از مجموعهٔ وأظلمت المدينة (اكتملت السلسلة) · درس 7 از 12

وأظلمت المدينة | الحلقة (7) | الاحتضار والوصايا

◉ 0 بازدید ⏱ 14:17 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:02 بسم الله الرحمن الرحیم و شهر با احتیاط و ولایت تاریک شد.
0:23 اصحاب متوجه شدند که این گرم ترین و آخرین لحظه است
0:31 اینجا عباس بن عبدالمطلب است
0:34 او به من گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مرگ او شک کرده است
0:41 به روایت ابن عباس
0:44 علی بن ابی طالب رضی الله عنه
0:48 از محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خارج شد در حالی که از دنیا رفت.
0:55 و مردم گفتند
0:57 یا ابوالحسن
0:59 چگونه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شد؟
1:04 و او گفت
1:06 خدا را شکر که بی گناه شد
1:09 پس دست عباس بن عبدالمطلب را گرفت
1:12 و به او گفت
1:14 تو به خدا سه سال با عبدالعصار فاصله داری
1:18 به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را می بینم
1:24 او از این درد خواهد مرد
1:28 من چهره بنی عبدالمطلب را هنگام مرگ می شناسم
1:34 ما را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله ببر
1:39 اجازه بدهید از او درباره این موضوع بپرسیم
1:42 اگر در درون ما باشد، آن را می دانیم
1:45 اگر شخص دیگری باشد به او یاد می دهیم و به ما توصیه می کند
1:50 علی گفت
1:52 به خدا قسم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درخواست کردیم
1:58 پس هر کس آن را دریغ کند مردم پس از او آن را به او نمی دهند
2:03 به خدا سوگند من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درخواست نمی کنم
2:11 عبدالرحمن بن ابی بکر بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می شود
2:17 آنقدر سنگين شدند كه حضرت صلي الله عليه و آله نتوانست حرف بزند
2:23 عایشه گفت
2:25 عبدالرحمن بن ابی بکر با سیواک که با آن نشسته بود وارد شد
2:32 رسول خدا صلی الله علیه و آله به او نگاه کرد
2:37 و به او گفت
2:39 این سیواک را به من بده، عبدالرحمن
2:43 پس به من داد
2:45 بنابراین آن را گاز گرفت و سپس آن را جوید
2:48 پس آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله دادم
2:52 بنابراین او را در حالی که به سینه ام تکیه داده بود بردم
2:57 داستان دیگر ظاهر می شود
2:59 حال پیامبر صلی الله علیه و آله در آن زمان چگونه بود؟
3:05 عایشه گفت
3:08 علی عبدالرحمن با سیواک در دست وارد شد
3:12 من یاور رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم
3:17 دیدم که به او نگاه می کند
3:20 می دانستم که او سیواک را دوست دارد
3:23 پس گفتم
3:25 من آن را برای شما
3:27 سرش را به نشانه تبریک تکان داد
3:30 بنابراین آن را گرفتم و بدتر شد
3:35 و من گفتم
3:36 برای شما نرم تر
3:38 سرش را به نشانه تبریک تکان داد
3:41 سنگ چخماق
3:43 پس گرایش بر پیامبر صلی الله علیه و آله ظاهر شد
3:48 او رضی الله عنه تصمیم گرفت برای صحابه نامه بنویسد
3:54 پس از او هرگز گمراه نخواهند شد
3:57 ابن عباس گفت
3:59 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و مردانی در خانه بودند
4:05 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
4:10 برات کتاب بنویسم؟
4:13 پس از او گمراه نخواهید شد
4:15 برخی از آنها گفتند
4:18 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
4:21 درد بر او چیره شد
4:23 و شما قرآن دارید
4:25 کتاب خدا ما را بس است
4:28 اهل خانه با هم مخالفت کردند و نزاع کردند
4:31 برخی از آنها می گویند
4:33 نزدیک شوید تا برای شما کتابی بنویسد که پس از آن گمراه نشوید
4:38 برخی از آنها چیز دیگری می گویند
4:42 زمانی که بر زبان و اختلاف خود افزودند
4:45 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
4:49 بلند شو
4:51 داستان کتاب روز پنجشنبه اتفاق افتاد
4:54 قبل از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
4:58 در چهار روز
5:00 به روایت سعید بن جبیر
5:03 او گفت
5:05 ابن عباس گفت
5:07 روز پنجشنبه
5:09 و پنجشنبه چیست؟
5:11 درد رسول خدا صلی الله علیه و آله شدت گرفت
5:16 و او گفت
5:18 پیش من بیا تا برایت نامه بنویسم
5:21 پس از او هرگز گمراه نخواهی شد
5:24 و به گفته بخاری در کتاب «جهاد».
5:28 ابن عباس گفت
5:30 روز پنجشنبه
5:32 و پنجشنبه چیست؟
5:34 سپس شما
5:36 تا اینکه اشک هایش تبدیل به سرخک شد
5:39 و او گفت
5:41 رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز پنج شنبه درد شدیدی داشت
5:47 و او گفت
5:49 برای من نامه بیاور تا برایت بنویسم
5:53 پس از او هرگز گمراه نخواهی شد
5:56 پس با هم دعوا کردند
5:58 با پیامبر نباید اختلاف کرد
6:02 و گفتند
6:04 رسول خدا صلی الله علیه و آله را ترک کرد
6:08 او گفت
6:10 اجازه بده
6:11 آنچه در آن هستم بهتر از آن چیزی است که تو مرا به آن فرا می خوانی
6:16 پس از مرگش سه چیز را وصیت کرد
6:20 مشرکان را از جزیرة العرب بیرون کنید
6:24 همان طور که من با آنها رفتار می کردم، با هیئت برخورد می کردند
6:29 و سومی را فراموش کردم
6:31 طلحه بن مسریف روایت کرده که گفت:
6:36 از عبدالله بن ابی عوفه رضی الله عنه پرسیدم
6:40 آیا پیامبر صلی الله علیه و آله توصیه کرده است؟
6:45 و او گفت نه
6:47 پس گفتم
6:48 وصیت نامه بر مردم چگونه نوشته شد؟
6:51 یا دستور دادند وصیت کردند
6:54 او گفت
6:55 کتاب خدا را توصیه کرد
6:58 عایشه نظر عبدالله بن ابی عوفه رضی الله عنها بود
7:04 رسول خدا صلی الله علیه و آله امر خاصی را سفارش نکرده است
7:12 و او گفت
7:14 در مورد شیرها گفت
7:16 به عایشه اشاره کردند که علی رضی الله عنه وصی است
7:22 و او گفت
7:24 کی توصیه کرد؟
7:26 او را به سینه ام تکیه دادم
7:29 یا او گفت سنگ من
7:32 پس او خواستار ظلم شد
7:34 او در بغل من خفه شد
7:37 من احساس نمی کردم که او مرده است
7:40 کی توصیه کرد؟
7:43 رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن لحظات سخت بود
7:49 او از اضطراب شدید رنج می برد
7:52 به روایت عایشه و ابن عباس
7:57 از عایشه و ابن عباس فرمود:
8:00 وقتی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد
8:05 شروع کرد به انداختن خامیسه روی صورتش
8:09 اگر او غمگین است
8:11 صورتش را آشکار کرد
8:13 و او چنین می گوید
8:16 لعنت خدا بر یهود و مسیحیان باد
8:20 قبور پیامبرانشان را مسجد می گرفتند
8:24 مراقب کارهایی که انجام می دهند باشید
8:27 عایشه گفت
8:29 اگر نبود قبرش برجسته می شد
8:32 می ترسید از آن به عنوان مسجد استفاده شود
8:35 اسامه بن زید نقل می کند
8:38 ماجرای عقد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
8:42 گفت: لوا، هجوم برای اوست.
8:46 و او می گوید
8:48 زمانی که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله تکلیف شد
8:52 مردم سقوط کردند و شهر سقوط کرد
8:56 پس بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدم
9:00 ساکت بود و حرفی نمی زد
9:04 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
9:07 دست هایش را روی من می گذارد و آنها را بلند می کند
9:12 از ام سلمه رضی الله عنه
9:15 که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
9:19 او در هنگام بیماری می گفت که در آن مرده است
9:24 دعا و آنچه که دست راست شما دارد
9:28 به گفتنش ادامه می دهد تا زبانش پر شود
9:34 در روایت انس بن مالک فرمود:
9:38 عموماً دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله بود
9:43 وقتی مرگ به او نزدیک شد، داشت خودش را غرغره می کرد
9:48 دعا و آنچه که دست راست شما دارد
9:53 ذکوان، خدمتکار عایشه، نقل می کند
9:56 عایشه رضی الله عنها می گفت:
10:01 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
10:05 گوشه ای در دستانش بود
10:07 یا یک قوطی آب
10:10 عمر شک دارد
10:12 بنابراین او شروع به گذاشتن دست خود در آب کرد
10:15 صورتش را با آن پاک می کند و می گوید
10:18 خدایی جز خدا نیست
10:21 مرگ مستی دارد
10:24 بعد دستش را بلند کرد و شروع کرد به گفتن
10:28 در بالا رفیق
10:31 تا اینکه حقوقش را گرفت
10:33 دست او رضی الله عنه مایل شد
10:37 از جمله مواردی که پیامبر صلی الله علیه و آله به آن مبتلا شد
10:42 در دستان مرگ او
10:44 آنچه از عبدالرحمن بن عوف نقل شده است
10:47 او گفت
10:49 وقتی مرگ بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید
10:53 گفتند
10:55 ای رسول خدا، حسنا
10:58 او گفت
11:00 من دو مهاجر اول را به شما نشان خواهم داد
11:05 و بعد از آنها فرزندانشان
11:08 مگر اینکه انجام دهید
11:10 هیچ مبادله و عدالتی از شما پذیرفته نمی شود
11:14 عایشه سعی می کند پیامبر صلی الله علیه و آله را دلداری دهد
11:20 پس جن گیر بر او خوانده می شود
11:23 عروة بن الزبیر روایت کرده که گفت
11:26 عایشه رضی الله عنها به من گفت
11:30 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله شکایت کرد
11:35 او خود را با جن گیری نفرین کرد
11:39 با دستش پاکش کرد
11:41 وقتی از دردی که در آن جان باخت شکایت کرد
11:45 او با جن گیری شروع به تخلیه نفس کرد
11:49 که داشت نفس میکشید
11:51 و از طرف او دست پیامبر صلی الله علیه و آله را مسح کن
11:56 با تشدید بیماری برای پیامبر صلی الله علیه و آله
12:02 فاطمه گریه می کند
12:04 چنانکه انس بن مالک نقل می کند
12:07 انس گفت
12:09 زمانی که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم سنگینی می کرد
12:13 او را وادار کرد که خودش را بپوشاند
12:15 فاطمه سلام الله علیها فرمود
12:18 و ناراحتی پدرش
12:22 به او گفت
12:24 پدرت دیگر مضطرب نخواهد شد
12:28 مادر مؤمنان صفیه رضی الله عنه گیج شد
12:33 سپس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
12:36 ناراحتم از بیماریش و چه بلایی سرش آمده است
12:40 چنانکه زید بن اسلم نقل می کند
12:43 و او می گوید
12:45 همسران پیامبر صلی الله علیه و آله جمع شدند
12:49 در طول بیماری که در آن درگذشت
12:51 و همسرانش نزد او جمع شدند
12:54 صفیه بنت حوی گفت:
12:58 به خدا سوگند ای پیامبر خدا
13:01 ای کاش آن کسی بود که بر من گریه می کرد
13:04 پس همسرانش چشمک زدند
13:08 گفت: مدّان.
13:11 بنابراین در مورد هر چیزی گفتند
13:14 گفت: چه کسی به تو چشمک زد؟
13:18 قسم می خورم که او صادق است
13:21 گویی خدا از او راضی بود
13:25 از فراقش غمگین شدم
13:29 چنان که ذو عیب روایت می کند می گوید:
13:32 وقتی آمد
13:34 یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله
13:38 صفیه گفت
13:40 ای رسول خدا
13:42 هر یک از زنان شما خانواده ای دارد که باید به آنها مراجعه کنید
13:47 و خانواده ام را تخلیه کردی
13:50 اگر این اتفاق افتاده است، پس برای چه کسی؟
13:53 او گفت
13:55 به علی بن ابی طالب
14:00 و شهر تاریک شد