از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 6 از 9
صور من حياة الصحابة - الحلقة (9) - عمرو بن الجموح رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:18
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22
اید الرحمن رفاه الپاشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:27
عمر بن الجموح
0:30
خداوند از او راضی باشد
0:45
عمر بن الجموح
0:47
یکی از رهبران یثرب در دوران جاهلیت
0:50
و سید بنی سلمه المسعود
0:53
و یکی از بهترین های شهر
0:56
و کسانی که در آن بینایی دارند
0:58
در زمان جاهلیت، کار بزرگان بود
1:01
هر کدام در خانه اش برای خود بت بسازد
1:06
تا صبح و شام به آن متبرک شود
1:09
و او را در فصول ذبح کنند
1:12
و در مواقع سختی به او متوسل شود
1:15
بت عمر بن الجموح منه نام داشت
1:19
او آن را از چوب گرانبها ساخت
1:22
در مراقبت از او بسیار کوشا بود
1:25
و عنایت و پیچیدن آن ابن فیس الطیب
1:29
عمر بن الجموح بیش از 60 سال داشت
1:33
وقتی پرتوهای ایمان خانه به خانه خانه های یثرب را سرازیر کرد
1:38
به دست اولین مبلّغ مصعب بن عمیر
1:42
بنابراین سه فرزندش به دستان او ایمان آوردند
1:45
معاذ و معاذ و خلاد
1:48
او در میان آنان بزرگ شد و معاذ بن جبل نام داشت
1:52
او با سه فرزندش، مادرشان هند، ایمان آورد
1:56
او از ایمان آنها چیزی نمی داند
2:00
هند، همسر عمر بن الجموح را دید
2:03
یثرب تحت سلطه اسلام است
2:06
و از اربابان بزرگوار شرک کسى باقى نمانده است
2:10
به جز شوهرش و چند نفر دیگر با او
2:13
او را دوست داشت و به او احترام می گذاشت
2:16
و دلش می سوزد که از ناباوری بمیرد
2:19
او به جهنم خواهد رفت
2:22
و او در همان زمان بود
2:25
می ترسد فرزندانش دین پدران و اجداد خود را ترک کنند
2:29
و به پیروی از این واعظ مصعب بن عمیر
2:33
کاری که در مدت کوتاهی توانست
2:36
تا بسیاری از مردم را از دین خود برگردانند
2:39
و آنها را به دین محمد بیاورد
2:42
به همسرش هند گفت
2:45
مراقب باشید فرزندانتان با این مرد ملاقات نکنند
2:48
منظورم مصعب بن عمیر است
2:51
بنابراین می توانیم ببینیم که در مورد آن چه فکر می کنیم
2:54
گفت: بشنو و اطاعت کن
2:57
اما آیا می توانی از پسرت معاذ بشنوی؟
3:00
آنچه در مورد این مرد می گوید
3:03
گفت: ماجرا را می گوید: آیا معاذ دین خود را ترک کرد؟
3:06
من نمی دانم
3:09
زن صالح به شیخ رحم کرد
3:12
او گفت نه
3:16
و چیزی از گفته هایش را حفظ کرد
3:19
گفت: او را نزد من بخوان.
3:22
چون بر او ظاهر شد، فرمود:
3:25
من چیزی می شنوم که این مرد می گوید
3:28
و او گفت
3:31
گفت: این چقدر خوب است.
3:35
سخنرانی و چقدر زیباست
3:38
یا همه حرفاش اینجوریه
3:41
معاذ گفت: از این بهتر است پدر.
3:44
آیا می توانی با او بیعت کنی؟
3:47
همه قوم تو با او بیعت کرده اند
3:50
شیخ مدتی سکوت کرد، سپس فرمود
3:53
تا وقتی با مانا مشورت نکنم موثر نیستم
3:56
پس ببین چی میگه
3:59
دختر به او گفت
4:02
و چه می توانست بگوید «منات پدر؟»
4:05
این چوب کر است که نمی تواند بفهمد و صحبت کند
4:08
شیخ با تندی گفت
4:11
سپس عمر بن الجموح به منه رفت
4:14
و اگر می خواستند با او صحبت کنند
4:17
پیرزنی را پشت سرشان گذاشتند
4:20
او با آنچه او به او الهام می کند به او پاسخ می دهد
4:23
بنا به ادعای آنها، سپس در مقابل او ایستاد
4:26
با قامت کشیده اش تکیه کرد
4:29
پای راستش پای دیگرش بود
4:32
خیلی لنگه
4:35
بهترین ستایش را کرد و سپس فرمود:
4:38
ای منه، شکی نیست که هستی
4:41
می دانستم که این واعظ که
4:44
ما هیئتی از مکه داریم که نمی خواهد
4:47
هیچکس به اندازه تو بد نیست جز تو
4:50
فقط به من رسید که از عبادت تو نهی شدم
4:53
من از بیعت با او متنفر بودم
4:56
از اون چیزی که شنیدم خیلی قشنگه
4:59
من از شما مشاوره می خواهم، پس مرا نصیحت کنید
5:02
منات هیچ جوابی به او نداد
5:05
شاید تو عصبانی شدی و من نه
5:08
هنوز چیزی به دردت نمی خورد اما
5:11
اشکالی نداره چند روزی ترکت میکنم
5:14
تا خشم شما خاموش شود
5:17
فرزندان عمر بن الجموح می دانند
5:20
میزان دلبستگی پدرشان به معبودش
5:23
و فردا با قطعه جدول زمانی چگونه است
5:26
از او اما آنها متوجه شدند
5:29
موقعیتش در قلبش شروع به لرزیدن کرد
5:32
و باید او را از خودش دور کنند
5:35
چنگ زدن، این راه اوست
5:38
ایمان فرزندان عمر بن الجموح را هدایت کرد
5:41
با دوستشان معاد بن جبل به
5:44
شب از دنیا رفت و او را از جایی بردند
5:47
او را به گودال بنی سلمه بردند
5:50
آنها سرنوشت خود را به دست آنها می اندازند
5:53
آنجا گذاشتند و برگشتند
5:56
خانه هایشان بدون اینکه کسی از آنها خبر داشته باشد
5:59
چون عمر از خواب بیدار شد، نزد معبود خود رفت
6:02
به او سلام کرد، اما او آن را نیافت
6:05
گفت: وای بر تو کیست جز تو؟
6:08
امشب بر خدای ما
6:11
هیچکس جوابی به او نداد
6:14
او شروع به جستجوی او در داخل و خارج از خانه کرد
6:17
کف می کند، کف می کند و تهدید می کند
6:20
نذر کرد تا او را پیدا کرد
6:23
روی سرش در سوراخ
6:26
پاکش کن و خوبش کن
6:29
و آن را در جای خود قرار دهید
6:32
و به او گفت: به خدا قسم اگر بداند.
6:35
چه کسی این کار را کرد که او را شرمنده کرد؟
6:38
شب دوم که رسید برگشت
6:41
پسرها به دستور او بودند، بنابراین این کار را کردند
6:44
مثل دیروز
6:47
وقتی پیر شد به دنبالش رفت
6:50
او را در چاله، آغشته به سرنوشت پیدا کرد
6:54
و پسرها هنوز این کار را می کنند
6:57
هر روز همینطور دعا کن
7:00
وقتی از آنها به تنگ آمده بود
7:03
قبل از خواب نزد او رفت و شمشیر او را گرفت
7:06
سرش را پایین انداخت و به او گفت
7:09
مانا، قسم می خورم که نمی دانم
7:12
چه کسی این کار را با شما می کند که می بینید؟
7:15
اگر در تو خیر است، بدی را از خود دور کن
7:18
این شمشیر با شماست
7:22
همین که پسرها مطمئن شدند که شیخ
7:25
تا بیدار شدند خوابش برد
7:28
به بت، شمشیر را از گردنش گرفتند
7:31
و او را به بیرون از خانه بردند
7:34
او را با طناب به سگ مرده بستند
7:37
آنها را توسط بنی سلمه در چاهی انداختند
7:40
مقدرات به سوی آن جاری می شود و در آن جمع می شود
7:43
وقتی شیخ از خواب بیدار شد چیزی نیافت
7:46
بت در جستجوی او بیرون رفت
7:49
او را در حال دراز کشیدن در چاه یافت
7:52
همراه با سگ مرده
7:55
شمشیر از او گرفته شد و بیرون نیاورد
7:58
این بار از سوراخ اما آن را ترک کرد
8:01
جایی که قدرتش را انداختند و او بزرگ شد، می گوید
8:04
به خدا اگر خدا بودی وجود نداشتی
8:07
تو و سگی در وسط چاهی در قارن
8:10
سپس به زودی وارد دین خدا شد
8:13
عمر بن الجموح چشید
8:17
که باعث شد انگشت پشیمانی را گاز بگیرد
8:20
برای هر لحظه ای که در تله گذراند
8:23
دین جدید را با جسم و روح پذیرفت
8:26
او خودش، پولش و پسرش را فدا کرد
8:29
در اطاعت از خدا و اطاعت از رسول او
8:32
اندکی مانده بود تا احد بود
8:35
عمر بن الجموح دید
8:38
سه پسرش در حال آماده شدن هستند
8:41
برای مقابله با دشمنان خدا
8:44
و با آنها آمدند، بوی شیر شر
8:47
در آرزوی شهادت می سوزند
8:50
و رضای خدا را بدست آورید
8:53
این وضعیت تب او را برانگیخت
8:56
تصمیم گرفت که به جهاد ملحق شود
8:59
زیر پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله
9:02
اما همه پسرا
9:05
تا پدرشان را از انجام کاری که می خواست باز دارند
9:08
او یک مرد بسیار پیر است
9:11
او هم خیلی لنگ است
9:14
خداوند متعال او را عفو کرد
9:17
در کسانی که آنها را بهانه می گیرند
9:20
آنها به او گفتند: پدر
9:23
خدا بهانه توست
9:26
چرا آنچه را که خداوند از آن معاف کرده است بر دوش خود می گذارید؟
9:29
شیخ از سخنان آنان بسیار خشمگین شد
9:32
نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
9:35
از آنها شکایت کنید
9:38
ای پیامبر خدا
9:40
اینها را بچه های من می خواهند
9:43
تا مرا از این خوبی محروم کند
9:46
آنها ادعا می کنند که من لنگ هستم
9:49
به خدا امیدوارم قدم بردارم
9:51
با لنگش من اینجا بهشت است
9:54
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند
9:57
برای فرزندانم برای خدا دعا کنید
10:00
خداوند متعال شهادتش را نصیبش گرداند
10:03
پس او را رها کردند چون از امر رسول خدا رنج می برد
10:07
به محض اینکه زمان رفتن رسید
10:10
تا اینکه عمر بن الجموح با همسرش وداع کرد
10:13
خداحافظی جدایی که هرگز برنمی گردد
10:16
سپس رو به قبله
10:19
دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت
10:22
خدایا شهادت نصیبم کن
10:25
و مرا ناامید به خانواده ام برنگردان
10:28
سپس در محاصره سه پسرش به راه افتاد
10:31
و گروه بزرگی از قومش بنی سلمه
10:34
و چون داغ جنگ شديد شد
10:37
مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پراکنده شدند
10:40
عمر بن الجموح شاهد بود
10:43
او نسل اول را طی می کند
10:46
روی پای راستش می پرد
10:49
می گوید من آرزوی بهشت را دارم
10:52
دلم برای بهشت تنگ شده
10:55
پشت سر او پسرش خلاد بود
10:58
شیخ و پسرش همچنان در حال دعوا هستند
11:02
تا اینکه دو نفر از آنها به شهادت رسیدند
11:05
در میدان جنگ
11:08
تنها لحظاتی بین پسر و پدرش وجود دارد
11:11
به محض اینکه جنگ تمام شد
11:14
تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله قیام کرد
11:17
به شهدای احد
11:20
تا آنها را با گرد و غبارشان بپوشانند
11:23
به دوستانش گفت
11:26
آنها را با خون و زخم هایشان رها کن
11:29
شهید بر آنهاست
11:32
سپس فرمود: هیچ مسلمانی برای رضای خدا سخن نمی گوید
11:35
تا روز قیامت نیاید، خون جاری می شود
11:38
رنگش شبیه زعفرانیه
11:41
بوی آن شبیه مشک است
11:44
سپس فرمود: عمر بن الجموح را دفن کنید
11:47
با عبدالله بن عمر
11:50
او عاشق یکدیگر بود
11:53
خالص در جهان
11:56
خداوند از عمر بن الجموح راضی باشد
11:58
و یارانش شهدای احد بودند
12:01
و در قبرهایشان نوری برایشان باشد
12:04
عمر بن الجموح
12:08
شیخ تصمیم گرفت پا بگذارد
12:11
با لنگش جن