از مجموعهٔ العشرة المبشرون بالجنة (اكتملت السلسلة)
· درس 5 از 14
العشرة المبشرون بالجنة | الحلقة (6) | عمر بن الخطاب رضي الله عنه (الجزء 2)
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:04
انجمن مواضع
0:06
پیشبرد
0:07
آن ده وعده بهشت را دادند
0:13
عمر بن الخطاب
0:15
خداوند از او راضی باشد
0:17
عشق اصحاب و خویشاوندی سال تن
0:22
پروردگارم آن را به من داده است اگر به من حیات بخشد
0:27
عشق اصحاب و خویشاوندی سال تن
0:31
این عمر بن الخطاب است
0:34
ذره بلند
0:36
او به مردم حمله می کرد و طوری به آنها حمله می کرد که گویی بر حیوانی سوار است
0:41
آلبینو سفید
0:43
یعنی خیلی سفید
0:45
قرمز در بالا
0:47
گونه ها، بینی و چشم های زیبا
0:50
نرمی پا و کف دست
0:53
خیلی قوی
0:55
نه ضعیف و نه ضعیف
0:57
آن را با حنا رنگ کنید
0:59
سرگردانی طولانی
1:01
انتهای سبیل مو است
1:03
و اگر راه می رفت تندتر می رفت
1:05
اگر او صحبت کند، من گوش می دهم
1:07
اگر بزند، درد دارد
1:09
این مرد بزرگ و باشکوه
1:13
قرآن به گوش او جاری می شود
1:16
همانطور که آب سفید شفاف جریان دارد
1:19
متاثر می شود و دلش می لرزد
1:22
ستون هایش می لرزد
1:24
هنگام شنیدن آیات روشن
1:27
او آن را برای خودش ندارد
1:29
مگر اینکه تسلیم این نور الهی شوید
1:32
و به گروهش می پیوندد
1:36
قلبش پس از تاریکی کامل می درخشد
1:39
صورتش پر از نور و درخشش است
1:42
و زندگی او دوباره می درخشد
2:20
عبدالله بن عمر به ما می گوید
2:22
این یک داستان خنده دار است
2:24
پس از مسلمان شدن پدرش
2:26
و او می گوید
2:28
وقتی پدرم اسلام آورد گفت:
2:30
کدام قریش را به حدیث برسانم؟
2:33
به جمیل بن معمر الجمهی گفته شد
2:37
پس فردا نزد او رفت
2:39
بنابراین من شروع به دنبال کردن رد او کردم
2:41
و ببین چیکار میکنه
2:43
من پسری هستم که هر چه دیده ام را می فهمم
2:46
تا اینکه نزد او آمد و به او گفت
2:49
جمیل به من خبر دادند که مسلمان شده ام
2:52
و به دین محمد وارد شدم
2:54
گفت: به خدا قسم در آن تجدید نظر نمی کنم.
2:57
تا اینکه عبایش را کشید
2:59
عمر به دنبال او رفت
3:01
و من به دنبال پدرم رفتم
3:03
حتی اگر دم در مسجد بایستد
3:06
با تمام وجود فریاد زد
3:08
ای مردم قریش!
3:10
آنها در باشگاه های خود در اطراف کعبه هستند
3:13
جز اینکه عمر مریض شده است
3:15
و عمر پشت سر او می گوید
3:17
او دروغ گفت
3:18
اما من مسلمان شدم
3:20
شهادت دادم که معبودی جز خدا نیست
3:23
و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
3:27
قریش نزد عمر برخاستند
3:29
او را زدند و او آنها را کتک زد
3:31
آنها با او جنگیدند و او با آنها جنگید
3:34
تا اینکه آفتاب بالای سرشان طلوع کرد
3:37
عمر خسته است
3:38
پس متوقفشون کن
3:40
و بر سر او بلند شدند
3:42
و او می گوید
3:43
آنچه را که می خواهید انجام دهید
3:45
پس به خدا سوگند یاد کردند
3:47
اگر سیصد مرد بودیم
3:50
ما آن را به شما واگذار کردیم
3:52
یا آن را به ما واگذار کردید
3:54
و در این بین
3:56
عمر از کتک خوردن گذشت
3:58
شیخی از قریش
4:00
او یک کت و شلوار جوهر بر تن دارد
4:02
تا اینکه بالای سرشان ایستاد و گفت
4:05
کار شما چیست؟
4:06
گفتند: صبا عمر
4:08
دهانش را گفت
4:10
مردی چیزی برای خودش انتخاب کرد
4:13
پس چی میخوای؟
4:15
آیا فرزندان ادی بن کعب را می بینی؟
4:17
این دوستت را به تو تحویل خواهند داد
4:20
مرد را تنها بگذار
4:22
او گفت
4:23
به خدا سوگند تو همانی که بودند
4:25
یک لباس خراشیده شد
4:27
سپس ابن عمر از پدرش پرسید
4:29
پس از مهاجرت آنها
4:31
پدر، مرد کیست؟
4:33
که مردم را از تو سرزنش کرد
4:35
در مکه روزی که اسلام آوردم
4:37
و با شما می جنگند
4:39
گفت: من تو را می سازم.
4:41
آن عاصب بن وائل است
4:43
ساژیتال
4:45
عمر روز سه شنبه مسلمان شد
4:47
بعد از غروب آفتاب
4:49
از سال ششم مأموریت
4:51
پس از سی و نه مرد مسلمان شد
4:55
عمر مسلمان بود
4:57
جلال، تعالی و حفاظت
4:59
برای اسلام و مسلمین
5:02
این به خاطر جایگاه والای اوست
5:04
و شخصیت باشکوهش
5:06
در میان جامعه پیش از اسلام
5:09
خبر رسید که عمر رضی الله عنه
5:12
به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت
5:15
وقتی اسلام آورد
5:17
ای رسول خدا
5:19
هر که دین ما را پنهان کند
5:21
حق با ماست
5:23
به نظر می رسد دین آنها نادرست است
5:25
عمر رفت
5:27
پس به دور خانه رفت
5:29
سپس از قریش گذشت
5:31
او منتظر اوست
5:33
ابوجهل گفت
5:35
فلانی ادعا کرد که تو پسر هستی
5:37
عمر گفت
5:39
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
5:42
من شهادت می دهم که محمد
5:44
بنده و رسول او
5:46
مشرکان به سوی او پریدند
5:48
پس بر آستانه ابن ربیعه پرید
5:51
پس او را برکت داد و شروع به زدن او کرد
5:54
انگشتانش را در چشمانش فرو برد
5:56
عتبه شروع به داد و فریاد کرد
5:58
پس مردم از او دور شدند
6:00
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
6:04
عمر از مقابلش بیرون آمد
6:06
و حمزه بن عبدالمطلب
6:09
تا اینکه در خانه قدم زد
6:11
ظهر اعلام شده است
6:13
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
6:17
عبدالله بن مسعود رضی الله عنه گفت
6:20
از زمانی که عمر به اسلام گروید، ما همچنان سرافرازتر هستیم
6:24
از ابن عباس رضی الله عنه نیز روایت شده که گفت
6:29
وقتی عمر اسلام آورد مشرکان گفتند
6:32
امروز مردم نصف ما هستند
6:35
عمر رضی الله عنه در خفا هجرت کرد
6:39
مانند مهاجران قبل از او و مهاجران بعد از او
6:43
از جمله رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است
6:47
و ابوبکر رضی الله عنه
6:50
او در حین بیان ماجرای مهاجرتش گفت
6:53
زمانی که می خواستیم به شهر مهاجرت کنیم قرار گذاشتیم
6:57
من و عیاش بن ابی ربیعه
7:00
و هشام بن العاص
7:02
ملاقات در مکانی خارج از مکه
7:05
گفتیم هر که آن وقت بیدار نشد زندانی شد
7:10
دو همراهش را رها کن
7:12
گفت: پس من و عياش بن ابي ربيعه ملاقات كرديم.
7:16
عنه شام به زندان افتاد
7:18
او در دین خود وسوسه شد
7:20
عده ای از نزدیکان و یارانش به عمر رضی الله عنه پیوستند
7:25
تعداد آنها بیست نفر بود
7:28
و آخرین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
7:32
بین او و عتبان بن مالک الانصاری رضی الله عنه
7:37
او در شهر با ایمان زندگی کرد
7:41
با همه زیبایی و شکوهش
7:44
عمر از آن مرد بت پرست برگشت
7:48
به کسی که ایمان واقعی و تزلزل ناپذیر دارد
7:53
او یک بار گفت
7:55
حجر الاسود را دریافت می کند و آن را می بوسد
7:58
به خدا سوگند می دانم که تو سنگی هستی که هیچ ضرر و فایده ای ندارد
8:04
اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ندیده بودم که شما را می بوسد، شما را نمی بوسیدم.
8:10
برای عمر رضی الله عنه بعد از اسلام آمدن بود
8:14
تیری در هر میدان خوبی
8:18
او از اولین شاگردان مدرسه محمدیه النجباء است
8:23
در یک شب آرام، تماسها در اطراف بیصدا هستند
8:28
پیامبر صلی الله علیه و آله در حال بررسی یاران خود بود
8:33
از ابوبکر پرسید که عصبی شد؟
8:37
گفت: سمور از اول شب
8:40
وقتی عصبی شد به عمر گفت
8:43
آخر شب گفت
8:46
به ابوبکر گفت: این را محکم بگیر
8:50
به عمر گفت این را به زور بگیر
8:54
ثابت شده که عمر رضی الله عنه دو سال قبل از مرگش روزه را ذکر کرده است
9:00
او در یک روز بسیار گرم در حال روزه گرفتن خود را خسته می کرد
9:04
می گوید در مورد آبیاری مژده بده
9:07
عمر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت
9:12
ای رسول خدا
9:14
در خیبر به زمین خوردم
9:16
من هرگز بیشتر از آنچه داشتم پول نداشته ام
9:20
به من دستور می دهید که چه کار کنم؟
9:22
گفت: در صورت تمایل می توانید اصل آن را نگه دارید و صدقه دهید.
9:27
پس عمر آن را صدقه داد
9:30
و با همه اینها
9:32
عمر رضی الله عنه از گناهان گذشته خود به شدت می ترسید
9:38
پس زنگ می زند و می گوید
9:40
خدایا اگر بر من گناه یا گناهی نوشته ای
9:44
پس منو ببخش
9:46
هر چی میخوای پاک کن و تایید کن
9:49
و شما مادر کتاب را دارید
9:52
عمر رضی الله عنه دارای علم بود
9:57
این از بسیاری از صحابه پیشی گرفت
10:00
رسول خدا صلی الله علیه و آله به این امر شهادت داد
10:05
و او گفت
10:06
در حالی که من خوابم
10:08
یک فنجان آغوز به شما داده شد
10:10
پس مشروب خوردم تا اینکه دیدم آبیاری روی ناخن هایم می آید
10:15
سپس من به عمر بن خطاب عطا کردم
10:18
گفتند: ای رسول خدا چه توضیح دادی؟
10:22
علم گفت
10:25
ایشان رضی الله عنه فرمودند
10:28
در حالی که من خوابم
10:30
دیدم افرادی به من پیراهن می دهند
10:34
برخی از آنها به سینه می رسد
10:36
برخی از آنها کمتر از آن هستند
10:39
آن را به عمر عرضه کرد
10:41
و یک پیراهن به تن داشت
10:44
گفتند: ای رسول خدا چه توضیح دادی؟
10:48
الدین گفت
10:51
عمر رضی الله عنه به ازدواج علاقه داشت
10:55
میل به بچه دار شدن و افزایش نسل
10:58
هرگاه یکی از چهار زن خود را برکنار کند، زن می میرد
11:03
یکی دیگر را به جای خود بیاورید
11:06
تا اینکه تعداد همسرانش به چهارده زن رسید
11:10
ده پسر داشت
11:14
و هفت دختر
11:16
و او می گفت
11:18
از خودم بدم میاد بخاطر رابطه جنسی
11:21
خدایا از من بیرون بیا
11:23
من روحی هستم که خدا را ستایش می کنم
11:25
آبروی عمر
11:27
اعتبار عمر را از کجا می دانید؟
11:30
این پرستیژ است
11:32
قبل و بعد از اسلام باعث ترس مردم از او شد
11:36
در واقع شیاطین از او فرار می کردند
11:39
ایشان رضی الله عنه فرمودند
11:42
سوگند به کسی که جان من در دست اوست
11:45
شیطان هرگز شما را ندید که بی ادبانه راه بروید
11:49
مگر اینکه رفتاری غیر از شما داشته باشد
11:52
ادامه صحبت در مورد زندگی نامه عمر رضی الله عنه است
11:56
انشاالله در قسمت بعدی کاملش میکنیم
12:23
و الزبیر به
12:27
ابی عبیده
12:29
و آن دو غمگین
12:31
و دو جانشین