صور من حياة الصحابة - الحلقة (13) - سلمان الفارسي رضي الله عنه

◉ 0 بازدید ⏱ 13:37 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:16 انجمن مواضع خشنود است
0:18 به شما ارائه شود
0:20 تصاویری از زندگی صحابه
0:22 نوشته عبدالرحمن رفعت الباشا
0:26 خدا رحمتش کند
0:29 سلمان فارسی
0:31 خداوند از او راضی باشد
0:45 این داستان ماست
0:48 این داستان جستجوی حقیقت است
0:50 خداجو
0:52 داستان سلمان فارسی
0:54 خداوند از او راضی و خشنود باشد
0:56 برویم
0:58 سلمان خودش میدان دارد
1:00 تا وقایع داستانش را برایمان تعریف کند
1:02 بنابراین او آن را احساس کرد
1:04 عمیق تر و روایت شده
1:06 دقیق تر و صادقانه تر است
1:08 سلمان گفت
1:10 من یک پسر ایرانی از خانواده بودم
1:12 اصفهان از روستا
1:14 او را ژیان می نامند
1:16 پدرم دهقان بود
1:18 روستا ثروتمندتر است
1:20 مردم آن ثروتمند و برتر هستند
1:22 وضعیت و من آن را دوست داشتم
1:24 از آن زمان خدا او را آفرید
1:26 او متولد شده و هنوز هم هست
1:28 عشق او به من قوی تر و قوی تر می شود
1:30 حتی برای روزها
1:32 از ترس مرا در خانه حبس کرد
1:34 علی که تو زندانی
1:36 دختران سخت کار کرده اند
1:38 حتی در مجوس
1:40 من شدم ارزش های آتش که
1:42 ما او را پرستش کردیم
1:44 آتش زدن آن به من سپرده شد
1:46 تا یک ساعت کمرنگ نشود
1:48 روز یا شب
1:50 پدرم ملکی داشت
1:52 مزایای زیادی برای ما به ارمغان می آورد
1:54 بازدهی عالی بود
1:56 پدرم روی آن می ایستد و درو می کند
1:59 و در یک زمان
2:01 مشغول رفتن به روستا بود
2:03 و او گفت
2:05 پسرم
2:07 با آنچه می بینی حواس من را از این املاک پرت کرده است
2:09 پس برو پیشش
2:11 امروز او از من مراقبت کرد
2:13 پس به روستای خودمان رفتم
2:15 در حالی که من به نوعی هستم
2:17 از کنار یک کلیسا گذشتم
2:19 از کلیساهای مسیحی
2:21 بنابراین من صدای آنها را در آنجا شنیدم
2:23 و نماز می خوانند
2:25 که توجه من را جلب کرد
2:27 من چیزی در مورد آن نمی دانستم
2:29 موضوع پیروزی یا فرمان
2:31 سایر اهل دین
2:33 چون پدرم مدت زیادی مرا بلاک کرده بود
2:35 درباره مردم خانه ما
2:37 وقتی صدایشان را شنیدم
2:39 وارد آنها شدم تا ببینم چه می کنند
2:41 وقتی به آنها نگاه کردم
2:43 از دعاهایشان خوشم آمد
2:45 و من دین آنها را می خواستم
2:47 و من گفتم
2:49 به خدا این بهتر از آن است
2:51 ما بر آن هستیم، به خدا
2:53 تا غروب آفتاب آنها را ترک نکردم
2:55 و من نرفتم
2:57 املاک پدرم
2:59 بعد از آنها پرسیدم
3:01 خاستگاه این دین کجاست؟
3:03 در شام گفتند
3:05 و من شب را قبول نکردم
3:07 به خانه مان برگشتم
3:09 سپس پدرم مرا ملاقات کرد و از من پرسید
3:11 در مورد چیزی که من ساختم
3:13 پس گفتم پدر
3:15 از کنار مردم گذشتم
3:17 آنها در کلیسای خود دعا می کنند
3:19 من از آنچه از دین آنها دیدم خوشم آمد
3:21 من هنوز آنها را دارم
3:23 تا اینکه خورشید غروب کرد
3:25 پدرم از کاری که من کرده بودم وحشت داشت
3:27 چی گفت پسر؟
3:29 نه در آن دین
3:31 بهترین دین شماست
3:33 دین پدران شما بهتر از آن است
3:35 گفتم نه
3:37 به خدا سوگند که دین آنهاست
3:39 برای صلاح دینمان
3:41 پدرم از حرف من می ترسید
3:43 ترسیدم که دینم را ترک کنم
3:45 مرا در خانه حبس کرد
3:47 دستبند روی پایم گذاشت
3:49 وقتی فرصت پیدا کردم
3:51 فرصت
3:53 من برای مسیحیان پیام فرستادم تا به آنها بگویم
3:55 اگر نزد شما آمد، سوار شوید
3:57 او می خواهد به شام برود
3:59 پس به من خبر بده
4:01 فقط کمی است
4:03 تا اینکه به سراغشان آمد
4:05 به سمت شام
4:07 پس در مورد آن به من بگویید
4:09 بنابراین او دستبندهای من را نگه داشت تا اینکه من او را باز کردم
4:11 ناشناس با آنها بیرون رفتم
4:13 تا اینکه به آن رسیدیم
4:15 شام
4:17 وقتی به آنجا فرود آمدیم
4:19 گفتم بهترین مرد کیست
4:21 از اهل این دین
4:23 گفتند اسقف
4:25 کشیش کلیسا
4:27 پس نزد او آمدم و گفتم
4:29 من مسیحیت را می خواستم
4:31 و من دوست داشتم به تو بچسبم
4:33 من در خدمت شما هستم و از شما می آموزم
4:35 من با شما ادامه می دهم
4:37 گفت: بیا داخل.
4:39 پس با او وارد شدم و خدمتش کردم
4:41 بعد خیلی دوام نیاورد
4:43 اگر آن مرد را می شناختم
4:45 مرد بد
4:47 و آن را با دوستی دنبال کنید
4:49 و پاداش آنها را می خواهد
4:51 اگر مقداری از آن را به او بدهند
4:53 چیزی که برای رضای خدا خرج کنیم
4:55 برای خودش احتکار کرد
4:57 به فقرا و نیازمندان نمی داد
4:59 چیزی از او نیست
5:01 تا اینکه هفت سکه جمع کرد
5:03 از طلا
5:05 با نفرت شدید از او متنفر بودم
5:07 وقتی او را دیدم
5:09 سپس او به زودی درگذشت
5:11 هواداران برای دفن او جمع شدند
5:13 بنابراین به آنها گفتم
5:15 تو مرد بدی بودی
5:17 او به شما دستور می دهد که دوست باشید و شما را آرزو می کند
5:19 در آنجا، هنگامی که شما به او می آیید
5:21 با آن آن را برای خودش احتکار کرد
5:23 به فقرا نمی داد
5:25 هیچ چیز از آن
5:27 گفتند از کجا فهمیدی؟
5:29 گفتم من هستم
5:31 گنج او را به تو نشان خواهم داد
5:33 گفتند بله
5:35 ما به او نشان دادیم و من به آنها نشان دادم
5:37 مکان آن، پس آن را استخراج کردند
5:39 هفت دیگ پر از آن بود
5:41 طلا و نقره
5:43 وقتی او را دیدند گفتند:
5:45 به خدا قسم او را دفن نمی کنیم
5:47 سپس او را مصلوب کردند و سنگسار کردند
5:49 با سنگ پس او
5:51 فقط اندکی گذشت
5:53 تا اینکه مرد دیگری را تعیین کردند
5:55 من به جای او به او چسبیدم
5:57 من مردی را ندیدم
5:59 در این دنیا از او دوری کن
6:01 من او را در آخرت آرزو نمی کنم
6:03 و من به او اهمیت نمی دهم
6:05 شبانه روز عبادت کنید
6:07 پس من او را صمیمانه دوست داشتم
6:09 من با او ماندم
6:11 وقتی مرگ به سراغش آمد
6:13 به او گفتم
6:15 آه فلانی
6:17 چه کسی را توصیه می کنید؟
6:19 پس از تو به من توصیه می کنی که با کی باشم؟
6:21 و او گفت
6:23 بله پسر
6:25 من کسی را نمی شناسم که بودم
6:27 به جز مردی در موصل
6:29 او فلانی است
6:31 تحریف نشده و تغییری نکرده است
6:33 حق آن
6:35 وقتی دوستم فوت کرد
6:37 من با آن مرد در موصل تماس گرفتم
6:39 برای چیزی که درخواست کردم
6:41 این خبر را به او گفتم
6:43 و من به او گفتم فلانی
6:45 وقتی فوت کرد به من توصیه کرد که ...
6:47 بگیر و به من بگو
6:49 نگه داشتن آنچه بود
6:51 گفت درست است
6:53 با من بمان
6:55 من پیش او ماندم و او را پیدا کردم
6:57 خوب
6:59 سپس او به زودی درگذشت
7:01 وقتی مرگ به سراغش آمد
7:03 به او گفتم
7:05 ای فلانی او به سوی تو آمده است
7:07 از فرمان خدا آن چیزی است که می بینید
7:09 و تو می دانی که درباره من چه می دانی
7:11 فایل از
7:13 به من توصیه کن و او گفت
7:15 بله پسر
7:17 قسم می خورم که نمی دانم مردی در ...
7:19 مثل چیزی که قبلا بودیم
7:21 جز مردی از دو شهر
7:23 او فلانی است، پس به او بپیوندید
7:25 وقتی مرد ناپدید شد
7:27 یک دفعه بهم رسیدم
7:29 با یک همراه از دو شهر
7:31 و من خبرم را به او گفتم و چه
7:33 دوستم به من دستور داد این کار را انجام دهم
7:35 او به من گفت: پیش ما بمان.
7:37 من پیش او ماندم و او را پیدا کردم
7:39 همانطور که بود
7:41 دو دوستش خوبن
7:43 به خدا سوگند دیری نگذشت که با آن نازل شد
7:45 مرگ وقتی در آن شرکت کردم
7:47 مرگ را به او گفتم
7:49 میدونستم مشکلی با من پیش اومده
7:51 فیلی می دانست کیست
7:53 به من توصیه کن و او گفت
7:55 بله پسر
7:57 قسم می خورم که کسی را نمی شناسم
7:59 تنها چیزی که می ماند برای ماست
8:01 مردی در آموریا
8:03 پس او را دنبال کرد
8:05 بنابراین من او را دنبال کردم
8:07 و من خبرم را به او گفتم
8:09 و او گفت: بمان
8:11 من با یک مرد ماندم
8:13 به خدا او در راه بود
8:15 دوستانش به دست آورده اند
8:17 و من گاو و غنیمت دارم
8:19 بعد خیلی طول نکشید که پایین آمد
8:21 برای یارانش چه شد؟
8:23 هر کی خدا دستور بده پس چرا
8:25 من در مرگش شرکت کردم، به او گفتم
8:27 تو از من خبر داری
8:29 از فیلی چه می دانید؟
8:31 مرا نصیحت کن و امر نکن
8:33 انجام دادن
8:35 گفت: بله پسرم
8:37 قسم می خورم که نمی دانم وجود دارد
8:39 هیچکدام از مردم روی آن نماندند
8:41 پشت زمین نگه داشته است
8:43 با چیزی که بودیم
8:45 اما مدتی است
8:47 با زمین بیرون می آید
8:49 اعراب پیامبری هستند که مبعوث خواهند شد
8:51 ابراهیم چاق می شود و سپس هجرت می کند
8:53 از سرزمینش به سرزمینش
8:55 درخت خرمایی بین دو درخت
8:57 و او هیچ نشانه ای ندارد
9:00 هدیه را می خورد
9:02 صدقه نمی خورد
9:04 و بین شانه هایش مهر نبوت است
9:06 اگه می تونی برسی
9:08 در آن کشور، این کار را انجام دهید
9:10 سپس درگذشت
9:12 پس من به دنبال او ماندم
9:14 در آموریا در زمان
9:16 تا اینکه یک نفر از آنجا گذشت
9:18 از تجار عرب قبیله
9:20 یک سگ، بنابراین به آنها گفتم
9:22 اگه منو با خودت ببری
9:24 به سرزمین اعراب
9:26 من این گاوها و غنیمت هایم را به تو می دهم
9:28 و گفتند بله
9:30 ما شما را حمل می کنیم
9:32 بنابراین آن را به آنها دادم
9:34 و مرا با خود بردند
9:36 حتی اگر به وادی القری برسیم
9:38 به من خیانت کردند و مرا فروختند
9:40 به یک مرد یهودی
9:42 پس به خدمت ایشان پیوستم
9:44 سپس پسر عمویش به سرعت از او حمایت کرد
9:46 او از بنی قریده است
9:48 پس مرا از او خرید
9:50 مرا با خود به یثرب برد
9:52 نخل هایی را که نام برد دیدم
9:54 به دوستم در آموریا
9:56 شهر با شرح شناخته شده بود
9:58 کسانی که به او توهین کردند
10:00 باهاش درست کردم
10:02 و پیامبر درد می کرد
10:04 او مردم خود را در مکه فرا می خواند
10:06 اما من نشنیدم که به آن اشاره کند
10:08 چون مشغول چیزهایی هستم که لازمه
10:10 در مورد برده داری
10:12 آنگاه دیری نگذشت که رسول هجرت کرد
10:14 به یثرب
10:16 به خدا قسم بالای درخت خرما هستم
10:18 آقا من یه سری کار میکنم
10:20 و سر جارز
10:22 وقتی میام زیرش
10:24 پسر عمویش به او گفت
10:26 خداوند بانو قیله را بکشد
10:28 قسم می خورم که الان هستند
10:30 در قبا جمع شدند
10:32 بر مردی که نزد آنها آمد
10:34 امروز از مکه
10:36 او ادعا می کند که پیامبر است
10:38 همین که شنیدی چی گفت
10:40 چیزی شبیه تب مرا لمس کرد
10:42 و من خیلی ناراحت شدم
10:44 من حتی از این می ترسیدم
10:46 بر من بیفتی آقا
10:48 به سرعت از درخت خرما پایین آمد
10:50 و شروع کردم به گفتن آن مرد
10:52 چی میگی؟
10:54 به من خبر بده
10:56 اربابم عصبانی شد و به من مشت زد
10:58 شدید به من گفت
11:00 چه ربطی به این داری؟
11:02 به جایی که در محل کار بودید برگردید
11:04 و وقتی عصر شد
11:06 مقداری خرما گرفتم
11:08 من آن را جمع آوری کردم
11:10 او را به جایی که در آنجا اقامت داشت بردم
11:12 من و رسول وارد شدیم
11:14 روی او و من گفتم او
11:16 شنیده ام که تو مردی
11:18 صالح و شما دوستانی دارید
11:20 خدا نیازمند است
11:22 این چیزی است که من داشتم
11:24 برای خیریه دیدمت
11:26 من بیش از هر کس دیگری حق آن را دارم
11:28 سپس او را به من نزدیک کرد
11:30 به دوستانش گفت
11:32 بخور و دستش را بگیر
11:34 نخورد، گفتم
11:36 من این را در خودم دارم
11:38 یک بار و سپس او رفت
11:40 شروع به جمع آوری خرما کردم
11:42 هنگامی که رسول تبدیل شد
11:44 از قبا تا مدینه
11:46 اومدم پیشش و گفتم
11:48 دیدم غذا نمیخوری
11:50 صدقه یک هدیه است
11:52 من شما را با آن افتخار کردم
11:54 پس از آن خورد
11:56 به یارانش دستور داد که با او غذا بخورند
11:58 پس با خودم گفتم
12:00 این ثانیه
12:02 سپس نزد رسول خدا آمدم
12:04 در بقیع الغرقاد است
12:06 جایی که یکی از دوستانش را پنهان کرده بود
12:08 دیدم نشسته
12:10 بنابراین، دو شمول وجود دارد
12:12 پس به او سلام کردم
12:14 بعد برگشتم و به پشتش نگاه کردم
12:16 شاید من حلقه را ببینم
12:18 که دوستم در آموریا برایم تعریف کرد
12:20 وقتی پیامبر مرا دید
12:22 به پشتش نگاه کن
12:24 او هدف من را می دانست، والقر
12:26 پشتش را برگرداند
12:28 پس نگاه کردم و حلقه را دیدم
12:30 پس او را شناختم و به او تکیه دادم
12:32 قبول کن و گریه کن
12:34 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
12:36 چه خبر؟
12:38 پس داستانم را به او گفتم
12:40 او را تحسین کرد
12:42 او از شنیدنش خوشحال شد
12:44 دوستانش از من هستند
12:46 بنابراین من آنها را مجبور به شنیدن آن کردم
12:48 آنها از آن بسیار شگفت زده شدند
12:50 آنها بسیار از آن راضی بودند
12:52 درود بر من
12:54 سلمان فارسی
12:56 روزی که در جستجوی حقیقت برخاست
12:58 همه جا
13:00 درود بر سلمان فارسی
13:02 روزی که حقیقت را دانست
13:04 پس استوارتر به او ایمان بیاورید
13:06 ایمان و صلح
13:08 روزی که مرد
13:10 و روزی که زنده برانگیخته شود
13:14 سلمان از اهل بیت است
13:16 محمد رسول خداست