از مجموعهٔ قصص الأنبياء (اكتملت السلسلة)
· درس 16 از 18
قصص الأنبياء | الحلقة (31) | قصة إلياس واليسع وذي الكفل وعزير عليهم السلام
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
داستان های پیامبران
0:02
داستان های پیامبران
0:05
درود بر آنان باد
0:07
دعای خدا
0:09
بعد از او
0:11
سلام
0:13
بر بهترین خلقت
0:15
همه
0:17
اولو آزمون
0:20
موقعیت آنها
0:22
نازک
0:24
داستان الیاس
0:28
درود بر او باد
0:32
بسم الله الرحمن الرحیم
0:34
الحمدلله پروردگار جهانیان است
0:36
و دعا و آرامش
0:38
بر پیامبر ما محمد
0:40
و بر خانواده اش
0:42
و همه یارانش
0:44
و بعد از
0:46
بعد از انقضای یک دوره
0:48
ملک سلیمان بن داوود
0:50
درود بر آنان باد
0:52
دولت بنی اسرائیل را متفرق کرد
0:54
به خاطر پادشاهان متفاوتشان
0:56
و بزرگان آنها در قدرت هستند
0:58
به خاطر کفر و گمراهی
1:00
که در بین صفوف آنها گسترش یافت
1:02
یکی از پادشاهان آنها اجازه داد
1:04
به همسرش با گسترش عبادت
1:06
قوم او از بنی اسرائیل هستند
1:08
و مردم او بودند
1:10
بت پرستان
1:12
قبح پرستش مشرکان
1:14
و بت را می پرستید
1:16
که در قرآن کریم آمده است
1:18
نام او بعل است
1:20
پس خداوند متعال فرستاد
1:22
به آنها، الیاس
1:24
درود بر او باد
1:27
و داستان پیامبر خدا
1:29
الیاس یا الیاسین
1:31
درود بر او باد
1:33
آن خداوند متعال
1:35
رسالت او در میان بنی اسرائیل
1:37
آنها بت ها را می پرستند
1:39
بعل
1:41
پس آنها را به سوی خدا خواند
1:43
آنها را از بت پرستی نهی کرد
1:45
و هیچ چیز دیگر
1:48
پس پادشاهشان به او ایمان آورد
1:50
او پرستار بچه الیاس بود
1:52
درود بر او باد
1:54
سپس پرش کنید
1:56
به الیاس علیه السلام گفت
1:58
من می بینم که شما برای چه چیزی فرا می خوانید
2:00
چون فلان و فلان را می بینم
2:02
او پادشاهان را می شمارد
2:04
بنی اسرائیل
2:06
بت ها را می پرستیدند
2:08
به آنها آسیبی نمی رساند
2:10
هیچی
2:12
آنها می خورند، می نوشند و لذت می برند
2:14
و چه خبر است؟
2:16
هیچ چیز از دنیای آنها نیست
2:18
و آنچه ما از آنها می بینیم
2:20
لطفا
2:22
سپس الیاس علیه السلام او را ترک کرد
2:24
و پس می گیرد
2:26
پس آن پادشاه را پرستش کرد
2:28
برای شاه بود
2:31
همسایه خوب و با ایمان
2:33
ایمان خود را پنهان می کند
2:35
و او یک باغ میوه دارد
2:37
جنب خانه شاه
2:39
و پادشاه همسایه خوبی است
2:41
پادشاه زن دارد
2:43
شر و کفر بزرگ است
2:45
پس از شوهرش پرسید
2:47
شاه باید باغ میوه را بگیرد
2:49
مرد این کار را نکرد
2:51
و آن زن بود
2:53
اگر شوهرش به مسافرت برود او را پشت سر می گذارد
2:55
درباره کشورش
2:57
روزی روزگاری
2:59
پس همسرش صاحب باغ را به دنیا آورد
3:01
چه کسی بر آن شهادت داد؟
3:03
فحش دادن به پادشاه
3:05
پس او را کشتم و باغی گرفتم
3:07
وقتی شاه برگشت
3:09
از این بابت عصبانی شد
3:11
او را تسبیح و تکذیب کرد
3:13
گفت خیلی دیر شده
3:15
او دستور داد و الهام بخشید
3:17
خدا به الیاس
3:19
به او دستور می دهد که به شاه بگوید
3:21
و همسرش باید پاسخ دهد
3:23
باغ متعلق به ورثه صاحب آن است
3:25
اگر نکند
3:27
از دست آنها عصبانی شد
3:29
و آنها را در باغ نابود کرد
3:31
و از آن لذت نمی برد
3:33
جز کمی
3:35
الیاس علیه السلام به آنها گفت
3:37
پس برنگشت
3:39
برای حقیقت
3:42
وقتی الیاس علیه السلام را دید
3:44
آنچه بنی اسرائیل در آن افتادند
3:46
از کفر و ظلم
3:48
شدیدا تکذیبشون میکنم
3:50
آنها را در عبادت سرزنش کرد
3:52
بت آنها بعل است
3:54
به آنها بگو فقط خدا را بپرستند
3:56
خالق همه چیز
3:58
و این را به آنها بگویید
4:00
پروردگارشان و پروردگار پدرانشان
4:02
دو مورد اول
4:04
اما پاسخی به او ندادند
4:06
کاری که او آنها را به انجام آن فراخواند
4:08
در هیچ کاری از او اطاعت نکردند
4:10
از آنها پرسید
4:12
سپس آنها را صدا زد
4:14
پس خداوند آنها را دور نگه داشت
4:16
باران برای سه سال
4:18
دام ها و پرندگان تلف شدند
4:20
و حیوانات موذی و درختان
4:22
و مردم تلاش کردند
4:24
جدید
4:26
الیاس علیه السلام خود را پنهان کرد
4:28
ترس از بنی اسرائیل
4:30
بنابراین او آمد
4:32
امرار معاش او در مخفیگاهش است
4:34
در کوه قاسیون
4:36
سپس نزد آنها آمد
4:38
و به آنها گفت
4:40
شما از بین رفته اید
4:42
حیوانات به خاطر گناهان شما هلاک شدند
4:44
اگر دوست دارید
4:46
که تو آن خدا را بشناسی
4:48
من از دست شما به خاطر اعمال شما عصبانی هستم
4:50
و این همان چیزی است که من شما را به آن فرا می خوانم
4:52
حق نزد اوست
4:54
پس با بت های خود بیرون بروید
4:56
و دعوتش کن
4:58
اگر او به شما پاسخ دهد
5:00
همینطور که شما می گویید درست است
5:02
حتی اگر این کار را نکرده باشد
5:04
میدونستی که اشتباه میکنی
5:06
پس حذف کردی
5:08
و به درگاه خدا دعا کردند
5:10
پس آزادت کرد
5:12
گفتند شما منصف هستید
5:14
پس با بت های خود بیرون رفتند
5:16
بنابراین او را دعوت کردند
5:18
به آنها
5:20
آزاد نشدند
5:22
به الیاس علیه السلام گفتند
5:24
ما هلاک شده ایم
5:26
پس برای ما از خدا دعا کنید
5:28
پس برای رفع آنها دعا کرد
5:30
و به آب
5:32
سپس ابری مانند سپر بیرون آمد
5:34
و عظمت
5:36
و نگاه می کنند
5:38
سپس خداوند از آن باران فرستاد
5:40
من به کشورشان سلام کردم
5:42
انشاءالله خدا بهشون آسوده باشه
5:44
چه مصیبتی داشتند
5:46
آن را حذف نکردند
5:48
آنها حقیقت را بررسی نکردند
5:50
وقتی الیاس علیه السلام این را دید
5:52
خدا پرسید
5:54
خداوند متعال او را بگیرد
5:56
او را از شر آنها راحت خواهد کرد
5:58
پس خداوند او را نزد خود برد
6:00
و خدا به پادشاه قدرت داد
6:02
و قوم او دشمنند
6:04
پس آنها را شکست داد
6:06
شاه و همسرش کشته شدند
6:08
در آن باغ
6:10
و آنها را در آن انداخت
6:12
تا اینکه گوشتشان پوسیده شد
6:14
و نام سرزمینی که در آن بودند
6:16
بعلبک
6:18
به نام بت بعل
6:20
که آنها را می پرستیدند
6:22
خداوند متعال فرمود
6:25
هر چند
6:27
الیاس فرستادگان به کیست؟
6:31
هنگامی که به قوم خود گفت
6:33
نمی ترسی؟
6:35
نماز می خوانی؟
6:37
شوهر
6:39
و تو بهتر میروی
6:41
سازندگان
6:43
خدا پروردگار شماست
6:45
و پروردگار پدران
6:47
اولین
6:51
پس به او دروغ گفتند
6:53
آنها هستند
6:55
برای مهمانداران
6:57
جز بندگان خدا
6:59
وفادارها
7:01
ما آن را ترک کردیم
7:03
در دیگران
7:05
درود بر شما
7:07
الیاسین
7:09
من هم هستم
7:11
نیکوکاران را پاداش می دهیم
7:13
او یکی از خدمتگزاران ماست
7:15
مؤمنان
7:17
ذکر شد
7:19
الیاس در قرآن کریم
7:24
سه بار
7:26
و خداوند او را ستود
7:28
او آن را چنین توصیف کرد
7:30
از صالحان
7:32
و او گفت
7:34
و زکریا و یحیی و عیسی
7:36
و ناامیدی
7:38
همه از
7:40
صالحان
7:42
داستان
7:47
الیشع
7:49
درود بر او باد
7:53
گویند آل یساء
7:55
پسر عموی پیامبر
7:57
خدایا الیاس درود خدا بر هر دو
7:59
الیشع بود
8:01
او به پیامبر خدا ایمان آورد
8:03
الیاس علیه السلام
8:05
او نابینا بود
8:07
بنابراین الیاس او را صدا کرد
8:09
پس خداوند متعال او را شفا داد
8:11
و خود را با او منزوی کند
8:13
درباره افراد مخفیگاهش
8:15
در کوه قاسیون
8:18
پیامبر خدا الیشع بود
8:20
درود بر او باد
8:22
با خرد و پختگی از کودکی
8:24
و خداوند به او نبوت داد
8:26
پس از مرگ الیاس
8:28
درود بر او باد
8:30
پس به درگاه خداوند متعال دعا کرد
8:32
پایبندی به یک برنامه درسی
8:34
پیامبر خدا الیاس و شریعت او
8:36
و گفته شد
8:38
الیشع
8:40
به این نام نامگذاری شد
8:42
نیش دانش او
8:44
و به خاطر تلاش او برای جستجوی حقیقت
8:46
او بنی اسرائیل را تعقیب می کرد
8:48
به آنها نشان می دهد
8:50
اشتباه آنهاست
8:52
و به آنها نشان دهید که چه چیزی درست است
8:54
حتی از او متنفر بودند
8:56
و توسط او بسیج شدند
8:58
در زمان او فراوان بود
9:00
حوادث و گناهان
9:02
پادشاهان قدرتمند زیادی وجود داشتند
9:04
پس پیامبران را کشتند
9:06
و مؤمنان را آواره کردند
9:08
پس آنان را از آل یساء آگاه کن
9:10
درود بر او باد
9:12
و ترس آنها از عذاب خدا
9:14
بعد به دعوتش اهمیت نداد
9:16
و خداوند متعال از او حمایت کرد
9:18
با معجزه
9:20
از جمله این است که مردگان را زنده کرد
9:22
و نابینایان و جذامیان را شفا می دهم
9:24
و برایش سخت بود
9:26
رود اردن
9:28
پس روی آن راه رفت
9:30
و مردمش این را دیدند
9:32
اما آنها باور نکردند
9:34
آنها منصرف نشدند
9:36
سپس خداوند متعال از دنیا رفت
9:38
و خداوند بر من قدرت دارد
9:40
بنی اسرائیل چه کسی به آنها آسیب می رساند؟
9:42
عذاب بد
9:45
برخی از مورخان ذکر می کنند
9:47
این دعوت پیامبر خداست
9:49
الیشع علیه السلام
9:51
او در یک شهر بود
9:53
اسمش بانیاس است
9:55
یکی از شهرهای شام
9:57
و خدا داناتر است
10:00
خداوند متعال ذکر کرده است
10:02
الیشع علیه السلام
10:04
در دو جای کتاب عزیزش
10:06
او را تحسین کرد
10:08
او آن را به عنوان داشتن توصیف کرد
10:10
فضل او بر جهانیان
10:12
و او گفت
10:26
او او را یکی از بچه های خوب توصیف کرد
10:28
و او گفت
10:30
و اسماعیل را یاد کن
10:32
و این اشکالی ندارد
10:34
و همه بچه های خوب
10:38
داستان thatfl
10:44
درود بر او باد
10:46
وقتی الیشع بزرگ شد
10:50
درود بر او باد
10:52
او گفت
10:54
اگر مردی را جانشین مردم میگذاشتم
10:56
روی آنها در زندگی من کار می کند
10:58
پس ببین چطوری
11:00
کار می کند
11:02
پس مردم را جمع کرد و به آنها گفت
11:04
کی منو قبول میکنه
11:06
با سه من پشت سر گذاشتم
11:08
او در طول روز روزه می گیرد
11:10
و شب طلوع می کند
11:12
و عصبانی نمی شود
11:14
سپس مردی که از نظر چشم حقیر بود برخاست
11:16
و او گفت
11:18
من
11:20
الیشع علیه السلام به او گفت
11:22
در طول روز روزه می گیرید
11:24
شب ها بیدار می ماند و عصبانی نمی شود
11:26
گفت بله
11:28
آن روز آنها را برگرداند
11:30
او هم همین را گفت
11:32
در روز دوم
11:34
پس مردم ساکت ماندند
11:36
و آن مرد برخاست
11:38
گفت: من هستم
11:40
پس او را به جانشینی خود منصوب کرد
11:42
پس شیطان شروع به گفتن به شیاطین کرد
11:44
شما باید چنین و چنان کنید
11:46
آنها از این کار خسته شده بودند
11:48
و او گفت
11:51
من و او را رها کن
11:53
وقتی آن را گرفت به سمت او آمد
11:55
تخت او برای سخنران
11:57
در قالب یک پیرمرد
11:59
فقیر بزرگ
12:01
ذوالکفل علیه السلام بود
12:03
روز و شب نمی خوابد
12:05
جز اون خواب
12:07
پس در زد
12:09
گفت این کیه؟
12:11
او گفت
12:13
یک پیرمرد مظلوم
12:15
پس برخاست
12:17
پس در را باز کرد
12:19
بنابراین شروع به گفتن آن به او کرد
12:21
گفت که بنی
12:23
بین مردم من رقابت وجود دارد
12:25
و به من ظلم کردند
12:27
و با من کردند و کردند
12:29
بنابراین زمان زیادی برای او طول کشید
12:31
تا اینکه روح ها آمدند
12:33
و ضرب المثل رفت
12:35
و به او گفت
12:37
اگر برای شورایم قیام کنم
12:39
پس بذار برات بگیرم
12:41
به خاطر شما
12:43
پس برو
12:45
مرد به جایش برخاست
12:47
پس نگاه کرد تا شیخ را ببیند
12:49
او ندید
12:51
وقتی فردا بود
12:53
او در میان مردم قضاوت کرد
12:55
و منتظر اوست اما او را نمی بیند
12:57
به قولش افتاد
12:59
و تختش را گرفت
13:01
آمد و در را زد
13:03
گفت این کیه؟
13:05
و او گفت
13:07
شیخ مظلوم بزرگ
13:09
پس برای او باز شد
13:11
گفت مگه بهت نگفتم
13:13
اگر در شورای من بنشینید
13:15
دلم تنگ شده بود
13:17
گفت: قوم من.
13:19
پست ترین مردم
13:21
وقتی فهمیدند که من پیش تو آمده ام
13:23
و آنها می دانستند که من می روم
13:25
بنابراین شما را به شورای حاکم بردند
13:27
گفتند
13:29
ما به شما حقوق می دهیم
13:31
سپس جلسه شما تمام شد و شما بلند شدید
13:33
من را تکذیب کردند
13:35
او گفت
13:37
پس برو
13:39
اگر به شورای حاکمیت مراجعه کنید
13:41
دلم تنگ شده بود
13:43
از جمله یادش رفت
13:45
پس رفت و منتظر ماند
13:47
او نمی بیند
13:49
خواب آلود شد
13:51
به هر که داشت گفت
13:53
چه کسی به این در نزدیک می شود؟
13:55
تا من بخوابم
13:57
باعث بی خوابی من شد
14:00
و وقتی آن ساعت فرا رسید
14:02
پیرمرد آمد
14:04
به او گفت: کیست؟
14:06
درب
14:08
پشت سرت پشت سرت
14:10
گفت که داشتم
14:12
دیروز اومدم پیشش
14:14
پس موضوعم را به او گفتم
14:16
و او گفت نه
14:18
خداوند به ما دستور داده است
14:20
اجازه نده کسی به او نزدیک شود
14:22
وقتی خسته شد
14:24
نگاه کرد و روزنه ای را دید
14:26
در خانه
14:28
وتسور از آن
14:30
پس داخل خانه بود
14:32
از داخل در زد
14:34
پس مرد بیدار شد
14:36
گفت: ای فلانی
14:38
مگه من بهت دستور ندادم؟
14:40
اجازه نده کسی به من نزدیک شود
14:42
نگهبان گفت
14:44
همانطور که برای من
14:46
به خدا نرسید
14:48
پس ببین از کجا آمده ای
14:50
به سمت در رفت
14:52
پس همان طور که او بست، بسته شد
14:54
و اگر مرد با او باشد
14:56
در خانه
14:58
او را شناخت و گفت
15:00
دشمنان خدا
15:02
گفت بله
15:04
تو همه چی منو خسته کردی
15:06
پس کاری که دیدی انجام دادم تا عصبانیت کنی
15:08
پس خداوند او را نامید
15:10
زولکیفلی
15:12
چون از چیزی مراقبت می کرد
15:14
آن را برآورده کردند
15:17
نام ذوالکفلی تکرار شده است
15:19
سخاوتمند دو بار گفت
15:21
جایی که خداوند او را ستود
15:23
او آن را چنین توصیف کرد
15:25
از صابران و صالحان
15:27
و خداوند متعال فرمود
15:29
و اسماعیل
15:31
و ادریس و ذوالکفل
15:33
همه از
15:35
آنهایی که صبور هستند
15:37
و اجازه دهید وارد شویم
15:39
آنها در رحمت ما هستند
15:41
آنها هستند
15:43
از صالحان
15:45
وی آن را خیریه توصیف کرد
15:48
و او گفت
15:50
و یاد اسماعیل افتادم
15:52
و آل یساء و ذوالکفل
15:54
و همه
15:56
از بچه های خوب
15:58
داستان عزیر
16:00
درود بر او باد
16:05
در مورد عزیر اختلاف نظر بود
16:09
درود بر او باد
16:11
آیا او پیامبر است؟
16:13
یا عبدالصالح
16:15
از ابوهریره رضی الله عنه
16:17
او گفت
16:19
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
16:21
من نمی دانم
16:23
لعنتی ها را دنبال کن
16:25
هست یا نه
16:27
من عزیر را نمی شناسم
16:29
آیا او پیامبر است یا نه؟
16:31
شیخ عبدالمحسن گفت
16:34
بندگان خدا حفظش کند
16:36
این را ایشان فرمودند رضی الله عنه
16:38
پیشاپیش درود بر او باد
16:40
برای اطلاع از وضعیت به دنبال
16:42
شواهد آمده است
16:44
با این حال به اسلام گروید
16:46
نفرین نباش
16:48
در مورد عزیر
16:50
چیزی نشان نداد
16:52
اینکه او پیامبر است
16:54
هیچ اشکالی ندارد که گفته شود
16:56
از او درود خدا بر او باد
16:58
جایی که او مرد خوبی بود
17:00
داستانش را گفتم
17:02
در کتاب خدا
17:04
خیلی ها او را شمردند
17:06
علم از مخلوقات خداست
17:08
درود بر او باد
17:12
عزیر غلام بود
17:14
عادل و خردمند
17:16
یک روز به روستایی رفت
17:18
او به او قول می دهد
17:20
وقتی رفت
17:22
او برای مدتی در ویرانه ماند
17:24
بعدازظهر بلند شد
17:26
گرما به او برخورد کرد
17:28
با الاغش وارد خرابه ها شد
17:30
پس از الاغش پیاده شد
17:32
و او یک سبد در آن بود
17:34
انجیر و یک سبد در آنها
17:36
انگور
17:38
پس در سایه آن خرابه ماند
17:40
با خودش کاسه ای بیرون آورد
17:42
پس انگور را فشار داد
17:44
چه کسی با او در کاسه بود
17:46
سپس با آن نان خشک بیرون آورد
17:48
پس او را در آن کاسه انداخت
17:50
در آب میوه
17:52
برای خیس شدن و خوردن
17:54
سپس دراز کشیدند
17:56
روی پشتش
17:58
پاهایش را به دیوار تکیه داد
18:00
به سقف نگاه کرد
18:02
آن خانه ها
18:04
او آنچه در آن بود در حالی که ایستاده بود دید
18:06
بر تاج و تخت آنها
18:08
مردم آن نابود شدند
18:10
استخوان های فرسوده را دید
18:12
و او گفت
18:14
خدا چگونه این را زنده می کند؟
18:16
پس از مرگ او
18:18
او شک نداشت که خداوند او را زنده خواهد کرد
18:20
اما
18:22
با تعجب گفت
18:24
پس خداوند فرشته مرگ را فرستاد
18:26
پس روحش را گرفت
18:28
پس خداوند او را صد سال کشت
18:30
وقتی او گذشت
18:33
اون صد سال
18:35
خداوند او را زنده کند
18:37
سپس پادشاهی را نزد او فرستاد
18:39
بنابراین عزیر یک سطح بالا رفت
18:41
درود بر او نشسته
18:43
پادشاه به او گفت
18:45
چقدر ماندی؟
18:47
او گفت
18:49
یک روز یا بخشی از یک روز ماندم
18:51
و به این دلیل است
18:53
وسط روز خوابید
18:55
ظهر
18:57
او در پایان روز اعزام شد
18:59
و خورشید غروب نکرد
19:01
گفت: یا قسمتی از روز.
19:03
من یک روز هم نداشتم
19:05
پادشاه به او گفت
19:07
بلکه صد سال باقی ماند
19:09
پس به غذای خود نگاه کنید
19:11
نان خشک است
19:13
و نوشیدنی شما
19:15
آن شیره که بود
19:17
آن را در کاسه فشار دهید
19:19
پس نگاه کن
19:21
بنابراین آنها همانطور که هستند هستند
19:23
امکان پذیر نبود
19:25
یعنی شیره تغییر نکرده است
19:27
و نان
19:29
همینطور انجیر و انگور
19:31
قضاوت تغییر نکرده است
19:33
چیزی در مورد وضعیت آنها
19:35
گویی در دل انکار کرده است
19:37
پادشاه به او گفت
19:39
من آنچه را که به شما گفتم تکذیب کردم
19:41
به الاغت نگاه کن
19:43
پس نگاه کرد
19:45
سپس الاغش از دنیا رفت
19:47
استخوان هایش فرسوده و فرسوده شده است
19:49
غرغر کردن
19:51
پس پادشاه استخوان الاغ را نامید
19:53
او جواب داد و از همه پذیرفت
19:55
دست بالا
19:57
پادشاه او را سوار کرد
19:59
عزیر به او نگاه می کند
20:01
سپس بر آن رگ و رگ پوشید
20:03
سپس گوشت روی آن را پوشاند
20:05
سپس روی آن رشد می کنم
20:07
پوست و مو
20:09
سپس پادشاه بر آن دمید
20:11
سپس الاغ برخاست
20:13
روی سر و گوشش
20:15
به آسمان در حال وزیدن
20:17
فکر می کند قیامت فرا رسیده است
20:19
پس چرا؟
20:21
بر عزیر علیه السلام نازل شد
20:23
دستور گفت
20:25
من می دانم که خدا
20:27
او بر همه چیز قدرتمند است
20:29
از زنده کردن مرگ
20:31
و دیگران
20:34
حتی سوار الاغش شد
20:36
روستایش
20:38
آنچه مردم می دانستند
20:40
آنها را نمی شناخت و نمی شناخت
20:42
خانه هایشان
20:44
بنابراین او به یک توهم از خود راه افتاد
20:46
تا اینکه اومد خونه
20:48
پس پیر شده است
20:50
کور و ناتوان
20:52
صد نفر نزد او آمدند
20:54
بیست سال
20:56
مادرشان بود
20:58
عزیر آنها را ترک کرد
21:00
او یک دختر بیست ساله است
21:02
او را می شناخت و می شناخت
21:04
این عزیر است
21:06
اوه اینه
21:08
خانه عزیر
21:10
گفت بله این
21:12
خانه عزیر
21:14
گریه کرد و گفت
21:16
من کسی را ندیدم
21:18
از فلان سال
21:20
عزرا به آن اشاره می کند
21:22
مردم او را فراموش کردند
21:24
گفت: من هستم.
21:26
من عزیر خدا بودم
21:28
من صد سال است که مرده ام
21:30
بعد مرا فرستاد
21:32
سبحان الله
21:34
عزرا گم شده است
21:36
صد سال پیش
21:38
ما نشنیدیم که او به آن اشاره کند
21:40
گفت: من هستم.
21:42
من عزیر هستم
21:44
اون گفت که تو هستی
21:46
راستگو، زیرا عزیر راستگو است
21:48
مردی که به تماس پاسخ داد
21:50
او بیمار را صدا می کند
21:52
و سلامتی برای گرفتاران
21:54
و شفا
21:56
پس از خدا می خواهم که مرا اجابت کند
21:58
دید من تا بتوانم تو را ببینم
22:00
من شما را می شناختم
22:02
پس برای پروردگارش دعا کن
22:04
دستش را روی چشمانش پاک کرد
22:06
من فریاد زدم
22:08
دستش را گرفت و گفت
22:10
انشاالله بلند شو
22:12
پس خداوند او را آزاد کرد
22:14
پاهایش
22:16
درست ایستاد، انگار
22:18
از هدبند فعال می شود
22:20
بنابراین به او نگاه کردم
22:22
گفت: شهادت می دهم.
22:24
تو عزیر هستی
22:28
و نزد بنی اسرائیل رفتم
22:30
بنابراین من آنها را در باشگاه هایشان نگاه کردم
22:32
و زنگ آنها
22:34
پسر عزیر شیخ است
22:36
من صد و هجده سالمه
22:38
یک سال و پسران
22:40
ساخته شده توسط شیوخ در شورا
22:42
به آنها زنگ زد و گفت:
22:44
این عزیر است
22:46
او پیش شما آمده است
22:48
آنها او را نمی شناختند
22:50
گفت: من هستم
22:52
فلانی خانم شماست
22:54
برای من دعا کن پروردگارا
22:56
او به دید من پاسخ داد
22:58
او ادعا کرد که خدا
23:00
صد سال از دنیا رفت
23:02
سپس او را فرستاد
23:04
مردم برخاستند و نزد او آمدند
23:06
و پسرش گفت
23:08
پدرم خال سیاه داشت
23:10
بین شانه هایش
23:12
شانه هایش را آشکار کرد
23:14
پس عزیر بود
23:16
گفت: بنی اسرائیل.
23:18
این نبود
23:20
در میان ما کسی است که تورات را حفظ کرده است
23:22
چه چیزی غیر از عزیر به ما گفت
23:24
سوخته بود
23:26
گفت: فتح تورات
23:28
چیزی از آن باقی نمانده بود
23:30
به جز آنچه مردان حفظ کردند
23:32
پس برای ما بنویس
23:34
پس زیر سایه درختی نشست
23:36
و بنی اسرائیل در اطراف او
23:38
پس تورات را برای آنها نوشت
23:40
و در میان آنها ساکن شد
23:42
خداوند متعال امر فرمود
23:44
پس او را با عشق دوست داشتند
23:46
به شدت
23:48
ابن عباس رضی الله عنه گفت
23:50
پس همانطور که بود بود
23:52
خداوند متعال فرمود
23:54
و تو را نشانه ای برای مردم قرار دهیم
23:56
و آن
23:58
که با او نشسته بود
24:00
فرزندان و نوه های او
24:02
آنها پیرمردانی هستند که پیر شده اند
24:04
سر آنها در حالی که او جوان بود
24:06
چون مرد
24:08
او چهل ساله است
24:10
پس خداوند او را در جوانی فرستاد
24:12
همانطور که روز مرگش را نگاه می کرد
24:14
او مزاحم شد
24:17
بنی اسرائیل در امر عزیر
24:19
درود بر او باد
24:21
گفتند نمی تواند
24:23
موسی که تورات را برای ما بیاورد
24:25
جز در یک کتاب
24:27
در مورد عزیر
24:29
آن را حفظ کرد و یادداشت کرد
24:31
و خداوند او را زنده کرد
24:33
بعد از اینکه او را کشت
24:35
آنها قول دادند که این یک دستور است
24:37
ماوراء الطبیعه
24:39
او را تقدیس کردند و بیهوده صدا زدند
24:41
او پسر خداست
24:43
خداوند متعال فرمود
24:45
او گفت: یهودیان
24:47
عزیر پسر خداست
24:49
آنها با این کار گمراه شدند
24:51
و کافر شدند
24:54
نام عزیر ذکر نشد
24:56
درود بر او به صراحت در قرآن آمده است
24:58
غیر از این مکان
25:00
قرآن اشاره کرده است
25:02
به عقیده ی بیشتر او
25:04
مفسران کلام حق تعالی
25:06
باشه که
25:08
از کنار روستایی گذشت
25:10
و خالی است
25:12
بر تاج و تخت آنها
25:14
و خالی است
25:16
بر تاج و تخت آنها
25:18
گفت: سلام می کنم.
25:20
این هنوز خداست
25:22
مرگ او
25:24
پس خدا او را کشت
25:26
صد سال
25:28
سپس او را فرستاد
25:30
گفت چقدر پوشیدی
25:32
گفت: یک روز آن را پوشیدم
25:34
یا یه روزی
25:36
گفت: بلكه پوشيدم.
25:38
صد سال
25:40
پس به غذای خود نگاه کنید
25:42
و نوشیدنی شما در دسترس نبود
25:44
و نگاه کن
25:46
به الاغ تو
25:48
و بگذار تو را بسازیم
25:50
نشانه ای برای مردم
25:52
و نگاه کن
25:54
به استخوان چگونه
25:56
ما آن را جدا کردیم
25:58
سپس آن را پوشاندیم
26:00
گوشت
26:02
وقتی مشخص شد
26:04
به او گفت
26:06
من می دانم که خدا
26:08
روی همه چیز
26:10
قادر متعال
26:12
صحبت کردن
26:16
بقیه اش انشاالله
26:18
و خدا داناتر است
26:20
الحمدلله پروردگار جهانیان است
26:22
خداوند رحمت و آرامش عطا فرماید
26:24
بر پیامبر ما محمد
26:26
و بر خانواده اش
26:28
و همه یارانش
26:30
تو با
26:33
داستان های پیامبران