از مجموعهٔ صور من حياة التابعين (اكتملت السلسلة)
· درس 4 از 16
صور من حياة التابعين | د. عبدالرحمن رأفت الباشا | الحلقة (11) | ربيعة الرأي رحمه الله | الجزء 2
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
0:08
اگر پیغمبر تلاش کرد یا طولانی شد، از او پیروی کنید
0:13
انجمن مواضع
0:15
پیشبرد
0:17
تصاویری از زندگی فالوورها
0:21
نوشته دکتر عبدالرحمن رأفت الباشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:27
رابعه الراو
0:33
خدا رحمتش کند
0:41
در شب مهتابی تابستان
0:45
در اواخر دهه شصت به مدینه فارس رسید
0:51
از کوچه پس کوچه هایش رفت، سوار بر اسبش به سوی خانه اش رفت
0:56
او نمی داند که آیا خانه اش بر اساس عهدی که با آن بسته است، پابرجاست یا خیر
1:02
یا روزها تاثیر خود را گذاشته اند؟
1:06
سی سال یا بیشتر از او دور بود
1:12
از خودش درباره همسر جوانش که در آن خانه رها کرده بود می پرسید
1:18
کاری که من کردم
1:20
و در مورد جنینش که بین بالهایش حمل می کرد
1:24
مذکر است یا ماده؟
1:27
او زنده است یا مرده؟
1:29
اگر او زنده است، او چطور؟
1:33
و در مورد آن پول هنگفتی که از غنایم جهاد جمع کرد
1:38
وقتی به جنگ در راه خدا رفت، آن را به عنوان امانت برای او گذاشت
1:43
با لشکریان اسلامی که برای فتح بخارا، سامرقند و اطراف آن ها حرکت می کنند
1:51
کوچه ها و خیابان های شهر هنوز مملو از جمعیتی بود که می رفتند و می رفتند
2:00
مردم نماز عصر را زود تمام نکردند
2:05
اما هیچ یک از این افرادی که از کنارش گذشت او را نمی شناختند و به او اهمیت نمی دادند
2:12
به اسب تمیز شده اش نگاه نکرد
2:15
نه شمشیرش که از شانه اش آویزان است
2:19
ساکنان شهرهای اسلامی به دیدن مجاهدانی که برای رضای خدا به جنگ می روند یا از آن برمی گردند عادت کرده بودند.
2:29
اما این باعث شد که غم و اندوه شوالیه و وسواس او بیشتر شود
2:36
در حالی که شوالیه در این افکار شنا می کرد
2:40
گذشته، احساس راه خود را در آن کوچه هایی که توسط تغییر ویران شده است
2:46
ناگهان خود را مقابل خانه اش دید و دری ترک خورده را دید
2:52
شادی او باعث شد که نتواند از مردمش اجازه بگیرد
2:56
از در وارد شد و وارد حیاط خانه شد
3:00
صاحب خانه صدای جیر جیر در را شنید و از اتاق بالایی خود به پایین نگاه کرد
3:06
در نور ماه مردی را دید که شمشیر و نیزه بر سر داشت
3:12
او شبانه وارد خانه اش می شود
3:15
همسر جوان او نه چندان دور از خط دید مرد غریب ایستاده بود
3:21
عصبانی شد و با پای برهنه به سمتش رفت و گفت:
3:26
ای دشمن خدا، آیا خود را زیر پوشش شب پنهان می کنی؟
3:30
او وارد خانه من می شود و به همسرم حمله می کند
3:34
او به سمت او هجوم آورد، مثل شیری درنده وقتی که لانه اش به شدت آسیب دیده است
3:40
فرصت حرف زدن را به او نداد
3:44
و هر یک از آن دو مرد بر روی دوست خود پریدند
3:47
و سر و صدایشان بلندتر شد
3:51
همسایه ها از هر طرف به خانه هجوم آوردند
3:55
آنها مرد غریبه را مانند زنجیر به گردن احاطه کردند
3:59
آنها به همسایه خود در آن کمک کردند
4:02
پس صاحب خانه او را گرفت
4:04
دستش را محکم کرد و گفت
4:08
به خدا سوگند، ای دشمن خدا، تو را جز با والی آزاد نمی کنم
4:13
مرد گفت
4:15
من دشمن خدا نیستم و گناهی نکرده ام
4:19
اما خانه من و مال دست راست من است
4:22
در خانه اش را باز دیدم و وارد شدم
4:25
سپس رو به مردم کرد و گفت
4:28
ای مردم به من گوش کنید
4:31
این خانه خانه من است، آن را با پول خودم خریدم
4:35
ای مردم من فرخ هستم
4:38
آیا در همسایه ها کسی نمانده که فروغا را بشناسد؟
4:42
که سی سال پیش مجاهد فی سبیل الله شد
4:47
صاحب خانه خواب بود
4:50
با سر و صدا از خواب بیدار شدم
4:52
از پنجره اتاق زیر شیروانی خود به بیرون نگاه کرد
4:56
شوهرش را با گوشت و گوشتش دید
4:59
او تقریباً متحیر شده بود
5:02
اما او به زودی گفت
5:05
ولش کن، رهاش کن، رابعه
5:08
او را رها کن پسرم، او پدر توست
5:11
ای مردم از او دوری کنید، خدا خیرتان دهد
5:15
مواظب باش ابو عبدالرحمن
5:18
این چیزی است که شما با آن روبرو هستید
5:21
پسرت و لذت جگرت
5:24
کلامش به سختی به گوشش رسید
5:27
تا اینکه فرخ رابعه را بوسید
5:30
و او را در آغوش گرفت و در آغوش گرفت
5:33
رابعه به فرخ نزدیک شد
5:36
شروع کرد به بوسیدن دست و گردن و سرش
5:39
مردم آنها را ترک کردند
5:42
ام رابعه به استقبال شوهرش آمد
5:45
چیزی که او فکر نمی کرد
5:48
او را در این زمین ملاقات خواهد کرد
5:51
بعد از اینکه خبری از او نشد
5:54
دوره ای تقریباً یک سوم قرن
5:58
فرخ کنار همسرش نشست
6:03
شروع کرد به گفتن شرایطش
6:06
او دلایل بخش خبری خود را برای او فاش می کند
6:09
اما او مشغول بود
6:12
درباره بسیاری از چیزهایی که می گوید
6:15
از ملاقات با او غرق در شادی شد
6:18
و دیدار مجدد او با پسرش
6:21
ترس او از عصبانیت او برای هدر دادن
6:24
تمام پولی را که نزد او گذاشتم
6:27
با خودش می گفت
6:30
اگر الان از من در مورد آن مبلغ هنگفت بپرسد چه؟
6:33
که به امانت نزد من گذاشت
6:36
او به من توصیه کرد که از او عاقلانه خرج کنم
6:39
چگونه خواهد بود؟
6:42
اگر به او بگویم چیزی از او باقی نمانده است
6:45
آیا با گفتن او قانع می شود؟
6:48
آنچه را که او به جا گذاشت با من خرج کردم
6:51
برای تربیت و تربیت پسرش
6:55
یعنی معتقد بود دست پسرش است
6:58
آندا از ابرها
7:01
و دینار و درهم نگه نمی دارد
7:04
و کل شهر
7:07
می دانید که او برای برادرانش خرج کرده است
7:10
هزاران نفر تشکیل دادند
7:13
در حالی که ام رابعه در حال غرق شدن بود
7:16
در وسواس هایش
7:19
شوهرش رو به او کرد و گفت
7:23
بنابراین پولی را که واریز کرده بودم بیرون آوردم
7:26
شما باید این را به آن اضافه کنید
7:29
با این همه پول یک باغ یا ملک می خریم
7:32
ما از برداشت آن زندگی می کنیم
7:35
چقدر عمر به ما رسیده است
7:38
با او مشغول بود و هیچ جوابی به او نداد
7:41
پس درخواست را به او تکرار کرد و گفت
7:44
بیا، پول کجاست؟
7:47
تا اینکه آنچه را که دارم به آن اضافه کنم
7:50
من آن را در جایی قرار دادم که باید گذاشته شود
7:53
تا چند روز دیگه براتون میفرستم
7:56
چند تا انشالله
7:59
صدای مؤذن صحبت آنها را قطع کرد
8:02
فرخ به طرف کوزه اش دوید
8:05
سپس سریع به سمت در رفت
8:08
می گوید رابعه کجاست؟
8:11
گفتند: پیش از تو به مسجد آمد.
8:14
از اولین تماس
8:17
شما متوجه جامعه می شوید
8:22
فرخ به مسجد رسید
8:25
متوجه شد که امام در آستانه شروع نماز است
8:28
پس آنچه نوشته شده بود را اجرا کرد
8:31
سپس به سمت حرم شریف رفت
8:34
پس بر رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام کرد
8:37
سپس به سمت خنکی پاک کننده متمایل شد
8:40
اشتیاق در دلش برای او وجود داشت
8:43
و اشتیاق به دعا در آنجا
8:47
از این رو در نمای گسترده آن مکانی برای خود برگزید
8:50
سپس او را به تف انداخت
8:53
تا زمانی که خدا می خواست نماز می خواند
8:56
سپس با آنچه به او الهام شده بود دعا کرد
8:59
و هنگامی که از مسجد خارج می شدند
9:02
حیاطش را شلوغ دید
9:05
در یکی از شوراهای علمی
9:08
او قبلاً چنین چیزی را ندیده بود
9:11
دید مردم دور شیخ شورا جمع شده اند
9:14
حلقه پشت حلقه
9:17
آنها حتی جای پایی در این عرصه نگذاشتند
9:20
به مردم نگاه کرد
9:23
و در میان آنان شیوخ عمامه پوش بودند
9:26
با دندان و مردانی با وقار
9:29
بدنشان نشان می دهد که سرنوشتی دارند
9:32
و بسیاری از مردان جوان
9:35
آنها به زانو درآمدند
9:38
قلم هایشان را در دست گرفتند
9:41
شروع کردند به برداشتن آنچه شیخ می گوید
9:44
مروارید را نیز برمی دارد
9:47
آن را در دفترچه هایشان نگه می دارند
9:50
همچنین وسایل گرانبها را حفظ می کند
9:53
مردم مشتاق دیدار یکدیگر بودند
9:56
جایی که شیخ می نشیند
9:59
گوش دادن به هر کلمه ای که می گوید
10:02
حتی شما پرنده هایی روی سرشان دارید
10:05
مخبران آنچه را شیخ می گفت نقل می کردند
10:09
هیچ کس هیچ یک از کلمات او را از دست نمی دهد
10:12
مهم نیست چقدر دور
10:15
فاروق سعی کرد تصویر شیخ را شناسایی کند
10:18
برای مکان او کار نکرد
10:21
و بعد از او
10:24
از جمله درخشان او شگفت زده شدم
10:27
و علم روان او
10:30
و کیف پول شگفت انگیزش
10:33
از تسلیم شدن مردم در برابر او شگفت زده شد
10:36
تا اینکه شیخ جلسه خود را تمام کرد و برخاست
10:39
مردم به سوی او هجوم آوردند
10:42
دور او جمع شدند و او را محاصره کردند
10:45
آنها به دنبال او هجوم آوردند تا او را تشویق کنند
10:48
به بیرون از مسجد
10:51
در اینجا فاروق رو به مردی کرد
10:54
کنارش نشسته بود و گفت
10:57
به من بگو، نظرت در مورد شیخ چیست؟
11:00
مرد با تعجب گفت:
11:04
فاروك گفت: بله.
11:07
مرد گفت: آیا در شهر است؟
11:10
یک مرد شیخ را نمی شناسد
11:13
فاروك گفت: ببخشيد.
11:16
اگر او را نمی شناسید
11:19
حدود سی سال وقت گذاشتم
11:22
دور از شهر
11:25
تا دیروز بهش برنگشتم
11:28
مرد گفت اشکالی ندارد
11:32
سپس گفت شیخی که من به او گوش دادم
11:35
استادی از اربابان پیروان
11:38
و یکی از برجسته ترین مسلمانان
11:41
او حدیث شناس شهر و فقیه آن است
11:44
و امامش هر چند جوان
11:47
یک سال، بنابراین او گفت تفاوت وجود دارد
11:50
انشاء الله هیچ نیرویی جز به خدا نیست
11:53
بنابراین من به دنبال مرد می گویم
11:56
و مجلس او شامل شما از آنچه دیدید است
11:59
مالک بن انس
12:02
و ابوحنیفه النعمان
12:05
یحیی بن سعید انصاری
12:08
سفیان الثوری
12:11
و عبدالرحمن بن عمر العوزعی
12:14
و اللیث بن سعد
12:17
و دیگران و دیگران
12:20
گفت غیر از شما تفاوت هایی وجود دارد
12:23
مرد فرصتی به او نداد که حرفش را کامل کند
12:27
مواتة الاکناف سخاوتمند در دست است
12:30
مردم شهر کسی را نمی شناختند
12:33
من برای یک دوست و پسر یک دوست غذا تهیه می کنم
12:36
من از خوشی های دنیا پرهیز نمی کنم
12:39
من آنچه را که خدا دارد از او نمی خواهم
12:42
فاروق گفت
12:45
اما شما اسمش را ذکر نکردید
12:48
مرد گفت رابعه نظر است
12:51
فاروق ربیعه الراعی گفت
12:55
مرد گفت بله اسمش رابعه است
12:58
اما علما و شیوخ شهر
13:01
با رابعه الرای تماس بگیرید
13:04
چون اگر نمی یافتند بودند
13:07
در کتاب خدا متنی هست
13:10
یا حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله
13:13
رو به او کردند
13:16
بنابراین او سخت روی این موضوع کار می کند و آنچه را اندازه گیری می کند
13:19
هیچ متنی در آن نیست که در آن آمده است
13:22
آنها را در مورد آنچه بر آنها سخت است، داوری می کند
13:25
روی چهره ای که روح ها به آن تکیه می کنند
13:28
و دلها نزد او آرام می گیرد
13:31
فاروك با اشتياق گفت:
13:34
اما تو آن را به من نسبت ندادی
13:37
مرد گفت رابعه بن فاروق است
13:40
او را ابو عبدالرحمن می نامند
13:43
او پس از خروج پدرش از شهر به دنیا آمد
13:46
مجاهد فی سبیل الله
13:49
گفت مادرش او را بزرگ کرده و بزرگ کرده است
13:52
من درست قبل از نماز صدای مردم را شنیدم
13:55
می گویند پدرش دیشب برگشت
13:58
در آن
14:01
فاروق از چشمانم در آمد
14:04
دو اشک بزرگ
14:07
مرد دلیل آنها را نمی دانست
14:10
به سمت خانه اش به راه افتاد
14:13
وقتی ام رابعه او را دید
14:16
ابا ربیعه چه مشکلی داری؟
14:19
گفت: در من جز خیر نیست.
14:22
پسرمان رابعه را دیدم
14:25
در مقام علم و شرف و جلال
14:28
قبلاً کسی را ندیده بودم
14:31
ام رابعه از فرصت استفاده کرد و گفت:
14:34
یعنی چیزی که من برای تو دوست دارم
14:37
سی هزار دینار یا این؟
14:40
پسرت به چه معرفت و افتخاری رسیده است
14:43
گفت: به خدا سوگند این نزد تو محبوبتر است.
14:46
و من ردی از ثروت دنیا دارم
14:49
او گفت همه اینها
14:52
آنچه را که مانده بودم برای او خرج کردم
14:55
از کاری که کردی راضی بودی؟
14:58
گفت بله و ثواب من
15:01
درباره من، درباره او و درباره مسلمانان
15:04
بهترین پاداش
15:20
آنها اینجا بودند
15:23
ابرهای زندگی ما را سیراب می کنند
15:26
چه چیزی در بین ما نیست؟
15:29
یادشان گرامی باد
15:32
رفتند و به الضمیر انداختند
15:35
یه سوال
15:38
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
15:41
آنها پر از زندگی شدند
15:44
به عملکرد آنها افتخار می کنند
15:47
و جهان نفس برای آنها آشکار شده است