العشرة المبشرون بالجنة | الحلقة (6) | عمر بن الخطاب رضي الله عنه (الجزء 2)

◉ 0 بازدید ⏱ 12:36 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:04 انجمن مواضع
0:06 پیشبرد
0:07 آن ده وعده بهشت را دادند
0:13 عمر بن الخطاب
0:15 خداوند از او راضی باشد
0:17 عشق اصحاب و خویشاوندی سال تن
0:22 پروردگارم آن را به من داده است اگر به من حیات بخشد
0:27 عشق اصحاب و خویشاوندی سال تن
0:31 این عمر بن الخطاب است
0:34 ذره بلند
0:36 او به مردم حمله می کرد و طوری به آنها حمله می کرد که گویی بر حیوانی سوار است
0:41 آلبینو سفید
0:43 یعنی خیلی سفید
0:45 قرمز در بالا
0:47 گونه ها، بینی و چشم های زیبا
0:50 نرمی پا و کف دست
0:53 خیلی قوی
0:55 نه ضعیف و نه ضعیف
0:57 آن را با حنا رنگ کنید
0:59 سرگردانی طولانی
1:01 انتهای سبیل مو است
1:03 و اگر راه می رفت تندتر می رفت
1:05 اگر او صحبت کند، من گوش می دهم
1:07 اگر بزند، درد دارد
1:09 این مرد بزرگ و باشکوه
1:13 قرآن به گوش او جاری می شود
1:16 همانطور که آب سفید شفاف جریان دارد
1:19 متاثر می شود و دلش می لرزد
1:22 ستون هایش می لرزد
1:24 هنگام شنیدن آیات روشن
1:27 او آن را برای خودش ندارد
1:29 مگر اینکه تسلیم این نور الهی شوید
1:32 و به گروهش می پیوندد
1:36 قلبش پس از تاریکی کامل می درخشد
1:39 صورتش پر از نور و درخشش است
1:42 و زندگی او دوباره می درخشد
2:20 عبدالله بن عمر به ما می گوید
2:22 این یک داستان خنده دار است
2:24 پس از مسلمان شدن پدرش
2:26 و او می گوید
2:28 وقتی پدرم اسلام آورد گفت:
2:30 کدام قریش را به حدیث برسانم؟
2:33 به جمیل بن معمر الجمهی گفته شد
2:37 پس فردا نزد او رفت
2:39 بنابراین من شروع به دنبال کردن رد او کردم
2:41 و ببین چیکار میکنه
2:43 من پسری هستم که هر چه دیده ام را می فهمم
2:46 تا اینکه نزد او آمد و به او گفت
2:49 جمیل به من خبر دادند که مسلمان شده ام
2:52 و به دین محمد وارد شدم
2:54 گفت: به خدا قسم در آن تجدید نظر نمی کنم.
2:57 تا اینکه عبایش را کشید
2:59 عمر به دنبال او رفت
3:01 و من به دنبال پدرم رفتم
3:03 حتی اگر دم در مسجد بایستد
3:06 با تمام وجود فریاد زد
3:08 ای مردم قریش!
3:10 آنها در باشگاه های خود در اطراف کعبه هستند
3:13 جز اینکه عمر مریض شده است
3:15 و عمر پشت سر او می گوید
3:17 او دروغ گفت
3:18 اما من مسلمان شدم
3:20 شهادت دادم که معبودی جز خدا نیست
3:23 و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
3:27 قریش نزد عمر برخاستند
3:29 او را زدند و او آنها را کتک زد
3:31 آنها با او جنگیدند و او با آنها جنگید
3:34 تا اینکه آفتاب بالای سرشان طلوع کرد
3:37 عمر خسته است
3:38 پس متوقفشون کن
3:40 و بر سر او بلند شدند
3:42 و او می گوید
3:43 آنچه را که می خواهید انجام دهید
3:45 پس به خدا سوگند یاد کردند
3:47 اگر سیصد مرد بودیم
3:50 ما آن را به شما واگذار کردیم
3:52 یا آن را به ما واگذار کردید
3:54 و در این بین
3:56 عمر از کتک خوردن گذشت
3:58 شیخی از قریش
4:00 او یک کت و شلوار جوهر بر تن دارد
4:02 تا اینکه بالای سرشان ایستاد و گفت
4:05 کار شما چیست؟
4:06 گفتند: صبا عمر
4:08 دهانش را گفت
4:10 مردی چیزی برای خودش انتخاب کرد
4:13 پس چی میخوای؟
4:15 آیا فرزندان ادی بن کعب را می بینی؟
4:17 این دوستت را به تو تحویل خواهند داد
4:20 مرد را تنها بگذار
4:22 او گفت
4:23 به خدا سوگند تو همانی که بودند
4:25 یک لباس خراشیده شد
4:27 سپس ابن عمر از پدرش پرسید
4:29 پس از مهاجرت آنها
4:31 پدر، مرد کیست؟
4:33 که مردم را از تو سرزنش کرد
4:35 در مکه روزی که اسلام آوردم
4:37 و با شما می جنگند
4:39 گفت: من تو را می سازم.
4:41 آن عاصب بن وائل است
4:43 ساژیتال
4:45 عمر روز سه شنبه مسلمان شد
4:47 بعد از غروب آفتاب
4:49 از سال ششم مأموریت
4:51 پس از سی و نه مرد مسلمان شد
4:55 عمر مسلمان بود
4:57 جلال، تعالی و حفاظت
4:59 برای اسلام و مسلمین
5:02 این به خاطر جایگاه والای اوست
5:04 و شخصیت باشکوهش
5:06 در میان جامعه پیش از اسلام
5:09 خبر رسید که عمر رضی الله عنه
5:12 به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت
5:15 وقتی اسلام آورد
5:17 ای رسول خدا
5:19 هر که دین ما را پنهان کند
5:21 حق با ماست
5:23 به نظر می رسد دین آنها نادرست است
5:25 عمر رفت
5:27 پس به دور خانه رفت
5:29 سپس از قریش گذشت
5:31 او منتظر اوست
5:33 ابوجهل گفت
5:35 فلانی ادعا کرد که تو پسر هستی
5:37 عمر گفت
5:39 شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
5:42 من شهادت می دهم که محمد
5:44 بنده و رسول او
5:46 مشرکان به سوی او پریدند
5:48 پس بر آستانه ابن ربیعه پرید
5:51 پس او را برکت داد و شروع به زدن او کرد
5:54 انگشتانش را در چشمانش فرو برد
5:56 عتبه شروع به داد و فریاد کرد
5:58 پس مردم از او دور شدند
6:00 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
6:04 عمر از مقابلش بیرون آمد
6:06 و حمزه بن عبدالمطلب
6:09 تا اینکه در خانه قدم زد
6:11 ظهر اعلام شده است
6:13 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
6:17 عبدالله بن مسعود رضی الله عنه گفت
6:20 از زمانی که عمر به اسلام گروید، ما همچنان سرافرازتر هستیم
6:24 از ابن عباس رضی الله عنه نیز روایت شده که گفت
6:29 وقتی عمر اسلام آورد مشرکان گفتند
6:32 امروز مردم نصف ما هستند
6:35 عمر رضی الله عنه در خفا هجرت کرد
6:39 مانند مهاجران قبل از او و مهاجران بعد از او
6:43 از جمله رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است
6:47 و ابوبکر رضی الله عنه
6:50 او در حین بیان ماجرای مهاجرتش گفت
6:53 زمانی که می خواستیم به شهر مهاجرت کنیم قرار گذاشتیم
6:57 من و عیاش بن ابی ربیعه
7:00 و هشام بن العاص
7:02 ملاقات در مکانی خارج از مکه
7:05 گفتیم هر که آن وقت بیدار نشد زندانی شد
7:10 دو همراهش را رها کن
7:12 گفت: پس من و عياش بن ابي ربيعه ملاقات كرديم.
7:16 عنه شام به زندان افتاد
7:18 او در دین خود وسوسه شد
7:20 عده ای از نزدیکان و یارانش به عمر رضی الله عنه پیوستند
7:25 تعداد آنها بیست نفر بود
7:28 و آخرین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
7:32 بین او و عتبان بن مالک الانصاری رضی الله عنه
7:37 او در شهر با ایمان زندگی کرد
7:41 با همه زیبایی و شکوهش
7:44 عمر از آن مرد بت پرست برگشت
7:48 به کسی که ایمان واقعی و تزلزل ناپذیر دارد
7:53 او یک بار گفت
7:55 حجر الاسود را دریافت می کند و آن را می بوسد
7:58 به خدا سوگند می دانم که تو سنگی هستی که هیچ ضرر و فایده ای ندارد
8:04 اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ندیده بودم که شما را می بوسد، شما را نمی بوسیدم.
8:10 برای عمر رضی الله عنه بعد از اسلام آمدن بود
8:14 تیری در هر میدان خوبی
8:18 او از اولین شاگردان مدرسه محمدیه النجباء است
8:23 در یک شب آرام، تماس‌ها در اطراف بی‌صدا هستند
8:28 پیامبر صلی الله علیه و آله در حال بررسی یاران خود بود
8:33 از ابوبکر پرسید که عصبی شد؟
8:37 گفت: سمور از اول شب
8:40 وقتی عصبی شد به عمر گفت
8:43 آخر شب گفت
8:46 به ابوبکر گفت: این را محکم بگیر
8:50 به عمر گفت این را به زور بگیر
8:54 ثابت شده که عمر رضی الله عنه دو سال قبل از مرگش روزه را ذکر کرده است
9:00 او در یک روز بسیار گرم در حال روزه گرفتن خود را خسته می کرد
9:04 می گوید در مورد آبیاری مژده بده
9:07 عمر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت
9:12 ای رسول خدا
9:14 در خیبر به زمین خوردم
9:16 من هرگز بیشتر از آنچه داشتم پول نداشته ام
9:20 به من دستور می دهید که چه کار کنم؟
9:22 گفت: در صورت تمایل می توانید اصل آن را نگه دارید و صدقه دهید.
9:27 پس عمر آن را صدقه داد
9:30 و با همه اینها
9:32 عمر رضی الله عنه از گناهان گذشته خود به شدت می ترسید
9:38 پس زنگ می زند و می گوید
9:40 خدایا اگر بر من گناه یا گناهی نوشته ای
9:44 پس منو ببخش
9:46 هر چی میخوای پاک کن و تایید کن
9:49 و شما مادر کتاب را دارید
9:52 عمر رضی الله عنه دارای علم بود
9:57 این از بسیاری از صحابه پیشی گرفت
10:00 رسول خدا صلی الله علیه و آله به این امر شهادت داد
10:05 و او گفت
10:06 در حالی که من خوابم
10:08 یک فنجان آغوز به شما داده شد
10:10 پس مشروب خوردم تا اینکه دیدم آبیاری روی ناخن هایم می آید
10:15 سپس من به عمر بن خطاب عطا کردم
10:18 گفتند: ای رسول خدا چه توضیح دادی؟
10:22 علم گفت
10:25 ایشان رضی الله عنه فرمودند
10:28 در حالی که من خوابم
10:30 دیدم افرادی به من پیراهن می دهند
10:34 برخی از آنها به سینه می رسد
10:36 برخی از آنها کمتر از آن هستند
10:39 آن را به عمر عرضه کرد
10:41 و یک پیراهن به تن داشت
10:44 گفتند: ای رسول خدا چه توضیح دادی؟
10:48 الدین گفت
10:51 عمر رضی الله عنه به ازدواج علاقه داشت
10:55 میل به بچه دار شدن و افزایش نسل
10:58 هرگاه یکی از چهار زن خود را برکنار کند، زن می میرد
11:03 یکی دیگر را به جای خود بیاورید
11:06 تا اینکه تعداد همسرانش به چهارده زن رسید
11:10 ده پسر داشت
11:14 و هفت دختر
11:16 و او می گفت
11:18 از خودم بدم میاد بخاطر رابطه جنسی
11:21 خدایا از من بیرون بیا
11:23 من روحی هستم که خدا را ستایش می کنم
11:25 آبروی عمر
11:27 اعتبار عمر را از کجا می دانید؟
11:30 این پرستیژ است
11:32 قبل و بعد از اسلام باعث ترس مردم از او شد
11:36 در واقع شیاطین از او فرار می کردند
11:39 ایشان رضی الله عنه فرمودند
11:42 سوگند به کسی که جان من در دست اوست
11:45 شیطان هرگز شما را ندید که بی ادبانه راه بروید
11:49 مگر اینکه رفتاری غیر از شما داشته باشد
11:52 ادامه صحبت در مورد زندگی نامه عمر رضی الله عنه است
11:56 انشاالله در قسمت بعدی کاملش میکنیم
12:23 و الزبیر به
12:27 ابی عبیده
12:29 و آن دو غمگین
12:31 و دو جانشین