صور من حياة التابعين | د. عبدالرحمن رأفت الباشا | الحلقة (3) | عروة بن الزبير رحمه الله

◉ 0 بازدید ⏱ 23:15 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:03 بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
0:08 اگر پیغمبر می‌خواست یا می‌گفت، از پیامبر پیروی می‌کرد
0:13 جمهوری موادده
0:15 پیشبرد
0:17 تصاویری از زندگی فالوورها
0:21 نوشته دکتر عبدالرحمن رأفت الباشا
0:26 خدا رحمتش کند
0:31 عروة بن الذابی
0:33 خدا رحمتش کند
0:42 خورشید بعد از ظهر به سختی رشته های طلایی خود را جمع کرده بود
0:45 درباره بیت الله الحرام
0:47 این اجازه می دهد تا نسیم تازه
0:50 در وسعت ناب آن تردید کند
0:53 تا اینکه شروع کردند به طواف خانه
0:56 از بقایای اصحاب رسول خدا
0:59 خدا رحمتش کند و درود فرستد
1:01 و پیروان ارشد
1:03 با هلهله و تعریف و تمجید فضا را معطر می کنند
1:07 با دعای خیر مراقب اطراف هستند
1:11 تا اینکه مردم دسته دسته جمع شدند
1:14 اطراف کعبه
1:17 خمیده وسط خانه با هیبت و عظمت
1:21 و چشمانشان پر از شکوه زیبای آن است
1:25 بین خودشان گفتگو می کنند
1:27 هیچ حرف بیهوده و گناهی در آن نیست
1:30 و نزدیک گوشه یمانی
1:34 صبح چهار مرد جوان نشستند
1:38 حسابدار محترم
1:40 عطر آردان
1:42 گویی برخی از حمام های مساجد هستند
1:45 جمع کردن لباس ها و گرم کردن قلب ها
1:48 آنها عبدالله بن الزبیر هستند
1:50 و برادرش مصعب بن الزبیر
1:53 و برادرش عروة بن الزبیر است
1:56 و عبدالملک بن مروان
1:59 گفتگو در میان جوانان صالح به آرامی انجام شد
2:03 دیری نگذشت که یکی از آنها گفت:
2:06 هر کدام از ما برای خدا چیزی را که دوست دارد آرزو کنیم
2:10 تخیل آنها شروع به اوج گرفتن به دنیای گسترده غیب کرد
2:15 رویاهایشان در باغ آرزوهای الخادر شناور شد
2:20 سپس عبدالله بن الزبیر گفت
2:23 آرزوی من مالکیت حجاز است
2:25 و برای رسیدن به خلافت
2:27 برادرش مصعب گفت
2:30 همانطور که برای من
2:31 ای کاش می توانستم مالک عراقی ها باشم
2:34 در مورد آنها با من اختلافی وجود ندارد
2:37 عبدالملک بن مروان گفت
2:40 اگر به آن متقاعد شده اید
2:43 من فقط از اینکه مالک کل زمین هستم راضی هستم
2:47 و بعد از معاویه بن ابی سفیان به خلافت برسد
2:52 عروة بن الزبیر ساکت ماند و چیزی نگفت
2:56 رو به او کردند و گفتند
2:59 و چه آرزویی داری اُروا؟
3:02 و او گفت
3:04 ان شاء الله هر چه در امور دنیوی خود آرزو دارید به شما عنایت فرماید
3:08 همانطور که برای من
3:10 امیدوارم یک دانشمند شاغل باشم
3:14 مردم کتاب پروردگارشان و سنت پیامبرشان صلی الله علیه و آله را از من می گیرند
3:20 و احکام دینشان
3:23 و انشاءالله در آخرت پیروز خواهم شد
3:26 و من از بهشت او لذت خواهم برد
3:30 سپس روزها گذشت
3:33 پس عبدالله بن الزبیر
3:36 پس از مرگ یزید بن معاویه برای خلافت با او بیعت کرد.
3:40 او بر حجاز، مصر و یمن حکومت می کند
3:43 خراسان و عراق
3:46 سپس در نزديكي كعبه نه چندان دور كشته مي شود
3:50 و سپس مصعب بن الزبیر
3:53 برادرش عبدالله رهبری عراق را بر عهده می گیرد
3:57 او و دیگری را بدون اختیار او نیز می کشد
4:01 و سپس عبدالملک بن مروان
4:04 خلافت پس از مرگ پدرش به او منتقل شد
4:08 پس از کشته شدن عبدالله بن الزبیر، سخنان مسلمانان گرد او جمع شد
4:13 و برادرش مصعب به دست سپاهیانش کشته شد
4:17 سپس او به بزرگترین پادشاه جهان در زمان خود تبدیل شد
4:21 ماجرای عروة بن الزبیر چه بود؟
4:24 بیایید داستان او را از ابتدا شروع کنیم
4:28 عروة بن الزبیر یک ساله به دنیا آمد
4:32 از خلافت فاروق رضی الله عنه باقی ماند
4:36 در یکی از مهم ترین خانه های مسلمانان
4:40 من برای آن احترام زیادی قائل هستم
4:43 پدرش زبیر بن العوام است
4:46 شاگردان من رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
4:50 و اولین کسی که در اسلام شمشیر کشید
4:53 یکی از ده بهشت موعود
4:57 مادرش اسماء بنت ابی بکر است
5:00 معروف به دو دامنه
5:03 جد مادری او ابوبکر صدیق است
5:07 جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
5:11 و همراهش در غار است
5:14 مادربزرگ پدری او صفیه بنت عبدالمطلب بود
5:19 عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
5:23 عمه اش مادر مؤمنان عایشه رضی الله عنها است
5:28 وقتی خودش دفن شد بر سر قبرش فرود آمد
5:32 تنها با دو دست آن را صاف کرد
5:35 آیا فکر می کنید بعد از این محاسبه کافی است؟
5:39 و بالاتر از این عزت، افتخاری غیر از عزت ایمان و سربلندی اسلام است
5:45 و برای اینکه عروه آرزوی خود را که در کعبه با خدا کرده بود برآورده کند
5:53 بر جستجوی دانش و تمرکز بر آن تمرکز کنید
5:56 از اصحاب باقی مانده رسول خدا صلی الله علیه و آله بهره گرفت
6:02 بنابراین او شروع به بازدید از خانه های آنها کرد
6:05 و پشت سر آنها نماز می خواند
6:07 مجالس آنها را دنبال می کند تا اینکه از علی بن ابیطالب روایت کرده است
6:12 و عبدالرحمن بن عوف
6:14 و زید بن ثابت
6:16 و ابو ایوب الانصاری
6:18 و اسامه بن زید
6:20 و سعید بن زید
6:22 و ابوهریره
6:24 و عبدالله بن عباس
6:26 و النعمان بن بشیر
6:28 خداوند از همه آنها راضی باشد
6:31 از عمه اش عایشه مادر مؤمنان بسیار گرفت
6:36 تا اینکه یکی از هفت فقیه شهر شد
6:40 کسانی که مسلمانان در دین خود از آنها می ترسند
6:44 و حاکمان خوب از آنها کمک می گیرند
6:47 برای آنچه خداوند متعال در امور مردم و کشور به آنها عنایت کرد
6:52 از این، عمر بن عبدالعزیز
6:55 زمانی که ولید بن عبدالملک به عنوان فرماندار به شهر آمد
7:01 مردم نزد او آمدند و سلام کردند
7:04 وقتی نماز ظهر را خواند
7:06 ده تن از فقهای شهر را دعوت کرد
7:09 و در رأس آنها عروة بن الزبیر بود
7:12 وقتی با او بودند از آنها استقبال کرد
7:15 و مجالس آنها را گرامی بدارید
7:17 سپس خداوند متعال را حمد کرد
7:20 او را به خاطر آنچه سزاوارش بود ستایش کرد
7:23 سپس گفت
7:24 من شما را برای چیزی فراخوانده ام که در ازای آن پاداش خواهید گرفت
7:28 و شما یاور من در حق خواهید بود
7:31 من نمی خواهم بدون نظر شما در مورد چیزی تصمیم بگیرم
7:35 یا به نظر شما که شرکت کردید
7:38 اگر دیدید کسی به کسی حمله می کند
7:41 یا شما را در مورد کارگری که به من ظلم کرده است خبر دهم
7:44 پس از شما سوگند به خدا می خواهم که مرا از این امر آگاه سازید
7:48 عروة بن الزبیر برای او دعای خیر کرد
7:51 از خداوند برای او راهنمایی و هدایت طلبید
7:55 عروة بن الزبیر علم را با عمل آمیخت
8:00 در روزهای گرم روزه بود
8:03 قدرت در تاریکی
8:05 همیشه زبان را با یاد خدای متعال مرطوب کن
8:09 علاوه بر این، ما به کتاب خدای متعال ارادت داشتیم
8:14 او خود را وقف تلاوت آن کرد
8:17 هر روز یک ربع قرآن می خواند و به قرآن نگاه می کرد
8:22 سپس آن را در شب از روی قلب می خواند
8:27 معلوم نبود که آن را ترک کرده باشد
8:30 از آغاز جوانی تا روز وفاتش
8:33 یک بار هم اتفاقی برایش نیفتاد
8:37 به زودی اخبار دریافت خواهید کرد
8:40 عروة بن الزبیر بود
8:44 او در نماز آرامش می یابد
8:47 نور چشمش و بهشتش روی زمین
8:51 همه کارهای خوب برای او خوب است
8:54 یکی از آیین های آن کامل ترین است
8:57 آن را بسیار طولانی می کند
9:00 نقل شد که مردی را دید که نماز سبک می خواند
9:05 چون نمازش تمام شد، او را نزد خود خواند و به او گفت
9:09 برادرزاده ام آیا به پروردگارت نیازی نداشتی؟
9:15 به خدا سوگند از خداوند تبارک و تعالی می خواهم
9:19 من برای همه چیز دعا می کنم حتی نمک
9:25 عروة بن الزبیر رضی الله عنه بود
9:28 دست سخاوتمند، اسب سخاوتمند
9:31 و چه چیزی بر کیفیت او تأثیر گذاشت
9:34 او یکی از بزرگترین باغ های میوه شهر را داشت
9:38 آب شیرین است، درختان پر از درختان خرما هستند
9:43 در تمام طول سال باغ خود را حصار کشی می کرد
9:46 تا درختان خود را از آسیب دام و دستکاری پسران حفظ کند
9:51 حتی وقتی خیس است
9:54 میوه‌ها رسیده و دلپذیر بودند و روح‌ها به آنها میل داشتند
9:58 دیوار باغ او از یک جهت شکسته شد
10:02 اجازه ورود افراد را بدهد
10:04 پس با او ملاقات می کردند و می رفتند و گریه می کردند
10:08 و از میوه آن هر چه دوست دارند بخورند
10:12 و از آنها باردار می شوند. بارداری خوبی دارند
10:16 و هر بار که وارد باغش شد
10:19 سخنان خداوند متعال را تکرار کرد
10:22 و اگر نبود که وقتی وارد بهشت می شدی می گفتی: انشاء الله نیرویی جز به خدا نیست.
10:29 در همان سال جانشینی الولید بن عبدالملک
10:34 خداوند متعال اراده کرد که عروة بن الزبیر مورد آزمایش قرار گیرد
10:40 تنها کسانی که دل‌هایشان در ایمان طولانی و پر از یقین باشد، بر او ثابت قدم می‌مانند
10:46 او از رهبر مسلمانان عروة بن الزبیر دعوت کرد تا به دمشق برود
10:52 او دعوت او را پذیرفت و پسر بزرگش را با خود برد
10:56 وقتی نزد خلیفه آمد، بیشترین استقبال را از او کرد
11:01 او سخاوتمندترین و نیکوکارش شریف ترین و بی نهایت مهمان نواز بود
11:07 سپس خداوند متعال اراده کرد که بادها به گونه ای بوزد که کشتی ها نمی خواستند
11:13 به این دلیل که بن عروة وارد اصطبل الولید شد
11:17 برای تماشای اسب های خوب او
11:21 نیزه او نیزه ای مرگبار بود که جان او را گرفت
11:26 پدر داغدار به سختی توانست دست هایش را از خاک قبر پسرش بشوید
11:31 تا اینکه یکی از پاهایش آسیب دید
11:35 پایش متورم شد و ورم با سرعت شگفت انگیزی تشدید و منبسط شد
11:41 خلیفه برای میهمان خود پزشکان را از هر طرف احضار کرد
11:46 موفق باشید به هر طریقی با او رفتار کنید
11:49 اما پزشکان به اتفاق آرا موافقت کردند که هیچ مزوتلیومی در نتیجه قطع شدن پای عروه وجود ندارد.
11:55 قبل از اینکه تومور به تمام بدن او سرایت کند
11:58 و باعث حذف او می شود
12:01 او چاره ای جز تسلیم شدن به آن نداشت
12:05 وقتی جراح برای قطع پا آمد
12:09 چاقوی جراحی خود را برای بریدن گوشت با خود آورد
12:13 و اره برای اره کردن استخوان
12:16 دکتر به عروه گفت
12:18 من فکر می کنم باید یک دوز نوشیدنی مست کننده به شما بدهیم
12:21 تا درد طاقت فرسای قطع عضو را احساس نکنید
12:25 گفت: به هیچ وجه!
12:27 برای رفاهی که می‌خواهم از هیچ حرامی کمک نمی‌خواهم
12:32 و به او گفت
12:33 بنابراین ما دارو را به شما می دهیم
12:36 و او گفت
12:37 دوست ندارم یکی از اعضای بدنم را بدون احساس درد از بدنم ببرم
12:42 من این را در مورد خدا می دانم
12:46 زمانی که جراحان تصمیم گرفتند پا را قطع کنند
12:49 او به سمت گروهی از مردان پیش رفت
12:53 و او گفت
12:54 اینها چیست؟
12:56 بنابراین به او گفته شد
12:57 آمده اند که تو را بگیرند
13:00 شاید درد برای شما بدتر شود
13:02 بنابراین پای شما به گونه ای کشیده شد که به شما آسیب رساند
13:06 و او گفت
13:07 آنها را برگردانید
13:09 من به آنها نیازی ندارم
13:11 امیدوارم همین ذکر و ستایش شما را بسنده کند
13:15 سپس دکتر نزد او آمد
13:18 گوشت را با چاقوی جراحی برید
13:20 و وقتی به استخوان رسید
13:22 اره را روی آن قرار دهید
13:24 و شروع به انتشار آن کرد
13:26 و عروه می گوید
13:28 خدایی جز خدا نیست
13:31 خدا بزرگ است
13:33 و زخم ها همچنان در حال گسترش هستند
13:35 اوروا فریاد می زند و بلندتر می شود
13:38 تا اینکه پا قطع شد
13:41 سپس روغن را در ملاقه های آهنی بجوشانید
13:44 و پای عروه را در آن فرو بردم
13:46 برای توقف جریان خون
13:49 و زخم ها را التیام بخشد
13:51 مدت زیادی غش کرد
13:54 مانع از خواندن کلاسش شد
13:57 از کتاب خدا در آن روز
14:00 این تنها باری بود که دلش برای آن خوبی تنگ شده بود
14:05 از همان اوایل جوانی
14:07 و هنگامی که عروه از خواب بیدار شد
14:09 برای پای قطع شده اش دعا کرد
14:11 پس به او دادند
14:13 بنابراین در حالی که می گفت با دست شروع به برگرداندن آن کرد
14:17 و اما کسی که مرا در تاریکی شب با تو به مساجد برد
14:22 او می داند که من هرگز تو را به حرام نبرده ام
14:27 سپس به تقلید از آیات لومین بن اوس پرداخت
14:31 در آن می گوید
14:33 برای زندگی تو، من هرگز به اندازه کافی شک را دوست نداشتم
14:37 و این باعث نشد که با پاهایم احساس زشتی کنم
14:41 نه شنوایی و نه بینایی من را به آن سوق نداد
14:45 نه نظر من و نه دلیل من در این مورد من را راهنمایی نکرده است
14:49 و می دانم که هیچ بلایی سرم نیامده است
14:52 خیلی وقت بود که این اتفاق برای دختری قبل از من افتاده بود
14:58 ولید بن عبدالملک ناراحت شد
15:02 پسرش در چند روز پایش را از دست داد
15:09 پس سعی کرد او را دلداری دهد و در برابر آنچه بر سرش آمده بود به او صبر دهد
15:14 اتفاق افتاد که گروهی از بنی ابس به خلافت رسیدند
15:19 در میان آنها یک مرد نابینا وجود دارد
15:21 ولید علت نابینایی او را پرسید
15:24 و او گفت
15:26 ای امیرالمومنین!
15:28 در میان بنی ابس مردی خواهد بود که دارایی او از من بیشتر است
15:32 پسر شایسته تر وجود ندارد
15:35 پس با خانواده و خانواده ام در وادی یکی از خانه های قومم ماندم
15:40 ما توسط یک تورنت برخورد کردیم که مانند آن را قبلاً ندیده بودیم
15:44 سیل پول، خانواده و فرزندانم را با خود برد
15:49 فقط یک شتر برایم گذاشت
15:52 و یک نوزاد کوچک تازه متولد شده
15:55 شتر سخت گرفت و از من فرار کرد
15:58 پس پسر را روی زمین رها کرد
16:01 دنبال شتر رفتم
16:03 به سختی از جایم رد شده بودم تا اینکه صدای گریه بچه را شنیدم
16:07 پس برگشت
16:09 بعد سرش در دهان گرگ بود و داشت می خورد
16:12 پس با عجله به سمتش رفتم
16:14 اما من نتوانستم او را نجات دهم
16:17 چون پیشش آمده بود
16:19 پس به دنبال شتر رفتم
16:21 وقتی به او نزدیک شدم
16:23 پایش را مستقیم به سمت من پرتاب کرد
16:26 پیشانی ام را شکستم و بینایی ام را از دست دادم
16:29 و به این ترتیب خودم را در یک شب گم کردم
16:34 بدون خانواده، بچه، پول و بینایی
16:39 ولید به حجره دارش گفت
16:42 این مرد را پیش مهمان ما عروة بن الزبیر ببرید
16:46 و بگذار داستانش را بگوید
16:48 بداند که در میان مردم گرفتاری بزرگتر از اوست
16:54 هنگامی که عروة بن الزبیر را به مدینه بردند
16:58 و نزد خانواده اش رفت
17:00 به آنها گفت:
17:02 از آنچه می بینید نگران نباشید
17:04 خداوند متعال به من چهار پسر عطا فرموده است
17:09 سپس یکی از آنها را گرفت
17:11 و من سه تا مونده
17:13 الحمدلله
17:15 چهار دست و پا به من داد
17:17 سپس یکی را از او گرفت
17:19 و من سه تا مونده
17:21 الحمدلله
17:23 و به خدا سوگند
17:24 چون خدا کمی از من گرفت
17:27 خیلی مرا نگه داشت
17:30 چون او یک بار مرا به درد آورد
17:32 او همیشه بارها مرا شفا داده است
17:35 هنگامی که مردم مدینه از ورود امام و عالم خود عروة بن الزبیر مطلع شدند.
17:42 به خانه اش رفتند تا او را دلداری دهند
17:46 این یکی از بهترین راه ها برای دلداری بود
17:48 سخن ابراهیم بن محمد بن طلحه
17:51 جایی که به او گفت
17:53 مژده اباعبدالله
17:55 برخی از اعضای شما قبل از شما بوده اند
17:58 و او از فرزندان تو متولد شد
18:00 به بهشت
18:02 و همه به خواست خدا از دیگران پیروی خواهند کرد
18:06 خداوند آنچه را که ما به آن فقیریم از شما برای ما حفظ کرده است
18:10 و او ثروتمند نیست
18:12 از علم و فقه و نظر شما
18:15 خداوند از طریق آن به شما و ما سود برساند
18:18 و خداوند پاداش شماست
18:20 و ضمانت حساب خوب شما
18:23 عروة بن الزبیر چراغ هدایت مسلمانان باقی ماند
18:29 و راهنمای کشاورز
18:31 یک وکیل خوب در طول زندگی اش
18:34 او بیشتر به تربیت فرزندانش اهمیت می داد
18:39 و به طور کلی همه مسلمانان دیگر
18:42 او هیچ فرصتی برای راهنمایی آنها باقی نگذاشت بلکه از آن استفاده کرد
18:46 او به خود فرصتی نمی داد که بدون بهره مندی از آن، آنها را نصیحت کند
18:50 از این رو همواره فرزندان خود را به طلب علم ترغیب می کرد
18:55 همانطور که به آنها می گفت
18:58 پسرانم، دانش را بیاموزید و به آن حق بدهید
19:03 زیرا اگر مردم کوچکی هستید
19:06 خداوند تو را با علم بر آنان برتری دهد
19:10 بعد می گوید
19:12 بدترش کردند
19:14 آیا در این دنیا زشت تر از پیرمرد نادان وجود دارد؟
19:18 وی از آنان خواست که انفاق را هدیه ای به خداوند متعال بدانند
19:24 و او می گوید
19:26 پسرم، هیچ یک از شما به سوی پروردگارش هدایت نمی‌شود
19:30 از دادن آن به مردم عزیزش خجالت نمی کشد
19:34 خدای متعال عزیزترین است
19:37 و سخاوتمندترین
19:39 سزاوارترین کسانی که برای او انتخاب می کنند
19:41 آنها را با مردم می دید
19:44 به ذاتشان نفوذ می کند و می گوید
19:47 پسرم
19:49 اگر مردی را ببینید که کار خوبی کرده است، فوق العاده است
19:53 پس به بهترین ها امیدوار باشید
19:55 حتی اگر از نظر مردم آدم بدی بود
19:58 او خواهرهایی با او دارد
20:01 و اگر مردی را دیدی که کار بدی وحشتناک انجام می دهد
20:05 پس مراقب او باش
20:06 حتی اگر از نظر مردم او مرد خوبی باشد
20:09 او خواهران هم دارد
20:12 آنها می دانستند که کار نیک نشانگر خواهرانش است
20:16 و عمل بد نیز نشانگر خواهران آن است
20:21 او آنها را به سمت نرم توصیه کرد
20:24 با مهربانی صحبت می کرد و چهره خوبی داشت
20:27 و او می گوید
20:28 پسرم در حکمت نوشته شده است
20:32 کلامتان مهربان باشد
20:34 بگذار صورتت باز باشد
20:37 شما نزد مردم محبوب تر از کسانی خواهید بود که به آنها می بخشند
20:41 هر وقت مردم را می دید که به تجمل گرایش دارند
20:45 و سعادت ادامه دارد
20:47 به آنها یادآوری می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله چگونه بوده است
20:52 از سختی زندگی و سختی زندگی
20:55 از این رو، آنچه را محمد بن المنكدری روایت كرده، گفت
21:00 عروة بن الزبیر به من گفت
21:03 پس دستم را گرفت و گفت
21:05 ای اباعبدالله
21:07 پس من به شما گفتم
21:09 و او گفت
21:10 بر مادرم عایشه رضی الله عنها وارد شدم
21:14 و او گفت
21:15 پسرم
21:17 پس من به شما گفتم
21:19 و او گفت
21:20 به خدا چهل شب می ماندیم
21:24 آنچه در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می سوزانیم
21:28 به آتش چراغ یا هر چیز دیگری
21:31 پس گفتم ای ملت
21:33 در حالی که تو زندگی میکردی
21:35 و او گفت
21:36 در رنگ مشکی
21:38 خرما و آب
21:41 و بعد از
21:42 عروة بن الزبیر هفتاد و یک سال عمر کرد
21:47 پر از خوبی
21:49 اتوبوس از راه
21:51 تاج پرهیزکاری
21:53 زمانی که اصطلاح ناگزیر به او رسید
21:56 او را در حالی که روزه بود گرفت
21:58 خانواده اش از او خواستند که افطار کند، اما او نپذیرفت
22:03 او امتناع کرد
22:04 زیرا امید داشت که با نوشیدنی از رود کوثر افطار کند
22:10 در قمقمه های نقره ای
22:12 در دستان ساعتی
22:20 هر که راضی باشد به مردی از اهل بهشت بنگرد
22:24 به عروة بن الزبیر نگاه کند
22:27 عبدالملک بن مروان
22:42 ابرهای زندگی ما را سیراب می کنند
22:45 چه چیزی در بین ما نیست؟
22:47 یادشان گرامی باد
22:50 رفتند و از من سؤال کردند
22:55 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
23:00 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
23:05 و نوازش ما با آنها فراوان بود