه شده بودند
4:54
و اثر
4:56
فتوای طبیعی و تفسیر آن
4:58
و غیره
5:00
وگرنه متون اسمی قوی
5:02
به ده دهم نمی رسد
5:04
که
5:06
ابراهیم الحربی گفت
5:08
اباعبدالله را دیدم
5:10
گویی خدا برای او علم جمع کرده است
5:12
دوتای اول و آخری
5:14
ابن راهوی گفت
5:16
من با احمد نشسته بودم
5:18
و یه پسر معین
5:20
و مطالعه می کنیم
5:22
تعبیر آن چیست؟
5:24
جز احمد ساکت می مانند
5:26
ابوبکر گفت
5:28
خلال
5:30
احمد کتابهای نظری نوشته بود
5:32
آن را حفظ کرد و بعد برنگردید
5:34
به او
5:36
ابراهیم بن شمس گفت
5:38
شنیدم که کسی صحبت می کند
5:40
و حفص بن غیاث گوید
5:42
مصداق کوفه چیست؟
5:44
این فتتا است
5:46
منظورشان احمد بن حنبل است
5:48
یحیی القطان گفت
5:50
ما اینجوری چیکار کردیم
5:52
احمد و یحیی بن معین
5:54
و آنچه علی از بغداد آمد
5:56
او برای من از احمد محبوبتر است
5:58
ابن حنبل
6:00
محنه بن یحیی گفت
6:02
ابن عیینه را دیدم
6:04
وکیا و عبدالرزاقی
6:06
و افرادی که من ندیدم
6:08
مردی بهتر از احمد
6:10
در علم و زهد و تقوای او
6:12
مطالبی را ذکر کرد
6:14
عبدالله بن احمد گفت
6:16
شنیدم پدرم گفت
6:18
صنعا ارائه شد
6:20
من و یحیی بن معین
6:22
پس نزد عبدالرزاقی رفتم
6:24
در روستایش عقب افتاد
6:26
زنده باد فیلم
6:28
رفتم در زدم
6:30
یک بقالی به من گفت
6:32
خانه اش در نمی زند
6:34
از شیخ می ترسند
6:36
پس تا آن موقع نشستم
6:38
قبل از غروب بود
6:40
پس محکم مقابلش ایستاد
6:42
و احادیثی دارم که تقوا در دست دارم
6:44
پس سلام کردم و گفتم
6:46
این را به من بگو، خدا رحمتت کند
6:48
چون من مرد غریبی هستم
6:50
گفت تو کی هستی؟
6:52
گفتم: من احمد بن حنبل هستم
6:54
او گفت
6:56
پس مرا در آغوش گرفت و گفت
6:58
به خدا که هستی
7:00
اباعبدالله
7:02
سپس احادیث را گرفت
7:04
به خواندن آن ادامه داد تا اینکه شب تاریک شد
7:06
گری گفت
7:08
عبدالرزاقی را شنیدم
7:10
احمد بن حنبل ذکر کرد
7:12
چشمانش پر از اشک شد
7:14
او گفت
7:16
به من خبر دادند که مخارجش تمام شده است
7:18
پس دستش را گرفتم و بالا گرفتم
7:20
پشت در
7:22
و هیچ کس با ما نیست
7:24
پس ده دینار به او دادم
7:26
به من گفت ابوبکر
7:28
اگر از کسی قبول کنی
7:30
من یه چیزی ازت قبول کردم
7:32
عبدالله گفت
7:34
به پدرم گفتم
7:36
به من خبر دادند که عبدالرزاقی پیشنهاد داد
7:38
دینار دارید
7:40
گفت بله
7:42
پانصد درهم به ما گفتی
7:44
فکر کنم قبول نکردم
7:46
گفت آجیل اومد سمتم
7:48
احمد بن حنبل بود
7:50
با عبدالرزاقی نماز می خواند
7:52
آسان است
7:54
عبدالرزاقی از او پرسید
7:56
به او گفتند که نخورده است
7:58
یه چیزی سه روز پیش
8:00
احمد بن سنان گفت
8:02
برای گربه
8:04
من ندیدم کسی افزایش یابد
8:06
با شکوه تر از او
8:08
از احمد بن حنبل
8:10
و شخصی مانند او را محکوم کرد
8:12
کنارش نشسته بود
8:14
به او احترام می گذارد و با او شوخی نمی کند
8:16
عبدالرزاقی گفت:
8:18
من کسی را ندیدم
8:20
داناترین و پرهیزگارترین آنها
8:22
احمد بن حنبل
8:24
گفتم این را گفت
8:26
او مثل یک انقلابی می دید
8:28
و مالک و بن جریج
8:30
از اسماعیل بن علیه
8:32
نماز خوانده شد
8:34
و او گفت
8:36
اینجا احمد بن حنبل است
8:38
به او بگو بیاید و دعا کند
8:40
با ما
8:42
الحيث گفت زيبا است
8:44
الحافظ اگر احمد زنده است
8:46
این یک استدلال خواهد بود
8:48
مردم زمان او
8:50
قتیبه گفت
8:52
بهترین مردم گذشته، سعادتمندان هستند
8:54
بعد این مرد جوان
8:56
به معنای احمد بن حنبل
8:58
و اگر مردی را دیدی
9:00
او احمد را دوست دارد و به او یاد داده است
9:02
او یک ساله است
9:04
حتی اگر دوران انقلاب را متوجه شده باشد
9:06
وزعی و اللیث
9:08
او کسی بود که آنها را ارائه می کرد
9:10
به قتیبه گفته شد
9:12
احمد در زمره پیروان قرار دارد
9:14
و او گفت
9:16
به دنبال کنندگان ارشد
9:18
گفتم
9:21
احمد آن را در مسند خود آورده است
9:23
بسیار در مورد قتیبه
9:25
الموزنی گفت
9:27
شافعی به من گفت
9:29
جوانی را در بغداد دیدم
9:31
اگر گفت به ما بگو
9:33
مردم گفتند همه چیز درست است
9:35
گفتم او کیست؟
9:37
احمد بن حنبل گفت
9:39
او را منع کرد
9:41
از شافعی شنیدم که می گفت:
9:43
من بغداد را ترک کردم
9:45
چه چیزی پشت سر گذاشت؟
9:47
مرد بهتری که نمی شناسم
9:49
من عقل و تقوا ندارم
9:51
از احمد بن حنبل
9:53
از علی بن مدینی
9:55
عزیزترین خدا گفت
9:57
دین روزی مدیون دوست است
9:59
ارتداد و احمد
10:01
روز مصیبت
10:03
ابوعبید گفت
10:05
من به یاد احمد اعتقادی ندارم
10:07
من مردی داناتر از این ندیدم
10:09
در سنت او
10:11
ابن معین گفت
10:13
او می خواست من شبیه احمد باشم
10:15
قسم می خورم که نباشم
10:17
هرگز دوستش نداشته باش
10:19
ابن ابی حاتم گفت
10:21
از پدرم درباره علی بن پرسیدم
10:23
مدینی و احمد بن حنبل
10:25
کدام را ذخیره کنم؟
10:27
و او گفت
10:29
در حفظ نزدیک بودند
10:31
احمد داناترین فقه بود
10:33
اگر کسی را دیدی که دوستش داری
10:35
احمد این را می دانست
10:37
صاحب یک سال
10:39
ابوزرعه گفت
10:41
احمد بن حنبل اکبر
10:43
از اسحاق و درک او
10:45
من کسی را کامل ندیدم
10:47
از احمد گفت
10:49
جمع زنانه
10:51
دانش احمد بن حنبل
10:53
با حدیث و فقه
10:55
تقوا و زهد و صبر
10:57
ابو داود گفت
10:59
مجالس احمد بودند
11:01
شوراهای زندگی پس از مرگ
11:03
چیزی در مورد آن ذکر نشده است
11:05
از امر دنیا
11:07
من هرگز ندیدم که او به دنیا اشاره کند
11:10
ابن سلام گفت
11:12
محمد بن نصر را شنیدم
11:14
المروزی می گوید
11:16
به خانه احمد بن حنبل رفتم
11:18
بارها از او پرسیدم
11:20
در مورد مسائل
11:22
به او گفته شد: این بود.
11:24
جدیدتر ام اسحاق
11:26
گفت: بلكه احمد
11:28
مدرن تر و متدین تر
11:30
احمد از مردم زمان خود پیشی گرفت
11:32
گفتم
11:34
احمد عالی بود
11:36
سر در گفتگو
11:38
در فقه و خداشناسی
11:40
بسیاری از مخالفان او را تحسین کردند
11:42
نظر شما در مورد برادرانش چیست؟
11:44
و همسالانش
11:46
او در ذات خدا با عظمت بود
11:48
تا اینکه ابوعبید گفت
11:50
من کسی را نترسانم
11:52
در مسئله ما حبت احمد
11:54
ابن حنبل
11:58
در فضل و خدایی او
12:00
و اجزاء آن
12:02
صالح بن احمد گفت
12:04
یک روز پیش پدرم آمدم
12:06
روزهای تصویب
12:08
به هر حال خدا می داند
12:10
ما بیرون هستیم
12:12
برای نماز عصر و شد
12:14
او یک یال برای نشستن دارد
12:16
سالها گذشته است
12:18
خیلی ها حتی بله
12:20
و یک کتاب زیر آن بود
12:22
كاغد يعنى قرطاس
12:24
در آن
12:26
اباعبدالله به من خبر بده
12:28
تو چه پریشانی
12:30
و هیچ بدهی ندارید
12:32
من شما را به چهار هدایت کردم
12:34
هزار درهم
12:36
نه صدقه است و نه زکات
12:38
اما یک چیز است
12:40
من آن را از پدرم به ارث برده ام
12:42
بنابراین من کتاب را خواندم و گذاشتم
12:44
وقتی وارد شد
12:46
گفتم بابا این چیه؟
12:48
کتاب قرمز شد
12:50
صورتش را گفت و گفت
12:52
من آن را از تو برداشته ام
12:54
برای مرد نوشت
12:56
کتابت به دستم رسید
12:58
ما در سلامتی خوبی هستیم
13:00
در مورد دین هم همینطور است
13:02
برای مردی که ما را خسته نمی کند
13:04
در مورد فرزندان ما، آنها در رحمت خدا هستند
13:06
وقتی او گذشت
13:08
یک سال یا بیشتر ذکر کردیم
13:10
و او گفت
13:12
اگر قبول کرده بودیم
13:14
او رفته بود
13:16
عبید القاری گفت
13:18
احمد عمویش وارد شد
13:20
گفت: برادرزاده ام.
13:22
این غم چیست؟
13:24
این غم چیست؟
13:26
سرش را بلند کرد و گفت
13:28
عمو
13:30
خوشا به حال کسی که از یاد خدا غافل شود
13:32
صالح گفت
13:35
شاید دیدی
13:37
پدرم استراحت می کند و آن را تکان می دهد
13:39
گرد و غبار آن را پاک کنید
13:41
و آن را به کاسه تبدیل می کند
13:43
روی آن آب می ریزد
13:45
بعد با نمک می خورد
13:47
داشت به سرکه می مالید
13:49
خیلی
13:51
اگر مریض باشم گرفته می شود
13:53
یک فنجان آب
13:55
می خواند و بعد می گوید
13:57
آن را بنوشید و صورت خود را بشویید
13:59
و دستانت
14:01
او ممکن است به فروشگاه مواد غذایی رفته باشد
14:03
هیزم و چیزی می خرد
14:05
در دستش می گیرد
14:07
و من به او گوش می دادم
14:09
خیلی می گوید
14:11
خدایا به ما آرامش بده
14:13
مروضی گفت
14:15
به اباعبدالله گفتم
14:17
چه چیزی بیشتر به شما انگیزه می دهد؟
14:19
و او گفت
14:21
می ترسم این یک فریب باشد
14:23
این هر چه هست
14:25
مروضی گفت
14:27
من یک دکتر مسیحی را دیدم
14:29
از احمد آمد
14:31
و با او یک راهب است
14:33
گفت از من پرسید
14:35
با من بیا تا ببینم
14:37
اباعبدالله
14:39
و مسیحیت را به اباعبدالله معرفی کردم
14:41
و به او گفت
14:43
مشتاق دیدنت هستم
14:45
سالها پیش
14:47
فقر شما فقط برای اسلام خوب است
14:49
اما برای همه خلقت
14:51
نه از اصحاب ما
14:53
یکشنبه
14:55
مگر اینکه از شما راضی باشد
14:57
پس به اباعبدالله گفتم
14:59
امیدوارم بشه
15:01
شما در همه سرزمین ها خوانده اید
15:03
گفت: ای ابوبکر!
15:05
اگر انسان خودش را بشناسد
15:07
چه سودی برای او دارد؟
15:09
مردم صحبت می کنند
15:13
آداب اوست
15:15
عبدالله بن احمد گفت
15:17
پدرم را دیدم که گرفت
15:19
یک تار موی پیامبر
15:21
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
15:23
آن را روی دهانش می گذارد و می بوسد
15:25
و محاسبه کنید
15:27
دیدم پوشیدش
15:29
چشمش را فرو کن
15:31
در آب و آشامیدن آن، بهبود می یابد
15:33
با او و من او را دیدم
15:35
کاسه پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت
15:37
درود بر او، پس آن را شست
15:39
سپس در آن نوشید
15:41
دیدم داره آب میخوره
15:43
زمزم او را شفا می دهد
15:45
دست و صورتش را با آن پاک می کند
15:47
احمد گفت
15:49
بن سعید الدنمی
15:51
به احمد بن حنبل نامه نوشت
15:53
به ابوجعفر
15:55
خداوند او را گرامی داشت
15:57
از احمد بن حنبل
15:59
عبدالرحمن الزهری گفت
16:01
عمویم پیش احمد رفت
16:03
ابن حنبل به او سلام کرد
16:05
وقتی او را دید
16:07
از جا پرید و او را گرامی داشت
16:09
مرود گفت
16:11
احمد به من گفت
16:13
چیزی که اخیرا نوشتم
16:15
مگر اینکه روی آن کار کرده باشم
16:17
تا اینکه پیامبر از کنارم گذشت
16:19
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
16:21
پدر خوبی داد
16:23
د نارا
16:25
پس جام آتش به من داده شد
16:27
وقتی حجامت کردم
16:29
حنبل گفت: دیدم
16:31
اباعبدالله اگر بخواهد
16:33
قیامت به نشستن خود گفت
16:35
اگر دوست دارید
16:37
عبدالله بن احمد گفت
16:39
شنیدم پدرم گفت
16:41
شافعی به من گفت
16:43
ای اباعبدالله
16:45
اگر حق داری حرف بزنی
16:47
پس بگو تا برگردیم
16:49
به او بهتر می دانی
16:51
با خبر درست از ما
16:53
پس اگر باشد
16:55
خبر واقعی، به من اطلاع دهید
16:57
پس من به سمت او می روم
16:59
یحیی بن معین گفت
17:01
من هرگز چیزی شبیه احمد ندیده بودم
17:03
پنجاه سال همراهش بودیم
17:05
به ما افتخار کن
17:07
با چیزی که در آن بود
17:09
عبدالله بن احمد گفت
17:11
پدرم داشت می خواند
17:13
هر روز هفت
17:15
و او خواب بود
17:17
نور بعد از شام
17:19
سپس تا صبح برمی خیزد
17:21
نماز می خواند و دعا می کند
17:23
احمد الدرقی گفت
17:25
وقتی احمد بن حنبل آمد
17:27
از یمن از عبدل
17:29
ارائه دهنده ای که در او دیدم
17:31
رنگ پریده در مکه
17:33
کلاهبرداری کشف شد
17:35
و خستگی، پس با او صحبت کردم
17:37
و این را گفت
17:39
بهره مندی از آن برای ما آسان است
17:41
از عبدالرزاق
17:43
مروضی گفت
17:45
اباعبدالله بود که از او یاد شد
17:47
مرگ با درس خفه شد
17:49
و او می گفت
17:51
اگر به مرگ اشاره کنید
17:53
برای همه راحت باشید
17:55
امر دنیا چیزی جز این نیست
17:57
غذای بدون غذا است
17:59
و لباس بدون لباس
18:01
و روزهاست
18:03
تعداد کمی منصف هستند
18:05
فقر چیزی نیست
18:07
اگر فقط می توانستم راه را پیدا کنم
18:09
من می رفتم بیرون که اینطور نباشد
18:11
من یک مرد دارم
18:13
گفت می خواهم باشم
18:15
حتی در مردم مکه
18:17
من نمی دانم
18:19
معروف شدی
18:23
و از زندگینامه او
18:25
الخلال گفت
18:27
به زهیر بن صالح گفتم
18:29
نوه امام احمد
18:31
پدربزرگت را دیده ای؟
18:33
گفت بله فوت کرد
18:35
ده سال
18:37
هر روز داخل می شدیم
18:39
جمعه، من و خواهرانم
18:41
بین ما و او بود
18:43
در و آن بود
18:45
او برای هر یک از ما می نویسد
18:47
دو مهره نقره
18:49
در یک پچ به نام من
18:51
او را درمان می کند
18:54
شاید از کنارش گذشتی
18:56
نشستن زیر آفتاب با پشت بالا
18:58
اثری روی آن وجود دارد
19:00
ضرب بین
19:02
من یک برادر کوچکتر داشتم
19:04
او به من پاسخ داد
19:06
پس پدرم خواست او را ختنه کند
19:08
پس برای او غذای زیادی گرفت
19:10
مردم را صدا زد
19:12
پدربزرگم او را به او راهنمایی کرد
19:14
من از کاری که کردی مطلع شدم
19:16
برای همین هستی
19:18
زیاده روی کردم و شروع کردم
19:20
فقیر و ضعیف
19:22
پس وقتی از فردا بود
19:24
سس را آماده کنید
19:26
مردم ما حضور داشتند
19:28
پدربزرگم آمد و نشست
19:30
پسر را بیرون آوردند
19:32
بنابراین او را هل داد به سمت جام
19:34
و او برخاست
19:36
حجام به جیرجیر نگاه کرد
19:38
پس یک درهم
19:40
و ما بلند شدیم
19:42
تعداد زیادی برس
19:44
پسر روی یک نیمکت بود
19:46
لباس های پر رنگ
19:48
او آن را انکار نکرد
19:50
به ما ارائه شد
19:52
از خراسان پسر عموی پدربزرگم
19:54
پس نزد پدرم آمد
19:56
پس با او نزد پدربزرگم رفتم
19:58
بنابراین او آمد
20:00
همسایه ای با بشقاب روی آن
20:02
نان، لوبیا و نمک
20:04
و با نفرت در آن
20:06
گوشت و رب
20:08
این مقدار زیادی کباب کردن است
20:10
پس با ما غذا خورد
20:12
و از پسر عمویش در مورد کسانی که مانده اند بپرس
20:14
از خانواده اش در خراسان در طول
20:16
خوردن شاید
20:18
در مورد آن هیجان زده شوید
20:20
پدربزرگم با او به فارسی صحبت می کند
20:22
گوشت را در دستانش می گذارد
20:24
و در دستان من
20:26
بعد بشقاب را کنارش برد
20:28
پس خرما و گردو در آن گذاشت
20:30
و او را وادار به خوردن کرد
20:32
دست مرد
20:34
المیمونی گفت
20:36
من اغلب می پرسیدم
20:38
اباعبدالله در مورد آن چیز
20:40
میگوید: اینجا هستی
20:42
از مروضی می فرماید:
20:44
من بیچاره را ندیدم
20:46
در مجلسی عزیزتر از او
20:48
در شورای احمد
20:50
به سمت آنها خم شده بود
20:52
غفلت از مردم جهان
20:54
و رویایی در آن بود
20:56
با گوساله ها نبود
20:58
او بسیار متواضع بود
21:00
درود و کرامت بر او باد
21:02
و اگر بنشیند
21:04
در اجتماع خود بعد از ظهر فتوا دهد
21:06
او صحبت نمی کند
21:08
پس می پرسد
21:10
اگر به مسجدش بیرون رفت، امامت نمی کند
21:12
و این بود
21:14
اباعبدالله خیلی زنده است
21:16
اخلاق سخاوتمندانه
21:18
سخاوت را دوست دارد
21:20
هارون المستملی گفت
21:22
با احمد بن حنبل آشنا شدم
21:24
پس گفتم
21:26
ما هیچی نداریم
21:28
پس پنج درهم به من داد
21:30
گفت نداریم
21:32
دیگران
21:34
حمدان بن علی گفت
21:36
لباس احمد اینطوری نبود
21:38
با این حال، پنبه تمیز است
21:40
و او گفت
21:43
الفضل بن زیاد
21:45
اباعبدالله را دیدم
21:47
در زمستان، دو پیراهن
21:49
یک غذای رنگارنگ در این بین
21:51
و شاید یک پیراهن
21:53
به شدت صرفه جویی کنید
21:55
دیدم عمامه بر سر دارد
21:57
بالای کاپوت
21:59
و لباس سنگین
22:01
پس شنیدم ابوعمران الورکانی
22:03
یه روز بهش بگو
22:05
ای اباعبدالله
22:07
کل این لباس
22:09
خندید و بعد گفت
22:11
من در سرما حساس هستم
22:13
اشاره کرد
22:15
محمد بن الحسین
22:17
آن ابوبکر مروضی
22:19
از آداب اباعبدالله بگو
22:21
او گفت
22:23
اباعبدالله جاهل نبود
22:25
و اگر از خواب غافل بود
22:27
و تحمل کرد
22:29
می گوید خدا بس است
22:31
او کینه توز نبود
22:33
نه گوساله ها
22:35
بسیار متواضع و خوش اخلاق
22:37
مردم همیشه در سمت نرم هستند
22:39
جدایی نیست
22:41
او خدا را دوست داشت
22:43
و از خدا متنفر است
22:45
اگر مسئله دینی است
22:47
عصبانیتش شدت گرفت
22:49
او آسیب همسایگانش را تحمل می کرد
22:53
ابراهیم بن شمس گفت
22:55
احمد بن حنبل را می شناختم
22:57
او یک پسر است
22:59
او شب را زنده می کند
23:01
مروضی گفت
23:03
دیدم اباعبدالله بلند شد
23:05
پروردگارا، نزدیک نیمه شب است
23:07
خیلی نزدیک به جادو
23:09
عبدالله گفت
23:11
شاید شنیدی پدرم
23:13
در جادو، مردم را فرا می خواند
23:15
با نام آنها
23:17
او اغلب نماز می خواند و آن را پنهان می کرد
23:19
و بین نماز می خواند
23:21
دو تا شام
23:23
اگر نماز آخرت را بخواند
23:25
رکعت های صحیح می خواند
23:27
سپس متشنج می شود
23:29
او سبک می خوابد
23:31
سپس برمیخیزد و نماز میخواند
23:33
المیمونی گفت
23:35
قاضی محمد به من گفت
23:37
بن محمد بن ادریس شافعی
23:39
احمد به من گفت
23:41
پدرت
23:43
یعنی امام شافعی
23:45
شش نفر که من آنها را جادو می نامم
23:47
و این بود
23:49
خواندن آن نرم است
23:51
شاید برخی از آنها را نفهمیدم
23:53
و روزه می گرفت
23:55
او معتاد می شود و سپس افطار می کند
23:57
انشاالله
23:59
روزه روزهای دوشنبه و پنج شنبه را ترک نمی کند
24:01
و روزهای سفید
24:03
وقتی از سربازی برگشت
24:05
او تا زمان مرگ معتاد به روزه داری شد
24:07
الاثرم گفت
24:09
به من گفتند که الشافعی
24:11
به اباعبدالله گفت
24:13
به معنای احمد بن حنبل
24:15
او امیرالمؤمنین است
24:17
او از من خواست که از او عریضه کنم
24:19
قاضی برای یمن
24:21
و دوست داری برای برده بیرون بروی
24:23
به روزی رسیدی
24:25
نیاز و برآورده شدن شما با حقیقت
24:27
احمد به شافعی گفت
24:29
ای اباعبدالله
24:31
اگر این را می شنوید
24:33
از شما دوباره انجام داد
24:35
منو اونجا ببین
24:37
محمد بن موسی گفت
24:39
اباعبدالله را دیدم
24:41
خراسانی به او گفت
24:43
خدا رو شکر که دیدمت
24:45
او گفت
24:47
برای هر کاری بشین
24:49
من همین هستم
24:51
و در مورد مردی که گفت:
24:53
ردی از غم دیدم
24:55
در چهره اباعبدالله
24:57
یک نفر او را تحسین کرد
24:59
به او گفته شد: خداوند به تو اجر دهد
25:01
در مورد اسلام خوب است
25:03
فرمود: بلكه ثواب دارد
25:05
خداوند اسلام را بر من برکت دهد
25:07
من کی هستم و چیستم
25:09
مروضی گفت
25:11
احمد بن حنبل را شنیدم
25:13
اخلاق متقین را ذکر کنید
25:15
و او گفت
25:17
از خدا می خواهم ما را محروم نکند
25:19
ما کجای این افراد هستیم؟
25:21
و او دوست داشت
25:23
بیکاری و دوری از مردم
25:25
بیمار برمی گردد
25:27
از راه رفتن متنفر بود
25:29
در بازارها و تاثیر می گذارد
25:31
وحدت
25:33
المیمونی گفت
25:35
احمد گفت: حریم را دیدم
25:37
و او گفت
25:39
محمد بن الحسن بن هارون
25:41
اباعبدالله را دیدم
25:43
اگر در جاده راه برود
25:45
او از اینکه کسی او را دنبال کند متنفر است
25:47
گفتم
25:49
بی تحرکی و فروتنی را ترجیح دهید
25:51
و شرمندگی زیاد
25:53
نشانه تقوا و سعادت است
25:55
صالح بن احمد گفت
25:57
پدرم بود
25:59
اگر مردی او را صدا کند
26:01
او می گوید
26:03
تجارت با پایان های آن
26:07
مصیبت
26:10
شکاف با حقیقت بزرگ است
26:12
این نیاز به قدرت و صداقت دارد
26:14
نجات دهنده
26:16
بدون قدرت، او قادر به انجام این کار نیست
26:18
انجام شده و قوی
26:20
بدون اخلاص او ناامید می شود
26:22
هر که آنها را به طور کامل انجام داد
26:24
او یک دوست است
26:26
و هر که ضعیف است، کمتر نیست
26:28
از درد و انکار در دل
26:30
نه پشتش
26:32
ایمان و قدرت
26:34
جز در خدا
26:36
جایی که یک مادر بودند
26:38
دین آنها در یک خلافت وجود دارد
26:40
ابوبکر و عمر
26:42
زمانی که عمر رضی الله عنه به شهادت رسید
26:44
سرها از او بلند شد
26:46
بلای سر شهید عثمان می آید
26:48
تا اینکه صبر را ذبح کرد
26:50
و کلمه پراکنده شد
26:52
شتر امضا شد
26:54
سپس جنگ صفین
26:56
سپس خوارج ظهور کردند
26:58
و ارباب صحابه کافر شدند
27:00
سپس شیعیان ظهور کردند
27:02
و نواسیب
27:04
در زمان صحابه
27:06
فتالیسم ظاهر شد
27:08
سپس معتزله در بصره ظهور کردند
27:10
و جهمیّه و جلیل
27:12
در خراسان طی
27:14
دوران پیروان
27:16
با ظهور سنت و اهل آن
27:18
تا بعد از دویست
27:20
مأمون خلیفه ظهور کرد
27:22
او سخنران باهوشی بود
27:24
او دیدگاه معقولی دارد
27:26
پس بیار
27:28
کتاب های اولیه
27:30
و اعراب حکمت یونان
27:32
برخاست و نشست
27:34
و دوید و گذاشت
27:36
جهمیه و معتزله برتری یافتند
27:38
سرشون
27:40
و حتی شیعیان
27:42
اینطور بود
27:44
و همینطور بود
27:46
ملت را وادار کنند که بگویند قرآن مخلوق است
27:48
و علما مورد آزمایش قرار گرفتند
27:50
او صبر نکرد
27:52
و برای سالش هلاک شد
27:54
پس از او شر و بلا در دین به جا گذاشت
27:56
ملت
27:58
هنوز بر آن قرآن بزرگ
28:00
به خاطر کلام خدا و وحی و وحی او
28:02
آنها نمی دانند
28:04
غیر از این
28:06
تا ما به آنها بگوییم
28:08
کلام آفریده خداست
28:10
و اضافه می شود
28:12
به خدا عزت بیافزایید
28:14
مثل خانه خدا
28:16
و شتر خدا
28:18
علما این موضوع را تکذیب کردند
28:20
جهمیه ظاهر نشد
28:22
در حالت مهدی و الرشید
28:24
و منشی
28:26
زمانی که مأمون زمام امور را به دست گرفت
28:28
من به آنها گفتم و مقاله را نشان دادم
28:30
محمد بن نوح گفت
28:32
هارون الرشید گفت
28:34
شنیدم که او انسان است
28:36
ابن غیاثن مریسی می گوید:
28:38
قرآن مخلوق است
28:40
خدا به داد من برسه
28:42
اگر برنده شوم
28:44
من او را خواهم کشت
28:46
الدورقی گفت
28:48
المریسی پنهان شده بود
28:50
روزهای رشید
28:52
وقتی الرشید درگذشت، ظهور کرد
28:54
دعوت به ضلالت کرد
28:56
بعد هم مامون است
28:58
به کلمات نگاه کرد و نگاه کرد
29:00
و متوقف ماند
29:02
در دعای بدعت او
29:04
ابوالفرج بن جوزی گفت
29:06
با مردم آمیخته شد
29:08
معتزله
29:10
پس او را ستایش کردند که گفت قرآن آفریده شده است
29:12
و مردد شد
29:14
بقایای شیوخ را تماشا می کند
29:16
سپس عزم خود را تقویت کرد
29:18
و افراد را آزمایش کنید
29:20
ابن اکثم گفت
29:22
مأمون به ما گفت
29:24
پس یزید پسر هارون است
29:26
تا نشان دهد قرآن آفریده شده است
29:28
برخی از قوم او گفتند:
29:30
ای امیرالمومنین!
29:32
و چه کسی افزایش می دهد؟
29:34
تا زمانی که تقوا نداشته باشد
29:36
گفت: وای بر تو!
29:38
اگه نشونش بدم میترسم
29:40
تا به من پاسخ دهد
29:42
مردم متفاوت خواهند بود و متفاوت خواهند بود
29:44
فتنه و من از آن متنفرم
29:46
فتنه
29:48
مرد گفت
29:50
من این را از او پرس و جو خواهم کرد
29:52
پس به واسط رفت
29:54
پس نزد یزید آمد
29:56
گفت: ای ابوخالد
29:58
او امیرالمؤمنین است
30:00
درود بر شما
30:02
و او به شما می گوید
30:04
من می خواهم شخصیت قرآن را نشان دهم
30:06
و او گفت
30:08
به امیرالمؤمنین علیه السلام دروغ گفتی
30:10
امیرالمؤمنین
30:12
مردم به چیزی چنگ نمی زنند
30:14
او را نمی شناسند
30:16
اگر راست می گویی، بنشین
30:18
اگر مردم جمع شوند
30:20
و او گفت
30:22
بعد فردا بود
30:24
جمع شدند
30:26
پس برخاست و همانطور که او گفت
30:28
یزید گفت
30:30
به امیرالمؤمنین علیه السلام دروغ گفتی
30:32
او حمل نمی کند
30:34
مردم آنچه را که نمی دانند می دانند
30:36
و آنچه او نگفته است
30:38
یکشنبه
30:40
پس آن مرد نزد مأمون بازگشت
30:42
گفت یا امیرالمؤمنین
30:44
تو بهتر می دانستی
30:46
این خبر را به او گفت
30:48
صالح بن احمد گفت
30:50
سپس مردم مورد آزمایش قرار گرفتند
30:52
او به کسانی که رای ممتنع دادند هدایت داد
30:54
به حبس
30:56
همه مردم جواب دادند
30:58
غیر از چهار
31:00
پدرم و محمد بن نوح
31:02
و بطری ها
31:04
و الحسن بن حماد
31:06
فرش
31:08
بعد این دو جواب دادند
31:10
پدرم و محمد بن نوح ماندند
31:12
روزها در زندان
31:14
سپس نامه ای از طرسوس آمد
31:16
دو نفر از همکاران ثبت نام کردند
31:18
ابو معمر گفت
31:20
اجتماعی
31:22
وقتی ما را به خانه سلطان آورد
31:24
روزهای مصیبت
31:26
احمد بن حنبل بود
31:28
ممکنه بیارم
31:30
وقتی دید مردم جواب می دهند
31:32
او مرد مهربانی بود
31:34
رگهایش ترکید و چشمانش قرمز شد
31:36
و این نرمی از بین رفت
31:38
پس گفتم: «مژده میدهم.»
31:40
ابن فضیل به من گفت
31:42
عن الولید بن عبدالله
31:44
از ابوسلمه
31:46
گفت از صحابه است
31:48
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
31:50
اگر چه کسی؟
31:52
من چیزی می خواهم که مربوط به دین او باشد
31:54
حمالیق را دیدم
31:56
چشمانش در سرش است
31:58
دیوانه وار بچرخ
32:00
ابن ابی اسامه گفت
32:02
به ما بگو احمد
32:04
روزهای مصیبت به او گفته شد
32:06
ای اباعبدالله
32:08
ابتدا حقیقت را می بینید
32:10
چگونه باطل بر او ظاهر شد؟
32:12
گفت نه
32:14
ظهور باطل بر حق
32:16
برای حرکت دادن قلب ها
32:18
از هدایت تا گمراهی
32:20
قلب ما هنوز به حقیقت محتاج است
32:22
ابوجعفر گفت
32:24
عمبری
32:26
وقتی احمد را به مأمون بردند
32:28
گفتم
32:30
پس از فرات گذشتم
32:32
پس احمد در مسافرخانه نشسته بود
32:34
پس به او سلام کردم
32:36
گفت: ای ابوجعفر
32:38
بدجنس بودم
32:40
امروز شما رئیس هستید
32:42
و مردم از شما الگو می گیرند
32:44
به خدا اگه جواب دادی
32:46
برای خلق قرآن
32:48
برای پاسخ به خلقت
32:50
حتی اگر جواب ندادی
32:52
مرا به خاطر خلقت بسیاری از مردم سرزنش کند
32:54
و با این حال
32:56
اگر مرد شما را نکشد
32:58
تو بمیری
33:00
باید بمیرد
33:02
پس از خدا بترسید و جواب نده
33:04
احمد شروع کرد به گریه کردن
33:06
و هر چه می خواهد می گوید
33:08
سپس گفت
33:10
ای ابوجعفر
33:12
آن را تکرار کنید
33:14
پس در حالی که می گفت به او قول دادم
33:16
انشاالله
33:18
محمد بن ابراهیم البوشینجی گفت
33:20
آنها را وادار به مطالعه کردند
33:22
اباعبدالله
33:24
یعنی امام احمد
33:26
در تقیه و آنچه در آن نقل شده است
33:28
به آنها گفت
33:30
با حدیث خباب چه کار می کنی؟
33:32
کسانی که قبل از شما بودند
33:34
یک نفر داشت پست می گذاشت
33:36
در اره
33:38
این او را از دینش باز نمی دارد
33:40
گفت: ما از او بهتریم.
33:42
سپس احمد گفت
33:44
حبس برام مهم نیست
33:46
خانه من چیست؟
33:48
به جز یکی
33:50
و نه با شمشیر کشته شدند
33:52
من از وسوسه شلاق می ترسم
33:54
عده ای در زندان او را شنیدند
33:56
و او گفت
33:58
مهم نیست اباعبدالله
34:00
چیزی جز دو تازیانه نیست
34:02
سپس شما نمی دانید کجا واقع شده است
34:04
انگار از او رازی بود
34:06
صالح بن احمد گفت
34:08
پدرم و محمد بن نوح حمل کردند
34:10
از بغداد در زنجیر
34:12
بنابراین ما با آنها شدیم
34:14
به انبار
34:16
ابوبکر پرسید
34:18
شرایط پدرم
34:20
ای اباعبدالله
34:22
اگر به شمشیر پیشنهاد شود، پاسخ خواهد داد
34:24
گفت نه
34:26
سپس راه بروید
34:28
بنابراین شنیدم که پدرم می گفت
34:30
به الرحبه رسیدیم
34:32
در تاریکی شب
34:34
مردی به ما نشان داد
34:36
گفت: کدام یک از شما احمد هستید؟
34:38
ابن حنبل
34:40
پس این را به او گفتند
34:42
به او گفت: احمد
34:44
اینجا باید بکشیش
34:46
و وارد بهشت میشوی
34:48
سپس گفت
34:50
من تو را با خدا وداع کردم و ادامه دادم
34:52
احمد گفت
34:54
پس از او پرسیدم
34:56
به من گفتند: این مرد است
34:58
از العربی از رابعه
35:00
جابر به او می گوید
35:02
بن عامر اشاره می کند
35:04
خوب
35:06
ابراهیم بن عبدالله گفت
35:08
احمد بن حنبل گفت
35:10
از آن به بعد کلمه ای نشنیدم
35:12
من به این موضوع افتادم
35:14
قوی تر از کلمه بادیه نشینان
35:16
در یک مکان بزرگ با من در مورد آن صحبت کنید
35:18
به من گفت احمد
35:20
اگر حقیقت تو را بکشد
35:22
شهید بمیر
35:24
و اگر زنده باشید، ستوده زندگی خواهید کرد
35:26
پس قلبم قوی شد
35:28
صالح بن احمد گفت
35:30
پدرم گفت
35:32
وقتی به گوشش رسیدیم
35:34
و ترکش کردیم
35:36
در تاریکی شب
35:38
و در را به روی ما باز کرد
35:40
اگر مردی وارد شده باشد
35:42
گفت پوست
35:44
مرد مرده است
35:46
به معنای امن است
35:48
پدرم گفت
35:50
از خدا می خواستم نبینمش
35:52
من او را ندیدم
35:54
با بددون درگذشت
35:56
بزندون رود رام است
35:58
احمد ماند
36:00
زندانی در رقه
36:02
تا اینکه معتصم بیعت کرد
36:04
در پی مرگ برادرش
36:06
احمد به بغداد بازگشت
36:08
صالح گفت
36:10
وقتی پدرم و محمد بن نوح آزاد شدند
36:12
به تارسوس
36:14
او در زنجیر آنها پاسخ داد
36:16
وقتی به رقه رسید
36:18
حمل بر یک کشتی
36:20
وقتی به عناء رسید
36:22
محمد بن نوح درگذشت
36:24
و گره او را باز کنید
36:26
پدرم برایش دعا کرد
36:28
حنبل گفت
36:30
ابوعبدالله احمد بن حنبل گفت
36:32
من کسی را ندیدم
36:34
در سن کمش
36:36
من اراده خدا را انجام می دهم
36:38
از محمد بن نوح
36:40
امیدوارم بشه
36:42
مهرش خوب باشه
36:44
او یک روز به من گفت
36:46
ای اباعبدالله
36:48
خدا خداست
36:50
تو مثل من نیستی
36:52
ممکن است تمدید شود
36:54
آفرینش گردن آنها را به سوی شما دراز کرده است
36:56
چرا از شماست؟
36:58
از خدا بترسید
37:00
و بر فرمان خدا ثابت قدم باش
37:02
یا همینطور
37:04
پس مرد و من بر او نماز خواندم و دفنش کردم
37:06
صالح گفت
37:08
پدرم در زنجیر به بغداد رفت
37:10
پس در الیسریه ماند
37:12
روزها
37:14
سپس در خانه Nectoret زندانی شد
37:16
در دار آماره
37:18
سپس به بازداشت عمومی منتقل شد
37:20
با رسانایی
37:22
احمد گفت
37:24
برای مردم زندان دعا می کردم
37:26
و من گره خورده ام
37:28
وقتی یک سال در ماه رمضان بود
37:30
نوزده گفتم
37:32
پس از مرگ مأمون این اتفاق افتاد
37:34
چهارده ماه
37:36
به دار اسحاق تبدیل شد
37:38
بن ابراهیم
37:40
منظورم معاون بغداد است
37:42
در مورد حنبل فرمود:
37:44
اباعبدالله به زندان افتاد
37:46
در دار اماره در بغداد
37:48
در اصطبل شاهزاده محمد
37:50
بن ابراهیم
37:52
برادرم اسحاق بن ابراهیم
37:54
او در زندان تنگ بود
37:56
در ماه رمضان مریض شد
37:58
سپس تقریباً کمی بعد
38:00
به زندان عمومی
38:02
حدوداً در زندان ماند
38:04
از سی ماهگی
38:06
و به سمتش رفتیم
38:08
پس برایم کتاب تعویق را خواند
38:10
دیگران در زندان هستند
38:12
و او را دیدم که با آنها نماز می خواند
38:14
در کارنامه
38:16
پدرم گفت
38:18
او هر روز به سمت من هدایت می شد
38:20
با دو پا
38:22
یکی از آنها نام دارد
38:24
احمد بن احمد بن رباح
38:26
دیگری ابوشی بن حجام است
38:28
آنها هنوز آنجا هستند
38:30
حتی بحث هم می کنند
38:32
اگر قیام کرد او را صدا می زنند
38:34
با محدودیت های بیشتر
38:36
پای من شد
38:38
چهار محدودیت
38:40
گفت وقتی رسیدیم
38:42
به محل معروف به باب
38:44
در باغ
38:46
صورت پدرم را بیرون آوردم
38:48
پس سوار شدم و غل و زنجیر شدم
38:50
من کسی را ندارم که مرا نگه دارد
38:52
تقریباً بیش از یک بار این کار را انجام دادم
38:54
این آخرین چیزی است
38:56
به دلیل سنگینی محدودیت ها
38:58
پس پدرم به خانه معتصم آمد
39:00
بنابراین وارد اتاقی شدم
39:02
سپس وارد خانه ای شدم
39:04
در داخل روی من بسته بود
39:06
شب و بدون چراغ
39:08
پس وقتی فردا بود
39:10
تکتی را بیرون آوردم
39:12
و زنجیرهایی را که حمل می کنم سفت کردم
39:14
و شلوارم را بالا زدم
39:16
سپس رسول معتصم آمد
39:18
و او گفت
39:20
جواب می دهم و دستم را می گیرد
39:22
و مرا وارد آن کرد
39:24
و زنجیر را حمل می کنم
39:26
و او هم نشسته است
39:28
احمد بن ابی داود حضور دارد
39:30
و جمع کرد
39:32
اصحاب زیادی خلق کرد
39:34
معتصم به من گفت
39:36
پایین تر، پایین تر
39:38
او حتی به من نزدیک نشد
39:40
سپس گفت
39:42
بشین
39:44
پس نشستم و زنجیر بر من سنگینی کرد
39:46
پس کمی ماندم
39:48
بعد گفتم اجازه دارم؟
39:50
در سخنرانی گفت: صحبت کن.
39:52
پس گفتم
39:54
به آنچه خدا و رسولش دعوت کرده اند
39:56
هانیه سکوت کرد
39:58
سپس گفت
40:00
به شهادت اینکه معبودی جز الله نیست
40:02
پس گفتم
40:04
شهادت می دهم که معبودی جز الله نیست
40:06
بعد گفتم
40:08
پدربزرگ شما ابن عباس است
40:10
او می گوید
40:12
وقتی هیئت عبدالقیس آمد
40:14
بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
40:16
از او در این مورد پرسیدند
40:18
ایمان
40:20
گفت: میدونی چیه؟
40:22
ایمان گفتند
40:24
خدا و رسولش بهتر می دانند
40:26
شهادت گفت
40:28
معبودی جز الله نیست
40:30
و اینکه محمد رسول خداست
40:32
و نماز را برپا دار
40:34
و پرداخت زکات
40:36
و یک پنجم غنایم را بدهد
40:38
معتصم گفت
40:40
اگر فقط تو را پیدا کرده بودم
40:42
در دستان کسانی که قبل از من بودند
40:44
چیزی که به شما پیشنهاد دادم
40:46
سپس گفت
40:48
ای عبدالرحمن بن اسحاق
40:50
آیا من به شما دستور ندادم که مصیبت را بردارید؟
40:52
پس گفتم خدایا
40:54
بزرگترین چیز در این است
40:56
آرامشی برای مسلمانان
40:58
سپس به آنها گفت
41:00
به او نگاه کردند و با او صحبت کردند
41:02
ای عبدالرحمن
41:04
و او گفت
41:06
در قرآن چه می گویید؟
41:08
گفتم
41:10
آنچه شما می گویید در حد علم خداست
41:12
پس ساکت ماند
41:14
برخی از آنها به من گفتند
41:16
مگر خداوند متعال نگفته است؟
41:18
خداوند خالق همه چیز است
41:20
و قرآن
41:22
چیزی نیست؟
41:24
پس گفتم: خدا گفت.
41:26
همه چیز رو نابود کن
41:28
چیزی رو نابود کردی؟
41:30
خدا خواست
41:32
هر چه یادی برایشان آید
41:34
از پروردگارشان، به روز شده
41:36
آپدیت میشه؟
41:38
جز یک موجود
41:40
پس گفتم: خدا گفت.
41:42
آر
41:44
و قرآن ذکر شده است
41:46
ذکر قرآن است
41:48
و اینها در آن نیستند
41:50
A و L
41:52
برخی از آنان حدیث عمران بن حسین را ذکر کردند
41:54
خداوند مرد را آفرید
41:56
پس این را گفتم
41:58
ردپاها به ما گفت
42:00
با یک ذکر
42:02
خداوند ذکر را نوشته است
42:04
از حدیث ابن مسعود دلیل استفاده کردند
42:06
آنچه خدا آفرید
42:08
نه بهشت نه جهنم
42:10
نه آسمان و نه زمین
42:12
بزرگتر از آیت الکرسی
42:14
پس گفتم
42:16
خلقت در بهشت اتفاق افتاد
42:18
و آتش و آسمان و زمین
42:20
بر قرآن نیفتاده است
42:22
برخی از آنها گفتند
42:24
حدیث خباب
42:26
هی دختر!
42:28
تا می توانید پیش خدا بخوانید
42:30
نزدیک نخواهی شد
42:32
به او با چیزی که دوست دارم
42:34
به او از سخنانش
42:36
پس گفتم اینجوریه
42:38
صالح گفت
42:40
و ابن ابی دواد را ساخت
42:42
او به پدر عصبانی شما نگاه می کند
42:44
پدرم گفت
42:46
و در این مورد صحبت می کرد
42:48
بنابراین من به او پاسخ می دهم
42:50
او این را می گوید و من به او پاسخ می دهم
42:52
اگر مرد از آنها بریده شود
42:54
ابن ابی داود مخالفت کرد
42:56
می گوید یا امیرالمؤمنین
42:58
او به خدا
43:00
گمراه، گمراه، مبتکر
43:02
و او می گوید
43:04
با سرپرستان او صحبت کنید
43:06
این مرد با من صحبت می کند و من به او پاسخ می دهم
43:08
و این با من صحبت می کند
43:10
بنابراین من به او پاسخ می دهم
43:12
اگر قطع شوند
43:14
المعتصم می گوید
43:16
وای بر تو احمد این چه می گویی
43:18
پس می گویم یا امیرالمؤمنین
43:20
یه چیزی به من بده
43:22
از کتاب خدا
43:24
به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم
43:26
پس من آن را می گویم
43:28
حنبل گفت
43:30
اباعبدالله گفت
43:32
به من اعتراض کردند
43:34
با یه چیز قوی تر
43:36
قلب من شروع نمی شود
43:38
زبان من این است که آن را بگویم
43:40
آنها منکر تأثیرات آن شدند
43:42
و فکر نمیکردم اینجوری باشن
43:44
تا اینکه شنیدم
43:47
محمد بن ابراهیم البوشینجی گفت
43:49
کمی به من بگو
43:51
یاران ما احمد
43:53
ابن عابدود گفت
43:55
نزد احمد رفت تا با او صحبت کند
43:57
به سمت او برگشت
43:59
تا اینکه معتصم گفت
44:01
آه احمد
44:03
با اباعبدالله صحبت نمی کنی؟
44:05
پس گفتم
44:07
من او را در میان علما نمی شناسم، پس با او صحبت خواهم کرد
44:09
صالح گفت
44:11
و ابن عابد واد گفت:
44:13
ای امیرالمومنین!
44:15
به خدا سوگند اگر جواب شما را داد
44:17
او نزد من از هزار دینار عزیزتر است
44:19
و صد هزار دینار
44:21
بیش از این است
44:23
آنچه خدا بخواهد آماده شدن است
44:25
و او گفت
44:27
اگه جوابمو بده
44:29
با دست خودم آزادش کنم
44:31
و من با یک سرباز به سوی او سوار می شوم
44:33
و من روی پاشنه او پا می گذاشتم
44:35
سپس گفت
44:37
ای احمد، قسم می خورم
44:39
من نسبت به شما دلسوز هستم
44:41
و من برایت متاسفم
44:43
مثل دلسوزی من برای پسرم هارون
44:45
شما چه می گویید؟
44:47
پس می گویم به من بده
44:49
از کتاب خدا و سنت رسولش
44:51
زمانی که شورا برای مدت طولانی دوام آورد
44:53
کسالت
44:55
و گفت: برخیز.
44:57
منو با خودش حبس کرد
44:59
و عبدالرحمن بن اسحاق با من صحبت می کند
45:01
گفت وای بر تو
45:03
جواب منو بده
45:05
عبدالرحمن به او گفت
45:07
ای امیرالمومنین!
45:09
من او را سی سال است که می شناسم
45:11
اطاعت و حج تو را می بیند
45:13
و جهاد با شماست
45:15
می گوید: به خدا سوگند.
45:17
این یک دنیاست
45:19
او فقیه است
45:21
و من از اینکه او را با خود دارم احساس بدی ندارم
45:23
افراد بی حوصله به من پاسخ می دهند
45:25
سپس گفت
45:27
صالحی الرشیدی را نمی شناختی
45:29
گفتم که شنیده بودم
45:31
گفت معلم من است
45:33
و او در آن بود
45:35
موقعیت نشسته است
45:37
به یک طرف خانه اشاره کرد
45:39
پس از من درباره قرآن پرسید
45:41
بنابراین او با من مخالفت کرد
45:43
پس دستور دادم او را زمین بگذارند و بکشند
45:45
آه احمد
45:47
یه چیزی جوابمو بده
45:49
شما کوچکترین آرامشی دارید
45:51
تا اینکه با دست خودم آزادت کنم
45:53
گفتم
45:55
چیزی از کتاب خدا به من بده
45:57
و سنت رسولش
45:59
شورا ادامه داشت
46:01
به محل برگشتم
46:03
وقتی بعد از غروب بود
46:05
او دو مرد را به من راهنمایی کرد
46:07
یکی از اصحاب ابن ابی داود
46:09
آنها با من می مانند
46:11
آنها بحث می کنند و با من می مانند
46:13
حتی اگر باشد
46:15
وقت صبحانه فرا رسیده است
46:17
با غذا و سخت کار می کنند
46:19
من دوست دارم روزه ام را افطار کنم اما این کار را نمی کنم
46:21
گفتم بود
46:23
شب های ماه رمضان
46:25
گفت و قیافه ای در آورد
46:27
معتصم به ابن ابی دواد
46:29
شب گفت
46:31
امیر بهت میگه
46:33
مؤمنان آنچه شما می گویید
46:35
پس من هم به او پاسخ می دهم
46:37
تا من جواب میدادم
46:39
ابن ابی داود گفت
46:41
او امیرالمؤمنین است
46:43
او قسم خورد که شما را بزند، ضربه پشت ضربه
46:45
و تو را در جایی قرار دهم
46:47
شما خورشید را در آن نمی بینید
46:49
او این را می گوید
46:51
او جواب من را داد، به سراغش آمدم
46:53
تا اینکه با دست خودم آزادش کردم
46:55
سپس او رفت
46:57
صبح که رسیدیم اومد
46:59
رسولش دستم را گرفت
47:01
تا اینکه مرا پیش خودش برد
47:03
گفت به او نگاه کنند
47:05
و با او صحبت کردند
47:07
بنابراین آنها شروع به نگاه کردن به من کردند
47:09
بنابراین من به آنها پاسخ می دهم
47:11
گفت: هنوز هم همینطورند.
47:13
به سمت پایان
47:15
وقتی حوصله اش سر رفت گفت:
47:17
بلند شو پس
47:19
من و عبدالرحمن را ترک کرد
47:21
ابن اسحاق و هنوز هم چنین می کرد
47:23
با من صحبت کرد و بعد بلند شد و وارد شد
47:25
به محل دریافت شد
47:27
او گفت
47:29
وقتی شب سوم بود
47:31
گفتم خوبه
47:33
که فردا اتفاق می افتد
47:35
چیزی در مورد من
47:37
و تنها چیزی که می خواهم یک نخ است
47:39
او برای من یک نخ آورد
47:41
بنابراین زنجیر سفت شد
47:43
تیک را تکرار کردم
47:45
به شلوارم
47:47
از ترس اینکه اتفاقی برایم بیفتد
47:49
بنابراین من برهنه می شوم
47:51
پس وقتی فردا بود
47:53
مرا به خانه آوردند
47:55
بنابراین، غوطه ور است
47:57
بنابراین از جایی شروع به ورود کردم
47:59
به یک مقام
48:01
و مردم با شمشیر
48:03
و عده ای تازیانه داشتند
48:05
نه در دو روز گذشته
48:07
یکی بزرگ
48:09
از اینها
48:11
وقتی تمومش کردم
48:13
گفت نشست
48:15
سپس ناظرانش گفتند
48:17
با او صحبت کنید
48:19
بنابراین آنها شروع به نگاه کردن به من کردند
48:21
او این را می گوید، بنابراین من به او پاسخ می دهم
48:23
او این را می گوید و من به او پاسخ می دهم
48:25
و صدایم را بساز
48:27
صدایشان بلندتر می شود
48:29
پس برخی از آنها را ایستاده ساخت
48:31
روی سرم، با دستش به من اشاره کرد
48:33
زمانی که شورا برای مدت طولانی دوام آورد
48:35
او به من سلام کرد و سپس به آنها سلام کرد
48:37
سپس آنها را پاک کرد
48:39
او مرا به سمت خود برگرداند
48:41
گفت: وای بر تو ای احمد
48:43
تا رها بشم جوابمو بده
48:45
درباره تو با دست من
48:47
من هم مثل خودم به او جواب دادم
48:49
گفت: او را ببر.
48:51
آن را بکشید
48:53
پس کشیدم و بلند شدم
48:55
او گفت
48:57
معتصم روی صندلی نشست
48:59
سپس گفت
49:01
عقاب و شلاق
49:03
پس دو عقاب را آورد
49:05
پس دستم را دراز کردم
49:07
برخی از کسانی که پشت سر من آمدند گفتند:
49:09
نات بگیر
49:11
دو چوب در دست شماست
49:13
آنها را سفت کرد
49:15
نفهمیدم چی گفت
49:17
پس دستم در رفت
49:19
محمد بن ابراهیم البوشینجی گفت
49:21
ذکر کردند که معتصم
49:23
حالا به دستور احمد
49:25
وقتی در دو تنبیه گیر کرده بود
49:27
ثبات خود را دید
49:29
و هسته و استحکام آن
49:31
تا اینکه احمد بن ابی او را وسوسه کرد
49:33
داود گفت
49:35
ای امیرالمومنین!
49:37
اگر آن را رها کنید گفته می شود
49:39
او عقیده مأمون را ترک کرد و ناراضی شد
49:41
گفتارش او را شگفت زده کرد
49:43
این برای ضربه زدن به او است
49:45
سپس به جلادان گفت
49:47
جلو آمدند و او موفق شد
49:49
مرد به من نزدیک می شود
49:51
با دو تا شلاق به من می زند
49:53
و به او می گوید
49:55
خدا دستت را قطع کن دستت را سفت کن
49:57
بعد پایین می آید و دیگری جلو می آید
49:59
با دو تا شلاق به من می زند
50:01
و او می گوید
50:03
در همه اینها
50:05
خدا دستت را قطع کن دستت را سفت کن
50:07
وقتی هفده را زدم
50:09
تازیانه ای به سمتم بلند شد
50:11
یعنی معتصم
50:13
گفت: ای احمد.
50:15
نشانه خودکشی
50:17
به خدا سوگند من بر شما هستم
50:19
برای شفیق
50:21
و عجيف مرا وادار به كوك كردن كرد
50:23
با لیست شمشیرهایش
50:25
آیا می خواهید تسخیر کنید؟
50:27
اینها همه هستند
50:29
و برخی از آنها گفتند
50:31
وای بر امامت!
50:33
روی سرت ایستاده
50:35
برخی از آنها گفتند
50:37
ای امیرالمومنین!
50:39
خونش روی گردن من است، او را بکش
50:41
و آنها را وادار کرد که بگویند
50:43
ای امیرالمومنین!
50:45
روزه داری
50:47
و تو زیر آفتاب ایستاده ای
50:49
او به من گفت
50:51
وای بر تو احمد این چه می گویی
50:53
پس من می گویم
50:55
چیزی از کتاب خدا به من بده
50:57
یا سنت رسول خدا
50:59
من آن را می گویم
51:01
پس برگشت و نشست
51:03
به جلاد گفت
51:05
برو و درد را احساس کن، خدا دستت را قطع کند
51:07
سپس برای بار دوم برخاست
51:09
و او آن را گفت
51:11
وای بر تو احمد!
51:13
جواب منو بده
51:15
بنابراین آنها به من نزدیک شدند و گفتند:
51:17
آه احمد
51:19
امامت روی سرت ایستاده است
51:21
و عبدالرحمن ساخت
51:23
می گوید چه کسی آن را ساخته است
51:25
همراهان شما در این امر چه کسانی هستند؟
51:27
با معتصم چه می کنی؟
51:29
میگه جوابمو بده
51:31
چیزی که شما کوچکترین آرامشی در مورد آن دارید
51:33
تا اینکه از تو طلاق گرفت
51:35
با دستم و بعد برگشتم
51:37
به جلاد گفت
51:39
برو جلو و انجامش بده
51:41
با دو تازیانه به من می زند و کنار می رود
51:43
و او در جریان است
51:45
میگه سفت کن
51:47
خدا دستت رو قطع کنه
51:49
پس ذهنم رفته بود
51:51
بعد از خواب بیدار شدم
51:53
سپس زنجیر از من آزاد شد
51:55
او به من گفت
51:57
مردی که شرکت کرد
51:59
مشت زدیم تو صورتت
52:01
و بر پشت تو سنگر قرار دادیم
52:03
و ما به شما تنقلات خوردیم
52:05
یعنی حصیر گذاشتیم پشتت
52:07
بعد پدرم به خانه رفت
52:09
اسحاق بن ابراهیم
52:11
پس ظهر آمدم
52:13
ابن سماعه جلو آمد
52:15
کلاس من
52:17
او به من گفت
52:19
در حالی که خون روی لباست جاری بود نماز خواندی
52:21
گفتم
52:23
عمر نماز خواند و زخمش خون آمد
52:25
خون
52:27
صالح گفت و سپس او را ترک کرد
52:29
پس به خانه اش رفت
52:31
صالح گفت
52:33
مردی که شرکت کرده بود به من گفت
52:35
او آن را در چند روز از دست داد
52:37
هر سه به او نگاه می کردند
52:39
در یک کلمه ملودی وجود ندارد
52:41
او گفت
52:43
و من فکر نمی کردم کسی این کار را بکند
52:45
همانطور که او شجاع است
52:47
و شدت دلش
52:49
حنبل گفت
52:51
شنیدم اباعبدالله می گفت
52:53
ذهنم بارها و بارها رفت
52:55
بعد از کتک زدن من دست کشید
52:57
به خودم برگشتم
52:59
و اگر آرام شوم و بیفتد
53:01
بالا بردن ضرب
53:03
این برای من بارها اتفاق افتاده است
53:05
و من آن را دیدم، یعنی
53:07
معتصم نشسته
53:09
در آفتاب بدون چتر
53:11
پس صدایش را شنیدم و بیدار شدم
53:13
به ابن ابی دواد می گوید
53:15
گناه کردی
53:17
در مورد این مرد
53:19
گفت ای شاهزاده
53:21
مومنان همینطور است
53:23
به خدا او کافر و مشرک است
53:25
او هنوز آن را دارد
53:27
حواس او را از آنچه می خواهد پرت کنید
53:29
می خواست مرا ترک کند
53:31
بدون اینکه او را بزند، اجازه نداد
53:33
و نه اسحاق پسر ابراهیم
53:35
حنبل گفت
53:37
به من خبر دادند که معتصم
53:39
هنوز به ابن ابی دواد گفت
53:41
اباعبدالله چند ضربه زد؟
53:43
چند بار؟
53:45
گفت چهار یا چند
53:47
سی تازیانه
53:49
ابن ابی حاتم گفت
53:51
عبدالله به ما گفت
53:53
ابن محمد بن الفضل الاسدی
53:55
گفت چرا
53:57
احمد را حمل کرد تا بزند
53:59
نزد بشر بن الحارث آمدند
54:01
پابرهنه
54:03
گفتند لازم است
54:05
باید حرف بزنی
54:07
گفت: می خواهی؟
54:09
من جای پیامبران را می گیرم
54:11
من آن را ندارم
54:13
خداوند احمد را حفظ کند
54:15
در مقابل او و پشت سر او
54:17
صالح گفت
54:19
پس او را تنها بگذار
54:21
پس به خانه رفت
54:23
او را به سمت متقاضی راهنمایی کرد
54:25
سپس مردی را بیاورید که بیند
54:27
کتک زدن و درمان
54:29
به ضربه اش نگاه کرد
54:31
گفت: فلانی را دیده ام
54:33
لنت ها را بزنید
54:35
تا حالا کتک اینجوری ندیده بودم
54:37
او را پشت سرش کشیدند
54:39
و در مقابل او
54:41
سپس یک مایل طی کنید
54:43
بنابراین او را در برخی از آن جراحی ها قرار داد
54:45
به او نگاه کرد و گفت
54:47
حفاری نکرد
54:49
و او را وادار کرد که بیاید و او را درمان کند
54:51
و حق با او بود
54:53
صورتش کتک نمی خورد
54:55
روی صورتش ماند
54:57
به اندازه ای که خدا بخواهد
54:59
سپس به او گفت
55:01
اینجا چیزی است که میخواهم آن را قطع کنم
55:03
سپس یک آهن آورد
55:05
بنابراین شروع به چسباندن گوشت به آن کرد
55:07
او آن را با چاقو برش می دهد
55:09
با او
55:11
او در این مورد صبور است
55:13
او با صدای بلند خدا را برای آن ستایش می کند
55:15
پس از آن شفا یافت
55:17
و او همچنان درد داشت
55:19
از جاهای آن
55:21
اثر ضرب و شتم مشخص بود
55:23
در پشتش تا اینکه مرد
55:25
صالح گفت
55:27
یک روز وارد شدم و به او گفتم
55:29
من شنیدم که یک مرد
55:31
او به سمت شما آمد
55:33
مجبورم نکن حلش کنم
55:35
چون من از شما حمایت نکردم
55:37
پس گفتم: من کسی را تعیین نمی کنم.
55:39
راه حلی وجود دارد
55:41
پدرم لبخندی زد و ساکت ماند
55:43
و شنیدم که پدرم گفت
55:45
مردگان را حلال کردی
55:47
چه کسی مرا زد؟
55:49
سپس گفت
55:51
به این آیه برخوردم
55:53
او که عفو می کند و اصلاح می کند
55:55
پس اجر او با خداست
55:57
بنابراین من به تفسیر آن نگاه کردم
55:59
پس این چیزی است که او به ما گفت
56:01
مبارکه به ما گفت
56:03
بن فضله
56:05
گفت: به من بگو چه کسی شنید.
56:07
الحسن می گوید
56:09
اگر روز قیامت است
56:11
همه ملت ها بین آنها زانو زدند
56:13
دست های خدا، پروردگار جهانیان
56:15
بعد می گوییم نه
56:17
تنها کسی که ثوابش را بگیرد قیام می کند
56:19
در مقابل خدا نمی ایستد
56:21
مگر کسانی که در این دنیا عفو می کنند
56:23
او گفت
56:25
پس مرده را آزاد کردم
56:27
سپس گفت
56:29
مردی گفت که او را شکنجه نکن
56:31
به خاطر خدا کسی نیست
56:33
احمد گفت
56:35
بن سنان
56:37
به من خبر داده اند که احمد بن حنبل
56:39
معتصم راه حلی ارائه کرد
56:41
در فتح آموریا
56:43
گفت راه حلی هست
56:45
چه کسی مرا زد؟
56:47
ابن ابی حاتم گفت
56:49
شنیدم که ابوزراء می گفت
56:51
معتصم را عموی احمد بگذار
56:53
سپس به مردم گفت
56:55
شما او را می شناسید
56:57
او احمد بن حنبل است
56:59
گفت نگاهش کن
57:01
این درست نیست؟
57:03
بدن گفت بله
57:05
اگر این کار را نکرده بود
57:07
من می ترسیدم
57:09
اتفاقی می افتد که نمی توان آن را ثابت کرد
57:11
به او گفت
57:13
و هنگامی که گفت: او را تحویل دادم.
57:15
بدن واقعی اینجاست
57:17
مردم آرام شدند و آرام شدند
57:19
من همان چیزی را که او گفت گفتم
57:21
این با توانایی اوست
57:23
پی در پی و شجاعت او
57:25
خدا در مورد یک موضوع بزرگ صحبت می کند
57:27
انگار می ترسید بمیرد
57:29
از کتک زدن
57:31
بنابراین مردم به او اعتراض می کنند
57:33
حتی اگر به طور کلی از آن خارج شد
57:35
بغداد ممکن است ناتوان شده باشد
57:37
در مورد آنها
57:39
حنبل گفت
57:41
هنگامی که معتصم دستور ترک داد
57:43
ابی عبدالله
57:45
پیراهن و پیراهن روکش دارش را درآورید
57:47
و یک سانای بلند و یک مقنعه
57:49
و پنهان کن
57:51
در حالی که دم در خانه بودیم
57:53
و مسیرها و دیگران
57:55
بازارها تعطیل شد
57:57
وقتی اباعبدالله رفت
57:59
بر حیوانی از دارالمعتصم
58:01
تو اون لباسا
58:03
و احمد بن ابی دواد
58:05
در سمت راست او و اسحاق
58:07
ابن ابراهیم یعنی نایب
58:09
بغداد در سمت چپ اوست
58:11
وقتی در دهلیز بود
58:13
قبل از اینکه بیرون بره
58:15
ابن ابی دواد به آنها گفت
58:17
سرش را فاش کن
58:19
پس او را آشکار کردند، یعنی مردی بلند قامت بود
58:21
و رفتند تا او را ببرند
58:23
منطقه میدان
58:25
به سمت جاده زندان
58:27
اسحاق به آنها گفت
58:29
ببرش اینجا
58:31
دجله را می خواهد
58:33
پس او را به الزوراء برد
58:35
او را به خانه اسحاق بن ابراهیم بردند
58:37
پس نزد او ماند
58:39
به تیغه پشتی
58:41
برای پدرم فرستاد
58:43
و به همسایگانمان
58:45
و شیوخ دکان ها
58:47
پس جمع شدند و او را وارد کردند
58:50
این احمد بن حنبل است
58:52
حتی اگر کسی در بین شما باشد که او را بشناسد
58:54
در غیر این صورت به او اطلاع دهید
58:56
ابن سماعه به آنها گفت
58:58
وقتی وارد گروه شد
59:00
این احمد بن حنبل است
59:02
و امیرالمؤمنین علیه السلام
59:04
مراقب او بر امورش
59:06
او آزاد شد
59:08
و اینجاست
59:10
پس بر اسب اسحاق بن ابراهیم به راه افتاد
59:12
در غروب آفتاب
59:14
پس به خانه اش رفت
59:16
و با او سلطان و مردم بود
59:18
و خم شده است
59:20
وقتی رفت پایین بیاد
59:22
من آن را نگه داشتم و آن را نمی دانستم
59:24
بعد با یک وب سایت آشنا شدم
59:26
ضرب و شتم فریاد زد
59:28
پس دستم را پایین آوردم
59:30
پایین آمد و به من تکیه داد
59:32
و در را بست
59:34
با او وارد شدیم
59:36
خودش را روی صورتش انداخت
59:38
او بدون تلاش نمی تواند حرکت کند
59:40
و آنچه بود را حذف کنید
59:42
آن را بردارید
59:44
پس دستور داد آن را بفروشند
59:46
معتصم فرمان داشت
59:49
اسحاق پسر ابراهیم
59:51
از آن بریده نشود
59:53
آن را تجربه کنید
59:55
او آنچه را که به ما گفت کنار گذاشت
59:57
وقتی ازش ناامید میشم
59:59
فهمیدیم که معتصم
1:00:01
پشیمان شد و آن را در دستش انداخت
1:00:03
تا اینکه صلح برقرار شد
1:00:05
او صاحب اخبار اسحاق بود
1:00:07
پسر ابراهیم نزد ما می آید
1:00:09
هر روز همدیگر را بشناسید
1:00:11
تا زمانی که حقیقت داشته باشد آن را تجربه کنید
1:00:13
انگشت شستشان باقی ماند
1:00:15
در سرما مرا زدند
1:00:17
آب را برایش گرم می کند
1:00:19
و وقتی خواستیم او را درمان کنیم
1:00:21
می ترسیدیم آن را بدزدد
1:00:23
احمد بن ابی دواد
1:00:25
سم به پردازنده
1:00:27
پس دارو و مرهم درست کردیم
1:00:29
در خانه ما
1:00:31
و شنیدم که گفت
1:00:33
هرکس به من یادآوری کرد راه حلی دارد
1:00:35
جز یک مبتکر
1:00:37
من پدران اسحاق را در تنهایی ساختم
1:00:39
یعنی معتصم
1:00:41
و خدا را دیدم که گفت
1:00:43
ببخشند و ببخشند
1:00:45
دوست نداری؟
1:00:47
خداوند شما را ببخشد
1:00:49
پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد
1:00:51
ابوبکر
1:00:53
با گذشت در داستان مصطفی
1:00:55
اباعبدالله گفت
1:00:57
و چه سودی برای شما دارد؟
1:00:59
خدا برادرت را مجازات کند
1:01:01
مسلمان در راه تو
1:01:03
حنبل گفت
1:01:05
چرا می خواستیم آن را درمان کنیم
1:01:07
ترسیدیم که ابن ابی دواد به ما خیانت کند
1:01:09
به پردازنده
1:01:12
پس دارو و مرهم درست کردیم
1:01:14
با ما
1:01:16
او در بارنیه بود
1:01:18
اگر درمان شد آن را بالا می بریم
1:01:20
او گفت
1:01:22
و وقتی سرد شد
1:01:24
او را بزن
1:01:28
مصیبت افراد با اعتماد به نفس
1:01:30
حنبل گفت
1:01:32
اباعبدالله کوتاه نیامد
1:01:34
پس از تبرئه شدن او از ضرب و شتم، ظاهر می شود
1:01:36
جمعه و جماعت
1:01:38
اتفاق می افتد و صادر می شود
1:01:40
تا اینکه معتصم از دنیا رفت
1:01:42
پس آنچه را که از مصیبت نشان داد نشان داد
1:01:44
و گرایش به احمد بن ابی
1:01:46
داود و دوستانش
1:01:48
وقتی سخت شد،
1:01:50
مردم بغداد حاضر شدند
1:01:52
مصیبت را با خلق قرآن قضاوت می کند
1:01:54
اباعبدالله بود
1:01:56
جمعه را شاهد است و تکرار می کند
1:01:58
وقتی برگشت دعا کنید
1:02:00
و می گوید می آید
1:02:02
جمعه به خاطر فضیلتش
1:02:04
نماز پشت سر کسی که آن را خوانده تکرار می شود
1:02:06
با این مقاله
1:02:08
گروهی نزد اباعبدالله آمدند
1:02:10
و این را گفتند
1:02:12
گسترش یافته و بدتر شده است
1:02:14
ما بیشتر از او می ترسیم
1:02:16
این کیه؟
1:02:18
ابن ابی دواد ذکر کرده است
1:02:20
و به دستور معلمان است
1:02:22
آموزش پسران در ادارات
1:02:24
قرآن چنین و چنان است
1:02:26
ما از رهبری او راضی نیستیم
1:02:28
او آنها را از این کار منع کرد
1:02:30
و به آنها نگاه کن
1:02:32
به آنها دستور داد که صبر کنند
1:02:34
گفت: بین ما هم همینطور.
1:02:36
در روزهای تصویب
1:02:38
عاقوب شبانه با پیام
1:02:40
شاهزاده اسحاق بن ابراهیم
1:02:42
به اباعبدالله
1:02:44
شاهزاده به شما می گوید
1:02:46
امیرالمؤمنین از شما یاد کرده است
1:02:48
آنها شما را ملاقات نخواهند کرد
1:02:50
هیچ کس و زندگی نمی کند
1:02:52
نه با زمین و نه شهر
1:02:54
من در آن هستم پس برو
1:02:56
از زمین خدا هر کجا که بخواهید
1:02:58
گفت و ناپدید شد
1:03:00
اباعبدالله بقیع
1:03:02
عمر تایید
1:03:04
آن فتنه بود
1:03:07
اباعبدالله کوتاه نیامد
1:03:09
در خانه پنهان شده است
1:03:11
برای نماز بیرون نمی رود
1:03:13
نه به چیز دیگری
1:03:15
تا اینکه الواق از دنیا رفت
1:03:17
و درباره ابراهیم بن هان
1:03:19
گفت اباعبدالله ناپدید شد
1:03:21
من سه تا دارم
1:03:23
سپس گفت
1:03:25
از من جا بخواه
1:03:27
گفتم بهت اعتماد ندارم
1:03:29
گفت انجام داد
1:03:31
اگر این کار را بکنید به شما کمک خواهد کرد
1:03:33
بنابراین من برای او جایی خواستم
1:03:36
رسول خدا غایب شد
1:03:38
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
1:03:40
سه روز در غار
1:03:42
سپس چرخید
1:03:44
تعجب ابوالقاسم چیست؟
1:03:46
علی بن الحسن الحافظ
1:03:48
منظورم بن آساکر است
1:03:50
ترجمه احمد را چگونه ذکر کرده است؟
1:03:52
تا زمانی که برمی گردد
1:03:54
اما چیزی که اشاره کردم چیزی است
1:03:56
مصیبت کلمه ای با اعتبار است
1:03:58
سلسله های روایت آن
1:04:00
حنبلی آن را در دو بخش سروده است
1:04:02
و نیز صالح بن احمد
1:04:04
و گروه
1:04:09
باب قضیه امام
1:04:11
در ایالت متوکل
1:04:13
حنبل گفت
1:04:15
ولی متوکل
1:04:17
پس خداوند سنت را نازل کرد
1:04:19
و مردم آزاد شدند
1:04:21
اباعبدالله با ما صحبت می کرد
1:04:23
و با یارانش سخن گفت
1:04:25
در ایام متوکل
1:04:27
و شنیدم که گفت
1:04:29
چیزی که مردم باید در مورد آن صحبت می کردند
1:04:31
دانش از آنها ضروری تر است
1:04:33
به او در زمان ما
1:04:35
سپس بلند می کند
1:04:37
تقدیم به متوکل
1:04:39
احمد در کمین نشسته بود
1:04:41
در خانه اش می خواهد
1:04:43
تا او را بیرون کنند و با او بیعت کنند
1:04:45
گفت اینطور نیست
1:04:47
ما دانش داریم
1:04:49
پس یک شب با هم بودیم
1:04:51
خوابیدن در تابستان
1:04:53
صدای غوغا را شنیدیم
1:04:55
در خانه اباعبدالله آتش سوزی دیدیم
1:04:57
پس عجله کردیم
1:04:59
و در ایزار نشسته بود
1:05:01
و مظفر بن الکلبی
1:05:03
صاحب خبر و جمعی با ایشان
1:05:05
سپس راوی خبر را خواند
1:05:07
کتاب متوکل
1:05:09
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را پاسخ داد
1:05:11
که رویه داری
1:05:13
او را بزرگ کرد تا با او بیعت کند
1:05:15
و نشانش بده
1:05:17
در یک سخنرانی طولانی
1:05:19
سپس مظفر به او گفت
1:05:21
شما چه می گویید؟
1:05:23
گفت من از این خبر ندارم
1:05:25
چیزی و من می توانم آن را ببینم
1:05:27
شنیدن و اطاعت مشکل است
1:05:29
یسری و مشنتی
1:05:31
و تاثیر او بر من
1:05:33
از خدا برایش دعا می کنم
1:05:35
با پرداخت هزینه و موفق باشید
1:05:37
در شب و روز
1:05:39
در بسیاری از کلمات
1:05:41
مظفر گفت
1:05:43
امیرالمؤمنین به من امر کرده است
1:05:45
شما را قسم می دهم
1:05:47
گفت: پس او را سه بار طلاق داد.
1:05:49
او هیچ تمایلی به شاهزاده ندارد
1:05:51
مؤمنان
1:05:53
سپس خانه اباعبدالله را تفتیش کردند
1:05:55
و ازدحام، و اتاق ها، و پشت بام ها
1:05:57
تابوت کتاب ها را جست و جو کردند
1:05:59
زنان و خانه ها را تفتیش کردند
1:06:01
چیزی ندیدند
1:06:03
آنها چیزی احساس نمی کردند
1:06:05
خداوند کافران را دفع کرد
1:06:07
با عصبانیتشون
1:06:09
وی در این باره به متوکل نوشت
1:06:11
پس موضع خوبی گرفت
1:06:13
آموخت که اباعبدالله
1:06:15
به او دروغ گفته شد
1:06:17
و او بود که بر او پا گذاشت
1:06:19
مرد نوآور
1:06:21
او حتی در میان خدا نمرده است
1:06:23
فرمان او برای مسلمانان است
1:06:25
وقتی چند روز بعد بود
1:06:27
در حالی که ما نشسته ایم
1:06:29
درب خانه
1:06:31
اگر یعقوب حجاب است
1:06:33
متوکل آمده است
1:06:35
پس از اباعبدالله اجازه گرفت
1:06:37
پس وارد شد
1:06:39
من و پدرم وارد شدیم
1:06:41
و با عده ای از بندگانش بدره
1:06:43
روی یک قاطر و با او
1:06:45
کتاب المتوکل
1:06:47
پس آن را نزد اباعبدالله خواند
1:06:49
این برای امیر صادق است
1:06:51
ایمانداران به معصومیت حیاط شما
1:06:53
این به شما هدایت شده است
1:06:55
از چه چیزی می توانید برای کمک استفاده کنید؟
1:06:57
او قبول نکرد و گفت
1:06:59
چه چیزی نیاز دارم؟
1:07:01
و او گفت
1:07:03
ای اباعبدالله
1:07:05
قبول از امیرالمؤمنین علیه السلام
1:07:07
کاری که من به شما دستور می دهم
1:07:09
با او برای شما بهتر است
1:07:11
اگر آن را برگردانید
1:07:13
می ترسیدم درباره تو فکر بدی کند
1:07:15
سپس آن را پذیرفت
1:07:17
وقتی بیرون آمد
1:07:19
گفت یا ابوعلی
1:07:21
به بک گفتم
1:07:23
این نجات یک وضعیت است
1:07:25
پودر زیرش
1:07:27
پس من این کار را کردم و رفتیم بیرون
1:07:29
وقتی شب شد
1:07:31
پس مادر پسر اباعبدالله
1:07:33
ما را به دیوار بکوب
1:07:35
او گفت: مولای من.
1:07:37
به عمویش زنگ می زند
1:07:39
پس به پدرم خبر دادم و رفتیم
1:07:41
بنابراین وارد خانه پدری شدیم
1:07:43
عبدالله و آن در گود است
1:07:45
شب گفت
1:07:47
عمو نتونستم بخوابم
1:07:49
گفت چرا؟
1:07:51
گفت برای این پول
1:07:53
گرفتن آن باعث دردش شد
1:07:55
و پدرم او را آرام می کند و کار را آسان می کند
1:07:57
روی آن
1:07:59
گفت پس بشی
1:08:01
و نظر خود را در مورد آن بگویید
1:08:03
این شب است
1:08:05
و مردم در خانه ها
1:08:07
بنابراین او آن را گرفت و ما رفتیم
1:08:09
وقتی جادو بود
1:08:11
خطاب به عبد بن مالک
1:08:13
و به الحسن بن البذر
1:08:15
پس شرکت کرد
1:08:17
گروهی از آنها از جمله هارون شرکت کردند
1:08:19
ویسال
1:08:21
و احمد بن منی
1:08:23
و ابن الدورقی
1:08:25
و من و پدرم
1:08:27
صالح و عبدالله
1:08:29
و ما را وادار کرد که هر که را به یاد دارند بنویسیم
1:08:31
از اهل حافظ و صالح
1:08:33
در بغداد و کوفه
1:08:35
آن را نزد ابوکریب فرستاد
1:08:37
و برای درختان
1:08:39
و به کسانی که نیاز او را می دانند
1:08:41
تفاوت بین آنها همه در این بین است
1:08:43
پنجاه تا صد
1:08:45
و به دویست
1:08:47
و وقتی بعد از آن بود
1:08:49
یک پیام رسان آمد
1:08:51
ابی عبدالله
1:08:53
پس نزد او رفت و تلاوت کرد
1:08:55
روی آن کتاب متوکل است
1:08:57
به او گفت به تو فرمان دهد
1:08:59
بیرون رفتن یعنی رفتن
1:09:01
سام الرا گفت
1:09:03
من پیرمرد ضعیفی هستم
1:09:05
او مریض بود، پس عبدالله نوشت
1:09:07
آنچه او به آن پاسخ داد
1:09:09
کتاب پاسخ فورد
1:09:11
او امیرالمؤمنین است
1:09:13
به او دستور می دهد که بیرون برود
1:09:15
بیدمشک او عبدالله اجناده است
1:09:17
در خانه ما ماندند
1:09:19
چند روز تا آماده شدن
1:09:21
اباعبدالله خارج شود
1:09:23
پس بیرون رفت
1:09:26
حنبل گفت: مرا آگاه کن.
1:09:28
پدرم گفت وارد شدیم
1:09:30
به ارتش، ببینید
1:09:32
ما در یک راهپیمایی بزرگ هستیم
1:09:34
جلو آمدن و بعد نزدیک شدن
1:09:36
گفتیم تابستان است
1:09:38
و ببین، یک شوالیه
1:09:40
ممکنه قبول کنم
1:09:42
به اباعبدالله گفت
1:09:44
درود بر شما باد
1:09:46
او به شما می گوید که خدا
1:09:48
او تو را در برابر دشمنت توانمند ساخته است
1:09:50
یعنی ابن ابی دواد
1:09:52
و امیرالمؤمنین می پذیرد
1:09:54
از شما، اجازه ندهید
1:09:56
هیچی جز اون چیزی که گفتم
1:09:58
اباعبدالله به او پاسخی نداد
1:10:00
چیزی و ساخته شده است
1:10:02
برای امیرالمومنین دعا می کنم
1:10:04
برای نایب قهرمانی فراخوان دادم
1:10:06
ادامه دادیم و پایین آمدیم
1:10:08
در دار ایتاچ
1:10:10
اباعبدالله شناخته نشد
1:10:12
بعد بپرس این خونه کیه
1:10:14
گفتند
1:10:16
این دار ایتاچ است
1:10:18
گفت: مرا منتقل کردند.
1:10:20
خانه ای برای من بساز
1:10:22
گفتند اینجا خانه است
1:10:24
امیر برات فرستاد
1:10:26
مؤمنان گفتند
1:10:28
من او را اینجا نمی خواهم
1:10:30
و حتی متوقف نشد
1:10:32
برایش خانه خریدیم
1:10:34
و او هر بار نزد ما می آمد
1:10:36
یک روز سر میز
1:10:38
رنگها به سفارش متوکل
1:10:40
یخ و میوه
1:10:42
و غیره
1:10:44
اباعبدالله طعم آن را نچشید
1:10:46
هیچ چیز و بدون نگاه
1:10:48
به او و این بود
1:10:50
هزینه های جدول در روز
1:10:52
صد و بیست درهم
1:10:54
متوکل خطاب به او کرد
1:10:56
با پول عالی
1:10:58
او پاسخ داد و به او گفت
1:11:00
عبید الله بن یحیی
1:11:02
امیرالمؤمنین به شما امر می کند
1:11:04
تا به پسرت بدهی
1:11:06
او گفت و خانواده شما
1:11:08
آنها خودکفا هستند
1:11:10
آن را به او برگرداند
1:11:12
پس عبیدالله آن را گرفت
1:11:14
پس آن را بین پسرش تقسیم کرد
1:11:16
سپس به شخص قابل اعتماد پاداش دهید
1:11:18
خانواده و فرزندانش هر ماه
1:11:20
چهار هزار
1:11:22
پس اباعبدالله او را فرستاد
1:11:24
آنها کافی هستند
1:11:26
نیازی ندارند
1:11:28
پس متوکل او را فرستاد
1:11:30
این برای پسر شماست
1:11:32
پس شما چه ربطی به این دارید؟
1:11:34
پس اباعبدالله او را گرفت
1:11:36
هنوز هم برای ما اتفاق می افتد
1:11:38
تا اینکه متوکل از دنیا رفت
1:11:40
بین اباعبدالله اتفاق افتاد
1:11:42
بین پدرم صحبت های زیادی شد
1:11:44
و او گفت
1:11:46
عمو
1:11:48
تا آخر عمرمون
1:11:50
انگار موضوع فاش شده بود
1:11:52
خدا خداست
1:11:54
بچه های ما فقط آن را می خواهند
1:11:56
تا ما را بخورد
1:11:58
اما فقط چند روز است
1:12:00
اما این یکی
1:12:02
فتنه
1:12:04
پس گفتم
1:12:06
امیدوارم خداوند به شما ایمان داشته باشد
1:12:08
در مورد چه چیزی هشدار می دهید؟
1:12:10
و او گفت
1:12:12
چطور غذاشون رو نمیذاری؟
1:12:14
نه جوایزشون
1:12:16
اگر او را ترک کنی، او تو را ترک خواهد کرد
1:12:18
منتظر چه هستیم؟
1:12:20
مرگ است
1:12:22
یا به بهشت
1:12:24
یا آتش زدن
1:12:26
خوشا به حال نیکوکاران
1:12:28
متوکل به خبر رسید
1:12:30
آنچه در آن است
1:12:32
او دنیا را نمی خواهد
1:12:34
پس به او اجازه خروج داد
1:12:36
سپس عبید الله بن یحیی آمد
1:12:38
به وقت بعد از ظهر
1:12:40
گفت که شاهزاده است
1:12:42
مؤمنان به شما اجازه داده اند
1:12:44
دستور داد برای شما یک سوله تجهیز کنند
1:12:46
تو در آن فرود می آیی
1:12:48
اباعبدالله گفت
1:12:50
برای من یک قایق سفارش دهید
1:12:52
که ساعت فرا رسیده است
1:12:54
پس برای او قایق خواستند
1:12:56
پس فوراً فرود آمد
1:12:58
حنبل گفت
1:13:00
مرزهای آن حتی گفته می شد
1:13:02
او از دنیا رفته است
1:13:04
پس او را به سمت گله پذیرفتم
1:13:06
از قایق پیاده شد
1:13:08
پس با او راه افتادم
1:13:10
او به من گفت
1:13:12
برو، مردم تو را نخواهند دید و مرا نمی شناسند
1:13:14
بنابراین من آن را ارائه کردم
1:13:16
او گفت
1:13:18
وقتی رسید
1:13:20
خودش را به پشت انداخت
1:13:22
از خستگی و فرسودگی
1:13:24
شاید چیزی قرض گرفته باشد
1:13:26
از خانه ما و پسرش
1:13:28
از پول سلطان به ما نرسید؟
1:13:30
چه اتفاقی افتاد؟
1:13:32
از آن خودداری کنید
1:13:34
او حتی از بیماری خود تعریف کرد
1:13:36
چوا قرعه کشی
1:13:38
بنابراین در یک فر معتبر برشته شد
1:13:40
می دانست و استفاده نمی کرد
1:13:42
و بسیاری مانند این
1:13:44
صالح اشاره کرد
1:13:46
ماجرای رفتن پدرش
1:13:48
به سربازی و برگشت
1:13:50
خانه های آنها در طبقه بالا تفتیش شد
1:13:52
و گل رز یعقوب با ماه کامل
1:13:54
و گریه کرد
1:13:56
و او گفت
1:13:58
من از آنها تحویل گرفتم
1:14:00
حتی اگر در پایان عمرم باشد
1:14:02
خرابشون کردم
1:14:04
قصد دارم فردا جداش کنی
1:14:06
صبح که شد نزد او آمد
1:14:08
حسن بن بذر گفت:
1:14:10
بیا پیش من، صالح، با تعادل
1:14:12
هدایت شده به
1:14:14
فرزندان مهاجران و انصار
1:14:16
و نه فلانی
1:14:18
تا تفاوت همه
1:14:20
ما در یک حالت هستیم
1:14:22
خداوند به آن داناست
1:14:24
پس پستچی نوشت
1:14:26
خیریه است
1:14:28
همه برای روز او
1:14:30
حتی با یک کیف
1:14:32
اوری بن الجهم آمد و گفت
1:14:34
امیرالمؤمنین به شما دستور داده است
1:14:36
در ده هزار
1:14:38
جایی که او را از هم جدا کرد
1:14:40
و شیخ شما نمی داند
1:14:42
با آن غمگین می شود
1:14:44
متوکل دستور داد آن را بخرند
1:14:46
ما خانه داریم
1:14:48
گفت ای صالح
1:14:50
به بک گفتم
1:14:52
اگر موافقید برایشان خانه بخرید
1:14:54
پارگی باشد
1:14:56
بین من و تو
1:14:58
آنها می خواهند تبدیل شوند
1:15:00
این کشور پناهگاه من است
1:15:02
هنوز داشت دفاع می کرد
1:15:04
خانه را خرید تا عجله کرد
1:15:06
و من پیام رسان ساختم
1:15:08
متوکل نزد او می آید و از او می پرسد
1:15:10
در مورد تجربه او و آنها بازگشت
1:15:12
می گویند ضعیف است
1:15:14
و در این بین
1:15:16
می گویند پدر
1:15:18
عبدالله واجب است
1:15:20
تا ببینمت و بیام پیشش
1:15:22
یعقوب گفت
1:15:24
امیرالمؤمنین مشتاق است
1:15:26
به تو می گوید
1:15:28
ببین روزی که میای
1:15:30
پس من او را می شناسم
1:15:32
و او به شما گفت
1:15:34
او یک روز گفت
1:15:36
چهار نفر بیرون رفتند
1:15:38
پس وقتی فردا بود
1:15:40
آمد و گفت
1:15:42
مژده اباعبدالله
1:15:44
او امیرالمؤمنین است
1:15:46
درود بر شما
1:15:48
می گوید من به تو رحم کرده ام
1:15:50
که مشکی می پوشد و سوار می شود
1:15:52
به ولیعهد
1:15:54
و به خانه
1:15:56
پس هر چی میخوای بپوش
1:15:58
پس از این بابت خدا را شکر کرد
1:16:00
سپس یعقوب گفت
1:16:02
من پسری دارم که او را تحسین می کند
1:16:04
و او آن را در قلب من دارد
1:16:06
مکانی که دوستش دارم
1:16:08
تا با او صحبت کند
1:16:10
پس ساکت ماند
1:16:12
وقتی بیرون آمد گفت:
1:16:14
می بینی، او نمی بیند که من در آن چه هستم؟
1:16:16
قرآن را کامل می کرد
1:16:18
از جمعه تا جمعه
1:16:20
و وقتی تمام شد زنگ زد
1:16:22
ما معتقدیم
1:16:24
وقتی صبح جمعه بود
1:16:26
خطاب به من و برادرم
1:16:28
وقتی او تمام شد
1:16:30
تماس بگیرید و ما باور کنیم
1:16:32
وقتی او تمام شد
1:16:34
بگو
1:16:36
بارها از خدا کمک می خواهم
1:16:38
بنابراین شروع کردم به گفتن آنچه او می خواهد
1:16:40
سپس گفت
1:16:42
من به خدا عهد می دهم
1:16:44
سلطنت او مسئول بود
1:16:46
و حق تعالی فرمود
1:16:48
ای شما که
1:16:50
آنها ایمان آوردند و به قراردادهای خود عمل کردند
1:16:52
من حرف نمیزنم
1:16:54
در گفتار کامل
1:16:56
هرگز حتی خدا را پرتاب نکرد
1:16:58
من شما را مستثنی نمی کنم
1:17:00
هیچ کس
1:17:02
پس بیرون رفتیم و علی بن الجهم آمد
1:17:04
پس به او گفتیم
1:17:06
گفت: ما از آن خدا هستیم
1:17:08
به سوی او باز خواهیم گشت
1:17:10
به متوکل خبر داد
1:17:12
و او گفت
1:17:14
اما آنها می خواهند یا این اتفاق افتاده است
1:17:16
و این کشور
1:17:18
منو قفل کن
1:17:20
اما علت این بود که چه کسی
1:17:22
در این کشور اقامت داشتند
1:17:24
وقتی به آنها داده شد، پذیرفته شدند
1:17:26
فرمان دادند و سخن گفتند
1:17:28
به خدا من آرزوی مرگ کردم
1:17:30
در موضوعی که بود
1:17:32
آرزو دارم در این بمیرم
1:17:34
و آن
1:17:36
این وسوسه دنیاست
1:17:38
این جذابیت دین بود
1:17:40
سپس انگشتانش را به هم متصل کرد
1:17:42
و او می گوید
1:17:44
اگر روحم در دستم بود می فرستادم
1:17:46
سپس انگشتانش را باز می کند
1:17:48
او متوکل بود
1:17:50
اغلب در مورد آن سوال می شود
1:17:52
و در این بین دستور می دهد
1:17:54
ما با پول
1:17:56
می گوید نمی داند
1:17:58
شیخ آنها غمگین می شود
1:18:00
آنچه او از آنها می خواهد
1:18:02
اگر دنیا را نمی خواهد
1:18:04
او مانع آنها نشد
1:18:06
و به متوکل گفتند
1:18:08
او غذای شما را نمی خورد
1:18:10
او روی تخت شما نمی نشیند
1:18:12
آنچه می نوشید حرام است
1:18:14
متوکل گفت
1:18:16
اگر معتصم آن را برای من منتشر کرد
1:18:18
او چیزی در این مورد گفت
1:18:20
من از او قبول نکردم
1:18:22
صالح گفت
1:18:24
سپس به بغداد فرود آمد
1:18:26
عبدالله را نزد او گذاشتم
1:18:28
پس عبدالله آمد
1:18:30
پس گفتم شما چه مشکلی دارید؟
1:18:32
او گفت
1:18:34
به من دستور داد که فرود بیایم
1:18:36
او گفت
1:18:38
به فلاح بگویید بیرون نرود
1:18:40
تو نفرین من بودی
1:18:42
به خدا اگر فرمان مرا بپذیری
1:18:44
من موفق نشدم
1:18:46
من هیچکدام از شما را با خودم بیرون نبردم
1:18:48
اگه تو نبودی کی بودی؟
1:18:50
این میز تنظیم شده است
1:18:52
و برس ها را پهن کنید
1:18:54
و ثواب انجام می شود
1:18:56
پس به او نامه نوشتم و به او اطلاع دادم
1:18:58
آنچه عبدالله به من گفت
1:19:00
پس با خط خودش برایش نوشت
1:19:02
خداوند به شما جزای خیر بدهد
1:19:04
او شما را از همه آسیب ها و خطرات محافظت می کند
1:19:06
که مرا حمل کرد
1:19:08
در کتاب به شما
1:19:10
آنچه به عبدالله گفتم
1:19:12
هیچ کدام از شما پیش من نمی آیید
1:19:14
لطفا اجازه دهید حافظه من متوقف شود
1:19:16
و حوصله اش سر می رود
1:19:18
و اگر اینجا باشی، یاد من فراگیر می شود
1:19:20
و او با شما ملاقات می کرد
1:19:22
افرادی که اخبار ما را گزارش می کنند
1:19:24
و چیزی جز خوب نبود
1:19:26
اگه بمونی
1:19:28
نه تو و نه برادرت پیش من نیامدی
1:19:30
رضایت من است
1:19:32
جز خوبی در خودت کاری نکن
1:19:34
درود بر شما
1:19:36
او گفت
1:19:38
و زمانی که ما سفر کردیم
1:19:40
میز و سفره ها بلند شد
1:19:42
و هر چه برقرار شد مال ماست
1:19:44
صالح گفت
1:19:46
متوکل برای پدرم فرستاد
1:19:48
با هزار دینار تقسیم
1:19:50
سپس علی بن الجهم نزد او آمد
1:19:52
در تاریکی شب
1:19:54
پس به او گفت که در حال آماده شدن است
1:19:56
سوختگی دارد
1:19:58
سپس عبیدالله با هزار دینار آمد
1:20:00
و او گفت
1:20:02
امیرالمؤمنین به شما اجازه داده است
1:20:04
من به شما دستور می دهم که این کار را انجام دهید
1:20:06
و او گفت
1:20:08
امیرالمؤمنین به من اجازه داده است
1:20:10
که ازش متنفرم
1:20:12
آن را پخش کنید
1:20:14
اومد پیشمون و بعد گفت
1:20:16
ای صالح بهت گفتم
1:20:18
او گفت
1:20:20
من دوست دارم این امرار معاش را بگذارم
1:20:22
به خاطر من قبولش میکنی
1:20:24
پس ساکت ماند
1:20:26
گفت: مال تو چیست؟
1:20:28
من از دادن زبانم متنفرم
1:20:30
یا با دیگران مخالفت کنید
1:20:32
دیگر آدمی نیست
1:20:34
بچه های من مال من هستند و هیچ بهانه ای ندارم
1:20:36
داشتم ازت شاکی بودم
1:20:38
و او می گوید
1:20:40
فرمان تو به فرمان من است
1:20:42
شاید خدا برام حل کنه
1:20:44
این گره
1:20:46
تو برای من دعا کردی
1:20:48
امیدوارم خدا داشته باشه
1:20:50
او به شما پاسخ داد
1:20:52
گفت این کار را نکن
1:20:54
پس گفتم نه
1:20:56
بنابراین پدرم ما را ترک کرد
1:20:58
درهای بین ما و خودش را بست
1:21:00
خانه های ما محافظت می شود
1:21:02
سپس داستانی را تعریف کرد
1:21:04
در نمازش صالح است
1:21:06
و سرزنش کردنش
1:21:08
سپس در نوشته خود به یحیی
1:21:10
بن خاقان کمک را ترک کند
1:21:12
فرزندانش
1:21:14
و خبر به متوکل رسید
1:21:16
پس دستور داد گروهی را حمل کنند
1:21:18
ده ماه فرصت دارند
1:21:20
چهل هزار بود
1:21:22
آنها را بکشید
1:21:24
اباعبدالله گفت
1:21:26
مدتی سکوت کردم و در زدم
1:21:28
سپس گفت
1:21:30
اگه چیزی بخوای چیکار میکنی؟
1:21:32
و خدا چیزی می خواست
1:21:34
و به امام احمد
1:21:36
نهایت دانش
1:21:38
سنت در علم و عمل
1:21:40
و در علم حدیث و فنون آن
1:21:42
و علم فقه
1:21:44
و شاخه های آن
1:21:46
در زهد و تقوا پیشوا بود
1:21:48
عبادت و صداقت
1:21:51
مروضی گفت
1:21:53
اباعبدالله به من گفت
1:21:55
من تازه نوشتم
1:21:57
و من روی آن کار کردم
1:21:59
تا اینکه پیامبر از کنارم گذشت
1:22:01
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
1:22:03
پدر خوبی داد
1:22:05
د نارا
1:22:07
بنابراین حجامت کردم و نارا حجامت را به من داد
1:22:09
و او گفت
1:22:11
به اباعبدالله گفتم
1:22:13
هر که به پیروی از اسلام و سنت مرده باشد
1:22:15
او برای همیشه مرد
1:22:17
و او گفت
1:22:19
بلكه به خاطر همه كارهاي خير از دنيا رفت
1:22:21
المیمونی گفت
1:22:23
احمد به من گفت
1:22:25
یا ابوالحسن
1:22:27
در مورد یک موضوع صحبت نکنید
1:22:29
شما آنجا امام ندارید
1:22:31
الفضل بن زیاد گفت
1:22:33
احمد بن حنبل را شنیدم
1:22:35
او می گوید
1:22:37
هر که حدیث رسول خدا را رد کرد
1:22:39
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
1:22:41
روی لبان شماست
1:22:43
محمد بن اسماعیل گفت
1:22:45
ترمذی
1:22:47
من و احمد بن الحسن بودیم
1:22:49
به گفته احمد بن حنبل
1:22:51
احمد به او گفت
1:22:53
ای اباعبدالله
1:22:55
از ابن ابی قتیله یاد کردند
1:22:57
در مکه علمای حدیث
1:22:59
و او گفت
1:23:01
اهل حدیث افراد بدی هستند
1:23:03
پس اباعبدالله برخاست
1:23:05
لباسش را در می آورد و می گوید
1:23:07
بدعت گذار
1:23:09
و وارد خانه شد
1:23:13
و از زندگینامه او
1:23:16
عبدالملک المیمونی گفت
1:23:18
من عمامه ندیدم
1:23:20
اباعبدالله هرگز
1:23:22
جز زیر چانه اش
1:23:24
و دیدم که از هر چیز دیگری متنفر است
1:23:26
المیمونی گفت
1:23:28
نمی دونم که دیدم
1:23:30
هیچ کس بدن تمیزتری ندارد
1:23:32
و من عهد نبستم
1:23:34
به خودش در سبیلش
1:23:36
موهای سر و موهای بدنش
1:23:38
ناب ترین لباس نیست
1:23:40
خیلی سفید از احمد
1:23:42
ابن حنبل رضی الله عنه
1:23:44
عاصم گفت
1:23:46
ابن عصام بیهقی
1:23:48
گفتم یه شب خونه احمد
1:23:50
ابن حنبل آب آورد
1:23:52
بنابراین آن را زمین گذاشت
1:23:54
وقتی بیدار شد، نگاه کرد
1:23:56
به آب همانطور که هست
1:23:58
گفت: سبحان الله
1:24:00
مردی که به دنبال علم است
1:24:02
او در شب گل ندارد
1:24:04
عبدالله گفت
1:24:06
شنیدم پدرم گفت
1:24:08
شاید شما آلباکور می خواستید
1:24:10
در گفتگو، آن را بگیرید
1:24:12
مادرم در لباسم و می گوید
1:24:14
تا اینکه مؤذن اذان می دهد
1:24:16
الکادمی گفت
1:24:18
علی بن المدینی به ما گفت
1:24:20
احمد بن حنبل به من گفت
1:24:22
من هوس آن را دارم
1:24:24
من شما را تا مکه همراهی می کنم
1:24:26
تنها چیزی که من را متوقف می کند ترس است
1:24:28
تا به تو امیدوار باشم یا مرا خسته کنم
1:24:30
وقتی با او خداحافظی کرد
1:24:32
گفتم نصیحتم کن
1:24:34
گفت بساز
1:24:36
تقوا شما را زیاد و تقویت می کند
1:24:38
زندگی پس از مرگ پیش روی شماست
1:24:40
عبدالله بن احمد گفت
1:24:42
من دانشمندان زیادی را دیدم
1:24:44
فقها و اهل حدیث
1:24:46
و بنی هاشم و قریش و انصار
1:24:48
پدرم را می بوسند
1:24:50
برخی از آنها دستی هستند
1:24:52
برخی از آنها سر خود را دارند
1:24:54
و او را بسیار تسبیح می کنند
1:24:56
من ندیده ام آنها این کار را انجام دهند
1:24:58
به گفته یکی از فقها
1:25:00
چیز دیگه ای ندیدم
1:25:02
او آن را میل می کند
1:25:06
و چه کسی متواضع است
1:25:08
احمد بن الحسن ترمذی گفت
1:25:10
اباعبدالله را دیدم
1:25:12
از بازار نان می خرد
1:25:14
و آن را در سبدی حمل می کند
1:25:16
و دیدم که بقیه را خرید
1:25:18
بیش از یک بار نیست
1:25:20
و آن را در پارچه ای قرار دهید
1:25:22
بنابراین او آن را حمل می کند
1:25:27
و از جهاد او
1:25:29
عبدالله بن محمود بن الفرج گفت
1:25:31
عبدالله بن احمد را شنیدم
1:25:33
او می گوید
1:25:35
پدرم به طرسوس رفت
1:25:37
با آن پیوند خورد و پیروز شد
1:25:39
به مردی گفت
1:25:41
شما باید چشم های خود را در بیاورید
1:25:43
باید بری قزوین
1:25:48
الحسین بن اسماعیل گفت
1:25:50
پدرم گفت
1:25:52
در شورای احمد جلسه داشت
1:25:54
حدود پنج هزار
1:25:56
صحبت را می نویسند
1:25:58
بقیه از او یاد می گیرند
1:26:00
خوش اخلاقی و وقار
1:26:02
ابوبکر بن متوافی گفت
1:26:04
نزد اباعبدالله رفتم
1:26:06
دوازده سال
1:26:08
و او در حال خواندن است
1:26:10
محمول بر فرزندان اوست
1:26:12
چیزی که اخیرا در موردش نوشتم
1:26:14
یکی
1:26:16
به راهنمایی ها و اخلاقش نگاه کردم
1:26:18
عبدالله گفت
1:26:20
بن محمد الوراق
1:26:22
من در شورای احمد بودم
1:26:24
ابن حنبل گفت
1:26:26
از کجا آمدی؟
1:26:28
از شورای پدرم گفتیم
1:26:30
کرپ گفت
1:26:32
در مورد آن بنویسید
1:26:34
او شیخ خوبی است
1:26:36
پس گفتیم چاقو می زد
1:26:38
او گفت بر تو
1:26:40
چه ترفندی دارید؟
1:26:42
شیخ صالح می
1:26:45
ابوجعفر گفت
1:26:47
احمد بود که مردم را زنده کرد
1:26:49
شریف ترین و بهترین آنها
1:26:51
ده و مودب
1:26:53
چاپلوسی زیاد
1:26:55
تنها چیزی که از او می شنود درس خواندن است
1:26:57
برای صحبت و ذکر
1:26:59
صالحان در عزت و صفا هستند
1:27:01
و تلفظ خوب
1:27:03
و اگر شخصی او را پیدا کند
1:27:05
برو و بپذیر
1:27:07
متواضع بود
1:27:09
برای افراد مسن به شدت
1:27:11
و او را تجلیل کردند
1:27:13
این کار را در یحیی بنی معین انجام می داد
1:27:15
من ندیدم کار دیگری انجام دهد
1:27:17
از تواضع و شرافت
1:27:19
و احترام
1:27:21
یحیی هفت سال از او بزرگتر بود
1:27:23
عبدالله گفت
1:27:25
ابن احمد
1:27:27
هر وقت پدرم از مسجد به خانه می آمد
1:27:29
پایش را زد
1:27:31
تا اینکه صدای کف پایش را می شنود
1:27:33
و شاید گلویش را صاف کرد
1:27:35
برای دانستن در مورد آن
1:27:37
عبدوسنی العطار گفت
1:27:39
پسرم را با کنیز آوردم
1:27:41
به اباعبدالله سلام می کرد
1:27:43
از او استقبال کرد
1:27:45
و او را در بغلش بنشانید
1:27:47
از او خواست و او را محرم گرفت
1:27:49
به کنیز گفت
1:27:51
با او غذا بخور
1:27:53
و آن را پخش کرد
1:27:56
المیمونی گفت
1:27:58
اباعبدالله خوش اخلاق بود
1:28:00
همیشه انسان ها
1:28:02
آسیب احتمالی همسایه
1:28:05
معیشت او
1:28:08
ابن جوزی گفت
1:28:10
پدرش برایش گلدوزی گذاشت
1:28:12
آنجا زندگی می کرد
1:28:14
او از آن سبک ها متنفر بود
1:28:16
و با آن عفیف است
1:28:18
گفتم شاید نسخه های پولی
1:28:20
شاید کار کرد
1:28:22
به جمال پرداخت
1:28:24
خدا رحمتش کند
1:28:26
ابن عقیل گفت
1:28:30
چیزی که شنیدم شگفت انگیز است
1:28:32
در مورد این نوجوانان نادان
1:28:34
می گویند
1:28:36
احمد بن حنبل فقیه نیست
1:28:38
ولی آپدیت میشه
1:28:40
او این را گفت
1:28:42
جهل شدید
1:28:44
چون او انتخاب هایی دارد
1:28:46
آن را بر اساس احادیث بنا کرد
1:28:48
بنایی که بیشترشان نمی شناسند
1:28:50
شاید بیشتر از بزرگانشان
1:28:52
گفتم
1:28:54
من فکر می کنم آنها اینطور فکر می کنند
1:28:56
او فقط به روز بود
1:28:58
بلکه آن را از دری تصور می کنند
1:29:00
مدرنیست های زمان ما
1:29:02
به خدا به درجه فقه رسیده است
1:29:04
مخصوصاً رتبه لیث
1:29:06
مالک و شافعی
1:29:08
و پدرم یوسف
1:29:11
رتبه الفضل و ابراهیم
1:29:13
بن ادهم
1:29:15
در حفظ رتبه تقسیم
1:29:17
یحیی القطان و بن المدینی
1:29:19
اما نادان
1:29:21
رتبه خودش را نمی داند
1:29:23
رتبه دیگران را چگونه می داند؟
1:29:25
ابن جوزی گفت
1:29:29
امام دیده نشد
1:29:31
کتاب ها را قرار دهید
1:29:33
نوشتن کلماتش را منع می کند
1:29:35
و سوالاتش حتی اگر می دید
1:29:37
این مال او بود
1:29:39
بسیاری از طبقه بندی ها
1:29:41
کلاس محمول است
1:29:43
سی هزار حدیث
1:29:45
به فرزندش عبدالله می گفت
1:29:47
این آمار را حفظ کنید
1:29:49
برای مردم خواهد بود
1:29:51
امام
1:29:53
و تعبیر این است
1:29:55
صد و بیست هزار
1:29:57
و نسخ کننده و منسوخ
1:29:59
تاریخ و مدرنیته
1:30:01
تقسیم و معرفی
1:30:03
و دومی در قرآن
1:30:05
پاسخ از قرآن
1:30:07
و مراسم بزرگ و کوچک
1:30:09
و موارد دیگر
1:30:11
گفتم کتاب ایمان
1:30:13
و کتاب شرب
1:30:15
و کاغذش را دیدم
1:30:17
از کتاب واجبات
1:30:19
و تفسیر آن
1:30:21
چیزی که وجود ندارد
1:30:23
اگر پیدا می شد، اهل فضیلت زحمت می کشیدند
1:30:25
در مجموعه و شهرت او
1:30:27
سپس اگر هزار
1:30:29
توضیحی در مورد آنچه که می شد
1:30:31
بیش از ده هزار اثر
1:30:33
لازم نیست که باشد
1:30:35
در پنج جلد
1:30:37
این تعبیر ابن جریر است
1:30:39
که در آن جمع شد و هوشیار شد
1:30:41
نه بیست هزار
1:30:43
توضیحی داده نشد
1:30:45
احمد کسی نیست
1:30:47
ابوالحسین بن المندی
1:30:49
او در تاریخ خود گفت
1:30:51
هیچکس اروا نبود
1:30:53
در این دنیا از پدرش
1:30:55
از عبدالله بن احمد
1:30:57
زیرا مسند را از او شنید
1:30:59
سی هزار است
1:31:01
و تعبیر این است
1:31:03
صد و بیست هزار
1:31:06
او یکی از آثار به نام اباعبدالله را دارد
1:31:09
کتاب نفی تشبیه
1:31:11
پوشه
1:31:13
و کتاب امامت
1:31:15
پوشه کوچک
1:31:17
و کتاب استجابت به بدعت گذاران
1:31:19
سه قسمت
1:31:21
کتاب زهد یک جلد است
1:31:23
بزرگ
1:31:25
و کتاب فضایی از صحابه
1:31:27
پوشه
1:31:29
و کتاب رسالت در دعا
1:31:31
گفتم یک موضوع است
1:31:34
شاگردان ارشدش درباره او نوشتند
1:31:36
مسائل زیاد
1:31:38
در چندین جلد
1:31:40
مانند مرودی و الاثرم
1:31:42
هارب و بن هانی
1:31:44
الکوسج و ابوطالب
1:31:46
و فوران و ماهان الشامی
1:31:48
و صالح بن احمد
1:31:50
و برادرش و پسر عمویشان حنبل
1:31:52
ابوبکر جمع کرد
1:31:54
همه چیز دیگر اشتباه است
1:31:56
اینها گفته های احمد است
1:31:58
و فتاوای او
1:32:00
و سخنان او درباره اسباب و رجال است
1:32:02
و سال و شاخه ها
1:32:04
تا اینکه بهش رسید
1:32:06
فراوانی وصف ناپذیری وجود دارد
1:32:08
برای تحصیل عازم مناطق شد
1:32:10
او در مورد دستور زبان نوشت
1:32:12
از صد روح اصحاب
1:32:14
امام
1:32:16
بعد خیلی از آن را نوشت
1:32:18
به اختیار یارانش
1:32:20
سپس شروع به تنظیم آن کرد
1:32:22
شما در مورد آن شیطنت می کنید و با آن به خواب می روید
1:32:24
کتاب معرفتی درست کرد
1:32:26
و کتاب دلایل
1:32:28
و کتاب سنت
1:32:30
سه جلد در سه جلد
1:32:32
کتاب جامعی نوشت
1:32:34
در چند ده جلد
1:32:36
یا بیشتر
1:32:38
در کتابی گفته است
1:32:40
اخلاق احمد بن حنبل
1:32:42
هیچکس آنجا نبود
1:32:44
از مسائلم یاد گرفتم
1:32:46
اباعبدالله هرگز
1:32:48
منظور من از آن چیست
1:32:50
و تولد خلال بود
1:32:52
زندگانی امام احمد
1:32:54
او می توانست آن را ببیند
1:32:56
او یک پسر است
1:33:00
زندگانی امام احمد و خاندانش
1:33:02
زهیر بن صالح گفت
1:33:05
پدربزرگم ازدواج کرد
1:33:07
ام ابی عباسی
1:33:09
او از آن برای او متولد نشده است
1:33:11
به جز پدرم و سپس او مرد
1:33:13
بعد ازدواج کرد
1:33:15
بعد ریحانا
1:33:17
یک زن عرب
1:33:19
من فقط عمویم عبدالله را به دنیا آوردم
1:33:21
مروضی گفت
1:33:23
اباعبدالله را شنیدم
1:33:25
از خانواده اش یاد کرد
1:33:27
پس به او رحم کرد و گفت
1:33:29
بیست سال ماندیم
1:33:31
ما در یک کلمه با هم فرق داریم
1:33:33
زهیر گفت
1:33:35
وقتی ام عبدالله از دنیا رفت
1:33:37
پدربزرگم حسن را خرید
1:33:39
پس او را به دنیا آورد
1:33:41
ام علی زینب
1:33:43
الحسن و الحسین دوقلو هستند
1:33:45
و در همان نزدیکی فوت کرد
1:33:47
از بدو تولدشون
1:33:49
سپس حسن و محمد را به دنیا آورد
1:33:51
بنابراین آنها زندگی می کردند
1:33:53
چهل
1:33:55
من بعد از آنها خوشحال به دنیا آمدم
1:33:57
او فرزند بنی احمد بود
1:33:59
بن حنبل صالح
1:34:01
فرماندار بخش اصفهان
1:34:03
او یک سال بعد درگذشت
1:34:05
دویست و شصت و پنج
1:34:07
حدود شصت و چند سال
1:34:09
در مورد پسر دوم
1:34:11
او محافظ است
1:34:13
ابو عبدالرحمن
1:34:15
عبدالله بن احمد
1:34:17
راوی پدرش
1:34:19
یکی از بزرگ ترین ائمه
1:34:21
او در سال دویست و نود درگذشت
1:34:23
حدود هفتاد و هفت سالشه
1:34:25
ترجمه ای دارد که من نوشتم
1:34:27
و پسر سوم
1:34:29
سعید بن احمد
1:34:31
این برای احمد متولد شد
1:34:33
پنجاه روز قبل از مرگش
1:34:35
او بزرگ شد و آموخت
1:34:37
او قبل از برادرش درگذشت
1:34:39
عبدالله
1:34:41
و اما حسن و محمد و زینب
1:34:43
او به ما اطلاع نداد
1:34:45
چیزی در مورد وضعیت آنها
1:34:47
جانشینی اباعبدالله قطع شد
1:34:49
در آنچه می دانیم
1:34:53
بیماری او
1:34:55
عبدالله
1:34:57
شنیدم پدرم گفت
1:34:59
او هفتاد و هفت سال را تمام کرد
1:35:01
و من وارد هشت شدم
1:35:03
صالح گفت
1:35:05
وقتی اولین بهار بود
1:35:07
اول سال
1:35:09
دویست و چهل و یک
1:35:11
روز پدر
1:35:13
چهار و نیم
1:35:15
او تب دارد
1:35:17
او به شدت نفس می کشد
1:35:19
و بسیاری از مردم
1:35:21
گفت: چه می بینی؟
1:35:23
پس شروع به ورود به او کردند
1:35:25
حتی دسته دسته
1:35:27
خانه پر است
1:35:29
از او می پرسند و دعا می کنند
1:35:31
او و آنها بیرون می روند
1:35:33
و وارد یک هنگ می شوند
1:35:35
و بسیاری از مردم
1:35:37
خیابان پر شد
1:35:39
در کوچه را بستیم
1:35:41
همسایه ای پیش ما آمد
1:35:43
او عصبانی شده است
1:35:45
پدرم گفت
1:35:47
من مرد را می بینم
1:35:49
چیزی از سنت را زنده می کند
1:35:51
بنابراین من از آن خوشحالم
1:35:53
او به من گفت
1:35:55
برو خرما بخر
1:35:57
و برای من کفاره داد
1:35:59
درسته
1:36:01
کنارش خوابیده بودم
1:36:03
اگر چیزی بخواهد
1:36:05
مرا حرکت ده تا آن را به او بسپارم
1:36:07
و زبانش را حرکت داد
1:36:09
ایستاده به نماز ادامه داد
1:36:11
او را گرفت و او زانو زد
1:36:13
سجده می کند و من او را بلند می کنم
1:36:15
در زانو زدنش
1:36:17
گفت و من با او ملاقات کردم
1:36:19
یا موجودی گرسنه است
1:36:21
و غیره
1:36:23
ذهنش ثابت ماند
1:36:25
وقتی جمعه بود
1:36:27
برای دوازده
1:36:29
از ربیع الاول خالی بوده است
1:36:31
برای دو ساعت از روز
1:36:33
او درگذشت
1:36:35
مروضی گفت
1:36:37
احمد نه روز مریض بود
1:36:39
شاید به مردم اجازه می داد
1:36:41
بنابراین وارد آن می شوند
1:36:43
دسته دسته
1:36:45
سلام می کنند و با دست خودش برمی گردد
1:36:47
بسیاری از مردم آن را شنیدند
1:36:49
و سلطان شنید
1:36:51
با افراد زیادی
1:36:53
پس سلطان به درگاه او فرستاده شد
1:36:55
و درب کوچه اتصال
1:36:57
و صاحبان اخبار
1:36:59
بعد در کوچه را بست
1:37:01
مردم در خیابان بودند
1:37:03
و مساجد
1:37:05
تا اینکه در برخی فروش ها اختلال ایجاد شد
1:37:07
یک جانشین نزد او آمد
1:37:09
ابن طاهر
1:37:11
گفت که شاهزاده
1:37:13
درود بر شما
1:37:15
و او گفت
1:37:17
این چیزی است که من از آن متنفرم
1:37:19
و امیرالمؤمنین علیه السلام
1:37:21
او مرا از آنچه متنفرم رها کرده است
1:37:23
بن هاشم آمد
1:37:25
پس وارد آن شدند و ساختند
1:37:27
بر سر او گریه می کنند
1:37:29
گروهی از داوران آمدند
1:37:31
و دیگران مجاز نبودند
1:37:33
و وارد آن شد
1:37:35
شیخ گفت
1:37:37
به یاد داشته باشید که در دستان خدا ایستاده اید
1:37:39
او نفس نفس زد
1:37:41
اباعبدالله اشک ریخت
1:37:43
زمانی که قبل از مرگش بود
1:37:45
یکی دو روز
1:37:47
او گفت
1:37:49
مرا پسر صدا کن
1:37:51
با زبان سنگین
1:37:53
گفت پس شروع کردند به پیوستن
1:37:55
به او و وادارش کن که آنها را بو کند
1:37:57
و سرشان را پاک کن
1:37:59
و چشمانش اشک آلود است
1:38:01
روز پنجشنبه بیماری او تشدید شد
1:38:03
و وضوی او
1:38:05
گفت ایراد است
1:38:07
انگشتان
1:38:10
وقتی شب جمعه بود
1:38:12
شدت روز کمتر و کمتر می شود
1:38:14
مردم فریاد زدند
1:38:16
صداها با گریه بلند شد
1:38:18
حتی انگار دنیا
1:38:20
من تکان خوردم
1:38:22
راه آهن و خیابان ها پر شده بود
1:38:24
مروضی گفت
1:38:26
پس تشییع جنازه بیرون آورده شد
1:38:28
بعد از اینکه مردم جمعه را تمام کردند
1:38:30
صالح بن احمد گفت
1:38:32
صورت ابن طاهر
1:38:34
منظورم معاون بغداد است
1:38:36
با ابروی پیروزمند
1:38:38
و با او دو پسر بودند
1:38:40
آنها بافت هایی در آنها داشتند
1:38:42
لباس و عطر
1:38:44
گفتند شاهزاده
1:38:46
سلام می کند و می گوید
1:38:48
اگه چیکار میکردم
1:38:50
امیرالمؤمنین علیه السلام حضور دارد
1:38:52
داشت این کار را می کرد
1:38:54
پس گفتم: شاهزاده را بخوانید.
1:38:56
درود بر او و سلام بر او باد
1:38:58
او امیرالمؤمنین است
1:39:00
اباعبدالله را راحت کرد
1:39:02
در زندگی از آن متنفر است
1:39:04
دوست ندارم دنبالش بروم
1:39:06
پس از مرگش از آن متنفر بود
1:39:08
پس برگشت و گفت
1:39:10
شعار او باشد
1:39:12
پس حرفم را تکرار کردم
1:39:14
و این بود
1:39:16
خدمتکار لباسی برای او تابید
1:39:18
مالیات گیرندگان عمومی ب
1:39:20
بیست و هشت درهم
1:39:22
تا دو پیراهن از او بریده شود
1:39:24
بنابراین ما او را قطع کردیم
1:39:26
دو رول
1:39:28
و از فوران یک رول گرفتیم
1:39:30
یکی دیگر بنابراین ما آن را گنجانده ایم
1:39:32
در سه سیم پیچ
1:39:34
برایش ادویه خریدیم
1:39:36
شستن آن را تمام کرد
1:39:38
کفنش کردیم
1:39:40
حدود صد نفر از بنی هاشم شرکت کردند
1:39:42
ما او را کفن می کنیم
1:39:44
و پیشانی او را بوسیدند
1:39:46
تا اینکه آن را مطرح کردیم
1:39:48
روی تخت
1:39:50
عبدالوهاب الوراق گفت
1:39:52
ما به آن مجموعه نرسیده ایم
1:39:54
در دوران قبل از اسلام یا اسلام
1:39:56
مثل او یعنی کسی که شاهد بود
1:39:58
حتی مراسم تشییع جنازه
1:40:00
به ما اطلاع داده اند که محل پاکسازی شده است
1:40:02
درست را حدس زد
1:40:04
پس حدود هزار است
1:40:06
منظورم یک میلیون است
1:40:08
مرد این شماره
1:40:10
که شاهد تشییع جنازه بود
1:40:12
امام احمد
1:40:14
موسی بن هارون حافظ گفت
1:40:16
می گویند احمد
1:40:18
هنگامی که در مسح مرد
1:40:20
مکان های ساده ای که
1:40:22
مردم ایستادند تا بر او نماز بخوانند
1:40:24
پس مقادیر را حدس بزنید
1:40:26
مردم قدر فضا را می دانند
1:40:28
600 هزار
1:40:30
یا بیشتر
1:40:32
در حومه و اطراف بود
1:40:34
سطوح و مکان های مختلف
1:40:36
بیش از هزار هزار
1:40:38
و باز کرد
1:40:40
درهای مردم
1:40:42
در خیابان ها و مسیرها
1:40:44
آنها از کسانی که می خواهند افشاگری کنند می خواهند
1:40:46
الخلال گفت
1:40:48
ابن ابی صالح را شنیدم
1:40:50
القنتری می گوید
1:40:52
فصل متوسط را دید
1:40:54
چهل سال حج
1:40:56
من همه آنها را ندیدم
1:40:58
هرگز اینجوری
1:41:00
منظورم صحنه اباعبدالله است
1:41:02
خدا رحمتش کند
1:41:04
چهار راه ملت