از مجموعهٔ مسك الخطاب (اكتملت السلسلة)
· درس 28 از 38
مسك الخطاب | الحلقة (30) | عذق رداح لأبي الدحداح
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
در وسعت خدا، شادی در سینه ها جاری می شود
0:11
نزدیکی خود را به رحمان بیشتر کن
0:15
مسجد محمد بن عبدالعزیز آل موسی
0:18
به زیبایی ارائه شده است
0:21
نامه را نگه دارید
0:24
نوشته شیخ اسامه بحر
0:26
خدا حفظش کنه
0:28
هر کس خدا را اطاعت کند در شیرین ترین احساس ذوب می شود
0:35
اثق الرضّه از ابوالدهده
0:38
در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله بود
0:44
یه پسر یتیم
0:46
او یک باغ میوه در مجاورت باغ یک مرد دارد
0:49
پس پسر می خواست دیواری بسازد
0:52
درخت نخل مرد در راه رسیدن به این دیوار او را قطع کرد
0:56
پس نزد او رفت و گفت
0:58
برادر من
1:00
شما درختان نخل زیادی در باغ خود دارید
1:03
اگر این درخت نخل را که دیوارم را مسدود کرده بود به من بدهی به دردت نمی خورد
1:08
و او گفت
1:09
نه به خدا نخل را به تو نمی دهم
1:12
گفت: بفروش.
1:14
و او گفت
1:15
نه به خدا هیچ کدام از این کارها را نمی کنم
1:18
پس این یتیم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت
1:22
و او گفت
1:23
ای رسول خدا
1:25
باغبان من کنار باغبان فلانی است
1:28
و من می خواستم یک دیوار بسازم
1:31
نخل این مرد مرا قطع کرد، اما او نپذیرفت
1:35
پس برای من نزد او شفاعت کن شاید درخت خرما را به من بدهد
1:39
ایشان رضی الله عنه فرمودند
1:41
دعوتش کن
1:42
وقتی آن مرد آمد
1:44
حضرت درود خدا بر او فرمود
1:47
این نخل را به برادرت بده
1:49
گفت نه
1:51
او این درخواست را سه بار تکرار کرد
1:53
و مرد امتناع می کند
1:55
ایشان رضی الله عنه فرمودند
1:57
درخت خرما را به او بدهید
1:59
و در بهشت درخت خرمایی خواهید داشت
2:02
مرد گفت نه
2:04
سپس رضی الله عنه سکوت کرد
2:07
ابوالدهده با دیدن این پیشنهاد برخاست
2:10
و او گفت
2:11
ای رسول خدا
2:13
اگر نخل این مرد را بخرم چه می شود؟
2:16
سپس آن را به یتیم دادم
2:18
آیا در بهشت نخل خواهم داشت؟
2:21
گفت بله
2:22
ابوالدهده باغی را به او عرضه کرد
2:25
شامل ششصد درخت نخل، چاه و خانه است
2:28
ابوالدهده گفت
2:30
ای صاحب نخل
2:32
باغبان من را می شناسید؟
2:34
گفت بله می شناسمش
2:36
کسی او را می شناسد؟
2:38
باغ شما خرمای خوبی دارد
2:41
و او گفت
2:42
آه فلانی
2:43
تمام باغ من و هر آنچه در آن است را بگیرید
2:46
و این درخت خرما را به من بده
2:48
مرد رو به مردم کرد و گفت
2:51
آیا شاهد فروش هستید؟
2:53
گفتند بله
2:54
مرد گفت
2:56
بله، باغ را گرفتم و درخت خرما را به تو دادم
3:00
ابوالدهده رو به یتیم کرد و گفت:
3:03
ای فلانی، نخل از من به سوی توست
3:06
آن را بگیرید
3:08
سپس ابوالدحده رو به پیامبر صلی الله علیه و آله کرد
3:12
و او گفت
3:13
ای رسول خدا
3:15
حالا من یک درخت خرما در بهشت دارم
3:18
ایشان رضی الله عنه فرمودند
3:20
چند تا از گلوی ابوالدهده در بهشت ذبح می شود؟
3:25
سپس ابوالدحده نزد خانواده خود رفت تا آنان را از باغ بیرون آورد
3:29
و او گفت
3:31
ای ام الدحده، باغ را فروختم
3:34
و او گفت
3:35
چگونه باغ را فروختی؟
3:37
و او گفت
3:38
من او را در بهشت برای درخت خرمایی به پروردگارم فروختم
3:41
و او گفت
3:43
فروش منفعت، ابوالدهده
3:46
سپس فرزندانش را از در باغ بیرون آورد
3:50
سپس جیب آنها را گشتم
3:52
هر که میوه ای دارد بیرون آورده شود
3:56
بعد گذاشتمش تو باغ
3:58
او گفت
3:59
این برای ما نیست
4:01
این از آن خداوند پروردگار جهانیان است
4:46
خداوند چیزی را که به تو گفته بود حذف کرد، پس پوشیده شد