از مجموعهٔ قصص الأنبياء (اكتملت السلسلة) · درس 1 از 18

قصص الأنبياء | الحلقة (16) | قصة يوسف عليه السلام (5)

◉ 475 بازدید ⏱ 20:45 صدای ترجمه‌شده — فارسی
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 قصص انبیاء، قصص انبیاء علیهم السلام
0:08 دعای خداوند با آرامش همراه است
0:13 برای بهترین خلقت
0:17 کسانی که از همه سخت ترند، مقام بالایی دارند
0:23 داستان یوسف علیه السلام
0:29 بسم الله الرحمن الرحیم
0:33 الحمدلله پروردگار جهانیان است
0:36 درود و درود بر پیامبر ما محمد
0:39 و بر همه خانواده و یارانش
0:43 در مورد بعد
0:45 اخبار ناگوار برای پیامبر خدا یعقوب علیه السلام ادامه دارد
0:51 یوسف پس از از دست دادن نور چشمش
0:55 حالا او پسر دیگرش بن یامین را از دست می دهد
0:59 در شرایط مشابه
1:01 متهم در هر دو مورد یکی است
1:04 یوسف را گرفتند و گفتند گرگ او را خورده است
1:08 سپس برادرش بن یمین را بردند
1:11 گفتند دزدی است
1:13 لبن البکر از بازگشت نزد پدر خودداری می کند
1:18 وضع یعقوب همان است که شاعر گفته است
1:21 اگر یک سهم بود، آن را ذخیره می کردم
1:25 اما یک تیر و یک دوم و یک سوم است
1:29 پدر داغدار چاره ای جز صبر نداشت
1:34 صبر زیبا
1:36 که در آن هیچ شک و دردی جز خالق نیست
1:41 او قادر است همه فرزندان خود را به او بازگرداند
1:45 او دانای احوال خود و حکیم در قضاوت است
1:50 یعقوب علیه السلام از میان فرزندانش برخاست
1:54 دردها او را تکان دادند
1:57 با حسرت برای یوسف علیه السلام گفت
2:01 چقدر برای یوسف متاسفم
2:04 نور چشمانش از بین رفت
2:08 برای یوسف، محبوب دل، غمگین شدند
2:12 و پسرانش به او گفتند
2:15 به خدا، پدر، تو هنوز یوسف را همیشه به یاد می آوری
2:20 تا زمانی که به شدت ضعیف و ضعیف شوید
2:24 یا جزو مردگان باشد
2:27 پس با خودت مهربان باش
2:29 به آنها گفت و آنها را سرزنش کرد
2:32 تو نمیدونی من چی میدونم
2:35 پس من را سرزنش نکنید
2:38 من بابت وضعیتم از شما شکایت نمی کنم
2:41 حال و نظر من را خدا می داند
2:45 از مصیبت و اندوه خود به او شکایت می کنم
2:48 او مهربان ترین رحم کنندگان است
2:52 سپس یعقوب علیه السلام به فرزندانش گفت
2:55 پسرم
2:57 می بینم که یوسف هنوز زنده است
3:01 پس برو و از او و برادرم مطلع شو
3:05 و تا جایی که می توانید در جستجوی آنها تلاش کنید
3:08 از روح خدا ناامید نشوید
3:11 زیرا او از روح خدا ناامید نیست
3:14 مگر قوم کافر
3:18 خداوند متعال فرمود
3:20 از آنها روی برگرداند و گفت
3:23 چقدر برای یوسف متاسفم
3:26 و گفت: ای غم یوسف
3:29 چشمانش پر از غم است
3:32 او سرسخت است
3:35 گفتند: به خدا سوگند به یاد یوسف می افتی.
3:39 تا بتوانی تحریک شوی
3:41 یا از هلاک شدگان خواهی بود
3:45 گفت: من فقط از حال خودم شاکی هستم
3:49 و غم من پیش خداست
3:51 و من بهتر از خدا می دانم
3:53 چیزی که شما نمی دانید
3:56 پسرها بروند
3:58 بنابراین آنها نسبت به یوسف و برادرش احساس نگرانی کردند
4:02 و ناامید نشو
4:04 از روح خدا ناامید نشوید
4:09 او از روح خدا ناامید نمی شود
4:14 مگر قوم کافر
4:18 بچه ها به دستور پدر عمل کردند
4:22 یعقوب علیه السلام
4:24 آنها تا جایی که می توانستند کالا جمع آوری کردند
4:27 آنها آن را فقیر و ناکافی برای هدف خود یافتند
4:31 پس آن را حمل کردند و راهی مصر شدند
4:35 وقتی دوباره بر برادرشان یوسف وارد شدند
4:39 به او گفتند که تنبل و ضعیف هستند
4:43 اوه عزیزم
4:45 خشکسالی و بی ثمری به ما و مردم ما ضربه زد
4:49 ما برای شما قیمت پایین آوردیم
4:52 پس آنچه را که قبلاً به ما می دادی به ما بده
4:56 او به ما صدقه داد و با برگرداندن برادرمان به ما، ما را گرامی داشت
5:01 خداوند متعال به سخاوتمندان پاداش می دهد
5:05 هنگامی که یوسف علیه السلام وضعیت آنها را دید
5:10 سخنان آنها را شنید و بسیار آرام صحبت کرد
5:14 او آنقدر متاثر شده بود که دیگر نمی توانست هویت واقعی خود را از آنها پنهان کند
5:21 پس با عجله به آنها گفت
5:23 آیا می دانی که با یوسف و برادرش چه کردی که نادان بودی؟
5:29 اینجا خاطره آنها را بازگرداند
5:33 آنها یک تصویر تاریک دیدند
5:36 آنان ظلم و کینه خود را نسبت به برادرانشان از پدرشان یوسف و بن یمین به یاد آوردند
5:43 به یاد بیاور که چگونه از یوسف از پدرشان مکری خواستند
5:47 پس چگونه او را خائنانه در گودال انداختند؟
5:51 بعد متوجه شدند
5:53 اما هیچ کس در میان خلق این را نمی داند
5:57 جز ما و یوسف
5:59 آیا ممکن است این عزیز یوسف باشد؟
6:03 لحظه ای به صورتش نگاه کردند
6:06 غبار زمان را از چشمانشان پاک کردند
6:10 بنابراین ویژگی ها مشابه هستند
6:13 و به او گفتند
6:15 تو یوسف هستی؟
6:19 برادر عزیز و ارجمند نگذاشت آشفتگی بر چهره شان بماند
6:24 به آنها گفت
6:26 بله، من یوسف هستم
6:29 این برادر من بن یمین است
6:31 پس صدا زد
6:33 بن یمین آمد تقویت و تکریم کرد
6:37 او آنطور که آنها فکر می کردند برده نبود
6:41 یوسف گفت
6:43 اینجا ما برادریم
6:45 کاری که کردی با ما کردی
6:48 از فرمان شما نسبت به ما غفلت نشده است
6:51 اینجا ما دوباره با هم هستیم
6:55 اوست که پرهیزگار و شکیبا است
6:58 خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند
7:03 به دست برادران افتاد
7:05 با عذرخواهی گفتند
7:07 به خدا سوگند خداوند به ما منت نهاده است
7:11 شما را به علم و بردباری و فضل گرامی می دارم
7:14 ما در کاری که با تو و برادرت کردیم اشتباه کردیم
7:19 پس ما را ببخش
7:21 یوسف علیه السلام عذر آنان را پذیرفت
7:25 و به آنها گفت
7:26 امروز هیچ سرزنشی یا سرزنشی بر شما نیست
7:30 از خدا می خواهم که شما را ببخشد
7:33 و او سبحان الرحمن الرحیم ترین مهربانان است
7:37 خداوند متعال فرمود
7:39 هنگامی که بر او وارد شدند
7:43 گفتند ای عزیز
7:46 سالمندان و خانواده های ما آسیب دیده اند
7:51 اجناس مختلط آوردیم
7:55 پس به اندازه کافی دادیم
8:00 و به ما صدقه بده
8:03 خداوند صدقه دهندگان را پاداش می دهد
8:08 گفت: می دانی با یوسف و برادرش چه کردی؟
8:15 چون تو نادانی
8:18 گفتند: تو یوسف هستی؟
8:24 گفت: من یوسف هستم و این برادر من است
8:28 خدا به ما لطف کرده است
8:34 اوست که پرهیزگار و شکیبا است
8:37 خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند
8:42 گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما ترجیح داده است.
8:51 حتی اگر اشتباه کنیم
8:56 گفت: امروز هیچ ملامتی بر تو نخواهد بود.
9:01 خداوند شما را ببخشد
9:04 او مهربان ترین رحم کنندگان است
9:11 در حال حاضر صحبت از گذشته فایده ای ندارد
9:14 سرزنش گناهی که مرتکب آن گناه عذرخواهی کرده، فایده ای ندارد
9:19 بیایید با کار مثبت و پربار شروع کنیم
9:23 یوسف علیه السلام این گونه بود
9:26 او مثبت بود، به دنبال اعمال بود، نه کلمات
9:31 از آنها درباره پدرشان پرسید
9:33 به او گفتند که از غم و اندوه بینایی او رفته است
9:37 به آنها گفت
9:39 این پیراهن من را بگیر
9:41 و او را نزد پدرم ببرم
9:43 پیراهن را روی صورتش انداختند
9:46 خداوند بینایی او را به او بازگرداند
9:49 او و تمام خانواده ات را نزد من بیاور
9:55 برادران پیراهن برادرشان یوسف را گرفتند
9:58 آنها به سرعت مصر را ترک کردند
10:01 برای پوست انداختن پیرمرد غمگین
10:05 یعقوب علیه السلام در فلسطین
10:08 صدها مایل دورتر
10:11 به هر کی که داره میگه
10:13 بوی پسرم یوسف را استشمام می کنم
10:17 اگر این ترس نبود که مرا نادیده می گرفتی و من را به زوال عقل نسبت می دادی
10:22 من این را در حضور همه اعلام کردم
10:26 اینها احساسات و عواطف یک پدر داغدار است
10:30 حاضران با او گفتند
10:33 به خدا تو هنوز در اشتباه قدیمی خود در دوست داشتن یوسف هستید
10:38 و شما آن را فراموش نکنید
10:42 حرف بدی به او زدند
10:45 نباید می گفتند
10:49 کاروان از مصر در حال حرکت است
10:52 به فلسطین نزدیک می شود
10:54 احساس یعقوب از نزدیکی پسرش یوسف بیشتر می شود
10:58 و او آن را بیشتر و بیشتر بو می کند
11:01 حسرت در دلش زیاد می شود
11:04 وقتی پسران یعقوب به خانه پدرشان نزدیک شدند
11:08 البشیر در حالی که پیراهن یوسف را در دست داشت جلو آمد
11:12 به یعقوب علیه السلام
11:15 پیراهن را روی صورتش انداخت
11:18 سپس نگاه یعقوب برگشت
11:21 او به بدن، یعنی روح خود بازگشت
11:26 طوری ایستاد که گویی هیچ وقت ضعف یا بیماری نداشته است
11:31 در اینجا یعقوب علیه السلام فرمود:
11:34 برای فرزندانش و اطرافیانش
11:37 مگه بهت نگفتم؟
11:40 من از رحمت و فضل و احسان خدا خبر دارم
11:44 چیزی که شما نمی دانید
11:46 پسرانش گفتند و از پدرشان عذرخواهی کردند
11:49 درباره آنچه با یوسف و برادرش کردند
11:52 ای پدر ما
11:54 ما را ببخش
11:56 و برای گناهان گذشته خود از خداوند طلب آمرزش کنیم
12:00 ما در آنچه با یوسف و برادرش کردیم اشتباه کردیم
12:06 به آنها گفت
12:08 از پروردگارم از تو طلب آمرزش خواهم کرد
12:11 او آمرزنده گناهان بندگان توبه کننده است
12:16 با آنها مهربان است
12:18 او آن را تا زمان سحر به تأخیر انداخت
12:21 برای اینکه به جواب نزدیکتر باشم
12:25 یعقوب، فرزندانش و تمام خانواده‌شان آماده شدند
12:29 آنها کشور خود را ترک کردند و قصد داشتند در مصر به یوسف برسند
12:34 یوسف علیه السلام برای پذیرایی از او بیرون آمد
12:37 و همراهان و سربازان همراه او بودند
12:40 و گفته شد
12:42 پادشاه مصر با آنها بیرون رفت
12:44 برای پذیرایی از یعقوب علیه السلام
12:47 هنگامی که یعقوب با یوسف ملاقات کرد
12:51 به گرمی در آغوش گرفتند
12:54 او به طرز چشمگیری گریه کرد
12:57 ملاقات با پدر و مادری مهربان است
13:00 پسر محبوبش
13:02 بعد از مدت ها جدایی و غیبت
13:05 یوسف به پدر و مادرش پیوست
13:08 آنها را به هم نزدیک کرد
13:11 او به آنها عدالت و شرافت نشان داد
13:14 و تکریم و تکریم
13:16 یه چیز عالی
13:18 و به آنها گفت
13:20 به خواست خدا به سلامت وارد مصر شوید
13:24 پس وارد این حالت شاد شدند
13:27 سختی و سختی زندگی از آنها دور شد
13:31 و لذت اتفاق افتاد
13:33 و شادی کامل شد
13:35 یوسف علیه السلام پدر و مادر خود را بر تخت نشاند
13:40 تختی است که روی آن می نشیند
13:43 پدر و مادر و یازده خواهر و برادرش به او سلام کردند
13:47 با سجده بر او
13:49 سجده سلام و احترام است
13:52 در تحقق رؤیایی که یوسف علیه السلام دید
13:56 او یک پسر جوان است
13:59 پس یوسف علیه السلام به پدرش گفت
14:02 این سجده برای من از جانب توست
14:05 این تعبیر رؤیایی است که قبلاً دیدم
14:09 و من آن را برای شما نقل کردم
14:11 پروردگارم با وقوعش آن را به حقیقت رسانده است
14:15 پروردگارم به من نیکی کرده است
14:17 وقتی مرا از زندان بیرون آورد
14:19 و هنگامی که تو را از بیابان آورد
14:22 پس از آن که شیطان بین من و برادرانم فساد کرد
14:27 پروردگار من در تنظیم آنچه بخواهد مهربان است
14:31 او دانای احوال بندگان است
14:34 عاقل در مدیریتش
14:37 خداوند متعال فرمود
14:39 برو با این پیراهن من
14:42 پس آن را روی صورت پدرم انداختند
14:45 او با بصیرت می آید
14:47 پس آن را روی صورت پدرم انداختند
14:50 او با بصیرت می آید
14:52 و همه خانواده هایت را نزد من بیاور
14:56 و چون قافله از هم جدا شد
14:59 پدرشان گفت
15:01 بوی یوسف را حس می کنم
15:05 مگر اینکه شما آن را رد کنید
15:10 گفتند: به خدا سوگند.
15:12 شما در خطای قدیمی خود هستید
15:18 وقتی خبر خوب آمد
15:23 انداخت تو صورتش
15:27 پس با بصیرت برگشت
15:30 گفت: به تو نگفتم؟
15:33 من از خدا چیزی می دانم که شما نمی دانید
15:38 گفتند ای ابان برای گناهان ما آمرزش بخواه
15:43 ما اشتباه کردیم
15:47 گفت: برای تو از پروردگارم طلب آمرزش می کنم.
15:51 او آمرزنده و مهربان است
15:57 هنگامی که بر یوسف وارد شدند
16:00 پدر و مادرش او را به خانه بردند
16:03 گفت وارد مصر شدند
16:05 انشاالله در امان باشیم
16:10 پدر و مادرش را به سلطنت رساند
16:13 برای او به سجده افتادند
16:16 و او گفت: پدر
16:18 این تفسیری است از رویایی از قبل
16:22 پروردگارم آن را به حقیقت رسانده است
16:25 او به من خوبی کرد
16:27 او مرا از زندان بیرون آورد
16:30 او برای شما بادیه نشینان آورد
16:34 او برای شما بادیه نشینان آورد
16:38 بعد از فرار شیطان
16:42 بین من و برادرانم
16:45 پروردگار من به هر چه بخواهد مهربان است
16:51 او دانا و حکیم است
16:57 و هنگامی که خداوند آن را برای یوسف کامل کرد
17:00 چه توانمندی کاملی
17:02 در سرزمین و پادشاه
17:04 با پدر و مادر و برادرانش مهربان بود
17:07 و پس از علم فراوانی که به او داد
17:11 یوسف علیه السلام فرمود
17:13 بر اساس لطف خداوند
17:15 ممنون از او
17:18 پروردگارا، تو پادشاهی را به من بخشیدی
17:21 و تفسیر احادیث را به من آموختی
17:26 خالق آسمانها و زمین
17:29 تو ولی من در دنیا و آخرت هستی
17:34 بگذار مسلمان بمیرم
17:37 و مرا به صالحان ملحق کن
17:43 برادران عزیز
17:45 نام پیامبر خدا یعقوب علیه السلام ذکر شد
17:49 در قرآن 16 مرتبه
17:52 او نام پیامبر خدا، یوسف علیه السلام را ذکر کرد
17:56 27 بار
17:58 در داستان آنها درس ها و درس های زیادی وجود دارد
18:02 یکی از مهمترین آنها
18:04 یعقوب علیه السلام بود
18:07 داشتن حسن ظن به خداوند متعال
18:11 او در ابتدا پسرش یوسف را از دست داد
18:14 و بعد برادرش
18:16 اما او به خدا ایمان داشت
18:19 امیدوارم همه فرزندانش پیش او برگردند
18:24 هنگامی که او درخواست کرد، خداوند به او پاسخ داد
18:27 عشق یعقوب به همه فرزندانش
18:31 اما عشق او به پسرش یوسف
18:34 خاص بود
18:36 به خاطر تیزهوشی و هوشی که در او می دید
18:40 و شایستگی برای نبوت
18:44 بنده باید از بدی ها دوری کند
18:49 و کتمان آنچه از آن می ترسد به او ضرر می رساند
18:52 یعقوب این را از دل خود خطاب کرد و گفت:
18:56 رؤیاهای خود را به برادران خود نگویید
18:59 توطئه ای علیه شما وجود دارد
19:03 مهم پایان است نه آغاز
19:06 در مورد برادرانم یوسف علیه السلام چنین بود
19:10 آنجا که توبه کردند و استغفار کردند
19:13 یعقوب و یوسف علیهم السلام به آنها اجازه دادند
19:17 اگر بنده اجازه دهد، خداوند حق بیشتری دارد
19:21 او بهترین مهربانان است
19:24 اگر نعمت به بنده برسد
19:27 او باید به یاد داشته باشد که قبلا چه بوده است
19:30 تا خدا را به خاطر نعمت هایش شکر کند
19:33 زیرا اگر شکرگزار نعمت باشید، آنها را دریافت خواهید کرد
19:36 و اگر کافر شوید فرار خواهید کرد
19:40 اصرار بر خدا در دعا
19:43 سؤال او ثابت قدمی است زیرا دل های بندگان است
19:46 بین دو انگشت خدای مهربان
19:49 آن را هر طور که می خواهد می چرخاند
19:52 پس یکی از دعاهای یوسف علیه السلام بود
19:55 بگذار مسلمان بمیرم
19:59 سرانجام، فضیلت صبر
20:02 و عواقب آن خوب است
20:05 در مورد یعقوب و یوسف علیهما السلام چنین بود
20:08 بقیه صحبت ها انشاالله
20:12 و خدا داناتر است
20:15 الحمدلله پروردگار جهانیان است
20:18 خداوند بر پیامبر ما محمد صلوات بفرستد
20:21 و بر همه خانواده و یارانش
20:39 خداوند مولای ما را بیامرزد