از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 9 از 9
صور من حياة الصحابة - الحلقة (13) - سلمان الفارسي رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:16
انجمن مواضع خشنود است
0:18
به شما ارائه شود
0:20
تصاویری از زندگی صحابه
0:22
نوشته عبدالرحمن رفعت الباشا
0:26
خدا رحمتش کند
0:29
سلمان فارسی
0:31
خداوند از او راضی باشد
0:45
این داستان ماست
0:48
این داستان جستجوی حقیقت است
0:50
خداجو
0:52
داستان سلمان فارسی
0:54
خداوند از او راضی و خشنود باشد
0:56
برویم
0:58
سلمان خودش میدان دارد
1:00
تا وقایع داستانش را برایمان تعریف کند
1:02
بنابراین او آن را احساس کرد
1:04
عمیق تر و روایت شده
1:06
دقیق تر و صادقانه تر است
1:08
سلمان گفت
1:10
من یک پسر ایرانی از خانواده بودم
1:12
اصفهان از روستا
1:14
او را ژیان می نامند
1:16
پدرم دهقان بود
1:18
روستا ثروتمندتر است
1:20
مردم آن ثروتمند و برتر هستند
1:22
وضعیت و من آن را دوست داشتم
1:24
از آن زمان خدا او را آفرید
1:26
او متولد شده و هنوز هم هست
1:28
عشق او به من قوی تر و قوی تر می شود
1:30
حتی برای روزها
1:32
از ترس مرا در خانه حبس کرد
1:34
علی که تو زندانی
1:36
دختران سخت کار کرده اند
1:38
حتی در مجوس
1:40
من شدم ارزش های آتش که
1:42
ما او را پرستش کردیم
1:44
آتش زدن آن به من سپرده شد
1:46
تا یک ساعت کمرنگ نشود
1:48
روز یا شب
1:50
پدرم ملکی داشت
1:52
مزایای زیادی برای ما به ارمغان می آورد
1:54
بازدهی عالی بود
1:56
پدرم روی آن می ایستد و درو می کند
1:59
و در یک زمان
2:01
مشغول رفتن به روستا بود
2:03
و او گفت
2:05
پسرم
2:07
با آنچه می بینی حواس من را از این املاک پرت کرده است
2:09
پس برو پیشش
2:11
امروز او از من مراقبت کرد
2:13
پس به روستای خودمان رفتم
2:15
در حالی که من به نوعی هستم
2:17
از کنار یک کلیسا گذشتم
2:19
از کلیساهای مسیحی
2:21
بنابراین من صدای آنها را در آنجا شنیدم
2:23
و نماز می خوانند
2:25
که توجه من را جلب کرد
2:27
من چیزی در مورد آن نمی دانستم
2:29
موضوع پیروزی یا فرمان
2:31
سایر اهل دین
2:33
چون پدرم مدت زیادی مرا بلاک کرده بود
2:35
درباره مردم خانه ما
2:37
وقتی صدایشان را شنیدم
2:39
وارد آنها شدم تا ببینم چه می کنند
2:41
وقتی به آنها نگاه کردم
2:43
از دعاهایشان خوشم آمد
2:45
و من دین آنها را می خواستم
2:47
و من گفتم
2:49
به خدا این بهتر از آن است
2:51
ما بر آن هستیم، به خدا
2:53
تا غروب آفتاب آنها را ترک نکردم
2:55
و من نرفتم
2:57
املاک پدرم
2:59
بعد از آنها پرسیدم
3:01
خاستگاه این دین کجاست؟
3:03
در شام گفتند
3:05
و من شب را قبول نکردم
3:07
به خانه مان برگشتم
3:09
سپس پدرم مرا ملاقات کرد و از من پرسید
3:11
در مورد چیزی که من ساختم
3:13
پس گفتم پدر
3:15
از کنار مردم گذشتم
3:17
آنها در کلیسای خود دعا می کنند
3:19
من از آنچه از دین آنها دیدم خوشم آمد
3:21
من هنوز آنها را دارم
3:23
تا اینکه خورشید غروب کرد
3:25
پدرم از کاری که من کرده بودم وحشت داشت
3:27
چی گفت پسر؟
3:29
نه در آن دین
3:31
بهترین دین شماست
3:33
دین پدران شما بهتر از آن است
3:35
گفتم نه
3:37
به خدا سوگند که دین آنهاست
3:39
برای صلاح دینمان
3:41
پدرم از حرف من می ترسید
3:43
ترسیدم که دینم را ترک کنم
3:45
مرا در خانه حبس کرد
3:47
دستبند روی پایم گذاشت
3:49
وقتی فرصت پیدا کردم
3:51
فرصت
3:53
من برای مسیحیان پیام فرستادم تا به آنها بگویم
3:55
اگر نزد شما آمد، سوار شوید
3:57
او می خواهد به شام برود
3:59
پس به من خبر بده
4:01
فقط کمی است
4:03
تا اینکه به سراغشان آمد
4:05
به سمت شام
4:07
پس در مورد آن به من بگویید
4:09
بنابراین او دستبندهای من را نگه داشت تا اینکه من او را باز کردم
4:11
ناشناس با آنها بیرون رفتم
4:13
تا اینکه به آن رسیدیم
4:15
شام
4:17
وقتی به آنجا فرود آمدیم
4:19
گفتم بهترین مرد کیست
4:21
از اهل این دین
4:23
گفتند اسقف
4:25
کشیش کلیسا
4:27
پس نزد او آمدم و گفتم
4:29
من مسیحیت را می خواستم
4:31
و من دوست داشتم به تو بچسبم
4:33
من در خدمت شما هستم و از شما می آموزم
4:35
من با شما ادامه می دهم
4:37
گفت: بیا داخل.
4:39
پس با او وارد شدم و خدمتش کردم
4:41
بعد خیلی دوام نیاورد
4:43
اگر آن مرد را می شناختم
4:45
مرد بد
4:47
و آن را با دوستی دنبال کنید
4:49
و پاداش آنها را می خواهد
4:51
اگر مقداری از آن را به او بدهند
4:53
چیزی که برای رضای خدا خرج کنیم
4:55
برای خودش احتکار کرد
4:57
به فقرا و نیازمندان نمی داد
4:59
چیزی از او نیست
5:01
تا اینکه هفت سکه جمع کرد
5:03
از طلا
5:05
با نفرت شدید از او متنفر بودم
5:07
وقتی او را دیدم
5:09
سپس او به زودی درگذشت
5:11
هواداران برای دفن او جمع شدند
5:13
بنابراین به آنها گفتم
5:15
تو مرد بدی بودی
5:17
او به شما دستور می دهد که دوست باشید و شما را آرزو می کند
5:19
در آنجا، هنگامی که شما به او می آیید
5:21
با آن آن را برای خودش احتکار کرد
5:23
به فقرا نمی داد
5:25
هیچ چیز از آن
5:27
گفتند از کجا فهمیدی؟
5:29
گفتم من هستم
5:31
گنج او را به تو نشان خواهم داد
5:33
گفتند بله
5:35
ما به او نشان دادیم و من به آنها نشان دادم
5:37
مکان آن، پس آن را استخراج کردند
5:39
هفت دیگ پر از آن بود
5:41
طلا و نقره
5:43
وقتی او را دیدند گفتند:
5:45
به خدا قسم او را دفن نمی کنیم
5:47
سپس او را مصلوب کردند و سنگسار کردند
5:49
با سنگ پس او
5:51
فقط اندکی گذشت
5:53
تا اینکه مرد دیگری را تعیین کردند
5:55
من به جای او به او چسبیدم
5:57
من مردی را ندیدم
5:59
در این دنیا از او دوری کن
6:01
من او را در آخرت آرزو نمی کنم
6:03
و من به او اهمیت نمی دهم
6:05
شبانه روز عبادت کنید
6:07
پس من او را صمیمانه دوست داشتم
6:09
من با او ماندم
6:11
وقتی مرگ به سراغش آمد
6:13
به او گفتم
6:15
آه فلانی
6:17
چه کسی را توصیه می کنید؟
6:19
پس از تو به من توصیه می کنی که با کی باشم؟
6:21
و او گفت
6:23
بله پسر
6:25
من کسی را نمی شناسم که بودم
6:27
به جز مردی در موصل
6:29
او فلانی است
6:31
تحریف نشده و تغییری نکرده است
6:33
حق آن
6:35
وقتی دوستم فوت کرد
6:37
من با آن مرد در موصل تماس گرفتم
6:39
برای چیزی که درخواست کردم
6:41
این خبر را به او گفتم
6:43
و من به او گفتم فلانی
6:45
وقتی فوت کرد به من توصیه کرد که ...
6:47
بگیر و به من بگو
6:49
نگه داشتن آنچه بود
6:51
گفت درست است
6:53
با من بمان
6:55
من پیش او ماندم و او را پیدا کردم
6:57
خوب
6:59
سپس او به زودی درگذشت
7:01
وقتی مرگ به سراغش آمد
7:03
به او گفتم
7:05
ای فلانی او به سوی تو آمده است
7:07
از فرمان خدا آن چیزی است که می بینید
7:09
و تو می دانی که درباره من چه می دانی
7:11
فایل از
7:13
به من توصیه کن و او گفت
7:15
بله پسر
7:17
قسم می خورم که نمی دانم مردی در ...
7:19
مثل چیزی که قبلا بودیم
7:21
جز مردی از دو شهر
7:23
او فلانی است، پس به او بپیوندید
7:25
وقتی مرد ناپدید شد
7:27
یک دفعه بهم رسیدم
7:29
با یک همراه از دو شهر
7:31
و من خبرم را به او گفتم و چه
7:33
دوستم به من دستور داد این کار را انجام دهم
7:35
او به من گفت: پیش ما بمان.
7:37
من پیش او ماندم و او را پیدا کردم
7:39
همانطور که بود
7:41
دو دوستش خوبن
7:43
به خدا سوگند دیری نگذشت که با آن نازل شد
7:45
مرگ وقتی در آن شرکت کردم
7:47
مرگ را به او گفتم
7:49
میدونستم مشکلی با من پیش اومده
7:51
فیلی می دانست کیست
7:53
به من توصیه کن و او گفت
7:55
بله پسر
7:57
قسم می خورم که کسی را نمی شناسم
7:59
تنها چیزی که می ماند برای ماست
8:01
مردی در آموریا
8:03
پس او را دنبال کرد
8:05
بنابراین من او را دنبال کردم
8:07
و من خبرم را به او گفتم
8:09
و او گفت: بمان
8:11
من با یک مرد ماندم
8:13
به خدا او در راه بود
8:15
دوستانش به دست آورده اند
8:17
و من گاو و غنیمت دارم
8:19
بعد خیلی طول نکشید که پایین آمد
8:21
برای یارانش چه شد؟
8:23
هر کی خدا دستور بده پس چرا
8:25
من در مرگش شرکت کردم، به او گفتم
8:27
تو از من خبر داری
8:29
از فیلی چه می دانید؟
8:31
مرا نصیحت کن و امر نکن
8:33
انجام دادن
8:35
گفت: بله پسرم
8:37
قسم می خورم که نمی دانم وجود دارد
8:39
هیچکدام از مردم روی آن نماندند
8:41
پشت زمین نگه داشته است
8:43
با چیزی که بودیم
8:45
اما مدتی است
8:47
با زمین بیرون می آید
8:49
اعراب پیامبری هستند که مبعوث خواهند شد
8:51
ابراهیم چاق می شود و سپس هجرت می کند
8:53
از سرزمینش به سرزمینش
8:55
درخت خرمایی بین دو درخت
8:57
و او هیچ نشانه ای ندارد
9:00
هدیه را می خورد
9:02
صدقه نمی خورد
9:04
و بین شانه هایش مهر نبوت است
9:06
اگه می تونی برسی
9:08
در آن کشور، این کار را انجام دهید
9:10
سپس درگذشت
9:12
پس من به دنبال او ماندم
9:14
در آموریا در زمان
9:16
تا اینکه یک نفر از آنجا گذشت
9:18
از تجار عرب قبیله
9:20
یک سگ، بنابراین به آنها گفتم
9:22
اگه منو با خودت ببری
9:24
به سرزمین اعراب
9:26
من این گاوها و غنیمت هایم را به تو می دهم
9:28
و گفتند بله
9:30
ما شما را حمل می کنیم
9:32
بنابراین آن را به آنها دادم
9:34
و مرا با خود بردند
9:36
حتی اگر به وادی القری برسیم
9:38
به من خیانت کردند و مرا فروختند
9:40
به یک مرد یهودی
9:42
پس به خدمت ایشان پیوستم
9:44
سپس پسر عمویش به سرعت از او حمایت کرد
9:46
او از بنی قریده است
9:48
پس مرا از او خرید
9:50
مرا با خود به یثرب برد
9:52
نخل هایی را که نام برد دیدم
9:54
به دوستم در آموریا
9:56
شهر با شرح شناخته شده بود
9:58
کسانی که به او توهین کردند
10:00
باهاش درست کردم
10:02
و پیامبر درد می کرد
10:04
او مردم خود را در مکه فرا می خواند
10:06
اما من نشنیدم که به آن اشاره کند
10:08
چون مشغول چیزهایی هستم که لازمه
10:10
در مورد برده داری
10:12
آنگاه دیری نگذشت که رسول هجرت کرد
10:14
به یثرب
10:16
به خدا قسم بالای درخت خرما هستم
10:18
آقا من یه سری کار میکنم
10:20
و سر جارز
10:22
وقتی میام زیرش
10:24
پسر عمویش به او گفت
10:26
خداوند بانو قیله را بکشد
10:28
قسم می خورم که الان هستند
10:30
در قبا جمع شدند
10:32
بر مردی که نزد آنها آمد
10:34
امروز از مکه
10:36
او ادعا می کند که پیامبر است
10:38
همین که شنیدی چی گفت
10:40
چیزی شبیه تب مرا لمس کرد
10:42
و من خیلی ناراحت شدم
10:44
من حتی از این می ترسیدم
10:46
بر من بیفتی آقا
10:48
به سرعت از درخت خرما پایین آمد
10:50
و شروع کردم به گفتن آن مرد
10:52
چی میگی؟
10:54
به من خبر بده
10:56
اربابم عصبانی شد و به من مشت زد
10:58
شدید به من گفت
11:00
چه ربطی به این داری؟
11:02
به جایی که در محل کار بودید برگردید
11:04
و وقتی عصر شد
11:06
مقداری خرما گرفتم
11:08
من آن را جمع آوری کردم
11:10
او را به جایی که در آنجا اقامت داشت بردم
11:12
من و رسول وارد شدیم
11:14
روی او و من گفتم او
11:16
شنیده ام که تو مردی
11:18
صالح و شما دوستانی دارید
11:20
خدا نیازمند است
11:22
این چیزی است که من داشتم
11:24
برای خیریه دیدمت
11:26
من بیش از هر کس دیگری حق آن را دارم
11:28
سپس او را به من نزدیک کرد
11:30
به دوستانش گفت
11:32
بخور و دستش را بگیر
11:34
نخورد، گفتم
11:36
من این را در خودم دارم
11:38
یک بار و سپس او رفت
11:40
شروع به جمع آوری خرما کردم
11:42
هنگامی که رسول تبدیل شد
11:44
از قبا تا مدینه
11:46
اومدم پیشش و گفتم
11:48
دیدم غذا نمیخوری
11:50
صدقه یک هدیه است
11:52
من شما را با آن افتخار کردم
11:54
پس از آن خورد
11:56
به یارانش دستور داد که با او غذا بخورند
11:58
پس با خودم گفتم
12:00
این ثانیه
12:02
سپس نزد رسول خدا آمدم
12:04
در بقیع الغرقاد است
12:06
جایی که یکی از دوستانش را پنهان کرده بود
12:08
دیدم نشسته
12:10
بنابراین، دو شمول وجود دارد
12:12
پس به او سلام کردم
12:14
بعد برگشتم و به پشتش نگاه کردم
12:16
شاید من حلقه را ببینم
12:18
که دوستم در آموریا برایم تعریف کرد
12:20
وقتی پیامبر مرا دید
12:22
به پشتش نگاه کن
12:24
او هدف من را می دانست، والقر
12:26
پشتش را برگرداند
12:28
پس نگاه کردم و حلقه را دیدم
12:30
پس او را شناختم و به او تکیه دادم
12:32
قبول کن و گریه کن
12:34
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
12:36
چه خبر؟
12:38
پس داستانم را به او گفتم
12:40
او را تحسین کرد
12:42
او از شنیدنش خوشحال شد
12:44
دوستانش از من هستند
12:46
بنابراین من آنها را مجبور به شنیدن آن کردم
12:48
آنها از آن بسیار شگفت زده شدند
12:50
آنها بسیار از آن راضی بودند
12:52
درود بر من
12:54
سلمان فارسی
12:56
روزی که در جستجوی حقیقت برخاست
12:58
همه جا
13:00
درود بر سلمان فارسی
13:02
روزی که حقیقت را دانست
13:04
پس استوارتر به او ایمان بیاورید
13:06
ایمان و صلح
13:08
روزی که مرد
13:10
و روزی که زنده برانگیخته شود
13:14
سلمان از اهل بیت است
13:16
محمد رسول خداست