از مجموعهٔ العشرة المبشرون بالجنة (اكتملت السلسلة)
· درس 20 از 22
العشرة المبشرون بالجنة | الحلقة (26) | عبدالرحمن بن عوف رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
انجمن مدها
0:06
پیشبرد
0:07
آن ده وعده بهشت را دادند
0:10
عبدالرحمن بن عوف
0:15
خداوند از او راضی باشد
0:17
عشق اصحاب و خویشاوندی سال تن
0:22
پروردگارم آن را به من عطا فرموده است که زنده شود
0:27
عشق به صحابه و خویشاوندی
0:29
پیامبر صلی الله علیه و آله عازم جنگ تبوک شد
0:34
و اصحاب ارجمند همراه او بودند
0:36
در یک ساعت سخت
0:39
در حالی که آنها در راه بودند، شب آنها را فرا گرفت
0:43
آنها پس از یک سفر طولانی و تلاش برای استراحت پایین رفتند
0:49
و در سحر
0:50
مسلمانان برای انجام وظیفه الهی آماده شدند
0:54
پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم برای تسکین خود بیرون رفت
0:59
پس آنها را آهسته کرد، درود خدا بر او باد
1:02
و وقتی برگشت
1:04
اصحاب خود را با پاهای روشن در دست پروردگارشان یافت
1:08
با هم نماز می خوانند
1:10
عبدالرحمن بن عوف را آوردند تا نماز بخواند
1:15
پس با آنان سلام الله علیه صف آرایی کرد
1:18
رکعت دوم نماز را با آنان تمام کرد
1:22
وقتی اطرافیانش از صحابه احساس کردند
1:25
آنها از آن وحشت داشتند
1:27
و بیشتر تمجید کنید
1:29
وقتی نمازم تمام شد
1:31
او رضی الله عنه برخاست و آنچه را از دست داده بود تکمیل کرد
1:36
سپس رو به یارانش کرد و گفت
1:39
آفرین
1:41
یعنی نماز را به موقع به جا آوردی
1:45
این همراه بزرگ کیست؟
1:48
پشت سر او پیامبر صلی الله علیه و آله نماز می خواند
1:52
بدین ترتیب او به افتخاری بزرگ و بی نظیر دست یافت
1:56
گنبد بزرگی است که مطابقت ندارد
1:59
بیایید از نزدیک با او آشنا شویم
2:03
او ابومحمد عبدالرحمن بن عوف است
2:07
ابن عبدالعوف بن عبدالحارث
2:10
قرشی صورتی
2:12
در زمان جاهلیت نام او عبدالعمر بود
2:15
رسول خدا صلی الله علیه و آله او را عبدالرحمن نامید
2:21
ده سال بعد از سال فیل در مکه به دنیا آمد
2:25
ده سال از پیامبر صلی الله علیه و آله کوچکتر است
2:30
او رضی الله عنه مردی قد بلند بود
2:34
صورت خوب، پوست نازک
2:37
به رنگ سفید
2:38
او یک دسته زیر گوش دارد
2:41
شانه های بزرگ
2:43
و او رضی الله عنه هر دو فک خود را از دست داد
2:47
جایی که روز یکشنبه مجروح شد
2:50
چین هایش افتاد
2:52
او لنگ بود
2:53
آن روز بیست زخم داشت
2:57
برخی از آنها در پای او هستند
2:58
روی راه رفتنش تاثیر گذاشت
3:02
عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه در گذشته اسلام آورد
3:06
او را یکی از هشت نفری می دانند که به اسلام گرویدند
3:11
او از کسانی بود که به دست ابوبکر صدیق رضی الله عنه اسلام آوردند.
3:16
آسیب به مسلمانان اولیه افزایش نیافته است
3:20
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنان اجازه مهاجرت به حبشه داد
3:25
عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه با هجرت کنندگان آن بود
3:30
سپس به مکه بازگشت
3:33
وقتی شایع شد که مردم آن اسلام آورده اند
3:36
او در آنجا ماند تا در هجرت دوم به شهر پیامبر اکرم (ص) هجرت کرد
3:42
به افتخار و ثواب هر دو هجرت دست یافت
3:46
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه آمد
3:50
برادری میان مهاجران و انصار
3:54
پس بین عبدالرحمن بن عوف و سعد بن الربیع رضی الله عنه نزاع شد.
4:00
او بزرگترین دو برادر بود و به برادرانشان ضرب المثل می دادند
4:06
جایی که سعد به برادرش عبدالرحمن پیشنهاد داد تا خانواده و پولش را با او تقسیم کند
4:12
گفت من ثروتمندترین انصارم
4:15
بنابراین من پولم را بین من و تو به نصف تقسیم می کنم
4:19
من دو تا زن دارم
4:21
ببینید آنها چه چیزی را برای شما دوست دارند
4:23
پس اسمش را بگذارید و بگذارید آن را آزاد کنم
4:26
اگر مدت انتظار او تمام شده است، با او ازدواج کنید
4:29
عبدالرحمن به او گفت
4:32
خداوند به شما، خانواده و پول شما صبر بدهد
4:35
بازار را به من نشان بده
4:37
بازار بنی قینوقع را به او نشان داد
4:41
عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه معامله کرد
4:44
خرید و فروش کرد
4:46
او در روز اول مبلغ کمی را برد
4:50
او نیز به تجارت خود ادامه داد
4:53
تا اینکه مقداری پول جمع کرد
4:55
سپس با زنی از انصار ازدواج کرد
4:59
چند روز بعد با نشانه هایی از زردی روی آن آمد
5:03
پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود
5:06
مهیم، عبدالرحمن
5:09
از او درباره اخبارش می پرسد
5:11
و او گفت
5:12
ای رسول خدا
5:14
با یک زن انصار ازدواج کرد
5:17
او گفت
5:18
من چیزی در آن ننوشیدم
5:19
یعنی مهریه اش چقدر بود؟
5:22
و او گفت
5:23
وزن یک هسته طلا
5:26
پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود
5:29
نمی دانم حتی اگر گوسفند باشد
5:31
دعای خیر و درود بر او داشت
5:35
عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه می گفت
5:40
تو مرا دیدی حتی اگر سنگی را بلند کنم
5:43
امیدوارم زیر آن طلا یا نقره پیدا کنم
5:48
عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه شاهد همه غزوات با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.
5:56
جایی که همیشه در نبردها از او جلوتر بود
5:59
پشت سر او در نماز
6:01
او از کسانی بود که در راه خدا با جان و مال خود مبارزه کرد
6:06
او یک بار نیمی از پول خود را در امور خیریه داد
6:09
سپس چهل هزار دینار صدقه بده
6:12
سپس برای رضای خدا پانصد اسب و پانصد شتر سوار شد
6:19
او در روز احد که مردم غایب بودند نزد پیامبر صلی الله علیه و آله ماند.
6:25
او را در رأس دسته ای به دومات الجندل فرستاد.
6:31
پس خداوند او را پیروز کرد
6:33
وی به جهاد و حمایت از اسلام نزد خلفای پس از خود ادامه داد
6:38
مورد قدردانی و مشورت قرار گرفتند
6:42
از همین جا عمر رضی الله عنه می خواست به شام برود
6:49
زمانی که او در یک منطقه بود مورد سرقت قرار گرفت
6:51
به او اطلاع دادند که یک بیماری همه گیر در شام رخ داده است
6:55
عمر با کسانی که با او بودند مشورت کرد
6:58
برخی از آنها به او توصیه کردند که به نیت خود ادامه دهد
7:02
دیگری به او توصیه کرد که به شهر بازگردد
7:06
اما عبدالرحمن بن عفر رضی الله عنه او را نصیحت کرد و گفت:
7:11
از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود
7:15
اگر درباره این بیماری همه گیر در کشوری شنیده اید
7:19
از او جلوتر نرو
7:21
و اگر در زمانی که شما در آن هستید اتفاق بیفتد
7:23
برای فرار از آن بیرون نروید
7:26
پس عمر نصیحت او را پذیرفت
7:29
او و همراهانش به شهر بازگشتند
7:32
و چون عمر را خنجر زدند، خدا از او راضی باشد
7:35
آن را به شش همراه تبدیل کنید
7:38
که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او رحلت کرد
7:42
او از آنها راضی است
7:44
از جمله عبدالرحمن بن عفر است
7:47
پس عبدالرحمن بن عفر رضی الله عنه برگشت
7:50
فرآیند انتقال با مهارت و توانایی انجام می شود
7:54
تا اینکه خداوند دل های مردم را جمع کرد
7:56
بر بیعت با عثمان بن عفان رضی الله عنه
8:01
عبدالرحمن بن عفر رضی الله عنه معروف شد
8:05
با ثروت فراوانش
8:07
بیشتر پول او از تجارت بود
8:09
او از آن پول زیادی به دست آورد
8:12
هزار شتر در شهر داشت
8:16
و سه هزار شاه
8:18
و صد اسب بر بقیه چراند
8:21
در جارف روی بیست نهال کاشته شد
8:25
او رضی الله عنه نیز به انفاق فراوان در راه خدا مشهور بود
8:30
و بر مسلمانان فقیر
8:33
و وعده او به بندگانش
8:35
اخبار زیادی در این باره وجود دارد
8:38
از جمله این است که زمین را به چهل هزار دینار فروخت
8:42
همه را بین خاندانش از بنی زهرا تقسیم کرد
8:46
و مسلمانان فقیر
8:48
در یک روز سی غلام را آزاد کرد
8:52
طلحه بن عبدالله می گفت:
8:55
مردم مدینه به عبدالرحمن بن عوف وابسته بودند
9:00
سومی به آنها پول قرض می دهد
9:02
یک سوم بدهی خود را پرداخت می کنند
9:05
به دو سوم می رسد
9:07
چون از دنیا رفت، خدا از او راضی باشد
9:09
در راه خدا پنجاه هزار دینار وصیت کرد
9:13
هزار دینار از آن به مرد داده شد
9:17
برای کسانی که از اهل جنگ بدر باقی مانده بودند وصیت کرد
9:20
برای هر مرد چهارصد دینار
9:23
صد نفر بودند پس گرفتند
9:26
برای رضای خدا هزار اسب وصیت کرد
9:31
او عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه بود
9:34
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله صرف مادران مؤمنان می شود.
9:41
این یکی از فضایل او بود که در روایات پیامبر آمده است
9:46
حضرت درود خدا بر او روزی به همسرانش فرمود:
9:51
کسی که همچنان با شما مهربان است، صادق و صالح است
9:56
خدایا عبدالرحمن بن عوف را از سلسبیل به بهشت بنوش
10:01
و با آنها به عدالت خود رسید
10:04
باغی را به آنها وصیت کرد که به چهارصد هزار دینار فروخته شد
10:09
وقتی برای حج می رفتند نگهبانی می داد
10:13
زبیر بن بکار گفت
10:15
عبدالرحمن بن عوف وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در سرپرستی همسرانش بود.
10:23
و با این همه ثروتی که عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه داشت
10:29
با این حال او از این پول بسیار می ترسید
10:33
مال او فقط بر خضوع او در برابر خدا افزود
10:37
نمی دانست از بندگان و بندگانش چه کسانی هستند
10:41
روزی در حالی که روزه بود برایش صبحانه آورد
10:46
وقتی چشمش به او افتاد، اشتهایش را از دست داد و گریه کرد
10:52
گفت: مصعب بن عمیر شهید شد و از من بهتر است
10:57
جامه ای پوشانده بود که اگر سرش را می پوشاند، پاهایش نمایان می شد
11:02
اگر پاهایش را بپوشاند، سرش را نشان می دهد
11:05
حمزه شهید شد و از من بهتر بود
11:09
جز یک جامه چیزی برای پوشاندن او نبود
11:14
سپس آنچه را که از دنیا گسترد، برای ما بسط داد
11:18
و آنچه را که به ما داده شد از آن دادیم
11:21
می ترسیدم در کارهای نیک ما در دنیا تعجیل شود
11:28
یک روز بشقابی را جلویش گذاشتم که حاوی نان و گوشت بود
11:33
گریه کرد و گفت
11:35
رسول خدا صلی الله علیه و آله درگذشت
11:39
او و خانواده اش از نان جو سیر نمی شدند
11:43
من نمی بینم که ما آنچه را که برای ما بهتر است به تاخیر بیاندازیم
11:48
سپس برخاست و از آن چیزی نخورد
11:52
عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه از دنیا رفت
11:56
در سال 32 هـ
11:59
در زمان خلافت عثمان بن عفان رضی الله عنه
12:03
او 75 سال سن دارد
12:06
عثمان بن عفان رضی الله عنه بر او دعا کرد
12:10
علی رضی الله عنه در حالی که تشییع جنازه او را حمل می کرد گفت
12:14
برو ای ابن عوف
12:16
او به پاکی خود پی برده است
12:19
دروغ بود
12:29
در بهشت ابدیت دو متن است که بر عزت آنها می افزاید
12:36
طلحه هستند
12:38
ابن عوف و الزبیر خدایان هستند
12:45
ابی عبیده
12:47
و السعدان و جانشینان او