از مجموعهٔ العشرة المبشرون بالجنة (اكتملت السلسلة)
· درس 7 از 8
العشرة المبشرون بالجنة | الحلقة (8) | عمر بن الخطاب رضي الله عنه (الجزء 4)
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
انجمن مواضع
0:06
پیشبرد
0:07
آن ده وعده بهشت را دادند
0:10
عمر بن الخطاب
0:15
خداوند از او راضی باشد
0:17
عشق به صحابه و خویشاوندی، سنتون
0:22
پروردگارم آن را به من داده است اگر به من حیات بخشد
0:27
عشق به صحابه و خویشاوندی
0:30
ابوذر رضی الله عنه نشست
0:33
در قسمتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
0:38
و ابوبکر و عمر و عثمان و علی
0:41
پیامبر صلی الله علیه و آله سنگریزه هایی از زمین برداشت
0:46
پس سنگریزه ها در دست شریفش شنا کردند
0:50
کسانی که در حلقه بودند ستایش آنها را شنیدند
0:53
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را به ابوبکر داد
0:58
پس به دست ابوبکر تسبیح کردند
1:01
کسانی که در حلقه بودند ستایش آنها را شنیدند
1:04
سپس ابوبکر آنها را به پیامبر صلی الله علیه و آله داد
1:09
پس در دست او تجلیل کردند
1:12
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را به عمر داد
1:17
پس به دست عمر تسبیح کردند
1:19
کسانی که در حلقه بودند ستایش آنها را شنیدند
1:22
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را به عثمان بن عفان داد
1:28
پس در دست او تجلیل کردند
1:31
ابوذر می گوید
1:33
آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را به هر که در حلقه مانده بود سپرد
1:39
آنها در دست هیچ کدام از آنها شنا نمی کردند
1:42
این تأثیر را جانشینی خلفای راشدین مهدی (عج) پس از او نشان داد.
1:51
بله
1:53
عمر بن الخط خلافت را به دست گرفت
1:56
فقط بر رحمت و مهربانی او نسبت به مسلمانان افزود
2:01
خلافت او را متواضع تر و به آنان نزدیکتر کرد
2:05
او معلم کوچکترین آنها بود
2:08
بزرگ ترین آنها یک برادر دارد
2:10
و برای بنده ناتوانشان
2:12
و برای خانواده آنها یاوری است
2:14
او در میان فرزندانش برای همه مسلمانان مقام پدر را داشت
2:19
کارگری برای عمر رضی الله عنه از یکی از ایالات وارد شد
2:24
عمر رضی الله عنه را بر پشت خوابیده یافت
2:29
و پسرانش روی شکمش بازی می کنند
2:32
شاهزاده کارگر این موضوع را تکذیب کرد
2:35
عمر به او گفت
2:37
با خانواده چطوری؟
2:39
شاهزاده ای که برای عمر کار می کرد گفت
2:42
اگر وارد خانه شوید
2:44
پسرها همه ساکت و ساکت بودند
2:47
عمر رضی الله عنه گفت
2:50
ما شما را منزوی کردیم
2:52
اگر با خانواده و فرزندان خود مهربان نیستید
2:55
پس چگونه نسبت به امت محمد صلی الله علیه و آله مهربانی کرد؟
3:00
این گونه بود که عمر رضی الله عنه با رعیتش چنین بود
3:04
زندگی آنها را انجام دهند
3:06
از کسانی که ضعیف تر از آنها هستند تقلید می کند
3:08
پنج سال پس از جانشینی او
3:11
قحطی شدیدی در شهر و روستاهای اطراف رخ داد
3:16
باران از آسمان قطع شد
3:19
و زمین بی ثمر بود
3:21
دام تلف شد
3:23
این قحطی نه ماه طول کشید
3:26
تا اینکه زمین سیاه شد
3:29
شبیه خاکستر بود
3:31
آن سال را سال خاکستر نامیدند
3:35
غذای عمر در آن زمان نان و روغن بود
3:39
در آن زمان غذای فقرا بود
3:42
او اغلب گرسنه است
3:45
حتی یک بار هم یک روز برای سخنرانی مسلمانان بالای منبر رفت
3:51
صدای غرش شکمش را شنید
3:54
انگار از گرسنگی و رنج شدید شاکی بود
3:58
عمر عمر رضی الله عنه چند سال داشت؟
4:01
اما با دست به شکمش زد و گفت:
4:05
غرغر کردن یا غرغر نکردن
4:08
تا بچه های مسلمان سیر نشوند گوشت را نمی چشید
4:12
او در چنین حالتی بود که خدا از او راضی باشد
4:16
نماز عصر را با مردم اقامه می کند
4:19
سپس به خانه می آید و تا آخر شب به نمازش ادامه می دهد
4:25
سپس بیرون می رود و در حومه شهر پرسه می زند
4:28
بررسی شرایط مردم
4:31
نماز می خواند و سحر می گفت
4:34
خدایا نابودی امت محمدی را به دست دو نفر مباش
4:39
فاروق عمر رضی الله عنه در سال رمضان متاثر شد
4:44
تا اینکه رنگش عوض شد
4:46
از ایاد بن خلیفه فرمود:
4:49
سن سال رمضان را دیدم
4:52
او سیاه رنگ است
4:54
مردی عرب بود که قیسی و شیر می خورد
4:58
چون مردم آن را حلال کردند، هر دو را حرام کرد
5:01
روغن را خورد تا رنگش عوض شد
5:05
اتفاق افتاد که مسلمانان برای سیر کردن مردم هویج ذبح کردند
5:10
و بهترین آن را برای عمر بخر
5:12
پس آورد
5:14
گفت این از کجاست؟
5:16
گفتند یا امیرالمؤمنین!
5:19
از جزایری که امروز ذبح کردیم
5:22
گفت: باخ، باخ.
5:25
من چه فرماندار بدبختی هستم
5:27
اگر عطر آن را بخوری و استخوان هایش را به مردم بخوری
5:31
این پلک را بلند کنید
5:33
غذای دیگری برای ما بیاورید
5:36
برایش نان و روغن آوردند
5:39
پس شروع به شکستن نان با دست کرد و آن را از هم جدا کرد
5:43
سپس گفت
5:45
وای بر تو ای یرفا
5:47
این کوزه را حمل کنید تا به خانواده فلان بیاورید
5:52
سه روز است که متهم نشده ام
5:55
من فکر می کنم آنها متروک هستند
5:58
پس آن را در دستان آنها بگذارید
6:00
از حذیفه بن الیمان رضی الله عنه روایت شده که فرمود:
6:05
از مردم فرنی و گوشت گذشتی
6:09
عمر مرا به شام دعوت کرد
6:12
پس نان سنگین و روغن می خورد
6:15
پس گفتم
6:17
او من را از خوردن فرنی با مردم منع کرد
6:20
و تو مرا به این دعوت کردی
6:22
و او گفت
6:24
من شما را به غذای خود دعوت کردم
6:26
این برای مسلمانان است
6:28
عمر رضی الله عنه رنج مردم را احساس کرد
6:32
تا اینکه گفت اربابش اسلام آورد
6:35
می گفتیم
6:37
اگر خداوند مکان را در سال رمضان بالا نمیبرد
6:40
چون فکر می کردیم عمر به خاطر مسلمانان خواهد مرد
6:46
عمر رضی الله عنه در غذا و نوشیدنی و پوشاک زاهد بود
6:52
او در حال قدم زدن در خانه دیده شد
6:55
او یک ایزار با 21 وصله می پوشد
6:58
و رفت تا اورشلیم را بگشاید
7:01
14 وصله روی لباس او وجود دارد
7:04
برخی از دوستانش به او گفتند که لباس نازک بپوش
7:09
متناسب با موقعیت او
7:12
او خلیفه مسلمین و امیرالمومنین است
7:16
اما او از انجام این کار خودداری کرد
7:18
مهم نیست چه می گویند
7:21
دخترش حفصه مادر مؤمنان به او گفت
7:24
خداوند از او راضی باشد
7:26
اگر آلینا این لباس تو را می پوشید
7:29
من از این غذای شما بهتر خوردم
7:32
خداوند به شما برکت دهد و روزی شما را گسترش دهد
7:36
و به او گفت: من با تو بر ضد خودت مجادله خواهم کرد
7:40
آیا نمی دانی رسول خدا صلی الله علیه و آله با چه چیزی ملاقات می کرد؟
7:45
از شدت زندگی کردن
7:47
شروع به ذکر آن کرد به عنوان چیزی که رسول خدا صلی الله علیه و آله با آن ملاقات می کرد.
7:53
تا اینکه گریه اش را در آورد
7:55
بعد گفت من دو تا رفیق دارم که یک راه رفتند
8:01
اگر مسیر دیگری را انتخاب کنم،
8:04
او با من راه دیگری را در پیش گرفت
8:07
به خدا من در سبک زندگی خشن آنها شریک هستم
8:12
شاید بتوانم با آنها خوشبخت زندگی کنم
8:16
گرسنگی خلیفه و دنیا در گنبدش
8:20
در زهد مقام سبحان مولایش است
8:24
چه کسی می تواند با ابوحفص و شرح حال او رقابت کند؟
8:28
یا کسی که سعی دارد با فاروق قیاس کند
8:32
سعد بن ابی وقاصیر رضی الله عنه درباره عمر گفت
8:37
به خدا بزرگ ترین ما مسلمان نبود
8:41
اما من از آنچه او به ما عطا کرده است آگاه شدم
8:45
او زاهدترین ما در این دنیا بود
8:48
والی مصر عمر بن العاص به او نامه نوشت
8:51
برای شما در مسجد جامع خانه گرفته ایم
8:56
پس عمر به او نوشت که مردی در حجاز تیرباران شد
9:00
او در مصر خانه خواهد داشت
9:03
به او دستور داد که آن را بازاری برای مسلمانان قرار دهد
9:07
عمر رضی الله عنه می گفت:
9:10
ما بهترین راه را برای زندگی با صبر پیدا کردیم
9:13
عمر رضی الله عنه از زنی گذشت
9:17
او را متوقف کرد و به او گفت
9:19
ای عمر، تو را دیدم که در بازار عکب به تو عمیر می گفتند
9:25
شما با عصای خود به پسرها غذا می دهید
9:27
روزها نگذشت که او را عمر نامیدند
9:31
سپس روزها گذشت تا اینکه من را امیرالمومنین (ع) نامیدند
9:36
پس در محله از خدا بترسید
9:38
او می دانست که هر کس از تهدید بترسد دور به او نزدیک خواهد شد
9:43
کسی که از مرگ می ترسد از دست دادن می ترسد
9:46
هر که به حساب یقین داشته باشد از عذاب می ترسد
9:49
عمر رضی الله عنه در برابر او ایستاده بود
9:53
با دقت به حرف های او گوش می دهد
9:56
سرش را خم کرد و به او گوش داد
9:59
یکی از دوستانش به او گفت
10:02
ای زن تو برای امیرالمؤمنین(ع) زیاده روی کردی
10:06
عمر گفت: وای بر تو، او را رها کن
10:09
آیا او را نمی شناسید؟
10:11
این خوله بنت حکیم است
10:14
که خداوند از بالای هفت آسمان شنید
10:18
عمر به خدا سزاوارتر است که به او گوش دهد
10:22
و آنچه در آن بود عمر رضی الله عنه بود
10:26
از امارت و مقام
10:29
با این حال، او زندگی پس از مرگ خود را فراموش نکرد
10:32
خیلی از خدا می ترسید
10:35
وقتی قرآن را می شنوم بسیار متاثر می شوم
10:38
او اغلب دوستانش را دور هم جمع می کرد
10:41
به ابوموسی اشعری می گوید
10:44
خداوند از او راضی باشد
10:46
ما مشتاق پروردگارمان هستیم
10:48
ابوموسی از قرآن می خواند
10:51
انشالله بخواند
10:54
و او رضی الله عنه از آیه می گذشت
10:57
بنابراین درس ها او را خفه می کنند
10:59
تا زمین بخورد گریه می کند
11:02
سپس در خانه می ماند تا برگردد
11:05
آنها فکر می کنند او بیمار است
11:08
از گریه دو خط سیاه روی صورتش بود
11:12
او رضی الله عنه در دست چپ خود مهر می زد
11:15
و مهر خود را حک کرد
11:17
مرگ بس است واعظ
11:20
ادامه گفتگو با عمر رضی الله عنه است
11:24
انشاالله در جلسه بعدی تکمیلش می کنیم
11:44
افتخار دارند
11:46
طلحه هستند
11:49
و ابن عوف
11:51
و الزبیر به
11:55
ابی عبیده
11:57
و آن دو غمگین
11:59
و جانشین