از مجموعهٔ كنوز السيرة (اكتملت السلسلة) · درس 17 از 19

كنوز السيرة | الشيخ عثمان الخميس | الحلقة (45) | ديار ثمود

◉ 0 بازدید ⏱ 16:31 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:03 گنجینه های زندگی نامه
0:09 خانه ثمود
0:13 وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به تبوک رفت
0:17 در راه از خانه های ثمود گذشت
0:20 آن سنگ است
0:21 و او گفت
0:23 هیچ یک از آب آن را ننوشید
0:25 برای نماز با آن وضو نگیرید
0:28 و هر خمیری که ورز دادی
0:31 پس به او شتران دادند
0:33 و هیچ کدام از آن را نخورید
0:36 و هیچکدام از شما نخواهید رفت
0:38 مگر اینکه همراهی داشته باشد
0:41 این زمین ها خانه افراد شکنجه شده است
0:44 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
0:47 او به مردم دستور داد که وارد خانه های شکنجه شده نشوند
0:50 جز گریه یا گریه
0:53 و به امر رسول الله صلی الله علیه وسلم
0:56 تا آنچه پخته اند بریزند
0:58 و خمیر را می گیرند و به شتر می دهند
1:02 ادله بر حرمت آب آشامیدنی
1:04 از خانه های شکنجه شدگان
1:06 با این حال
1:08 ما افراد نادان زیادی پیدا می کنیم
1:10 به سرزمین های ثمود می روند
1:13 آنها سرگرم می شوند و می خندند
1:15 این جایز نیست
1:17 زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
1:20 وقتی از کنار سنگ گذشت
1:22 او به کوه خود اصرار کرد و گفت
1:25 وارد این شکنجه گران نشوید
1:28 مگر اینکه گریه کنی
1:30 اگر گریه نمی کنی
1:32 وارد آنها نشوید
1:34 اتفاقی که برای آنها افتاد برای شما نخواهد افتاد
1:37 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
1:40 او با سرعت از وادی محصار در مکه عبور می کند
1:44 چون این دره
1:45 این همان است که خداوند در آن نابود کرد
1:47 صاحبان فیل به قول معروف
1:51 گنجینه های بیوگرافی
1:56 دو آیه نبوی
2:01 اولین
2:02 و در تبوک
2:04 مردم با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شدند
2:07 آب ندارند
2:09 پس او رضی الله عنه برخاست
2:12 پس به آنها آب داد
2:14 پس خداوند متعال ابری فرستاد
2:17 پس باران آمد
2:18 تا زمانی که مردم آن را خواستند
2:20 نیاز خود را به آب برآورده کردند
2:23 دوم
2:25 شتر پیامبر صلی الله علیه و آله به بیراهه رفت
2:28 زید بن السعید گفت:
2:30 او منافق بود
2:32 آیا او ادعای پیامبری نمی کند؟
2:35 و از اخبار بهشت به شما می گوید
2:37 نمی داند شترش کجاست
2:40 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
2:44 مردی چنین و چنان می گوید
2:47 سپس گفت
2:48 به خدا سوگند من فقط آنچه را خدا به من آموخته می دانم
2:53 کجایند کسانی که ادعا می کنند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند؟
2:57 غیب را می داند
2:58 کجایند کسانی که ادعا می کنند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند؟
3:02 او از شرایط آنها و اتفاقاتی که برای آنها می افتد آگاه است
3:06 به خدا این باطل است
3:09 ایشان رضی الله عنه فرمودند
3:11 خداوند مرا به آن هدایت کرده است
3:14 در دره در فلان روستا است
3:17 درختی او را به دام انداخت
3:21 پس برو و برای من بیاور
3:24 پس رفتند و آوردند رضی الله عنه
3:28 به همین دلیل جایز نیست که اگر از او سؤال شود، چیزی بگوید
3:32 خدا و رسولش بهتر می دانند
3:35 مگر در امور حقوقی
3:37 در مورد مسائل دنیوی
3:39 و او می گوید
3:40 فقط خدا میدونه
3:44 گنجینه های بیوگرافی
3:49 کاش من صاحب سوراخ بودم
3:55 در راه این تهاجم
3:58 عبدالله ذب جادن درگذشت
4:01 از عبدالله بن مسعود می‌گوید:
4:04 نیمه های شب از خواب بیدار شدم
4:06 من با رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم
4:09 در جنگ تبوک
4:11 شعله آتش را در منطقه نظامی دیدم
4:15 بنابراین من او را دنبال کردم و به او نگاه کردم
4:18 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
4:21 و ابوبکر و عمر
4:23 و اگر عبدالله ذبل جادین الموزنی مرده بود
4:27 و اگر برای او کنده بودند
4:30 و رسول خدا صلی الله علیه و آله در سوراخ اوست
4:34 ابوبکر و عمر او را نزد او بردند
4:37 و او می گوید
4:39 به برادرت نزدیک تر شو
4:42 پس او را به سوی او راهنمایی کنید
4:44 وقتی برای آپارتمانش آماده کرد، گفت
4:47 خدایا ازش راضی شدم
4:51 دور از آن
4:52 عبدالله بن مسعود می گوید
4:55 کاش من صاحب سوراخ بودم
4:58 ایشان رضی الله عنه فرمودند
5:01 مردم در شهر هستند
5:04 شما نه مسیری را طی کرده اید و نه از دره ای عبور کرده اید
5:07 مگر اینکه با شما باشند
5:10 گفتند در شهر هستند
5:12 گفت زندانی شدنشان بهانه است
5:15 از عبدالله بن عباس رضی الله عنهم
5:19 به عمر بن خطاب رضی الله عنه گفته شد
5:23 از ساعت سخت برایمان بگویید
5:26 عمر گفت
5:27 عازم تبوک شدیم
5:29 در پریشانی شدید
5:31 پس در خانه ماندیم
5:33 تشنه شدیم
5:35 حتی فکر می‌کردیم گردنمان قطع شود
5:39 مردی حتی شتر خود را ذبح می کند
5:42 سرگینش را فشار می دهد و می نوشد
5:45 سپس آنچه را که روی جگرش باقی مانده است می گذارد
5:48 ابوبکر صدیق رضی الله عنه می فرماید
5:51 ای رسول خدا
5:53 خداوند شما را در دعاهایتان جزای خیر بدهد
5:56 پس برای ما از خدا دعا کنید
5:59 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
6:02 آیا شما آن را دوست دارید؟
6:04 گفت بله
6:05 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله دستان خود را به سوی آسمان بلند کرد
6:10 آنها را پس نداد
6:12 و آسمان گفت
6:14 بنابراین من آن را ریختم و آن را ریختم
6:16 پس آنچه داشتند با خود پر کردند
6:19 بعد رفتیم دنبال
6:21 ما آن را برای نظامیان جایز ندانستیم
6:24 گنجینه های بیوگرافی
6:29 نتیجه تبوک
6:34 پیامبر صلی الله علیه و آله به تبوک رفت
6:38 آنجا اردو زد
6:40 آماده برخورد با دشمن بود
6:43 در مورد رومیان و متحدان آنها که بودند
6:46 برای جنگ با پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون آمدند
6:50 آنها توسط وحشت دستگیر شدند
6:52 وقتی شنیدند که پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی آنها حرکت می کند
6:57 جرات نداشتند جلو بیایند و ملاقات کنند
7:01 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
7:04 نصرت از سفر یک ماهه وحشت داشت
7:07 این وحشت است
7:09 در سراسر کشور پراکنده شدند
7:12 بین پیغمبر صلی الله علیه و آله و رومیان دعوا نشد
7:18 جنگ تبوک چنین بود
7:20 کتک کاری باحال بدون دعوا
7:25 گنجینه های بیوگرافی
7:27 مطمئنم همیشه خوبه
7:34 پیامبر صلی الله علیه و آله از تبوک بازگشت
7:38 او خالد بن ولید را نزد اکیدر دوما فرستاد
7:43 او عقیدر بن عبدالملک است
7:45 مردی از کانادا
7:47 او مسیحی بود و پادشاه دوما بود
7:51 رسول خدا صلی الله علیه و آله به خالد فرمود
7:56 او را در حال شکار گاو خواهید یافت
7:59 پس خالد بیرون آمد
8:01 حتی اگر قلعه او به اندازه چشم قابل مشاهده باشد
8:04 در یک شب روشن مهتابی
8:07 با همسرش روی پشت بامش بود
8:11 گاوها با شاخ های خود در قصر شروع به خاراندن کردند
8:15 همسرش گفت
8:17 آیا تا به حال چنین چیزی دیده اید؟
8:20 گفت نه به خدا
8:22 گفت: چه کسی این را ترک می کند؟
8:25 هیچکس نگفت
8:28 پس فرود آمد و دستور داد اسبش را برای آن زین کنند و زین کنند
8:31 گروهی از خانواده اش با او سوار شدند
8:34 در میان آنها برادری از آنها به نام حسن است
8:38 پس سوار شدند و با او بیرون رفتند تا او را تعقیب کنند
8:42 وقتی رفتند
8:43 اسب های رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنها را پذیرفتند
8:48 بنابراین آن را گرفتم
8:49 پس خالد او را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد
8:55 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله خون او را تزریق کرد
8:59 و لطف او در خراج
9:01 سپس او را رها کنید
9:03 بنابراین اوکید به عنوان یک پیام آور نزد خانواده خود بازگشت
9:07 گنجینه های بیوگرافی
9:12 سومین اقدام برای ترور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
9:22 پیامبر صلی الله علیه و آله پیروز و پیروز از تبوک بازگشت
9:27 خداوند متعال او را از جنگ حفظ کند
9:30 اما حادثه ای رخ داد که نیاز به تأمل و مکث دارد
9:35 یعنی عده ای از منافقین که با پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون رفتند
9:41 سعی کردند او را بکشند
9:43 توطئه کردند که پیامبر صلی الله علیه و آله را بیرون کنند
9:47 از بالای مانع در جاده
9:50 وقتی به عقبه رسیدند
9:52 آنها می خواستند این کار را با او انجام دهند
9:55 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنها خیانت کرد
9:59 اخبارشان را بگو
10:01 ایشان رضی الله عنه فرمودند
10:04 هر که از شما بخواهد دره را به دره ببرد
10:07 برای شما گسترده تر است
10:09 رسول خدا صلی الله علیه و آله عقبه را گرفت
10:13 و مردم به دره رفتند
10:16 جز اینها
10:18 پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند
10:21 می خواهند او را از مانع پرتاب کنند
10:24 چون مردم را دیدند از رسول خدا صلی الله علیه و آله دور شدند
10:29 ماسک بزنید و آماده شوید
10:31 آنها فریب این موضوع بزرگ را خوردند
10:34 و خدای نکرده
10:36 پس پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد
10:38 حذیفه ابن الیمان
10:40 و عمار بن یاسر
10:42 پس با او راه افتادند
10:44 به عمار دستور داد که افسار شتر را به دست گیرد
10:47 به حذیفه دستور داد او را براند
10:50 در حالی که راه می رفتند
10:52 وقتی شنیدند که مردم پشت سرشان می کوبند، او را فریب دادند
10:56 رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آنان خشم گرفت
11:00 پس به حذیفه دستور داد تا آنها را برگرداند
11:03 او گفت
11:04 به آنها بگویید به دره برگردند
11:08 حذیفه خشم رسول خدا صلی الله علیه و آله را دید
11:13 بنابراین او با یک غلتک چشم برگشت
11:15 پس با صورت شترانشان برخورد کرد و با آنها زد
11:19 او مردم را در حالی که نقاب داشتند دید
11:22 او این را فقط به خاطر عمل سفر احساس می کند
11:26 خداوند متعال با دیدن حذیفه آنها را به وحشت انداخت
11:31 آنها فکر می کردند که حیله گری آنها بر او ظاهر شده است
11:34 پس شتافتند تا با مردم درآمیختند تا شناخته نشوند
11:38 حذیفه نزدیک شد تا اینکه به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید.
11:45 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
11:48 مرحوم حذیفه را بزن
11:51 و تو برو عمار
11:53 عجله کردند تا به بالای آن رسیدند
11:56 پس عقبه را به انتظار مردم گذاشتند
12:00 پیامبر صلی الله علیه و آله به حذیفه فرمود
12:04 آیا می دانید این راهبان چه کسانی هستند؟
12:07 یا یکی از آنها را می شناخت
12:09 حذیفه گفت
12:11 مرگ فلانی و فلانی را می دانستم
12:14 تاریکی بود یا رسول الله
12:17 و آنها را در حالی که نقاب داشتند پوشاندم
12:20 ایشان رضی الله عنه فرمودند
12:23 میدونستی مشکل زانو چیه؟
12:26 و آنچه می خواستند
12:28 گفتند: نه، به خدا سوگند یا رسول الله.
12:30 ما نمی دانستیم
12:32 او گفت
12:33 چون نقشه کشیدند که با من بروند
12:36 حتی وقتی به عقبه رفتم مرا از آنجا بیرون انداختند
12:40 گفتند
12:42 اول به آنها امر کن یا رسول الله
12:44 بعد گردنشان را زدیم
12:47 او گفت
12:48 از وقتی مردم حرف میزنن متنفرم
12:50 می گویند محمد دستش را در میان یارانش گذاشت
12:55 آنها را به حذیفه نام برد و گفت
12:58 ساکتشون کن
13:00 و در یک رمان
13:01 آنها را حذیفه و عمار نامید
13:04 و او گفت
13:06 آنها را پنهان کنید
13:07 و از جهاتی این داستان
13:10 آنچه ابن اسحاق در شرح حال و جنگهای خود آورده است
13:14 که پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی شد
13:18 به حذیفه گفت
13:20 مرا عبدالله بن ابی صدا کن
13:22 و ابوخاطر بادیه نشین
13:25 و ابوعامر
13:26 و ابن سوید بن السمیت نشست
13:29 و اوست که گفت
13:31 کارمان تمام نشده تا امشب محمد را از عقبه پرت نکنیم
13:36 حتی اگر محمد و یارانش از ما بهتر باشند
13:40 پس ما گوسفندیم و او شبان
13:43 ما عقل نداریم و او داناترین است
13:46 همچنین به او دستور داد تا مجلس ابن حارثه را فراخواند
13:50 و ملیحه التیمی
13:52 اوست که عطر کعبه را ربود
13:55 پس از آن از اسلام مرتد شد
13:58 همچنین به او دستور داد که حصن بن نمیر را صدا کند
14:01 و طویمه بن ابیرک
14:03 و عبدالله بن عیینه
14:05 این را به دوستانش گفت
14:08 امشب بیدار باش
14:10 آنها تمام ابدیت را دریافت کردند
14:12 به خدا چاره ای جز کشتن این مرد ندارید
14:17 پس پیامبر صلی الله علیه و آله او را صدا زد
14:20 و به او گفت
14:22 وای بر تو!
14:23 اگر کشته می شدم، کشتن من برای شما سودی نداشت
14:27 عبدالله گفت
14:29 به خدا، ای رسول خدا
14:31 تا زمانی که خداوند شما را بر دشمنتان پیروز کند، حال ما خوب است
14:36 ما در خدا و در تو هستیم
14:39 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله او را ترک کرد
14:43 و او گفت
14:44 عدلی مره بن الربیع
14:47 و اوست که گفت
14:49 یکی یکی می کشیم
14:51 با کشتن او، مردم به طور کلی مطمئن خواهند شد
14:55 رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود
14:59 وای بر تو!
15:01 چه چیزی باعث شد آنچه را که گفتید بگویید؟
15:04 گفت یا رسول الله
15:06 اگر شما هر یک از آن را گفتید، آن را می دانید
15:10 من هیچ کدوم از اینا رو نگفتم
15:13 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله آنها را جمع کرد
15:17 آنها 12 مرد هستند
15:19 و آنچه گفته اند به آنان بگو رضی الله عنه
15:23 و منطق و راز و علنی بودنشان
15:27 خداوند متعال پیامبرش را از این امر آگاه کرد
15:31 و او می دانست که در میان آنها چه چیزی وجود دارد
15:34 آنها کسانی هستند که خداوند در مورد آنها گفته است
15:37 به خدا سوگند نگفتند، اما گفتند
15:42 کلمه کفر و بعد از اسلام آوردنشان کافر شدند
15:46 پس از اسلام آوردن کافر شدند
15:49 آنها رویای چیزی را می دیدند که به دست نیاوردند
15:52 از هیچ چیز کینه ای نداشتند جز اینکه خدا و رسولش آنها را از فضل خود بی نیاز کردند
15:59 اگر توبه کنند برایشان بهتر است
16:03 و اگر روی برگردانند، خداوند آنان را به عذابی دردناک در دنیا و آخرت عذاب خواهد کرد
16:12 و در زمین نه سرپرستی دارند و نه یاوری
16:20 گنجینه های بیوگرافی