از مجموعهٔ كنوز السيرة (اكتملت السلسلة) · درس 23 از 23

كنوز السيرة | الشيخ عثمان الخميس | الحلقة (53) | اليوم الأخير

◉ 0 بازدید ⏱ 17:01 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:03 گنجینه های زندگی نامه
0:06 به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بین مرگ و زندگی مخیر شد
0:19 آن گاه صلي الله عليه و آله و سلم فرمود و توضيح داد كه موضوع رسيده است
0:25 بنده ای که خداوند او را برگزید تا از این دنیا هر چه می خواهد به او بدهد.
0:30 و از میان آنچه داشت، آنچه داشت برگزید.
0:34 ابوسعید گفت
0:36 ابوبکر گریه کرد و گفت
0:38 ما شما را با پدران و مادران خود پاداش می دهیم
0:42 ابوسعید گفت
0:44 ما او را تحسین کردیم
0:46 مردم گفتند
0:48 به این شیخ نگاه کن
0:50 رسول خدا صلی الله علیه و آله از بنده ای می گوید
0:54 خدا به او این حق را داد که هر گل دنیا را که می خواهد به او بدهد
0:59 و آنچه او دارد
1:01 ابوبکر می گوید:
1:03 ما شما را با پدران و مادران خود پاداش می دهیم
1:07 ابوسعید گفت
1:09 رسول خدا صلی الله علیه و آله حق انتخاب داشت
1:13 ابوبکر داناترین ما بود
1:16 سپس حضرت رضی الله عنه فرمودند
1:19 یکی از کسانی که شرکت و پول او را به من اعتماد کرد ابوبکر بود
1:25 حتی اگر دوستی از ملتم گرفته بودم
1:28 من ابوبکر را دوست می گرفتم
1:31 اما برادری و محبت اسلام
1:34 در مسجد جز در ابوبکر دری باقی نمانده است
1:40 و روز پنجشنبه
1:42 چهار روز قبل از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله
1:47 گفت: آیا برای شما نامه ای بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید؟
1:52 عمر رضی الله عنه گفت
1:55 درد بر رسول خدا صلی الله علیه و آله چیره شد
2:00 شما قرآن دارید
2:02 کتاب خدا تو را بس است
2:04 اهل خانه مخالفت کردند
2:06 برخی از آنها می گویند
2:08 بیا و رسول خدا صلی الله علیه و آله برایت می نویسد
2:13 بعضی از آنها همان چیزی را می گویند که عمر گفت
2:16 زمانی که سردرگمی و اختلاف نظر زیاد بود
2:19 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
2:22 از من بلند شو
2:24 زیرا نباید با پیامبر صلی الله علیه و آله دعوا شود
2:31 و در اینجا گفته می شود
2:33 عمر چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله را از نگارش آن کتاب باز داشت؟
2:39 اولا
2:41 عمر مانع پیامبر صلی الله علیه و آله نشد
2:45 اما از خستگی ای که تجربه کرده بود، برای او رحمت خدا رحمت کرد
2:51 خداوند متعال آنچه را که گفته است به ما گفته است
2:54 امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین شما پسندیدم
3:02 پیامبر صلی الله علیه و آله پیش از آن به ما گفته بود
3:07 چیزی نیست که تو را به بهشت نزدیک کند و از جهنم دور کند، جز اینکه به تو امر کرده ام.
3:15 چیزی نیست که تو را به جهنم نزدیک کند و از بهشت دور کند جز اینکه من تو را از این کار نهی کرده ام.
3:22 عمر رضی الله عنه می دانست که دین کامل شده و کار تمام شده است
3:28 خواست که پیامبر صلی الله علیه و آله آرام بگیرد
3:33 ثانیاً، اگر این کتاب واجب بود و آن را نمی نوشت، چیزی از دین را کتمان می کرد
3:41 او چیزی را پنهان نمی کرد، با اینکه خداوند متعال فرمود
3:47 ای رسول، آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است، برسان
3:52 اگر این کار را نکنید، پیام او را نخواهید رساند
3:56 و خداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد کرد. خداوند قوم کافر را هدایت نمی کند
4:05 بعد این کتابی است که پیغمبر صلی الله علیه و آله می خواست بنویسد
4:11 به صورت شفاهی با آن ارتباط برقرار کنید
4:14 چنانکه در حدیث علی رضی الله عنه می فرماید
4:17 پیامبر صلی الله علیه و آله به من دستور داد که برایش بشقاب بیاورم
4:22 در آن نوشته شده است که امتش پس از او گمراه نمی شوند
4:26 گفت: ترسیدم دلم برایش تنگ شود.
4:30 گفت: گفتم حفظ می کنم و می فهمم.
4:34 فرمود: نماز و زکات و آنچه را که دست راست شما در اختیار دارید، سفارش می کنم
4:40 عایشه رضی الله عنها گفت
4:43 وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله بیمار شد، بیمار شد و از دنیا رفت
4:49 من در نماز حاضر شدم و بلال اذان داد
4:52 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
4:55 به ابوبکر بگو مردم را رهبری کند
4:59 به او گفتند که ابوبکر مردی سرسخت است
5:03 اگر جای شما را می گرفت، نمی توانست مردم را به نماز امامت کند
5:08 او برگشت و آنها برگشتند
5:10 بار سوم تکرار کرد و گفت: یاران یوسف باشید.
5:15 به ابوبکر بگو مردم را رهبری کند
5:19 مقصود از قول او این است که یاران یوسف باشید.
5:23 یعنی اگر یک چیز می گویید و در عین حال چیز دیگری می گویید
5:29 عایشه گفت که او مرد سرسختی است و هست
5:34 اما قصد داشت ابوبکر را از نماز خواندن با مردم در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باز دارد.
5:42 تا مردم از ابوبکر متنفر نباشند
5:45 عشق به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
5:49 همانطور که اصحاب یوسف گفتند
5:51 همسر العزیز در حال خواستگاری با پسرش است
5:54 آنها می خواهند یوسف را ببینند
5:57 فقط به زن عزیزت چاقو نزن
6:00 ابوبکر بیرون رفت تا مردم را به نماز بخواند
6:03 سپس پیامبر صلی الله علیه و آله در خود سبکی یافت
6:08 پس بیرون رفت و بین دو مرد ایستاد
6:11 انگار دارم به پاهایش نگاه می کنم که از درد زمین را پا می گذارد
6:15 ابوبکر می خواست دیر شود
6:18 پس پیامبر صلی الله علیه و آله به جای تو به او اشاره کرد
6:23 بعد آمد و کنارش نشست
6:26 به الامش گفته شد
6:28 مگر پیامبر صلی الله علیه و آله امام نبود؟
6:32 ابوبکر نمازش را خواند
6:35 مردم با دعای ابوبکر نماز می خوانند
6:38 و سرش را به نشانه بله تکان داد
6:52 دو روز قبل از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله
6:56 تصادف رخ داد
6:58 قال عایشه رضی الله عنها
7:02 درد او بر رسول خدا صلی الله علیه و آله سنگینی کرد
7:06 اصل مردم گفت: گفتیم نه، ای رسول خدا منتظر تو هستند.
7:13 او گفت: «آب را در حوض بگذار» و ما هم کردیم
7:18 گفت: دوش بگیر
7:21 سپس نائو به سمت من رفت و من بیهوش شدم
7:24 سپس آفاق گفت: اصل مردم.
7:28 گفتیم: نه، ای رسول خدا منتظر تو هستند
7:32 او گفت: «برای من مقداری آب در مخزن بریزید» و ما این کار را کردیم
7:37 پس غسل کرد، سپس نائو نزد من رفت و بیهوش شد
7:42 سپس بیدار شد و گفت: منشأ مردم.
7:46 گفتیم: نه، ای رسول خدا منتظر تو هستند
7:50 گفت: برای من آب در چنگال بگذار.
7:54 بنابراین ما انجام دادیم
7:56 گفت: دوش بگیر
7:58 سپس نائو به سمت من رفت و من بیهوش شدم
8:01 سپس آفاق گفت: اصل مردم.
8:05 گفتیم: نه، ای رسول خدا منتظر تو هستند
8:09 گفت در حالی که مردم در مسجد منتظر رسول خدا صلی الله علیه و آله برای نماز عصر بودند.
8:18 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد ابوبکر فرستاد تا مردم را به نماز اقامه کند.
8:24 ابوبکر مردی مهربان بود
8:27 ابوبکر در آن روزها با آنان نماز می خواند
8:31 در دوران بیماری ایشان رحمت الله علیه
8:34 پولی که مانده بود را خرج کرد
8:37 به روایت المطلب بن عبدالله بن حنطبی گفت
8:42 رسول خدا صلی الله علیه و آله به عایشه فرمود:
8:47 به سینه اش تکیه داده بود
8:50 ای عایشه آن طلا چه کرد؟
8:55 او گفت که من را دارد
8:57 گفت: خرج کن.
9:00 سپس در حالی که روی سینه او بود غش کرد
9:03 وقتی بیدار شد گفت:
9:06 آن طلا را از دست دادی عایشه؟
9:09 گفت: نه، به خدا قسم یا رسول الله.
9:13 گفت پس او را صدا زد
9:16 پس آن را در دست من گذاشت و شمرد
9:19 پس شش دینار طلا بود
9:22 و او گفت
9:24 نظر محمد درباره خداوند متعال چه بود؟
9:27 اگر او را پیدا کند و این همان چیزی است که دارد
9:30 خرجش کن
9:32 بنابراین او همه آن را خرج کرد
9:34 در آن روز رضی الله عنه از دنیا رفت
9:49 از انس بن مالک رضی الله عنه گفت
9:53 مسلمانان در حالی که در نماز سحر روز دوشنبه بودند رکوع کردند
9:57 ابوبکر آنها را به نماز خواند
10:00 هیچ کس جز رسول خدا صلی الله علیه و آله آنها را غافلگیر نکرد
10:04 پوشش اتاق عایشه را که خدا از او راضی باشد، آشکار کرد
10:08 در حالی که در صفوف نماز بودند به آنها نگاه کرد
10:12 سپس پیامبر صلی الله علیه و آله از آنان خوشحال شد
10:16 ابوبکر برای رسیدن به خط بر پاشنه هایش کوبید
10:20 او گمان کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله می خواهد برای نماز بیرون رود
10:26 انس گفت
10:28 مسلمانان باید در نمازشان وسوسه شوند
10:32 با دست به آنها اشاره کرد
10:35 تا نمازت تمام شود
10:37 سپس وارد اتاق شد و پرده را پایین آورد
10:40 سپس بعد از این نرسید تا از دنیا رفت
10:44 با پدر و مادرش
10:46 گنجینه های بیوگرافی
10:49 عزت برای فاطمه رضی الله عنه
10:57 و وقتی طلوع فجر طلوع کرد
11:02 پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه را صدا زد
11:07 چیزی به او گفت و او گریه کرد
11:10 سپس او را صدا کرد و چیزی به او گفت و او خندید
11:14 عایشه گفت
11:16 بعداً در این مورد پرسیدیم
11:19 فاطمه گفت
11:22 پیامبر صلی الله علیه و آله با من راه افتاد
11:25 او از دردی که در آن جان باخته است رنج می برد
11:29 پس گریه کردم
11:30 سپس با من راه افتاد و به من گفت که من اولین نفر از خانواده او هستم که او را دنبال می کنم
11:34 من خندیدم
11:36 در برخی از روایات از عایشه رضی الله عنها آمده است
11:41 من تا به حال مثل سما و راهنمایی و ارشاد ندیده ام
11:45 سوگند به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از فاطمه
11:49 با ایستادن و نشستن
11:51 زمانی بود که بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد
11:56 بلند شد و او را بوسید
11:58 و او را وادار به نشستن در شورای خود کرد
12:00 و اگر بر او وارد می شد، او چنین می کرد
12:04 وقتی مریض شد، رحمت الله علیه
12:07 وارد شدم و بوسیدمش
12:11 آنگاه حضرت فاطمه صلی الله علیه و آله و سلم با او رفت و گریه کرد و خندید.
12:18 عایشه گفت
12:20 امروز شادی را نزدیکتر به غم ندیده ام
12:23 بنابراین از او در این مورد پرسیدم
12:25 فاطمه گفت
12:27 من راز رسول خدا صلی الله علیه و آله را فاش نمی کنم
12:32 وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت
12:36 عایشه از او پرسید
12:38 فاطمه گفت
12:40 او به من اعتماد کرد که جبرئیل هر سال یک بار قرآن را به من نشان می داد
12:45 و دوبار با من مخالفت کرد
12:48 تا وقت من نرسد او را نمی بینم
12:51 و تو اولین کسی از خانواده من هستی که به من ملحق شدی
12:55 فاطمه گفت
12:57 پس گریه کردم
12:58 و او گفت
12:59 آیا راضی نمی شوید که معشوقه زنان بهشتی باشید؟
13:04 فاطمه گفت
13:06 من خندیدم
13:07 هنگامی که فاطمه رضی الله عنها ناراحتی شدید رسول خدا صلی الله علیه و آله را دید.
13:14 گریه کرد و گفت
13:16 و ناراحتی پدرش
13:18 به او گفت: پدرت دیگر مضطرب نخواهد شد.
13:23 سپس درد بر پیامبر صلی الله علیه و آله شدت گرفت
13:27 آثار زهری که خورده بود در اوایل سال هفتم در خیبر ظاهر شد
13:33 حتی به عایشه می گفت
13:36 هنوز از غذایی که در خیبر خوردم درد دارم
13:41 این زمان برای بخش آئورت از آن سم است
13:45 خدا رحمت کند مردم را نصیحت کرد و گفت
13:49 نماز و دعا و آنچه که دست راست شما در اختیار دارد
13:53 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شروع به رحلت کرد
13:58 عایشه رضی الله عنها آن را به او نسبت داد
14:02 و او می گفت
14:04 این یکی از نعمت های خداوند بر من است
14:06 که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
14:09 او در خانه من و در روز من درگذشت
14:12 بین جادوی من و آزادی من
14:14 و خداوند به هنگام مرگش آب دهان مرا با آب دهان او در هم آمیخت
14:19 او گفت
14:22 عبدالرحمن بن ابی بکر وارد شد
14:24 و در دست او شخص دیگری است
14:26 بین جادو و ذبح آن را روی سینه ام گرفته بودم
14:30 دیدم که به او و سیواکش نگاه می کند
14:34 می دانستم که او سیواک را دوست دارد
14:37 گفتم برات بگیر
14:39 سرش را به نشانه تبریک تکان داد
14:42 بنابراین آن را گرفتم و پر کردم
14:44 و نیش و مهربانی اش
14:47 به رسول خدا صلی الله علیه و آله دادم
14:51 پس از سیواک به عنوان بهترین روشی که برای استفاده از سیواک استفاده می کرد رضی الله عنه استفاده کرد.
14:57 در دستان او کاسه ای حاوی آب است
15:00 پس شروع کرد دست‌هایش را داخل کرده و روی صورتش پاک کرد و گفت
15:05 خدایی جز خدا نیست
15:08 مرگ مستی دارد
15:11 سیواک را تمام نکرد تا انگشتش را بالا آورد
15:15 به آسمان نگاه کرد
15:18 و لب هایش حرکت کرد
15:21 پس به او گوش دادم و دیدم چه می گوید
15:24 با کسانی که به آنها عطا کرده ای از پیامبران و صدیقین و شهدا و صالحان.
15:32 خدایا مرا ببخش و به من رحم کن
15:35 با رفیق برتر به من بپیوندید
15:38 خدایا برترین همراه
15:41 کلمه را سه بار تکرار کنید
15:43 دستش کج شد
15:45 به رفیق ارشد پیوست
15:48 ما از خداییم و به سوی او باز خواهیم گشت
15:52 عایشه رضی الله عنها گفت
15:55 شنیدم هیچ پیامبری نمی میرد
15:58 تا اینکه بین دنیا و آخرت انتخاب کند
16:01 پس از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم
16:04 او از بیماری خود می گوید که در آن درگذشت
16:07 و او را گرفتار گرفتگی صدا کرد
16:09 با کسانی که خداوند به آنها نعمت داده است
16:12 او گفت: "فکر می‌کردم مشکلی ندارد."
16:16 عایشه رضی الله عنها گفت
16:19 رسول خدا صلی الله علیه و آله دستگیر شد
16:22 سرش بین گردن من و گردن من است
16:25 وقتی خودش را ترک کرد
16:28 من تا به حال رایحه ای دلپذیرتر پیدا نکرده ام
16:31 ابن کثیر گفت
16:34 این یک انتساب صحیح است
16:37 امروز دوشنبه بود
16:40 در دوازدهم ربیع الاول ذحی
16:43 در سال یازدهم هجرتش
16:46 خدا رحمتش کند و درود فرستد
16:48 او شصت و سه سال داشت
16:51 گنجینه های بیوگرافی