از مجموعهٔ قصص الأنبياء (اكتملت السلسلة) · درس 12 از 15

قصص الأنبياء | الحلقة (12) | قصة يعقوب ويوسف عليهما السلام

◉ 0 بازدید ⏱ 20:20 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 قصص انبیاء.. قصص انبیاء.. درود خدا بر ایشان
0:25 داستان حضرت یعقوب علیه السلام
0:29 بسم الله الرحمن الرحیم
0:34 الحمدلله پروردگار جهانیان است
0:37 درود و درود بر پیامبر ما محمد
0:40 و بر همه خانواده و یارانش
0:44 در مورد بعد
0:47 در سرزمین مبارک فلسطین
0:49 زنده باد دوست خدا ابراهیم علیه السلام
0:53 اعلام شد که اسحاق علیه السلام اعلام شد
0:56 به اسحاق یعقوب علیه السلام گزارش شد
1:00 به یعقوب یوسف علیه السلام گزارش شد
1:04 فرزندان مبارک، یکی از دیگری
1:08 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
1:12 پسر سخاوتمند پسر سخاوتمند پسر سخاوتمند سخاوتمند
1:16 یوسف پسر یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم
1:21 درود بر آنان باد
1:23 یعقوب علیه السلام در خانه پیامبر بزرگ شد
1:28 و از چشمه های وحی و حکمت بنوشید
1:32 چه چیزی او را واجد شرایط می دانست که راه پدر و پدربزرگش را ادامه دهد
1:36 یعقوب علیه السلام از پیامبران بود
1:41 و آثاری که در مورد حضرت یعقوب علیه السلام ذکر شد
1:45 همه آنها نشان می دهد که او از دین پدرش ابراهیم علیه السلام پیروی می کرد
1:51 همانطور که قرآن کریم به ما گفته است
1:54 یعقوب علیه السلام از اهل علم مفید و عمل نیک بود
1:59 قوت در عبادت و بینش نافذ
2:03 و صبر بر احکام خداوند متعال
2:07 خداوند متعال در قرآن او را اسرائیل نامیده است
2:11 و معنای عبدالله
2:14 در دوران جوانی او بین یعقوب و برادر بزرگترش ایس اختلافی در گرفت
2:22 پس مادر یعقوب به پسرش دستور داد که نزد عمویش به بان برود
2:27 در شهر حران در شمال شام
2:31 و مدتی پیش او بمانم
2:34 یعقوب فرمان مادرش را اجابت کرد و نزد عمویش رفت
2:38 مدت زیادی پیش او ماند
2:41 گوسفندانش را آنجا می چراند
2:44 عموی مادری او دو دختر داشت
2:46 نام بزرگتر لیا است
2:49 نام کوچکترین آنها راشل است
2:52 راشل بهترین و زیباترین آنها بود
2:56 بنابراین یعقوب از عمویش خواستار ازدواج راحیل کوچک شد
3:00 او به آن پاسخ داد
3:03 به شرطی که گوسفندانش را هفت سال چرا کند
3:06 یعقوب با آن شرط موافقت کرد
3:09 مدتی که گذشت از عمویش خواستگاری کرد
3:15 او و همسرش به سرعت موافقت کردند
3:18 غذا درست کرد و مردم را به آن دعوت کرد
3:22 هنگامی که یعقوب بر همسرش وارد شد
3:25 پس این راحیل نبود که او خواسته بود
3:28 اما خواهر بزرگترش، لیا
3:31 به عمویش گفت
3:34 این نیاز من نیست
3:37 راحیل با تو نامزد بود
3:40 گفت سنت ما نیست
3:43 برای ازدواج با کوچکتر قبل از بزرگتر
3:46 اگر خواهرش را دوست دارد
3:49 هفت سال دیگر کار کرد
3:52 و من تو را به عقد خواهرش درآورم
3:55 هفت سال دیگر کار کرد
3:58 سپس با راحیل ازدواج کرد
4:01 او را با خواهرش آورد
4:04 این در دینشان مقبول بود
4:07 سپس در شریعت تورات نسخ شد
4:10 او از یعقوب از همسر اولش به دنیا آمد
4:14 تعداد ساختمان ها
4:17 راحیل او را به دنیا نیاورد
4:20 سپس راحیل به درگاه خداوند متعال دعا کرد
4:23 به او گفت پسری از یعقوب به او بدهد
4:26 پس خدا صدای او را شنید
4:29 دعایش را مستجاب کرد
4:32 پس از پیامبر خدا یعقوب حامله شد
4:35 از او پسر شریفی به دنیا آورد
4:38 خوب خوبه
4:41 نام او را یوسف گذاشت
4:44 پس از او برادرش بن یمین را به دنیا آورد
4:47 همه اینها در حالی که در سرزمین حران ساکن بودند
4:50 یعقوب علیه السلام ماند
4:53 شش سال دیگر
4:56 مدت اقامت ایشان بیست سال شد
4:59 خداوند به او خیر فراوان عنایت فرماید
5:02 تا اینکه پول و بچه اش زیاد شد
5:06 سپس خداوند متعال به یعقوب علیه السلام وحی کرد
5:09 تا به کشور پدر و مردمش برگردد
5:12 او این را به خانواده اش ارائه کرد
5:15 آنها به او پاسخ دادند و به اطاعت او عجله کردند
5:18 بنابراین او خانواده و پول خود را حمل کرد
5:21 او به کشورش فلسطین بازگشت
5:25 سپس یعقوب از اورشلیم گذشت
5:28 پس جلوی روستا فرود آمد
5:31 مزرعه ای با صد میش خرید
5:34 نالک فوستاتا او را زد
5:37 خداوند متعال به او دستور داد در آنجا خانه ای بسازد
5:40 امروز بیت القدس است
5:43 که بعدها توسط پیامبر خدا سلیمان علیه السلام تجدید شد
5:47 یعقوب علیه السلام
5:50 او اولین کسی بود که اورشلیم را ساخت
5:53 ابراهیم و عمویش او را پیدا کردند
5:56 اسماعیل علیه السلام
5:59 آنها هستند که ما را ای بیت الله الحرام در مکه بنا کردند
6:02 از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤال شد
6:05 درباره اولین مسجدی که روی زمین ساخته شد
6:08 گفت مسجد جامع
6:11 آن وقت گفته شد هر
6:14 مسجد الاقصی گفت
6:17 گفته شد بین آنها چقدر است
6:20 گفت چهل سال
6:23 یعقوب نزد پدرش بازگشت
6:27 اسحاق علیه السلام
6:30 او به شدت از او خوشحال بود
6:33 سپس، اندکی پس از آن، اسحاق درگذشت
6:36 یعقوب در فلسطین اقامت داشت
6:39 چندین سال
6:42 به مهم ترین آنها اشاره می کنیم
6:45 در داستان پسرش یوسف علیه السلام است
6:48 انشاالله
6:51 همه نوع غذا بود
6:55 برای بنی اسرائیل جایز است
6:58 فرزندان یعقوب علیه السلام چه کسانی هستند؟
7:01 جز آنچه یعقوب برای خود منع کرده است
7:04 بدون منعی از جانب خداوند متعال
7:07 زیرا که درود خدا بر او باد
7:10 عرق فراموشکار او را گرفت
7:13 پس نذر کرد که خداوند متعال او را شفا دهد
7:16 تا خود را از غذاهایی که بیشتر دوست دارد رها کند
7:19 این چیزی بود که او بیشتر دوست داشت
7:22 گوشت و شیر شتر
7:25 پس برای خود نهی کرد
7:28 و پسرانش نیز بر این اساس از او پیروی کردند
7:31 خداوند متعال فرمود
7:34 همه غذاها بر بنی اسرائیل حلال بود
7:37 مگر آنچه بر اسرائیل حرام بود
7:40 روی خودش
7:43 مگر آنچه بر اسرائیل حرام بود
7:46 قبلش روی خودش
7:49 برای پایین آوردن توری ها
7:52 بگو: تورات را بیاور و بخوان.
7:55 اگر صادق باشید
7:58 چه کسی تهمت زد؟
8:01 پس از آن خدا باید دروغ بگوید
8:04 پس آنان ستمكارند
8:11 قرآن کریم برای ما نقل شده است
8:14 یوسف علیه السلام پدرش یعقوب را فرا خواند
8:17 و برادرانش به مصر بیایند
8:20 دعوت او را پذیرفتند و فلسطین را ترک کردند
8:23 و به مصر آمدند
8:26 یعقوب علیه السلام مشتاق دعوت قوم خود بود
8:29 او بیشتر به فکر فرزندانش است
8:32 همیشه آنها را به پایبندی به اسلام توصیه می کرد
8:35 و از آن منحرف نشوید
8:38 او آنها را از مرگ پیرو دینی غیر از این برحذر می دارد
8:41 آنگاه که مرگ به سراغش آمد
8:45 او در حال از دست دادن و مرگ بود
8:48 در این شرایط سخت
8:51 جایی که آدم دنیا را پشت سر می گذارد
8:54 او آخرت را می پذیرد
8:57 یعقوب علیه السلام دعوت خدا را فراموش نکرد
9:00 پسرانش را دور خود جمع کرد
9:03 تا آخرین وصیتش را به آنها بدهد
9:06 از آنها پرسید: پس از آن چه چیزی را می پرستید؟
9:09 گفتند ما خدای تو را می پرستیم
9:12 و خدای پدران شما ابراهیم است
9:15 و اسماعیل و اسحاق
9:18 خدای یکتا
9:21 ما برای او مسلمانیم
9:24 خداوند متعال فرمود
9:27 ابراهیم و پسرانش و یعقوب
9:30 پسر، خداست
9:33 او دین را برای شما انتخاب کرد
9:36 پسر، خداست
9:39 او دین را برای شما انتخاب کرد
9:42 نمیری مگر اینکه هستی
9:45 مسلمانان
9:48 یا شهید بودید؟
9:51 وقتی مرگ به یعقوب نزدیک شد
9:54 وقتی به پسرانش گفت
9:57 بعد از آن چه چیزی را عبادت خواهید کرد؟
10:00 گفتند ما عبادت می کنیم
10:03 خدای شما و خدای پدرانتان
10:06 ابراهیم و اسماعیل
10:09 و اسحاق خدای واحد است
10:12 خدای یکتا
10:15 ما برای او مسلمانیم
10:18 از شرح حال نام برد
10:21 آن یعقوب علیه السلام
10:25 وقتی وارد مصر شد
10:28 او 130 سال داشت
10:31 او 17 سال در مصر زندگی کرد
10:34 سپس از پروردگارش پیروی کرد
10:37 او 147 سال سن دارد
10:40 پس یوسف علیه السلام اجازه خواست
10:43 پادشاه مصر در خروج با پدرش یعقوب
10:46 تا او را با خانواده اش در فلسطین دفن کنند
10:49 پس به او اجازه داد
10:52 یعقوب علیه السلام را به خاک سپردند
10:55 در شهر الخلیل المصامت
10:58 امروز در هبرون
11:01 در کنار جدش ابراهیم و پدرش اسحاق
11:08 درود بر آنان باد
11:11 داستان یوسف علیه السلام
11:16 در مورد بهترین داستان ها
11:19 داستان یوسف بن یعقوب علیه السلام است
11:22 و مزایای منحصر به فرد
11:25 در سرزمین مبارک فلسطین
11:28 یوسف علیه السلام بزرگ شد
11:31 او با پدر و مادر و یازده خواهر و برادرش زندگی می کرد
11:34 او از زیبایی و صفات والایی برخوردار بود
11:37 چه چیزی او را محبوب کرد
11:40 با پدرش بیشتر از بقیه برادرانش
11:43 آتش حسادت در درونشان شعله ور شد
11:46 و سینه هایشان به سمت او فرو رفت
11:50 یوسف علیه السلام دید
11:53 در خواب، دید عجیبی
11:56 پس آن را به پدرش گفت و گفت:
11:59 یوسف به پدرش گفت: پدر
12:02 یازده را دیدم
12:05 یک سیاره
12:08 من یازده سیاره دیدم
12:11 و خورشید و ماه را دیدم
12:14 به من سجده کن
12:18 یعقوب علیه السلام می دانست
12:21 برای دانشی که خدا به او داده است
12:24 این دید درست است
12:27 و پسرش یوسف است
12:30 او پیامبری در میان پیامبران خواهد بود
12:33 پس از برادرانش بر او ترسید
12:36 از شر آنها می ترسید
12:39 و به او گفت
12:42 گفت: پسرم، رؤیاهایت را نقل مکن.
12:45 علیه برادرانت علیه تو نقشه می کشند
12:48 شیطان
12:51 انسان دشمن دارد
12:55 این جایی است که شما شروع می کنید
12:58 داستان یوسف علیه السلام
13:02 برادران یوسف جمع شدند
13:05 به هم گفتند
13:08 یوسف و برادرش بن یمین
13:11 پسران راحیل برای پدر ما عزیزترند
13:14 ما یک گروه و یک گروه هستیم
13:17 آنها عصبانی شدند و پدرشان را متهم کردند
13:20 پیامبر اکرم فرمودند
13:23 و حقیقت
13:26 آن عشق یعقوب به یوسف
13:29 این یک عشق ذاتی بود که نمی توانست در برابر آن مقاومت کند
13:32 با اراده خودش و مقصر نیست
13:35 درود بر او
13:38 با همه فرزندانش منصفانه رفتار می کند
13:41 عشق او به یوسف بود
13:44 چنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
13:47 خدایا این سهم من است از آنچه دارم
13:50 این چیزی است که ما در مورد پیامبر خدا تأیید می کنیم
13:53 یعقوب علیه السلام
13:56 برادران یوسف با یکدیگر مشورت کردند
14:01 چگونه توانستند یوسف را از پدرم دور کنند؟
14:04 تا بتوانند عشق او به آنها را بدون او کنترل کنند
14:07 برخی از آنها گفتند
14:10 یوسف را بکش
14:13 دیگران گفتند
14:16 او را در سرزمینی دور از خود بیانداز
14:20 اگر شما این کار را انجام دهید
14:23 چهره پدرت برایت پاک شده است
14:26 و یوسف را فراموش کرد
14:29 سپس می توانید از آن گناه توبه کنید
14:32 و شما افراد خوبی خواهید بود
14:35 سپس یکی از آنها سخن گفت و او عادل ترین آنها بود
14:38 ما باعث شدیم که آنها نسبت به یوسف دلسوزی کنند
14:41 حتی اگر با آنها در جنایت شرکت کرده باشد
14:44 گفت: یوسف را نکش.
14:47 اما قدرت را در نبود گودال بیندازید
14:50 یعنی در تاریکی چاه
14:53 عده ای از رهگذران آن را برداشتند
14:56 آن را با خود می برند و از شما دور می کنند
14:59 آنگاه به هدف خود رسیده اید
15:02 بدون کشتن برادرت
15:05 آنها این نظر را تأیید کردند و تصمیم گرفتند آن را اتخاذ کنند
15:08 روز بعد نزد پدر آمدند
15:11 و گفتند
15:14 چرا با یوسف به ما اعتماد نمی کنی؟
15:17 چرا از ما محافظت نمی کنید؟
15:20 بر یوسف و ما او هستیم
15:23 بشقاب داریم
15:26 فردا با ما بفرستید
15:29 او وحشت زده است و بازی می کند
15:32 او سرپرستان دارد
15:36 یعقوب علیه السلام به آنها پاسخ داد
15:39 گفت من هستم
15:42 امیدوارم باهاش همراه بشی
15:45 و من می ترسم
15:48 می ترسم گرگ او را بخورد
15:51 و شما از آن بی خبرید
15:54 شاید این گفته از پدرشان باشد
15:57 و دلبستگی او به یوسف
16:00 خشم آنها نسبت به او بیشتر از قبل شد
16:03 آنها ایده خوردن یک گرگ را دوست داشتند
16:06 به برادرشان یوسف
16:10 و گفتند
16:13 چون گرگ او را خورد و ما مردان سختی هستیم
16:16 آن وقت ما بازنده هستیم
16:19 و همچنان با پدرشان در حال تلاش هستند
16:22 اقناع تا اینکه اجازه داد یوسف را با خود ببرند
16:25 در مقابل پدرشان شادی نشان دادند
16:28 بدی را در درون خود داشتند
16:31 وقتی برادرشان یوسف را بردند
16:35 خارج از کشور
16:39 پس بی رحمانه شروع به کتک زدن او کردند
16:42 این درخواست ها برای کمک تأثیری بر آنها نداشت
16:45 و گریه و اشک برادرشان
16:48 او فقط 6 سال دارد
16:51 وقتی به چاهی رسیدند
16:55 در مسیر کاروان بود
16:58 شنلش را درآوردند
17:01 گریه می کند و به آنها التماس می کند
17:04 سپس او را در آن چاه عمیق انداختند
17:08 خداوند به یوسف الهام کرد
17:11 که او را از این مصیبت نجات دهد
17:14 و عمر او طولانی خواهد بود
17:17 تا اینکه دوباره برادرانش را ملاقات می کند
17:20 به آنها می گوید که با او چه کردند
17:23 و احساس نمی کنند
17:26 همانطور که خداوند متعال فرموده است
17:37 در مورد برادران یوسف
17:40 زیرا در راه قوچ را گرفتند
17:43 پس او را ذبح کردند و پیراهن یوسف را به خون او آغشته کردند
17:46 بعد شام نزد پدر آمدند
17:49 به دروغ و دروغ گریه می کنند
17:52 و به او گفتند
17:55 جلوتر رفتیم
17:58 برادرمان یوسف را با چمدانمان گذاشتیم
18:01 و به یوسف دروغ گفتند
18:04 برادرمان یوسف را با وسایلمان گذاشتیم
18:07 سپس گرگ آمد و او را خورد
18:10 این پیراهن آغشته به خون اوست
18:13 همانطور که می بینید
18:17 جایی برای گفت و گوی پدرشان نگذاشتند
18:20 و به او گفتند
18:23 و اگر راست می گفتیم ما را باور نمی کردی
18:26 سبحان الله
18:29 فرد مشکوک تقریباً گفت: «من را ببرید».
18:32 وقتی یعقوب علیه السلام دید
18:35 پیراهن پسرش یوسف
18:38 او گفت
18:41 چقدر این گرگ مهربان است
18:44 یوسف خورد و پیراهنش را پاره نکرد
18:47 سپس رو به پسرانش کرد و گفت:
18:50 او گفت
18:53 بلکه من از شما پرسیدم
18:56 خودتون یه سفارش
18:59 پس صبر زیباست
19:02 خداوند یاور است
19:05 همانطور که شما توصیف می کنید
19:08 بله
19:11 پس صبر زیباست
19:15 آرامش بخش صبر است
19:18 که با نارضایتی یا اضطراب همراه نیست
19:21 در صداقت قول شکی نیست
19:24 صبر کسی که به نتیجه اطمینان دارد
19:27 راضی به رضای خدا
19:30 بقیه صحبت ها انشاالله
19:35 و خدا داناتر است
19:38 الحمدلله پروردگار جهانیان است
19:41 خداوند بر پیامبر ما محمد صلوات بفرستد
19:44 و بر همه خانواده و یارانش
19:47 با داستان انبیا بودی
19:51 خدا رسید
20:00 خدا رسید
20:05 و درود خدا بر او باد