از مجموعهٔ صور من حياة التابعين (اكتملت السلسلة)
· درس 3 از 5
صور من حياة التابعين | د. عبدالرحمن رأفت الباشا | الحلقة (19) | عمر بن عبدالعزيز رحمه الله
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
0:08
اگر پیغمبر میخواست یا میگفت، از پیامبر پیروی میکرد
0:13
جمهوری موادده
0:15
پیشبرد
0:17
تصاویری از زندگی فالوورها
0:21
نوشته دکتر عبدالرحمن رأفت الباشا
0:26
خدا رحمتش کند
0:30
عمر بن عبدالعزیز
0:32
خدا رحمتش کند
0:42
صحبت از خلیفه زاهد
0:45
پنجمین خلیفه راشدین
0:48
گفتگوی بهتر از پخش مشک
0:50
و خوشمزه تر از مواد اولیه است
0:53
و بیوگرافی ممتاز و ممتاز او
0:55
واحه ماتر
0:57
هر جا که می روی
1:00
Veet یک گیاه لطیف است
1:02
و یک گل زیبا
1:04
و میوه درو کرد
1:06
و اگر نتوانیم
1:08
اکنون بیوگرافی را درک کنیم
1:10
که اهمیت تاریخ را زینت بخشید
1:13
این مانع ما نمی شود
1:15
از چیدن گل از چمنزارش
1:18
و نورش را در آغوش بگیرم و بگذرم
1:21
این به این دلیل است که آنچه درک نمی شود همه است
1:23
او هیچ کدام را پشت سر نمی گذارد
1:25
اینم سه عکس
1:27
از زندگی عمر بن عبدالعزیز
1:30
تصاویر دیگر در کتاب بعدی دنبال می شود
1:33
اگر خداوند اجازه دهد و تسهیل کند
1:38
در مورد اول از این تصاویر
1:40
سلامه بن دینار آن را برای ما نقل کرد
1:43
عالم و قاضی و شیخ شهر
1:46
و او گفت
1:48
تقدیم به خلیفه مسلمین
1:50
عمر بن عبدالعزیز
1:52
در خنصره از حلب است
1:55
او تا باسین پیشروی کرده بود
1:58
و پس از ملاقات با او، عهد و پیمانی بین من و او بسته شد
2:01
جلوی در خانه پیداش کردم
2:04
اما من نمی دانستم
2:06
تا حالش را از چیزی که به آن عادت کرده بود تغییر دهد
2:09
روزی فرماندار شهر بود
2:12
به من خوش آمد گفت:
2:14
اجازه از من ابوحازم
2:17
وقتی نوشیدم گفتم:
2:20
مگر تو امیرالمؤمنین عمر بن عبدالعزیز نیستی؟
2:23
گفت بله
2:25
پس گفتم
2:27
صورتت زیبا نبود؟
2:30
و پوست شما شاداب است
2:32
و زندگی شما آسان است
2:34
گفت بله
2:36
پس گفتم
2:37
چه کسی مشکل شما را تغییر داد؟
2:39
بعد از اینکه زرد و سفید شدی
2:42
امیرالمؤمنین شدم
2:45
و او گفت
2:47
چه کسی مرا تغییر داد، ابوحازم؟
2:50
پس گفتم
2:51
اندام لاغر شما
2:53
و پوست خشن شما
2:55
و صورت زردت
2:57
و چشمانت که پنهان و پاک بود
3:01
گریه کرد و گفت
3:03
پس اگر بعد از سه روز مرا در قبرم دیدی چه؟
3:07
چشمانم روی گونه هایم دوید
3:10
شکمم متلاشی شد و ترک خورد
3:13
و کرم ها در بدنم ازدحام کردند
3:17
اگر مرا دیده بودی ابوحازم
3:21
تو بیشتر از امروز من را انکار می کردی
3:25
بعد به من نگاه کرد و گفت
3:28
اخیرا یادت هست؟
3:31
در مدینه به من گفتی ابوحازم
3:35
پس گفتم
3:36
من چیزهای زیادی به شما گفته ام
3:39
ای امیرالمومنین!
3:41
منظور شما کدام یک است؟
3:43
و او گفت
3:44
حدیثی است که ابوهریره نقل کرده است
3:47
پس گفتم بله
3:49
یادش کن ای امیرالمؤمنین
3:51
و او گفت
3:52
به من پس بده
3:54
من می خواهم آن را از شما بشنوم
3:57
پس گفتم
3:58
شنیدم که پدرش هریره می گفت
4:01
از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود
4:05
در دستان شما مانعی مانند دندان تیز وجود دارد
4:10
فقط هر فرد ضعیف و لاغری اجازه می دهد
4:14
عمر به شدت گریه کرد
4:17
می ترسیدم تلخی اش با او برطرف شود
4:21
بعد اشک هایش را قطع کرد و رو به من کرد و گفت
4:25
مرا سرزنش می کنی ابوحازم؟
4:28
بنابراین من خودم را به آن مانع شکست دادم
4:31
لطفا زنده بمانید
4:34
و فکر نمی کنم زنده بمانم
4:36
عکس دوم از زندگی عمر است
4:42
طبری آن را از طفیل بن مرداس برای ما نقل می کند
4:46
و او می گوید
4:47
امیرالمؤمنین عمر بن عبدالعزیز است
4:50
زمانی که خلافت را به دست گرفت
4:52
به سلیمان بن ابی السیری نامه نوشت
4:55
و نامه ای بر سینه بود که در آن می گفت
4:58
هتل های کشور خود را بخرید
5:01
برای میزبانی مسلمانان
5:03
اگر یکی از آنها عبور کرد
5:06
یک شبانه روز از او پذیرایی کردند
5:08
و وضعیت او را درست کنید
5:10
و از حیوانات او مراقبت کردی
5:12
اگر از تقلب شکایت کند
5:15
دو روز و دو شب از او پذیرایی کردند
5:18
و دلداریش بده
5:20
اگر قطع شود، روزی ندارد
5:23
هیچ حیوانی نمی تواند آن را تحمل کند
5:25
پس آنچه را که نیاز او را برآورده می کرد به او دادند
5:28
و او را به کشورش آوردند
5:30
والی دستور امیرالمومنین علیه السلام را صادر کرد
5:33
او هتل هایی را که به او دستور داده بودند آماده کند راه اندازی کرد
5:37
خبر آن همه جا پخش شد
5:40
مردم به شرق کشور هجوم آوردند
5:43
اسلام و مغرب هایش در مورد آن صحبت می کنند
5:47
عدالت و تقوای خلیفه را می ستایند
5:51
چهره مردم سمرقند چه بود؟
5:54
اما نزد والی آن سلیمان آمدند
5:57
ابن ابی السری و گفتند
5:59
سلف شما قتیبه بن مسلم البحیلی است
6:03
او بدون هشدار به کشور ما حمله کرد
6:06
او کاری که شما می کنید در جنگ ما انجام نداد
6:09
جامعه مسلمانان
6:11
می دانیم که شما دشمنان خود را دعوت می کنید
6:14
برای ورود به اسلام
6:16
اگر امتناع کردند، شما آنها را به پرداخت مالیات دعوت می کنید
6:20
اگر امتناع کردند، شما به آنها اعلام جنگ می کنید
6:24
عدالت و تقوای خلیفه شما را دیده ایم
6:28
ما با شکایت ارتش شما از شما وسوسه شدیم
6:31
و از تو برای آنچه به ما وحی کرد یاری می طلبیم
6:35
یک رهبر از رهبران شما
6:37
بنابراین، شاهزاده
6:40
یکی از ما هست که پیش جانشین شما بیاید
6:43
و تاریکی خود را به سوی او برسانیم
6:45
اگر حق داریم
6:47
به او دادیم
6:48
اگر نه، به همان جایی که رفتیم برمی گردیم
6:52
پس سليمان هيئتى از آنان را اذن داد
6:55
با آمدن نزد خلیفه در دمشق
6:58
وقتی در خانه خلافت شدند
7:01
آنها موضوع خود را به خلیفه مسلمین تسلیم کردند
7:04
عمر بن عبدالعزیز
7:06
خلیفه نامه ای به وصی خود، سلیمان بن ابی السیری نوشت و در آن نوشت: «اما آنچه پس از آن می آید، پس هنگامی که نزد تو آمد».
7:14
این نامه من است، پس در برابر مردم سمرقند به عنوان قاضی بنشینید که به شکایت آنها رسیدگی کند و اگر تصمیم گرفت.
7:22
پس به لشکر مسلمانان دستور بده تا شهر خود را ترک کنند و مسلمانان ساکن را دعوت کنند
7:29
در میان آنها تا از آنها دور شوی و به همان راهی که قبل از ورود او بودی بازگردی
7:34
خانه آنها قتیبه بن مسلم البحیلی بود. وقتی هیئت نزد سلیمان بن عبعی آمد
7:41
السیری و نامه امیرالمؤمنین علیه السلام به او داده شد. عجله کرد تا برای آنها قاضی بنشیند
7:48
قضات همگی توسط ابن حضر ناجی منصوب شده بودند، پس شکایات آنها را بررسی کرد و اخبار آنها را بررسی کرد.
7:55
او به شهادت گروهی از سربازان مسلمان و رهبران آنها گوش داد و روشن شد
8:01
صحت ادعای آنها را دارد و برایشان قاضی. در این هنگام والی به سربازان مسلمان دستور داد
8:09
که باید خانه های خود را ترک کنند، به اردوگاه های خود بازگردند و با آنها بجنگند
8:15
یک وقت دیگر یا با آرامش وارد کشورشان می شوند یا پیروز می شوند
8:22
با آن جنگ خواهد شد و یا فتح برای آنها ثبت نمی شود. وقتی چهره ها را شنید
8:28
مردم با قاضی حکومت می کردند، قاضیان مسلمان به یکدیگر می گفتند و او همان طور که داشت حکومت می کرد
8:35
شما با این مردم تعامل کردید، با آنها زندگی کردید و رفتار و عدالت آنها را دیدید
8:42
و آنچه را که دیدی به آنها صدق کرد، پس آنها را نزد خود نگه دار و با آنها معاشرت داشته باش
8:49
با آینا همراهی می کردند و عکس سوم از زندگی عمر
8:57
خداوند از او راضی باشد، پس آن را در کتاب گرانقدر خود به نام برای ابن عبدالحکم روایت کرده است.
9:04
زندگی نامه عمر بن عبدالعزیز. می گوید وقتی عمر نزدیک بود وارد شد
9:11
مسلمه بن عبدالملک به او گفت: ای امیرالمؤمنین تو از شیر گرفته شدی.
9:17
دهان فرزندان شما در مورد این پول است، پس بهتر است آن را به من یا شخصی که ترجیح می دهید وصیت کنید.
9:25
از خانواده تو، و چون سخنش تمام شد، عمر گفت: مرا بنشین. پس او را نشستند و گفت
9:33
شنیدی ای زن مسلمان چه گفت. در مورد گفتار شما که «من از دهان فرزندانم شیر گرفته ام».
9:40
در مورد این پول، به خدا من حقی از آنها دریغ نکردم، حق آنهاست و نکردم.
9:47
چیزی را که ندارند به آنها بدهم. و اما آنچه گفتی، اگر آنها را به من وصیت کرده بودی یا به من
9:53
هر كه از اهل بيت خود را ترجيح دهيد، ولى و نگهبان آنان از خداوندى است كه نازل كرده است
10:00
کتاب با حق است و نیکوکاران را نگه می دارد و ای زن مسلمان بدان که فرزندانم
10:08
یکی از مردان من مردی صالح و پرهیزکار است، پس خداوند او را از فضل خود بی نیاز می کند و می سازد
10:16
او از امور خود راهی دارد و انسان بدی که مقدر به گناه است، راه نجاتی نیست.
10:23
من اولین کسی بودم که با پول به او کمک می کردم تا خدای متعال را نافرمانی کند. سپس فرمود: دعا کن.
10:31
من پسرانی دارم، بنابراین آنها را صدا زدند و آنها چند ده پسر بودند. وقتی آنها را دید، حرکت کرد
10:38
او به من نگاه کرد و با خود گفت: من جوانانی را رها کرده ام که با من کاری ندارند.
10:44
او بی صدا گریه کرد، سپس رو به آنها کرد و گفت: پسرم، من مردم.
10:53
من برای شما خیرهای زیادی گذاشتم، زیرا از هیچ مسلمانی نخواهید گذشت
10:59
یا اهل حمایتشان مگر اینکه ببینند که تو بر آنها حقی پیش روی توست
11:06
انتخاب بین دو چیز: یا خودکفا می شوی و پدرت وارد می شود
11:12
جهنم، وگرنه فقیر می شوی و وارد بهشت می شوی و من فقط فکر می کنم
11:18
شما ترجیح می دهید که پدرتان از آتش نجات داده شود تا آواز خواندن و سپس نگاه کنید
11:24
با آنها مهربانی کرد و فرمود: «خداوند شما را حفظ کند، برخیزید و روزی میدهید».
11:30
خدایا، مصلّمه رو به او کرد و گفت: من چیزی بهتر از آن دارم.
11:37
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: این چیست؟ گفت: سیصد هزار دینار دارم.
11:45
من آن را به تو می دهم، پس در میان آنها تقسیم کن یا اگر خواستی صدقه بده. عمر به او گفت
11:53
یا بهتر از آن ای زن مسلمان. پس گفت: ای امیرالمؤمنین چیست؟ پس گفت
12:02
شما آن را به کسی که آن را از او گرفته اید پس می دهید، زیرا به حق شما نیست، پس باید آن را بخرید
12:10
مسلمه گفت: ای امیرالمؤمنین زنده و مرده خداوند تو را بیامرزد که بی گناه شدی.
12:17
در میان ما دلهای سخت است و من از آنها یاد کردم و آنها فراموشکار بودند و برای ما نگه داشته شدند
12:25
صالحان ذکر شده است. سپس مردم اخبار پسران عمر را پس از او دنبال کردند و دیدند
12:34
او به یکی از آنها محتاج است و فقیر است و خداوند متعال وقتی می گوید راست می گوید
12:40
عمر بن عبدالعزیز را از علما از علمای شاغل به شمار می آورند
13:08
خلفای راشدین طلایی در مواضع و نمونه های خود از رسول اقتدا کردند.
13:20
آنها به دنبال این بودند یا گفتند که اینجا هستند و ابرهای زندگی ما را آبیاری می کنند، بنابراین ما نمی توانیم آنها را ذکر کنیم
13:31
رفتند و سوالی در وجدانشان ایجاد کردند: آیا ستاره ای مثل آنها در آسمان هست؟
13:42
زندگی خود را پر از غرور در کردارشان کردند و دنیای حسرت به آنان آراسته شد