از مجموعهٔ كنوز السيرة (اكتملت السلسلة)
· درس 3 از 5
كنوز السيرة | الشيخ عثمان الخميس | الحلقة (25) | الحرب خدعة
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
گنجینه های زندگی نامه
0:06
یک موضع شجاعانه
0:11
او صلوات الله علیه می خواست با فزاره و غطافان و دیگران صلح کند.
0:20
به سعد بن معاذ و سعد بن عباده گفت
0:24
او استاد اوس و خزرج بود
0:27
شما چه می گویید؟
0:28
دو پیمانه یک سوم میوه های شهر را می دهیم
0:32
که برگردند
0:34
زیرا دو گات بیانگر چهار هزار است
0:37
از ده هزار
0:39
قریش چهار هزار نفر بودند
0:41
و بقیه اقوام که با قریش آمدند
0:45
آنها نماینده دو هزار نفر هستند
0:47
و او گفت
0:48
ای رسول خدا
0:50
اگر خدا به شما دستور داد که این کار را انجام دهید
0:53
پس گوش کن و اطاعت کن
0:55
حتی اگر چیزی باشد که شما برای ما می سازید
0:57
ما به آن نیاز نداریم
0:59
ما و آنها مشرک بودیم
1:03
به خدا، ای رسول خدا
1:05
آنها تمایلی به خوردن میوه ما ندارند
1:08
جز با فروش یا روستا
1:10
پس چگونه، وقتی خداوند به ما اسلام نعمت داده است
1:14
من افتخار می کنم که خداوند ما را به اسلام عزت داده است
1:16
و ما را به سوی خود هدایت کرد
1:18
ما به شما افتخار می کنیم
1:20
پولمان را به آنها می دهیم
1:22
نه به خدا قسم یا رسول الله
1:24
ما فقط به آنها شمشیر می دهیم
1:27
این شجاعت کمیاب است
1:30
آنها توسط ده هزار احاطه شده اند
1:32
آنها کم هستند
1:34
خیانت، خیانت از درون و گرسنگی
1:37
و از طریق این توافق می توانند
1:40
چهار هزار از طرف آنها خرج کند
1:43
اما آنها امتناع می کنند
1:46
رسول خدا صلی الله علیه و آله نظر آنان را تصحیح کرد و فرمود
1:51
قسم می خورم که این کار را نمی کنم
1:53
اما دیدم که اعراب تو را با یک کمان به زمین زدند
1:59
گنجینه های بیوگرافی
2:01
جنگ یک حقه است
2:07
نعیم بن مسعود نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
2:13
گفت یا رسول الله
2:15
من مسلمان شدم
2:17
و من میخواهم با تو بجنگم
2:19
و او گفت
2:21
آیا کسی از مسلمان شدن شما اطلاعی داشت؟
2:23
گفت نه
2:24
او گفت
2:25
پس اجازه دهید ما هر کاری که می توانید انجام دهیم
2:28
و او گفت بله
2:30
نعیم بن مسعود از داخل به سوی بنی قریده رفت
2:34
به آنها گفت
2:36
آهای مردم
2:37
قریش قومی خیانتکار هستند
2:39
و اگر بر محمد پیروز شوند و آنچه را که می خواهند بگیرند
2:44
رفتند و تو را ترک کردند
2:46
سپس مردم شهر از شما انتقام خواهند گرفت
2:49
گفتند نه
2:51
آنها در کنار ما خواهند ایستاد
2:53
از طریق حوی بن اخطب با ما عهد بستند
2:56
او گفت
2:57
من نمی بینم
2:59
مگر اینکه برای تضمین حقوق خود از آنها باج بگیرید
3:03
گفتند این چیست؟
3:05
او گفت
3:06
از آنها بخواهید ده تا از فرزندانشان را به شما بدهند
3:10
حتی اگر آنها خیانت کردند شما آنها را کشتید
3:13
از ترس فرزندانشان خیانت نمی کنند
3:17
گفتند
3:18
ایده خوبیه
3:20
سپس نزد قریش رفت
3:22
و به آنها گفت
3:23
شما می دانید که یهودیان مردمی خیانتکار هستند
3:27
و به شما خیانت خواهند کرد
3:29
گفتند چگونه
3:31
او گفت
3:32
صحبت آنها را شنیدم
3:34
می گویند از قریش ده می گیریم
3:38
و آنها را به محمد می دهیم
3:40
اجازه دهید به او ثابت کنیم که حسن نیت خود را داریم و صادق هستیم
3:44
و اینکه ما با هم هستیم
3:46
پس قریش به یهودیان پیوستند
3:48
یهودیان به قریش گفتند
3:51
ده تا از فرزندانت را به ما بده
3:54
تا بتوانیم حقوق خود را تضمین کنیم
3:56
قریش با خود گفتند
3:59
بله
4:00
آنها می خواهند که ده نفر آنها را به محمد تحویل دهند
4:03
و گفتند
4:05
نه، این نخواهد بود
4:07
یهودیان با خود گفتند
4:10
بله
4:11
قریش می خواهد به ما خیانت کند
4:14
پس ده نده
4:16
پس خداوند متعال عهد و پیمانی را که بین آنها بود شکست
4:20
و نصرت رسولش صلی الله علیه و آله
4:24
در آن زمان قریش شکست خورد
4:27
قریش قریش را ناامید کرد
4:30
محاصره ادامه داشت
4:32
سپس خداوند متعال از جانب خود سربازانی فرستاد
4:36
باد بزرگی است
4:39
خداوند متعال برایشان فرستاد
4:42
بنابراین آنها مکان خود را ترک کردند
4:44
آنها ناامید به کشور خود بازگشتند
4:48
گنجینه های بیوگرافی
4:52
تأخیر در نماز عصر
4:57
درود خدا بر او نماز عصر را اشغال کند
5:03
برادرش سلیمان رضی الله عنه نیز با اسب کار می کرد
5:08
تا اینکه خورشید غروب کرد
5:10
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
5:13
او با سپاه مکه و کسانی که با آنها می آمدند کار می کرد
5:16
تا اینکه خورشید غروب کرد
5:18
و او گفت
5:20
مشغول نماز وسط، نماز عصر هستند
5:24
خداوند قبرها و خانه هایشان را پر از آتش کرد
5:28
پس او رضی الله عنه علیه آنها دعا کرد
5:32
گنجینه های بیوگرافی
5:38
حذیفه رضی الله عنه
5:41
شب مهمانی
5:45
حذیفه رضی الله عنه گفت
5:49
ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله دیدی
5:52
شب مهمانی ها
5:54
باد شدید ما را با خود برد
5:57
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
6:01
آیا مردی هست که اخبار مردم را برای من بیاورد؟
6:04
خداوند او را در روز قیامت نزد من نگه دارد
6:07
ما ساکت شدیم و هیچ کدام جواب او را ندادیم
6:10
سپس گفت
6:12
آیا مردی هست که اخبار مردم را برای ما بیاورد؟
6:15
خداوند او را در روز قیامت نزد من نگه دارد
6:18
پس سکوت کردیم
6:20
و او گفت
6:21
حذیفه برخیز
6:23
برو از مردم برایم خبر بیاور
6:26
او گفت
6:27
چیزی پیدا نکردم
6:29
وقتی مرا به نامم صدا زد تا برخیز
6:32
او گفت
6:33
برو از مردم برایم خبر بیاور
6:36
آنها را در مورد من وحشت نکنید
6:38
وقتی او را ترک کردم،
6:40
انگار داشتم وارد حمام می شدم
6:43
من احساس سرما نمی کنم
6:45
این تاییدی است از جانب خداوند متعال
6:48
او گفت
6:49
تا اینکه به سراغشان آمدم
6:51
ابوسفیان پشتش را با آتش نماز خواند
6:54
بنابراین او یک تیر در کمان قرار داد
6:57
و من می خواستم آن را دور بریزم
6:59
پس به یاد آوردم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود
7:03
نگران من نباش
7:05
اگر پرتاب می کردم حتما می زدمش
7:08
سبحان الله
7:10
خدا خواست ابوسفیان اسلام را بپذیرد و مسلمان شود
7:14
او گفت
7:15
پس برگشتم و من هم مثل حمام راه می رفتم
7:20
وقتی آمدم خبرشان را به او گفتم
7:23
وقتی کارم تمام شد، تصمیم گرفتم چه سردی باشد
7:27
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا لباس پوشاند
7:31
از مازاد خرقه ای که بر تن داشت و در آن نماز می خواند
7:35
تا بیدار شدم در خواب ماندم
7:38
وقتی بیدار شدم گفت
7:41
بلند شو نوما
7:43
گنجینه های بیوگرافی
7:48
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر طرفین مناجات می کند
7:56
در اینجا رسول خدا صلی الله علیه و آله صدا زد و فرمود
8:01
ای خدا خانه کتاب
8:04
محاسبه سریع
8:06
احزاب را شکست دهید
8:08
خدایا شکستشان بده و تکانشان بده
8:11
پس خداوند لشکری از سربازان خود را بر آنان فرستاد
8:14
باد سردی است
8:16
آتش آنها خاموش شد
8:18
چادرهایشان را پایین آوردند
8:19
و گلدانهایشان را برگرداندم
8:21
سرما، گرسنگی و ترس
8:24
خداوند بر هر چیزی تواناست
8:27
از هم جدا شدند
8:29
ابوسفیان ترسو اعلام شکست کرد
8:33
به قریش دستور داد که بروند
8:36
از این روست که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
8:40
هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست
8:43
عزیزترین سربازش
8:45
و نصر عبده
8:46
او به تنهایی احزاب را شکست داد
8:48
بعد از آن چیزی نیست
8:51
گنجینه های بیوگرافی
8:54
تخلیه بنی گریدا
8:59
جبرئیل علیه السلام آمد
9:03
به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
9:06
و او گفت
9:07
شما اسلحه را زمین بگذارید
9:09
و او گفت بله
9:11
جبرئیل گفت
9:13
در مورد ما، ما هنوز سلاح خود را زمین نگذاریم
9:16
آهی به مردم کشید
9:18
خداوند به شما دستور می دهد که این کار را انجام دهید
9:21
پس پیامبر صلی الله علیه و آله رفت
9:24
به مردم دستور داد و گفت
9:26
نماز عصر را جز در بنی قریده نمی خوانند
9:31
مسلمانان در پاسخ به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون رفتند
9:36
به بانو گریدا
9:38
و آنها را عجله کنید
9:39
پرچم را به علی بن ابی طالب داد
9:42
ابن ام مکتوم به عنوان حاکم مدینه منصوب شد
9:46
آمد تا در قلعه های بنی قریده توقف کرد
9:50
25 شب آنها را محاصره کرد
9:53
اربابشان کعب بن اسد آن را به آنها تقدیم کرد
9:56
و او گفت
9:58
یا اسلام بیاورید و به دین محمد صلی الله علیه و آله ملحق شوید
10:04
در مورد کشتن فرزندانت
10:07
و شما بیرون می روید و می جنگید تا آخرین نفرتان کشته شود
10:11
و اما حمله به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و یارانش در روز شنبه.
10:18
وقتی مسلمانان به شر تو امید دارند
10:21
همه آنها را رد کردند
10:23
به آنها گفت
10:25
به خدا تو قرمزی
10:27
و هیچی قبول نمیکنی
10:30
بعد یکی از آنها بیرون آمد و گفت
10:33
ای رسول خدا
10:35
به حکم سعد بن معاذ می رسیم
10:37
زیرا عبدالله بن ابی بن سلول
10:40
همانطور که قبلا ذکر شد
10:42
او برای بنی قینوقع شفاعت کرد
10:44
پس پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را به او واگذار کرد
10:48
این مردم خواهان حکومت سعد بن معاذ بودند
10:52
چون در دوران جاهلیت هم پیمان آنها بود
10:56
گفتند: شاید از ما دفاع کند.
10:59
عبدالله بن ابی بن سلول نیز دفاع کرد
11:02
عن بنی قینوقع
11:04
او فرق بین عبدالله بن ابی بن سلول را نمی دانست
11:07
رئیس منافقین
11:09
و بین سعد بن معاذ
11:11
یکی از پیشوایان صالحین رضی الله عنه
11:14
گفتند: به حکومت سعد بن معاذ فرود می آییم.
11:18
برادران ما نیز به حکومت عبدالله بن ابی بن سلول نازل شدند
11:23
پس پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد
11:26
سعد بن معاذ او را بیاورد
11:29
از ناحیه مچ پا مجروح شده بود، خدا از او راضی باشد
11:33
وقتی آمد
11:34
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
11:38
برو پیش استادت
11:40
یعنی سعد بن معاذ رضی الله عنه
11:43
او را از الاغی که آورده بود پایین آوردند
11:47
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
11:50
در وفاداری خود عاقل باشید
11:52
شروع کردند به فریاد زدن بر سر او
11:55
بهترین ابوعمر در وفاداری تو
11:58
و همچنین دیگران
12:00
سعد بن معاذ گفت
12:02
وقت آن است که سعد مورد سرزنش یک سرزنش کننده در خداوند قرار نگیرد
12:07
گفت: حکم من بر آنهاست.
12:10
برای کشتن مبارزشان
12:13
و ذریه آنها را نفرین کن
12:15
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
12:19
من آنها را با قضاوت خدا قضاوت کردم
12:22
پس پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد
12:25
با کشتن مردانشان
12:27
فرزندان و زنان آنها به اسارت درآمدند
12:30
ماشین کنوزو