از مجموعهٔ كنوز السيرة (اكتملت السلسلة) · درس 11 از 21

كنوز السيرة | الشيخ عثمان الخميس | الحلقة (31) | مكاتبة النبي صلى الله عليه وسلم للملوك

◉ 0 بازدید ⏱ 18:16 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:03 گنجینه های زندگی نامه
0:06 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به پادشاهان می نویسد
0:17 پس از عهدنامه حدیبیه
0:19 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با پادشاهان و امیران مکاتبه می کرد
0:23 آنها را به سوی خداوند متعال فرا می خواند
0:26 ایشان رضی الله عنه پیغام های زیادی فرستادند
0:30 به دو پیام از ایشان اشاره می کنیم
0:33 اولین پیام او برای بسیاری است
0:36 وارد شد
0:38 بسم الله الرحمن الرحیم
0:41 از محمد رسول الله
0:43 به خیل عظیم شوالیه ها
0:45 درود بر کسانی که از هدایت پیروی می کنند
0:48 و به خدا و رسولش ایمان آورد
0:50 او شهادت داد که معبودی جز خدای یکتا و بدون شریک نیست
0:54 و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
0:57 شما را به دعای خداوند دعوت می کنم
1:00 زیرا من فرستاده خدا به سوی همه مردم هستم
1:04 برای هشدار دادن به کسانی که زنده بودند
1:06 و کلام بر کافران صحیح است
1:09 پس من اسلام را قبول دارم
1:11 اگر امتناع کنم
1:12 گناه مجوس بر شماست
1:15 پیامبر صلی الله علیه و آله حمل این کتاب را برگزید
1:19 عبدالله بن حذفة السهمیه رضی الله عنه
1:23 پس السهمی او را به سوی بزرگ بحرین هل داد
1:28 و زمانی که کتاب به تعداد زیادی رسید
1:31 پاره کرد و با تکبر گفت
1:33 از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
1:36 بنده حقیر از موضوع من
1:39 اسمش را قبل از من می نویسد
1:41 وقتی این به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
1:45 او گفت
1:46 خداوند پادشاهی او را پاره کرد
1:48 همونطوری بود که گفت
1:51 او نامه های فراوانی به باذان، فرماندار خود در یمن نوشت
1:55 برای این مرد بفرست
1:57 آن که در حجاز است از تو دو مرد پوست دارد
2:00 بگذار برای من بیاورد
2:02 پس بادهان دو مرد را از خود برگزید
2:05 ایشان نامه ای برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد
2:10 به او دستور می دهد که با آنها بیرون برود تا با آنها بیرون برود
2:14 این یک چیز عجیب از این مرد است
2:17 زیاد است
2:18 او اعراب را دست کم گرفت
2:21 لشکری نفرستاد
2:24 غزوه کمی نیست که رسول خدا صلی الله علیه و آله را بیاورند
2:30 بلکه دو نفر را می فرستد
2:32 رسول خدا صلی الله علیه و آله را برای او بیاورند
2:36 ایران و رومیان به اعراب اینگونه نگاه می کردند
2:40 آنها را تحقیر می کردند و آنها را هیچ نمی دانستند
2:44 پس خداوند متعال آنان را به اسلام گرامی داشت
2:47 همین چند سال پیش است
2:50 اما اسلام ظاهر شد
2:53 خداوند متعال تمام ایالت فارس را پایان داد
2:57 این لطف خداوند متعال است
3:01 در حدیث آمده است
3:03 این دو نفر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند
3:08 ریش های خود را تراشیدند و سبیل های خود را دراز کردند
3:12 وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را دید
3:16 از آنها روی برگرداند و از نگاه کردن به آنها متنفر بود
3:20 سپس فرمود: چه کسی تو را به این کار دستور داد؟
3:24 سبیل زدن و تراشیدن ریش است
3:27 پروردگار ما گفت
3:29 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
3:32 و اما پروردگارم مرا امر کرد که ریش خود را درآورم و سبیل خود را کوتاه کنم
3:38 این سنت پیامبر صلی الله علیه و آله است
3:42 این یک هدیه است
3:44 دوم نامه او به هراکلیوس است
3:48 از امام بخاری رحمه الله روایت شده است
3:51 از عبدالله بن عباس
3:53 که ابوسفیان بن حرب به او گفت
3:56 ابوسفیان گفت
3:58 ما در شام تاجر بودیم
4:00 و هرکول را نزد او و کسانی که با او بودند فرستاد
4:04 در مدتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
4:09 ابوسفیان و کفار قریش به آنجا رفتند
4:12 پس او را در حالی که ایلیا بود آوردند
4:16 پس آنها را به مجلس خود فرا خواند و رومیان بزرگ او را محاصره کردند
4:20 با مترجمش تماس گرفت و گفت:
4:23 کدام یک از شما از نظر نسب به این مردی که ادعای پیامبری می کند نزدیکتر است؟
4:28 ابوسفیان گفت
4:30 من نزدیکترین فامیل هستم
4:33 ابوسفیان
4:35 او صخر بن حرب بن امیه است
4:37 ابن عبدشمس بن عبد مناف
4:40 و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
4:43 او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب است
4:46 ابن هاشم بن عبدالمناف
4:48 پدر ابوسفیان چهارم عبدالشمس بود
4:52 و چهارمین پدر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هاشم است
4:57 و هاشم و عبد شمس
4:59 برادران دوقلو
5:01 پدرشان عبد مناف است
5:03 گفت: او را به من نزدیک کن.
5:06 فرمود: اصحابش را نزديك كن و پشت سرش بگذار
5:11 سپس به مترجمش گفت
5:13 به آنها بگویید
5:14 من در مورد این مرد می پرسم
5:17 اگر به من دروغ گفت پس به او دروغ بگو
5:19 ابوسفیان گفت
5:21 به خدا سوگند اگر شرم نبود که به دروغ بر من نفوذ می کردند، دروغ می گفتم
5:26 بعد اولین چیزی که از من پرسید این بود که گفت
5:30 او چگونه با شما ارتباط دارد؟
5:32 گفتم
5:33 او در میان ما نسب دارد
5:35 و در روایتی فرمود
5:38 او از میان ما در نسب است
5:40 یعنی یکی از بهترین دودمان ما
5:43 چیز متوسط بهترین است
5:45 نگین در گردنبند است
5:47 میانجیگری قرارداد
5:49 در مورد نماز عصر هم همینطور است
5:52 نماز وسط
5:54 همانطور که خداوند متعال فرموده است
5:57 نماز و نماز وسط را برپا دارید
6:00 یعنی فضیلت
6:02 هرکول گفت
6:04 آیا کسی از شما قبلاً این را گفته است؟
6:09 گفتم نه
6:10 گفت: آیا کسی از پدرانش پادشاه بوده است؟
6:14 گفتم نه
6:17 گفت شریف ترین مردم از او پیروی می کنند یا ضعیفان؟
6:21 گفتم: بلکه ضعیف هستند
6:24 فرمود: زیاد می شوند یا کم می شوند؟
6:28 گفتم: بلکه زیاد می شوند.
6:30 فرمود: آیا هیچ یک از آنان از روی نارضایتی از دین خود بعد از ورود به آن مرتد می شود؟
6:36 گفتم نه
6:38 گفت: آیا قبل از این که بگوید او را به دروغگویی متهم می کردی؟
6:44 گفتم نه
6:46 گفت: آیا او خائن است؟
6:48 گفتم نه
6:50 ما در دوره ای هستیم که نمی دانیم او چه خواهد کرد
6:54 ابوسفیان گفت
6:56 من نتوانستم چیزی جز این گوهر در آن وارد کنم
7:02 گفت: با او جنگیدی؟
7:05 گفتم بله
7:07 دعوای شما با او چطور بود؟
7:10 گفتم: جنگ میان ما و او اختلاف ما و ماست
7:17 گفت: به تو چه امر می کند؟
7:20 گفتم: خدا را بپرستید و چیزی را شریک او قرار ندهید.
7:26 آنچه پدرانتان می گویند را رها کنید
7:29 همچنین ما را به نماز، راستگویی، پاکدامنی و حفظ پیوند سفارش می کند
7:34 هراکلیوس به مترجم گفت
7:36 به او بگو از تو درباره نسبش پرسیدم
7:39 پس اشاره کردم که در میان شما نسب وجود دارد
7:42 به همین ترتیب، رسولان در نسب قوم خود فرستاده می شوند
7:46 گفت: از شما پرسیدم آیا پیش از او این را گفته بودید؟
7:52 گفتم نه
7:54 پس گفتم: اگر کسى قبل از او این را گفته بود
7:58 می‌گفتم او مردی است که به چیزی که پیش از او گفته شده، دل می‌بندد
8:03 از تو پرسیدم که آیا هیچ یک از پدرانش پادشاهی دارند؟
8:07 گفتم نه
8:09 گفتم: اگر یکی از پدرانش پادشاهی داشت
8:12 گفتم: مردی طالب پادشاهی پدرانش است
8:16 از تو پرسیدم آیا قبل از اینکه حرفش را بزند او را به دروغگویی متهم می کردی؟
8:22 گفتم نه
8:24 می دانم که او از دروغ گفتن به مردم و دروغ گفتن به خدا امتناع نمی کند
8:29 و من از شما پرسیدم
8:31 آیا شریف ترین مردم از او پیروی می کنند یا ضعیفان؟
8:35 گفتم: بلکه ضعیفانشان از او پیروی کردند و آنها پیرو پیامبرانند.
8:40 من از شما پرسیدم که آیا باید افزایش یا کاهش یابد؟
8:44 گفتم: بلکه زیاد می شوند.
8:46 و همینطور امر ایمان تا زمانی که محقق شود
8:49 و در یک رمان
8:51 همین امر در مورد ایمان وقتی صدق می کند که قلب ها را لمس کند
8:56 و من از شما پرسیدم
8:58 آیا یکی از آنها بعد از ورود به دین خود از روی نارضایتی مرتد شده است؟
9:03 گفتم نه
9:04 و همینطور ایمان وقتی که دلها را بر صفحه اش لمس کند
9:09 از شما پرسیدم که آیا او خیانتکار است؟
9:12 پس گفتم نه
9:14 همچنین رسولان خیانت نمی کنند
9:16 از تو پرسیدم چه دستوری به تو داده است؟
9:19 پس اشاره کردم که او شما را امر می کند که تنها خدا را بپرستید و چیزی را شریک او قرار ندهید
9:25 او شما را از پرستش بت ها نهی می کند
9:28 او شما را به نماز و راستگویی و پاکدامنی و حفظ پیوند امر می کند
9:32 سپس گفت
9:34 اگر آنچه شما می گویید درست باشد
9:37 او صاحب جای این پاهای من خواهد شد
9:40 و من می دانستم که او بیرون است
9:43 فکر نمیکردم تو باشی
9:46 هرکول گفت
9:48 اگر بدانم به او وفادار خواهم بود
9:51 برای دیدار با او هیجان زده بودم
9:53 حتی اگر با او بودم
9:55 پاهایش را می شستم
9:57 سپس به کتاب رسول خدا صلی الله علیه و آله ندا داد
10:02 همان که دیحیی او را نزد بزرگ بصره فرستاد
10:06 پس آن را به هراکلیوس داد
10:08 پس آن را خواند و یافت
10:10 بسم الله الرحمن الرحیم
10:13 از محمد بنده خدا و رسولش
10:16 به هراکلیوس، رومی بزرگ
10:19 درود بر کسانی که از هدایت پیروی می کنند
10:22 در مورد بعد
10:24 من شما را به تبلیغ اسلام دعوت می کنم
10:27 اسلم ممنون
10:29 خداوند به شما پاداش دو برابر بدهد
10:32 اگر مسئولیت را بر عهده بگیرید
10:33 زیرا گناه آرسیان بر شماست
10:36 سپس گفت
10:38 بگو ای اهل کتاب به یک کلمه مشترک بیایید
10:44 بین ما و شما
10:46 ما نباید کسی را جز خدا عبادت کنیم
10:52 ما چیزی را شریک او قرار نمی دهیم
10:55 و همدیگر را نگیرید
10:58 یا پدری غیر از خدا
11:01 اگر روی برگردانند، بگو
11:04 گواه باشید که ما مسلمانیم
11:08 ابوسفیان گفت
11:11 وقتی او آنچه را که گفت
11:13 خواندن کتاب را تمام کرد
11:16 سر و صدای زیادی بلند شد و صداها بلند شد
11:19 و ما را بیرون آورد
11:21 پس وقتی رفتیم به دوستانم گفتم
11:24 به ابن ابی کبشه دستور داد
11:27 پادشاه زرد بن از او می ترسد
11:30 او می گوید
11:32 من هنوز مطمئن هستم که او ظاهر خواهد شد
11:35 تا اینکه خداوند مرا به اسلام آورد
11:38 او فرزند سرایدار بود
11:40 صاحب الیا
11:42 سقفی بر فراز نصارالشام
11:44 او دوست اوست
11:46 آنها به ستاره ها نگاه می کردند
11:49 اتفاقاً با آمدن ایلیا متأثر شد
11:52 یک روز بد شد
11:55 برخی از پنگوئن های او گفتند
11:58 ما ظاهر شما را تقبیح کرده ایم
12:00 ابن النطور گفت
12:02 مثل کیسه زین بود
12:04 به ستاره ها نگاه می کند
12:06 وقتی از او پرسیدند به آنها گفت
12:08 من امشب دیدم
12:10 وقتی به ستاره ها نگاه کردم
12:12 پادشاه ختنه ظاهر شد
12:14 چه کسانی از این امت ختنه شده اند؟
12:17 گفتند فقط یهودیان ختنه می شوند
12:21 به آنها اهمیت نده
12:23 به مدائن پادشاه تو نوشت
12:26 یهودیان را در میان خود می کشند
12:29 او می گوید در حالی که آنها در راه هستند
12:33 راقل مردی را که از جانب پادشاه غسان فرستاده بود، نزد او آورد
12:37 از اخبار رسول خدا صلی الله علیه و آله می گوید
12:41 وقتی هراکلیوس از او پرسید، گفت:
12:44 برو ببین
12:46 ختنه شده یا نه
12:48 به او گفتند که ختنه شده است
12:51 و از او درباره اعراب بپرس
12:53 فرمود: ختنه شده اند
12:55 هرکول گفت
12:57 این پادشاه این قوم ظاهر شده است
13:01 سپس هراکلیوس به دوست خود در روم نامه نوشت
13:05 او همتای او در علم بود
13:07 هراکلیوس به حمص لشکر کشید
13:10 او حمص را ندید تا اینکه نامه ای از طرف دوستش به او رسید که موافق نظر او بود
13:16 او می گوید که اجازه او برای بزرگان رومی در دسکرای خود در حمص فرستاده شد
13:22 ساختمان مانند یک قصر است
13:25 خانه های بسیاری برای خدمتگزاران و درباریان وجود دارد
13:29 سپس دستور داد درهای دسکرا را ببندند
13:33 بعد سرش را بلند کرد و گفت
13:35 ای مردم رومیان!
13:37 انشالله به موفقیت و بلوغ برسی
13:39 و پادشاهی تو مستقر گردد
13:41 پس با این پیامبر بیعت کردند
13:43 آنها به دنبال الاغ های وحشی تا دروازه ها رفتند
13:47 آن را بسته یافتند
13:49 چون او را دید آنها را برگرداند و ایمانش را از دست داد
13:53 گفت: آنها را به من برگردان
13:56 سپس گفت
13:58 مقاله ام را در بالا گفتم تا قدرت شما را در دینتان بیازمایم
14:04 من دیده ام
14:05 پس برای او سجده کردند
14:07 این آخرین کاری بود که کرد
14:11 این مرد جلال جهان است
14:14 او نگران پادشاه خود بود و از او می ترسید
14:17 و آخرت را فراموش کرد
14:19 و انسان هم همینطور
14:21 خیر بزرگ ممکن است از دست برود
14:23 او آخرت را که محل تصمیم گیری است از دست می دهد
14:26 برای یک دنیای پیش پا افتاده، ممکن است از آن لذت ببرد یا از آن لذت نبرد
14:31 و هر کس از آن لذت می برد
14:34 یک فرو رفتن در آتش جهنم
14:37 سپس به او گفته می شود
14:39 آیا تا به حال چیز خوبی داشته اید؟
14:41 آیا تا به حال سعادت را تجربه کرده اید؟
14:44 تا حالا نعیم رو دیدی؟
14:46 او می گوید نه
14:48 نعیم را ندیده ام
14:50 در اینجا یک پرسشگر ممکن است بپرسد
14:54 آیا راکال تسلیم او شد؟
14:56 در اینجا به نظر می رسد که او می خواست مسلمان شود
14:59 و به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد
15:03 اما اعتقاد صرف کافی نیست
15:06 باید اذعان کرد
15:08 ایمان فقط یک امر اعتقادی نیست
15:12 شیطان معتقد است که خداوند خالق اوست
15:15 و خداوند خالق اوست
15:17 و خداوند عکاس است
15:19 و خداوند بر آن حاکم است
15:20 و خداوند متعال آن را حرام کرده است
15:23 با این حال، او پاسخی نداد
15:25 نقل شده که از تبوک نوشته است
15:28 ای راقل
15:30 به پیامبر صلی الله علیه و آله می گوید
15:33 من مسلمانم
15:35 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
15:38 او دروغ گفت
15:39 بلکه مسیحی است
15:42 حافظ بن حجر گفت
15:44 در کتاب پول ابوعبید با سند معتبر
15:48 از پیام بکر بن عبدالله الموزنی
15:51 او گفت
15:53 یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر او
15:57 دشمن خدا دروغ گفت
15:59 مسلمان نیست
16:01 گنجینه های بیوگرافی
16:04 عدالت اسلام
16:11 به روایت بخاری و مسلم
16:14 عن انس بن مالک رضی الله عنه که فرمود
16:18 یک گروه هشت نفره
16:21 نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند
16:25 پس بر اسلام با او بیعت کردند
16:27 پس بر زمین نشستند و بدنشان بیمار شد
16:31 به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتند
16:35 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
16:39 با شترانش با چوپان ما بیرون نمی روی؟
16:43 به ادرار و شیر آن مبتلا می شوید
16:46 گفتند بله
16:48 از ادرار و شیر آن نوشیدند و سالم شدند
16:52 اما پاداش این لطف چه بود؟
16:56 چوپان را کشتند و شتران را راندند
16:59 این به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
17:03 پس به دنبال آنها فرستاد
17:05 پس آنها متوجه شدند و او آنها را آورد
17:08 پس ایشان رضی الله عنه امر فرمودند
17:11 دست و پایشان قطع شد
17:14 و چشمانشان تاریک شد
17:16 سپس در آفتاب ماندند تا مردند
17:19 این مجازات کسانی است که در زمین فساد می کنند
17:22 و خداوند متعال فرمود
17:25 ما در این مورد برای آنها نامه نوشتیم
17:28 یک زندگی برای یک زندگی و یک چشم در برابر یک چشم
17:31 بینی در برابر بینی و گوش در برابر گوش
17:35 گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان
17:38 زخم ها تاوان است
17:41 انس گفت
17:44 اما او چشمان آن مردم را نیش زد
17:46 چون چشمان چوپانان را کور کردند
17:49 با این شروع کردند
17:51 پس پیامبر صلی الله علیه و آله با آنها برخورد کرد
17:54 با توجه به جنسیت کارشان
17:56 این به این دلیل است که آنها تجاوز کردند
17:58 پس همان طور که آنها بر آنها حمله کردند، به آنها حمله کرد
18:01 حتی اگر حمله دوم باشد
18:03 این واقعا یک حمله نیست
18:06 اما قصاص است