از مجموعهٔ قصص الأنبياء (اكتملت السلسلة)
· درس 12 از 18
قصص الأنبياء | الحلقة (27) | قصة موسى عليه السلام (8)
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
قصص انبیاء... قصص انبیاء... درود خدا بر ایشان
0:08
دعای خداوند با آرامش همراه است
0:13
برای بهترین خلقت
0:19
اولوآزمین از جایگاه بالایی برخوردارند
0:24
داستان حضرت موسی علیه السلام
0:29
بسم الله الرحمن الرحیم
0:33
الحمدلله پروردگار جهانیان است
0:36
درود و درود بر پیامبر ما محمد
0:39
و بر همه خانواده و یارانش
0:43
و اما... در این فصل پایانی داستان حضرت موسی علیه السلام
0:49
با قومش بنی اسرائیل
0:52
برخی از وقایعی را که خداوند در کتاب مقدسش به ما گفته است مرور می کنیم
0:58
از جمله آن اتفاقات
1:00
سفر موسی با خضر علیه السلام
1:04
در سنت پیامبر ثابت شده است
1:07
موسی علیه السلام بنی اسرائیل را موعظه کرد
1:12
خطبه ای شیوا ایراد کرد
1:14
چشمانش خیس شد
1:16
و دلها از آن می ترسیدند
1:19
سپس مردی برخاست و به موسی علیه السلام گفت
1:23
کدام افراد را می شناسم؟
1:25
موسی گفت... من هستم
1:28
پس خداوند او را سرزنش کرد
1:30
زیرا علم به او بازگردانده نشد
1:32
و به او گفت
1:34
چه کسی در مجتمع بحرین برده دارد؟
1:36
او بهتر از شما می داند
1:38
موسی گفت
1:40
یعنی پروردگار من و چگونه با او رفتار کنم؟
1:42
خدا گفت
1:44
یک نهنگ ببر
1:46
نهنگ ماهی است
1:48
بنابراین نهنگ را در یک توده قرار می دهید
1:50
هر جا که نهنگ گم شد
1:52
اونجا پیداش میکنی
1:54
موسی علیه السلام نهنگی را گرفت
1:59
بنابراین آن را در یک توده قرار داد
2:01
سپس او و پسرش یوشا بن نون به راه افتادند
2:05
در سفرشان در طلب علم
2:08
از آن نهنگ می خوردند
2:11
آنها در سفر خود از آن لوازم می گیرند
2:14
حتی اگر سنگی سر راهشان بیاید
2:18
موسی علیه السلام خواست
2:20
برو پایین تا استراحت کنی
2:23
پس سرشان را پایین انداخت
2:25
موسی علیه السلام به خواب رفت
2:28
در ریشه سنگ چشمه ای به نام حیات است
2:32
از آب آن چیزی نمی آید
2:35
اما زندگی او بازگشت
2:37
نهنگ از آب آن چشمه اصابت کرد
2:40
مضطرب شد و حرکت کرد
2:42
او از خوشه خارج شد
2:44
پس وارد دریا شد
2:46
خداوند جریان آب را از نهنگ باز داشت
2:49
مثل باری بر دوش او شد
2:52
یعنی مثل یک خط در زمین
2:55
موسی علیه السلام از خواب بیدار شد
2:58
و جاشوا فراموش کرد که در مورد نهنگ به او بگوید
3:02
بنابراین آنها شروع به راه رفتن برای بقیه شب و روز خود کردند
3:06
حتی اگه فردا باشه
3:09
موسی خسته و گرسنه شد
3:12
موسی بنای تاریخی را پیدا نکرد
3:14
تا اینکه از جایی که خدا دستور داده بود فراتر رفت
3:18
پس از پسرش جاشوا خواست تا برایش غذا بیاورد
3:22
پس جاشوا به او گفت که نهنگ را فراموش کرده است
3:25
در آن صخره
3:27
شیطان باعث شد او را فراموش کند که در آن زمان به او اشاره کند
3:32
نهنگ به طرز عجیبی راهی دریا شد
3:36
مسیر نهنگ در دریا برای نهنگ مانند ازدحام بود
3:40
و موسی و دو دخترش شگفت زده شدند
3:43
موسی علیه السلام فرمود
3:46
این همان چیزی است که ما از سفرمان می خواستیم
3:50
آنها برگشتند و دنبال ردپای خود رفتند
3:53
تا اینکه به صخره رسیدند
3:56
سپس مردی با لباس پوشیده شده بود
3:59
نام او خضر علیه السلام است
4:02
پس موسی بر او سلام کرد و او جوابش را داد
4:05
گفت: درود بر سرزمین تو باد.
4:09
گفت: من موسی هستم
4:12
موسی به بنی اسرائیل گفت
4:15
گفت بله
4:17
نزد تو آمدم تا آنچه را خدا به تو آموخت به من بیاموزی
4:21
حضرت خضر علیه السلام فرمودند
4:23
ای موسی
4:25
من از علم خدا آگاهم
4:28
خدا به من یاد داد، به او یاد نده
4:31
و شما به علم خدا آگاه هستید
4:34
خدا به تو یاد داد، من او را نمی شناسم
4:37
موسی به خضر گفت
4:39
آیا از تو پیروی کنم به شرطی که آنچه را خدا به تو آموخته به من بیاموزی؟
4:44
خضر پاسخ داد
4:47
تو توانایی همراهی و گرفتن از من را نداری
4:51
موسی گفت
4:53
انشاءالله مرا صبور خواهی یافت
4:56
من از فرمان شما سرپیچی نمی کنم
4:59
خضر علیه السلام موافقت کرد
5:02
وی تصریح کرد که موسی فرمود:
5:05
اگه دنبالم کن
5:07
از من چیزی نپرس
5:09
بنابراین من آن را به شما یادآوری می کنم
5:12
خداوند متعال فرمود
5:15
و هنگامى كه موسى به دخترش گفت: تا به مجلس بحرين نرسم ترك نمى كنم.
5:22
یا عمری را می گذرانم
5:24
وقتی به جلسه رسید، دور هم جمع شدند
5:28
نهنگ خود را فراموش کردند
5:32
پس به صورت دسته جمعی راهی دریا شد
5:36
وقتی گذشتند به دخترش گفت
5:40
ناهارمان را برایمان بیاور
5:46
ما متوجه شدیم که این یک بنای یادبود از سفرمان است
5:51
گفت: دیدی وقتی در صخره پناه گرفتیم؟
5:55
نهنگ را فراموش کردم
6:02
و تنها شیطان است که با ذکر او او را فراموش می کنم
6:07
با تعجب راهش را به دریا رساند
6:11
گفت این همان چیزی است که ما میخواهیم
6:16
ردپای آنها داستان هایی را به همراه داشت
6:20
یکی از بندگان ما را یافت که از جانب خود به او رحمت بخشیده بودیم
6:34
علم را از خودمان به او آموختیم
6:39
موسی به او گفت: آیا از تو پیروی کنم به شرطی که آنچه را که به من آموخته ای به من بیاموزی؟
6:47
گفت تو نمی توانی با من صبوری کنی
6:53
چگونه می توانید در مورد چیزی که از آن اطلاعی ندارید صبور باشید؟
6:58
گفت انشاءالله مرا صبور و نافرمانی خواهی یافت
7:08
گفت: اگر از من پیروی کردی، از من چیزی نپرس تا آن را برایت ذکر کنم.
7:17
و سفر عجیب و شگفت انگیز آغاز می شود
7:23
خداوند متعال به ما می گوید که در آن چه گذشت
7:27
سه موقعیت گیج کننده
7:30
موسی علیه السلام نمی توانست شگفتی خود را از او پنهان کند
7:35
و به عهد خود با خضر وفا کند که در زمانی که با او بود از او درباره چیزی که برایشان پیش می آید نپرسند
7:43
موسی و الخضر به سمت جادوگر دریا راه افتادند
7:48
کشتی از کنارشان گذشت
7:51
بنابراین آنها پیشنهاد حمل آنها را دادند
7:54
بنده صالح خضر را شناختند
7:57
بنابراین آنها را بدون مزد حمل کردند
8:00
وقتی سوار کشتی شدند
8:02
پرنده ای آمد و روی نامه کشتی افتاد
8:06
بنابراین یک یا دو کلیک در دریا زدیم
8:10
خضر گفت
8:12
ای موسی علم من و تو در معرفت خدا کم نیست
8:17
مگر مانند آنچه این پرنده با منقار خود از دریا گرفت
8:22
سپس خضر تبر مرا گرفت
8:25
پس تخته ای از کشتی برداشت
8:28
موسی به او گفت
8:30
چه کار کردی؟
8:32
مردم ما را بدون پاداش حمل کردند
8:34
به سمت کشتی آنها رفتم و آن را شکستم
8:37
تا مردمش را غرق کند
8:39
این نامطلوب است
8:42
خضر گفت
8:44
مگه بهت نگفتم موسی؟
8:46
شما نمی توانید مرا دنبال کنید و از من بگیرید
8:50
پس موسی از او عذرخواهی کرد
8:52
او به او گفت که آنچه را که به او داده بود فراموش کرده است
8:56
قبل از اینکه با هم به راه بیفتند
8:58
خضر او را عفو کرد
9:00
و سفر خود را به پایان رساندند
9:02
وقتی از دریا بیرون آمدند
9:06
از کنار پسری رد شدند که با پسرها بازی می کرد
9:09
خضر سر او را گرفت و با دست برید
9:13
پس او را کشت
9:14
پس موسی علیه السلام او را نکوهش کرد
9:17
او به آن اعتراض کرد و گفت:
9:19
چگونه جانی را می کشی که گناهی مرتکب نشده باشد؟
9:23
خضر پاسخ داد
9:25
اول بهت گفتم
9:28
که نمی توانی از من پیروی کنی و از من بگیری
9:32
و در اینجا موسی دوباره از او عذرخواهی کرد
9:35
او به او قول داد که دیگر مخالفت نکند
9:40
و اگر می کرد، مخالفت می کرد
9:42
راه حلی برای این موضوع است
9:45
خضر علیه السلام موافقت کرد
9:48
سپس موسی و خضر به راه خود ادامه دادند
9:53
از کنار روستایی گذشت
9:55
گرسنگی هر وقت گرفتارشان شد
9:59
از این رو از مردم روستا تقاضای مهمان نوازی کردند
10:02
آنها حاضر نشدند به آنها غذا بدهند
10:06
در این بین
10:08
حضرت خضر علیه السلام دیواری کج را دید که در شرف سقوط بود
10:13
تصمیم گرفت آن را تعمیر کند و با ساپورت ها از آن پشتیبانی کند
10:17
برای جلوگیری از سقوط او
10:19
الخادر برای کارش از روستاییان پول نخواست
10:25
موسی علیه السلام از این وضعیت تعجب کرد
10:29
سبزها چگونه این کار را انجام می دهند؟
10:32
گرچه مردم چیزی به آنها پیشنهاد نکردند تا از گرسنگی در امان باشند
10:38
سپس رو به خضر کرد و او را خطاب کرد
10:42
مردمی که به سراغشان آمدیم، اما نه به ما غذا دادند و نه از ما پذیرایی کردند
10:47
به دیوارشان رفتم و بیدار ماندم
10:50
آیا این انصاف نبود که برای کارتان جایزه بخواهید؟
10:55
یا حداقل در ازای کاری که انجام دادید غذا بخواهید
11:01
خضر به موسی گفت
11:04
وقت آن است که پس از هر اتفاقی که افتاد راه خود را از هم جدا کنیم
11:09
وقایع و حقایق ثابت کرده است
11:12
که نمی توانید مرا دنبال کنید و همراهی کنید
11:17
با وجود این
11:19
من در مورد آنچه انجام دادم حقیقت را به شما خواهم گفت
11:22
خداوند متعال فرمود
11:26
پس به راه افتاد تا زمانی که سوار کشتی شدند، کشتی را شکست
11:32
گفت: آن را نابود کردی تا مردمش را غرق کنی. شما به امری دستوری رسیده اید
11:39
گفت: مگر نگفتم که نمی توانی بر من صبر کنی؟
11:46
فرمود: مرا در برابر آنچه فراموش کردهام حساب مکن و در کارم بر من سختی مگذار.
11:53
پس به راه افتاد تا اینکه با پسری آشنا شد و او را کشت
12:00
گفت: جان پاکی را برای جان دیگری کشته ای، کاری مذموم کردی.
12:13
گفت: مگر به تو نگفتم که نمی توانی بر من صبر کنی؟
12:20
گفت: اگر بعد از آن چیزی از تو پرسیدم، با من همراهی نکن.
12:28
من از شما بهانه ای دریافت کرده ام
12:33
پس به راه افتاد تا زمانی که به نزد مردم روستایی رسیدند، از مردم آن روستا تقاضای غذا کرد، اما آنان از پذیرایی از آنان خودداری کردند.
12:47
آنها در آنجا دیواری پیدا کردند که می خواست فرو بریزد، بنابراین آن را برپا کردند
12:54
گفت: اگر می خواستی می توانستی برای آن ثواب بگیری.
12:58
گفت: این جدایی است بین من و تو، به تو می گویم که به آنچه طاقت نیاوردی پناه می بری.
13:08
خضر شروع کرد به گفتن حکمت و درس هر کاری که موسی کرده بود
13:15
او به او گفت که این کشتی متعلق به افراد فقیری است که از آن امرار معاش می کنند
13:22
در سفرشان پادشاهی ظالم پیشاپیش بود
13:26
هر کشتی خوب و بدون عیب را می گیرد و هر کشتی را که عیب و نقصی داشته باشد رها می کند
13:35
بنابراین من عمدا آن را شکستم و نقصی در آن ایجاد کردم تا از مصادره و غصب آن توسط دزدان دریایی جلوگیری شود.
13:44
و اما پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند، اما او به علم خدا کافر بود
13:51
آنها از او می ترسیدند، بنابراین من او را کشتم تا پدر و مادرم را وسوسه نکند و آنها را از ایمان به خدا دور کند.
14:01
محبت والدین ممکن است گاهی منجر به عواقب نامطلوب شود
14:08
ممکن است مؤمن را وادار کند که ایمان خود را ترک کند، اگر پشت آن احساس کشیده شود
14:14
می خواستیم خدا پسری بهتر و پاک را جایگزین پدر و مادرش کند
14:19
و دعا و رحمت بیشتر
14:22
در مورد نصب دیواری که در شرف سقوط بود، پنهان بود که زیر آن گنجی متعلق به دو پسر بود.
14:31
اگر دیوار قبل از رسیدن دو پسر به سن خود فرو می ریخت، آن گنج برای آنها گم می شد
14:38
توانایی دفاع از حقوق خود را ندارند
14:42
هدف از اقامت او حفظ حقوق این دو پسر یتیم از این پول بود
14:49
به احترام پدر صالحشان خداوند متعال فرموده است
14:54
در مورد کشتی، این کشتی متعلق به افراد فقیری بود که در دریا کار می کردند، بنابراین می خواستم آن را نابود کنم
15:06
پشت سر آنها پادشاهی بود که هر کشتی را به زور می برد
15:14
و اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند، پس ترسیدیم که به آنها ستم کند و کفر کند.
15:24
پس خواستیم که پروردگارشان چیزی بهتر از پاکی و رحمتشان را جایگزین آنها کند
15:34
و اما دیوار متعلق به دو پسر یتیم شهر بود و زیر آن گنجی متعلق به آنها بود.
15:48
پدرشان صالح بود، پس پروردگارت خواست که به بلوغ برسند
15:58
گنج آنها به عنوان رحمتی از جانب پروردگارت و آنچه به خاطر من انجام داده ای استخراج می شود
16:07
این تعبیر چیزی است که برایش صبر نکردی
16:12
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای کاش موسی صبر می کرد.
16:20
پس خداوند از اخبار آنها به ما خبر داد و مورد موافقت قرار گرفت
16:26
پیامبر خدا و کلامش موسی علیه السلام از آسیب بنی اسرائیل در امان نماند.
16:34
جسارت آنها در برابر او جزئی از رفتار بدشان با پیامبرانشان است
16:39
در واقع آنها به حدی رسیده اند که برخی از آنها را بکشند و خداوند یاور ماست
16:45
در صحیح مسلم آمده است که بنی اسرائیل برهنه غسل می کردند
16:51
آنها به بدی یکدیگر نگاه می کنند
16:54
موسی علیه السلام تنها در حال شستشو بود
16:58
گفتند: به خدا سوگند چه چیزی مانع از این است که موسی با ما غسل کند؟
17:03
با این حال، به معنای بیضه های بزرگ است
17:08
پس موسی علیه السلام روزی رفت تا خود را بشوید
17:12
پس جامه خود را بر سنگی نهاد و آن سنگ با جامه خود فرار کرد
17:17
موسی علیه السلام به دنبال او دوید و گفت:
17:21
لباس من سنگ است لباس من سنگ است
17:25
تا اینکه بنی اسرائیل به شر موسی نگاه کردند
17:29
گفتند: به خدا سوگند موسی ضرری ندارد.
17:33
سپس سنگ برخاست و موسی علیه السلام جامه او را گرفت
17:38
سپس شروع به زدن سنگ کرد
17:41
و خداوند متعال در این باره می فرماید
17:46
ای کسانی که ایمان آورده اید مانند کسانی نباشید که به موسی آسیب رساندند، ولی خداوند او را شفا داد
18:01
از آنچه گفتند او شایسته خدا بود
18:08
در این سالهای سرگردانی پیامبر خدا هارون علیه السلام رحلت کرد
18:15
سپس سه سال بعد فرشته مرگ در قالب یک مرد ظاهر شد
18:21
برای تسخیر روح حضرت موسی علیه السلام
18:25
وقتی آمد، موسی او را نشناخت
18:29
به او سیلی زد و چشمش را بیرون آورد
18:32
سپس فرشته مرگ برگشت و گفت
18:35
پروردگارا مرا به سوی بنده ای فرستادی که مرگ را دوست ندارد
18:39
خدا گفت برگرد پیشش
18:42
به او بگویید دستش را روی پشت یک گاو نر بگذارد
18:46
او به ازای هر موی زیر دستش یک سال دارد
18:50
فرشته مرگ نزد او آمد و به او گفت
18:54
موسی به او گفت: پس از آن چه میشود؟
18:58
مرگ گفت
19:02
حالا پس روحش را گرفت
19:06
موسی علیه السلام از پروردگارش درخواست کرد
19:10
تا او را به سرزمین مقدس نزدیک کند
19:13
یک پرتاب سنگ
19:15
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
19:19
اگه اون موقع اونجا بودی
19:22
تا قبرش را کنار جاده به شما نشان دهم
19:26
در تپه سرخ
19:28
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
19:32
وقتی مرا به سفر بردند، از کنار موسی گذشتم
19:36
ایستاده و در قبرش نماز می خواند
19:39
در تپه سرخ
19:42
وقتی چهل سال گذشت
19:45
که خداوند بر بنی اسرائیل در بدعتشان مقرر فرمود
19:49
نسل اول منقرض شد
19:51
که در ذلت و خواری پرورش یافت
19:54
نسل جدیدی به وجود آمده است
19:56
خداوند پسری به نام موسی برای آنها فرستاد
19:59
او یوشع بن نون است
20:01
پس بنی اسرائیل را صدا زد
20:03
او به آنها گفت که او پیامبر است
20:06
و خداوند او را به جنگ با جباران امر کرد
20:10
پس با او بیعت کردند و ایمان آوردند
20:12
پس آنها را به سوی سرزمین مبارک هدایت کرد
20:16
هنگامی که مردم اورشلیم از آنها مطلع شدند
20:19
به سراغ مردی آمدند که آنها را صدا زد
20:22
بلم بن باعره
20:24
دعوت پاسخ داده شد
20:26
و او بزرگترین نام خدا را دارد
20:29
و به او گفتند
20:31
جاشوا یک مرد آهنین است
20:33
و با او سربازان زیادی بودند
20:35
آمد تا ما را از کشورمان خارج کند
20:38
و بنی اسرائیل آن را حل خواهند کرد
20:41
شما مردی هستید که به تماس پاسخ دادید
20:44
پس از خدا بخواهید که آنها را از ما دور کند
20:47
و او گفت
20:49
وای بر تو ای پیامبر خدا
20:51
و مؤمنان با او هستند
20:53
چگونه برای آنها دعا کنم؟
20:55
من آنچه را که می دانم از خدا می دانم
20:58
و اگر این کار را انجام دهم
21:00
دنیا و آخرت من رفت
21:03
پس بررسی کردند و بر آن اصرار کردند
21:07
و از مال دنیا به او عطا کن
21:09
تا اینکه قانعش کردند
21:11
پس علیه آنها دعوت کرد
21:13
پس دعوت خود را به آنها پاسخ داد
21:15
و او را از دست داد، دنیا و آخرت
21:18
مثل سگ شد
21:21
نفس نفس زدن در هر دو مورد
21:24
چه استرس داشته باشید چه آن را ترک کنید
21:27
وقتی بلم دید که بدبختی برایش مقدر شده است
21:31
به قومش گفت
21:33
یه چیزی بهت میگم
21:35
باشد که نابودی آنها باشد
21:38
خدا از زنا متنفر است
21:41
و اگر به زنا بیفتند هلاک می شوند
21:44
پس زنان را برای پذیرایی از آنها بیرون آوردند
21:47
زیرا آنها مردمی در سفر هستند
21:50
چه بسا زنا کنند و هلاک شوند
21:53
پس چنین کردند و زنان را نزد خود بیرون آوردند
21:57
پس بنی اسرائیل به زنا افتادند
22:00
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
22:04
از دنیا بترسید و از زنان بترسید
22:08
اولین وسوسه بنی اسرائیل
22:11
در زنان بود
22:14
خداوند متعال فرمود
22:16
و بشارت کسى را که آیات خود را به او داده ایم بر آنان بخوان
22:22
پس از آن جدا شد
22:25
پس از آن جدا شد
22:28
سپس شیطان به دنبال او رفت
22:30
او یکی از فریبکاران بود
22:33
اگر مایل بودیم می توانستیم آن را با آن بالا ببریم
22:36
اما او به زمین رفت
22:44
و از هوا و هوس او پیروی کنید
22:47
او مثل یک سگ است
22:50
اگر تحمل کند نفسش می افتد
22:53
یا نفس نفس زدن او را رها کنید
22:55
این مانند مردمی است که آیات ما را تکذیب کردند
23:01
پس داستان بگویید تا فکر کنند
23:07
برای یوشع علیه السلام توصیف نشده است
23:12
مگر برخی از بنی اسرائیل
23:15
پس با آنان وارد بیت الحرام شد
23:17
و خداوند آن را باز کرد
23:19
پیروزی بر قوم قدرتمند برای او نوشته شده است
23:23
پس خداوند به آنان دستور داد که با سجده وارد شهر شوند
23:27
یعنی رکوع و زانو زدن با خضوع در برابر خداوند هنگام ورود
23:33
و چیزی می گویند
23:35
یعنی گناهان ما را از ما دور کن
23:38
پس فرمان خدا را در گفتار و عمل به آنان تغییر دادند
23:42
وارد شدند، روی میله هایشان خزیده بودند، سرهایشان را بالا گرفته بودند
23:47
به جای اینکه وارد سجده شود
23:50
به جای گفتن «هتا».
23:53
مسخره کردند و در مراسمی گندم گفتند
23:58
این بسیار متناقض و سرسختانه است
24:03
پس خداوند عذاب و عذاب خود را بر آنان نازل کرد
24:06
به خاطر بداخلاقی و نافرمانی آنها از او
24:10
این پاداش ستمکاران است
24:13
خداوند متعال فرمود
24:15
و چون گفتیم: وارد این روستا شدند.
24:20
پس هر جا که می خواهید آزادانه از آن بخورید
24:28
و با سجده از در وارد شوید
24:31
و آنها گفتند: "بزن."
24:34
و بگو: گناهان شما را می آمرزیم
24:39
و نیکوکاران را زیاد خواهیم کرد
24:43
پس كسانى كه ستم كردند سخنى غير از آنچه به آنها گفته شد تغيير دادند
24:49
پس بر کسانی که ستم کردند عذابی از آسمان نازل کردیم، زیرا آنها فاسق بودند
25:04
برادران عزیز
25:08
پیامبر خدا موسی علیه السلام
25:11
یکی از پیامبرانی که در قرآن آمده است
25:14
داستان او در بیش از یک سوره از کتاب خدا ذکر شده است
25:19
خداوند از موسی علیه السلام در قرآن یاد کرده است
25:23
صد و سی و شش بار
25:26
داستان او حاوی درس ها و درس های بسیاری است
25:30
به آنچه در روایت ذکر شد بسنده می کنیم
25:34
او در سن موسی علیه السلام بود که از دنیا رفت
25:38
صد و بیست سال
25:40
آنها معتقدند که یوشع علیه السلام پس از مرگ او را در خواب دید
25:45
و به او گفت
25:47
چگونه مرگ را پیدا کردی؟
25:49
و او گفت
25:50
کشات زنده زنده پوست کنده می شوند
25:54
این معنای صحیح آن چیزی است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
25:59
مرگ مستی دارد
26:05
بقیه صحبت ها انشاالله
26:08
و خدا داناتر است
26:09
الحمدلله پروردگار جهانیان است
26:12
خداوند بر پیامبر ما محمد صلوات بفرستد
26:16
و بر همه خانواده و یارانش
26:19
با داستان انبیا بودی