از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 3 از 13
صور من حياة الصحابة - الحلقة (3) - الطفيل بن عمرو الدوسي رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:18
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22
اید الرحمن رفاه الپاشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:27
طفیل بن عمرالدوسی رضی الله عنه
0:46
الطفیل بن عمرالدوسی
0:48
ارباب قبیله دوس در دوران پیش از اسلام
0:51
شریف یکی از اشراف ممتاز عرب است
0:54
و یکی از معدود رویاپردازان
0:58
دیگ آتش را برای او پایین نیاورید
1:00
هیچ دری جلوی طارق بسته نیست
1:03
به گرسنگان غذا بدهید
1:05
و هراسان ایمان می آورد
1:07
ویجیر المستجیر
1:09
علاوه بر این، او مردی باهوش و آگاه است
1:13
و شاعری حساس
1:15
حس ظریف
1:17
این جمله شیرین و تلخ خواهد بود
1:20
جایی که کلمه جادو می کند
1:23
الطفیل خانه های مردم خود را در تیهاما ترک کرد و به سمت مکه رفت
1:28
درگیری بین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ادامه یافت
1:34
و کفار قریش
1:36
هرکسی می خواهد برای خودش طرفدارانی پیدا کند
1:39
او طرفدارانی را به حزب خود جذب می کند
1:42
رسول خدا صلی الله علیه و آله از پروردگارش مناجات می کند
1:47
سلاح او ایمان و حقیقت است
1:49
و کفار قریش
1:51
آنها با هر سلاحی در برابر ندای او مقاومت می کنند
1:54
آنها به هر وسیله ممکن مردم را از او دور می کنند
1:57
الطفیل خود را ناآماده وارد این جنگ دید
2:02
او ناخواسته وارد آن می شود
2:05
او را به این منظور به مکه نیاوردند
2:08
پیش از آن موضوع محمد و قریش به ذهنش خطور نکرده بود
2:13
از این رو توسط التفیل بن عمرالدوسی بود
2:17
با این درگیری یک داستان فراموش نشدنی وجود دارد
2:20
به آن گوش کنیم
2:22
یکی از عجیب ترین داستان هاست
2:25
رویداد انگل او گفت
2:28
من به مکه آمدم
2:30
سران قریش به محض دیدن من به من نزدیک شدند
2:34
آنها با مهربانی از من استقبال کردند
2:37
و مرا در عزیزترین خانه گذاشتند
2:40
سپس اربابان و بزرگان آنها نزد من جمع شدند و گفتند:
2:44
ای طفیل، کشور ما را عرضه کردی
2:48
این مردی است که ادعای پیامبری می کند
2:51
او کار ما را تباه کرده و ما را از هم جدا کرده است
2:54
گروه ما پراکنده است
2:56
ما فقط می ترسیم که این اتفاق برای شما و رهبری شما در میان مردمتان بیفتد
3:00
چه بر سر ما آمده است؟
3:02
با مرد حرف نزن
3:04
و از او چیزی نمی شنوید
3:06
او کلماتی مانند جادو دارد
3:09
بین پسر و پدرش فرق می گذارد
3:11
و بین برادر و برادر
3:13
و بین زن و شوهرش
3:16
طفیل گفت
3:18
به خدا هنوز از او خبرهای عجیبی به من می دهند
3:22
آنها مرا به خاطر خود و انجام شگفتی های اعمال او ترساندند
3:27
تا اینکه تصمیم گرفتم به او نزدیک نشوم
3:31
من با او صحبت نمی کنم و چیزی از او نمی شنوم
3:35
وقتی برای طواف کعبه به مسجد رفتم
3:39
و طلب برکت از بتهایش که زیارت می کردیم و آنها را می پرستیدیم
3:44
پنبه را در گوشم فرو کردم
3:46
از ترس اینکه مبادا شنیدن من تحت تأثیر حرف محمد قرار بگیرد
3:50
اما همین که وارد مسجد شدم
3:53
تا اینکه او را دیدم که در کعبه ایستاده و مشغول نماز است
3:57
دعایی غیر از دعای ما
3:59
او عبادتی غیر از عبادت ما را می پرستد
4:03
دیدن او مرا مجذوب خود کرد
4:05
عبادت او مرا تکان داد
4:07
دیدم کم کم و ناخواسته به او نزدیکتر می شوم
4:13
تا اینکه به او نزدیک شدم
4:16
خدا نپذیرفت که برخی از سخنان او به گوش من برسد
4:20
بنابراین من کلمات خوبی شنیدم
4:23
و با خودم گفتم
4:25
مادرت تو را داغدار کرد طفیل
4:27
تو مردی باهوش و شاعری
4:30
آنچه از شما پنهان است نیک و بد است
4:33
چه چیزی شما را از شنیدن صحبت های مرد باز می دارد؟
4:37
اگر آنچه می آورد خوب باشد، قبول می کنم
4:40
حتی اگر زشت بود، آن را ترک کردم
4:43
طفیل گفت
4:45
سپس ماندم تا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خانه اش رفت
4:50
پس از او پیروی کردم تا وقتی وارد خانه اش شد، بر او وارد شدم
4:54
پس گفتم ای محمد
4:57
مردم شما در مورد شما چنین و چنان به من گفته اند
5:01
به خدا هنوزم از تو میترسن
5:05
تا اینکه گوشم را پنبه پوشاندم که نشنوم چه گفتی
5:09
سپس خدا اجازه نداد چیزی از او بشنوم
5:13
من آن را خوب یافتم
5:15
بنابراین او موضوع شما را به من ارائه کرد
5:18
پس موضوع خود را به من عرضه کرد
5:20
سوره اخلاص و فلق را بر من خواند
5:23
به خدا سوگند تا به حال سخنی بهتر از او نشنیده ام
5:27
من عادلانه تر از او ندیده ام
5:30
سپس دستش را به سمت من دراز کرد
5:33
شهادت دادم که معبودی جز خدا نیست
5:36
و اینکه محمد رسول خداست
5:39
و وارد اسلام شدم
5:41
طفیل گفت
5:43
سپس مدتی در مکه ماندم
5:45
اسلام را در آن آموختم
5:47
من آنچه را که در توانم از قرآن بود حفظ کردم
5:51
وقتی تصمیم گرفتم به سوی مردمم برگردم
5:54
عرض کردم یا رسول الله
5:56
یک نفر در طایفه من اطاعت می شود
5:59
من به سوی آنها باز می گردم و آنها را به اسلام دعوت می کنم
6:03
پس از خدا بخواه که برای من نشانه ای قرار دهد
6:05
در کاری که آنها را به آن فرا می خوانم به من کمک کنید
6:08
و او گفت
6:09
خدایا یه نشونه براش بزار
6:12
پس نزد مردمم رفتم
6:14
حتی اگر در موقعیتی هستید که بر خانه های آنها نظارت می کنید
6:18
نوری بین چشمانم افتاد
6:21
مثل لامپ
6:23
پس گفتم
6:24
خدایا تو صورتم درست کن
6:27
می ترسم فکر کند این یک مجازات است
6:30
من گرفتار تناقض دینشان شدم
6:33
بنابراین نور روشن شد
6:35
روی سر تازیانه ام افتاد
6:37
بنابراین او باعث شد مردم آن نور را در شلاق من ببینند
6:41
مثل یک چراغ آویزان
6:43
و من از چین به سمت آنها پایین می روم
6:46
وقتی پیاده شدم
6:48
پدرم پیش من آمد
6:49
او یک پیرمرد بزرگ بود
6:51
پس گفتم
6:52
پدرم از من دور شو
6:55
من از تو نیستم و تو از من نیستی
6:57
او گفت
6:58
چرا پسر
7:00
گفتم
7:01
من اسلام آوردم و از دین محمد پیروی کردم
7:04
خدا رحمتش کند و درود فرستد
7:06
او گفت
7:07
یعنی قهوه ای
7:08
دین من دین شماست
7:10
پس گفتم
7:11
برو لباست را بشور و پاک کن
7:14
پس بیا تا آنچه آموخته ام به تو بیاموزم
7:17
پس رفت و لباسهایش را شست و تمیز کرد
7:20
بعد آمد و من اسلام آوردم به او
7:23
پس اسلام آورد
7:25
بعد همسرم آمد
7:27
بنابراین من به شما در مورد من گفتم
7:29
من از تو نیستم و تو از من نیستی
7:31
او گفت
7:32
من به شما و مادرم اهمیتی ندادم
7:35
پس گفتم
7:36
فرق من و تو اسلام است
7:39
او به اسلام گروید و از دین محمد پیروی کرد
7:42
خدا رحمتش کند و درود فرستد
7:44
او گفت
7:45
دینت را به من بده
7:47
گفتم
7:48
پس برو خودت را با آب داشهرا تطهیر کن
7:51
و بتى آفريدند كه آب از كوه اطراف آن روان بود
7:56
و او گفت
7:57
پدر و مادرم فدای تو باد
7:59
آیا از بدی برای دختر می ترسی؟
8:02
پس گفتم
8:03
توبه کن و بدی را دفع کن
8:05
گفتم برو اونجا بشور، دور از مردم
8:09
من به شما تضمین می کنم که این سنگ کر هیچ کاری نمی کند
8:14
پس رفت، غسل کرد و بعد آمد
8:17
پس اسلام را به او تقدیم کردم
8:19
پس اسلام آوردم
8:20
بعد زنگ زدم دوسا
8:22
به جز پدرش ریرا به من دیر آمدند
8:25
او سریعترین کسی بود که مسلمان شد
8:28
التفین گفت
8:30
پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
8:32
در مکه
8:34
و با من ابوهریره است
8:36
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود
8:39
پشت سرت چیه طفیل؟
8:41
پس گفتم
8:43
دلهای پر از پنهان و کفر شدید
8:46
داوسون با بداخلاقی و نافرمانی غلبه کرد
8:50
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله برخاست
8:54
پس وضو گرفت و نماز خواند
8:56
دستش را به سوی آسمان بلند کرد
8:58
ابوهریره گفت
9:00
وقتی او را اینطور دیدم
9:02
ترسیدم بر قوم من نماز بخواند و هلاک شوند
9:05
پس گفتم: «وای مردم».
9:07
اما رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
9:11
بگو
9:12
خدایا دوسا رو راهنمایی کن
9:14
خدایا دوسا رو راهنمایی کن
9:16
خدایا دوسا رو راهنمایی کن
9:19
سپس به انگل روی آورد
9:21
و او گفت
9:22
به سوی مردم خود برگرد و با آنها مهربان باش
9:24
و آنها را به اسلام دعوت کنید
9:26
طفیل گفت
9:28
من هنوز در سرزمین دوس بودم
9:30
من آنها را به اسلام دعوت می کنم
9:32
تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله هجرت کرد
9:35
به شهر
9:37
بدر و احد و خندق گذشت
9:40
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
9:43
و من هشتاد بیت دوس دارم
9:46
اسلام آوردند و مسلمان خوبی شدند
9:49
رسول خدا صلی الله علیه و آله از ما راضی بود
9:53
و از غنائم خیبر با مسلمانان نصیب ما کرد
9:56
پس گفتیم
9:57
ای رسول خدا
9:59
در هر سفری که انجام می دهید ما را به سمت راست خود قرار دهید
10:02
و شعارمان را موجه جلوه دهیم
10:05
طفیل گفت
10:08
سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله ماندم
10:12
تا اینکه خداوند مکه را برای او فتح کرد
10:15
پس گفتم یا رسول الله
10:17
مرا به آن مکان بفرست
10:19
بت عمر بن حمه
10:21
تا من آن را بسوزانم
10:23
پس پیامبر صلی الله علیه و آله به او اجازه داد
10:26
پس در خفا از قوم خود به سوی معبود رفت
10:29
وقتی به او رسید، خواستند او را بسوزانند
10:32
زنان و مردان و کودکان دور او جمع شدند
10:35
شر در آن نهفته است
10:37
منتظرند صاعقه او را بزند
10:40
اگر این کار را انجام دهد آسیب می بیند
10:43
اما انگل
10:45
در برابر دیدگان نمازگزاران خود به بت نزدیک شد
10:48
و دلش را آتش زد
10:50
او می لرزد
10:52
وای اون یکی من از بندگان تو نیستم
10:55
تولد ما از شما بزرگتر است
10:58
آتش در سینه ات انداختم
11:01
همین که آتش بت را فرو برد
11:04
تا اینکه با آن آنچه از شرک باقی مانده بود بلعید
11:07
در قبیله دوس
11:09
پس همه مردم اسلام آوردند
11:11
و اسلامشان خوب است
11:13
ظل الطفیل بن عمرالدوسی
11:16
پس از آن نزد رسول خدا ماند
11:19
درود خدا بر او باد
11:21
تا اینکه پیامبر را دستگیر کردند
11:23
در کنار پروردگارش
11:25
هنگامی که خلافت پس از او آمد
11:28
به دوستش
11:30
انگل خودش، شمشیر و پسرش را گذاشت
11:33
در اطاعت از بنده رسول خدا
11:36
زمانی که جنگ های ارتداد آغاز شد
11:38
گروه طفیل در صف مقدم لشکر مسلمانان قرار داشت
11:41
برای جنگ مسیلمه دروغگو
11:44
با او پسرش عمر است
11:46
در راه الیمامه
11:49
او رؤیایی دید
11:50
به دوستانش گفت
11:52
من رؤیایی دیدم
11:54
بنابراین آنها آن را به من منتقل کردند
11:55
گفتند: چه دیدی؟
11:57
او گفت
11:58
دیدم سرم تراشیده است
12:00
و پرنده ای از دهانم بیرون آمد
12:03
و زنی مرا به شکم خود آورد
12:06
و ابن عمر به جستجوی من پرداخت
12:10
اما او بین من و او قرار گرفت
12:13
خوب گفتند
12:15
و او گفت
12:16
در مورد من، قسم می خورم که آن را تفسیر کرده ام
12:19
در مورد تراشیدن سرم
12:21
به این دلیل است که قطع می کند
12:23
در مورد پرنده ای که از دهانم بیرون آمد
12:26
او روحانی است
12:28
و اما زنی که مرا در شکم خود آورد
12:31
زمین است
12:32
مرا حفر کن
12:34
بنابراین من در درون او دفن شدم
12:36
امیدوارم شهید شوم
12:39
در مورد درخواست پسرم از من
12:41
یعنی شهادتی را می خواهد که من می گیرم
12:45
اگر خدا اجازه دهد
12:47
اما بعدا متوجه می شود
12:50
و در جنگ الیمامه
12:52
اپل، همراه بزرگ
12:54
الطفیل بن عمرالدوسی
12:56
بزرگترین مصیبت
12:58
تا اینکه در جبهه به شهادت رسید
13:02
و اما پسرش عمر
13:04
او هنوز در حال مبارزه است
13:06
تا اینکه زخم ها بر او سنگینی کردند
13:08
کف دست راستش قطع شد
13:10
پس به شهر بازگشت
13:12
پشت سر گذاشتن پدر و دستش در سرزمین الیمامه
13:16
و در جانشینی عمر بن الخطاب
13:19
عمر بن طفیل وارد او شد
13:21
برای فاروق غذا آورد
13:24
مردم با او نشسته اند
13:26
پس مردم را به غذای خود دعوت کرد
13:28
عمر از او کنار رفت
13:30
فاروق به او گفت
13:32
چه بلایی سرت اومده؟ شاید از شرم دستتان برای خوردن غذا دیر کرده اید
13:36
گفت: آری امیرالمؤمنین
13:39
گفت: به خدا سوگند من این غذا را نمیچشم.
13:43
تا زمانی که آن را با دست بریده خود مخلوط کنید
13:46
به خدا در میان مردم هیچ کس نیست
13:48
بعضی از آنها جز تو در بهشت هستند
13:51
دستش را می خواهد
13:53
رؤیای شهادت برای عمر مدام پیش می آمد
13:56
از وقتی پدرش رفت
13:58
هنگامی که جنگ یرموک رخ داد
14:01
عمر آن را با آغازگران آغاز کرد
14:04
و او همچنان در حال مبارزه است
14:06
تا اینکه متوجه شهادتی شد که پدرش به او داده بود
14:10
خداوند طفیل بن عمرالدوسی را رحمت کند
14:14
او شهید است
14:16
و پدر شهید
14:18
خدایا، او را نشانه ای قرار ده که او را در انجام آن خیری که می خواهد یاری کند
14:25
از دعای رسول
14:27
با محمد و یارانش
14:30
گوت ها یک بنای ساخته شده داشتند
14:33
آه شعار، حالم را بهتر کن
14:35
آیا در ستایش آنها بزرگترند؟