از مجموعهٔ صور من حياة التابعين (اكتملت السلسلة)
· درس 12 از 35
صور من حياة التابعين | د. عبدالرحمن رأفت الباشا | الحلقة (12) | رجاء بن حيوة رحمه الله
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
0:08
هنگامی که رسول می خواهد یا صحبت می کند، از او پیروی کنید
0:13
جمهوری موادده
0:15
پیشبرد
0:17
تصاویری از زندگی فالوورها
0:21
نوشته دکتر عبدالرحمن رأفت الباشا
0:26
خدا رحمتش کند
0:30
رجا بن حيوه
0:33
خدا رحمتش کند
0:43
در قرن پیروان بود
0:45
سه مردی که مردم زمان خود آنها را نمی شناختند
0:48
برابری ندارند
0:50
و هیچ شبهه ای در آنها نمی دیدند
0:52
انگار در یک قرار ملاقات کردند
0:55
پس یکدیگر را به راستی و صبر توصیه کنید
0:58
آنها متعهد شدند که خوب و صالح باشند
1:00
زندگی خود را وقف تقوا و علم کردند
1:03
خود را در خدمت خدا و رسول او صلی الله علیه و آله و سلم قرار دادند
1:09
و عموم مؤمنان و خاصان آنها
1:12
آنها محمد بن سیرین در عراق هستند
1:16
القاسم بن محمد بن ابی بکر در حجاز
1:21
و رجا بن حيوه در شام
1:24
این لحظات پر برکت را سپری کنیم
1:28
در میان یک سوم این افراد خوب و صالح
1:32
رجا بن حيوه
1:35
رجا بن حيوه در بيت شين از سرزمين فلسطين به دنيا آمد
1:39
تولد او در اواخر خلافت عثمان بن عفان بود
1:44
یا یه همچین چیزی
1:46
او از قبیله عرب کیندا بود
1:50
بر این اساس، فلسطینی ها به وطن امیدوار هستند
1:54
عربی معطر
1:56
قبیله کانادایی
1:58
الفتاء الکندی از کودکی در راه اطاعت خدا پرورش یافت
2:03
پس خداوند او را دوست داشت و او را نزد مخلوق خود دوست داشت
2:07
از نرمی ناخن هایش به طلب علم پرداخت
2:11
معرفت قلب او را شاداب، تازه و خالی یافت
2:15
پس بر آن مسلط شد و در آن ساکن شد
2:18
او بزرگ ترین دغدغه خود را این بود که با کتاب خدا آشنا شود
2:22
من از حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درس خواهم گرفت
2:27
پس افکارش به نور قرآن روشن شد
2:30
بینش او با هدایت نبوت روشن شد
2:34
سینه اش پر از پند و حکمت بود
2:37
به کسی که حکمت داده شده، خیر بسیار داده شده است
2:42
به او این فرصت داده شد که از گروه بزرگی از صحابه بزرگ بیاموزد
2:48
مثل ابوسعید خدری
2:51
ابودردا و ابوامامه
2:54
و عبادت ابن الصامط
2:56
و معاویه بن ابی سفیان
2:58
و عبدالله بن عمر بن العاص
3:01
و النواس بن سمعان
3:03
و دیگران که خداوند از همه آنها راضی باشد
3:07
آنها چراغ های هدایت و مشعل های سپاس او بودند
3:12
پسر خوش شانس برای خودش قانون اساسی تهیه کرده است
3:15
تا عمرش ادامه داشت به آن پایبند بود و آن را تکرار کرد
3:20
جایی که می گفت
3:22
چه زیباست اسلام که به ایمان آراسته شده است
3:25
و بهترین ایمان به تقوا آراسته است
3:28
بهترین تقوا به علم آراسته است
3:31
بهترین دانش را کار آراسته است
3:34
بهترین کار مزین به مهربانی است
3:38
رجا بن حيوه از گروهي از خلفاي اموي ديدار كرد
3:45
از عبدالملک بن مروان شروع می شود
3:48
و به عمر بن عبدالعزیز ختم می شود
3:51
اما ارتباط او با سلیمان بن عبدالملک
3:54
و عمر بن عبدالعزیز
3:56
او پیوند خود را با خلفای پیش از آنان از دست داد
4:00
او از دل خلفای ابن امیه پست تر بود
4:03
صداقت از نظر او
4:05
در لحنش صادق بود
4:07
و اخلاص در نیتش
4:09
و حکمت در رسیدگی به امور
4:12
سپس همه چیز به اوج خود رسید
4:14
با زهد با مال دنیا در دستشان
4:18
چیزی که جمعیت بر سر آن ازدحام کرده بودند
4:22
ارتباط او با خلفای ابن امیه بود
4:25
رحمت عظیم خداوند بر آنهاست
4:28
و افتخار بزرگ او برای آنها
4:30
آنها را به نیکی دعوت کرد
4:33
و راههای خود را به آنها نشان داد
4:35
او آنها را از شر منصرف کرد
4:37
و درهایش را بدون آنها می بندم
4:39
و فکر می کنم حق با آنهاست
4:41
او پیروان خود را برای آنها زیبا کرد
4:43
و باطل را می بینند
4:45
آوردنش مکروه بود
4:47
پس خدا و رسولش را نصیحت کرد
4:51
برای ائمه مسلمانان و مردم عادی آنها
4:55
من عاشق یک داستان شدم
4:58
راه او را در آمیزش با خلفا روشن کرد
5:02
او مأموریت خود را با آنها مشخص کرد
5:05
خودش نقل کرده و می گوید:
5:07
من در کنار سلیمان بن عبدالملک هستم
5:11
در انبوه مردم
5:13
مردی را دیدم که در میان جمعیت به سمت ما می رفت
5:17
او چهره خوبی داشت و اندامی عالی داشت
5:20
او همچنان در حال شکستن رتبه است
5:23
من شک ندارم که او خلیفه را می خواهد
5:26
حتی به دنبالم آمد و کنارم ایستاد
5:30
بعد سلام کرد و گفت
5:32
اوه لطفا
5:34
شما به این مرد مبتلا شده اید
5:37
به خلیفه اشاره کرد
5:39
نزدیک بودن به او خیلی خوب است
5:42
یا خیلی بد
5:44
پس نزدیکی خود را با او برای خود و او و مردم نیکو گردان
5:48
و بدانید، لطفا
5:50
او فردی است که دارای مقامی است
5:54
پس حاجت فرد ضعیف را نزد او مطرح کرد
5:57
او نمی تواند آن را بلند کند
5:59
روزی که خدای متعال را ملاقات کند، او را ملاقات می کند
6:02
او پاهایش را برای محاسبه ثابت کرده است
6:05
و به یاد داشته باشید، لطفا
6:07
هر که به برادر مسلمان خود محتاج باشد
6:10
خدا به او نیاز داشت
6:13
و بدانید، لطفا
6:15
از محبوب ترین اعمال نزد خداوند متعال است
6:19
ایجاد شادی در قلب یک مسلمان
6:24
در حالی که داشتم به حرفش فکر می کردم
6:27
من مشتاقانه منتظر دریافت بیشتر از او هستم
6:29
خلیفه ندا داد و گفت
6:32
رجا بن حیو کجاست؟
6:34
پس برگشتم سمتش و گفتم
6:37
اینجا هستم یا امیرالمؤمنین
6:40
پس از من چیزی پرسید
6:42
نتونستم جوابشو تموم کنم
6:44
تا اینکه به دوستم برگشتم
6:46
من آن را پیدا نکردم
6:47
بنابراین مکان را تکان دادم
6:50
در میان مردم اثری از او نیافتم
6:54
برای رجا بن هیوه بود
6:58
با خلفای بنی امیه
7:00
نگرش های صداقت
7:02
هنوز هم سابقه دارد
7:04
در درخشان ترین صفحاتش
7:06
جانشینان آن را از پیشینیان روایت می کنند
7:08
چون یک روز بود
7:11
در مجلس عبدالملک بن مروان
7:14
برای خلیفه مردی بد اخلاق توصیف کرد
7:17
در مورد بنی امیه
7:19
و به او گفته شد
7:21
او از پیروان ابن الزبیر است
7:23
و او برنده می شود
7:25
دزدگیر اعمالش را به او یادآوری کرد
7:27
سخنان او چیزی بود که او را عصبانی می کرد
7:30
و او گفت
7:32
به خدا اگر خداوند به من توفیق دهد
7:34
انجام خواهم داد و انجام خواهم داد
7:36
و شمشیر را به گردن او خواهم گذاشت
7:39
طولی نکشید
7:41
تا اینکه خداوند او را از مرد اختیار کرد
7:44
بازاری نزد او برده شد
7:46
وقتی چشمش به او افتاد
7:49
تقریباً می توانست از خشم متمایز شود
7:51
توهمی که به قولش عمل خواهد کرد
7:54
سپس رجا بن حيوه در برابر او ايستاد
7:57
و او گفت
7:58
ای امیرالمومنین!
8:00
الله اکبر جل جلاله است
8:02
او هر توانایی که بخواهید برای شما آفریده است
8:05
پس آنچه را که بخشش دوست دارد با خدا انجام ده
8:09
پس همان خلیفه زندگی می کرد
8:12
عصبانیتش فروکش کرد
8:14
مرد را بخشید
8:16
او آزاد شد و با او خوب رفتار شد
8:19
در سال 91
8:22
حاج الولید بن عبدالملک
8:25
رجا بن حيوه او را همراهي مي كرد
8:28
وقتی به شهر رسید
8:30
از مسجد النبی زیارت کردند
8:33
با همراهی عمر بن عبدالعزیز
8:36
خلیفه خواست به مسجد النبی بنگرد
8:40
با حوصله و دقت نگاه کنید
8:43
او مصمم بود آن را گسترش دهد
8:46
تا دویست ذراع باشد
8:49
پس مردم را از مسجد بیرون کرد
8:51
تا خلیفه در آن فکر کند
8:54
فقط سعید بن المسیاب در آنجا ماند
8:57
نگهبانان جرات بیرون آوردن او را نداشتند
9:01
پس عمر بن عبدالعزیز او را فرستاد
9:04
در آن زمان فرماندار شهر بود
9:07
رسولی به او می گوید
9:09
اگر همان طور که مردم از مسجد خارج شدم
9:12
سعید بن المسیاب گفت
9:15
من مسجد را ترک نمی کنم
9:18
به جز زمانی که من هر روز می رفتم
9:22
بنابراین به او گفته شد
9:24
اگر برخاستم و به امیرالمؤمنین سلام کردم
9:27
و او گفت
9:29
من به اینجا آمدم تا در برابر پروردگار جهانیان بایستم
9:34
زمانی که عمر بن عبدالعزیز دانست
9:37
بین رسولش و سعید بن المسیاب گفت
9:40
خلیفه را از جایی که سعید در آن بود دور کرد
9:45
رجا بن حيوه شروع كرد به مشغول كردن او با كلمات
9:49
وقتی از شدت خشونت خلیفه باخبر شدند
9:53
ولید به آنها گفت
9:55
از آن شیخ
9:57
آیا او سعید بن المسیاب نیست؟
10:00
و او گفت
10:01
آری یا امیرالمؤمنین
10:04
بر این اساس دین و علم او را بیان می کنند
10:07
فضیلت و تقوای او بسیار است
10:10
سپس گفت
10:12
حتی اگر شیخ محل امیرالمؤمنین(ع) را می دانست
10:15
او به سوی او برخاست و سلام کرد
10:18
اما او دچار اختلال بینایی است
10:21
الولید گفت
10:23
من وضعیت او را همانطور که شما ذکر کردید می دانم
10:26
او سزاوارتر است که ما نزد او بیاییم و به او سلام کنیم
10:30
سپس به دور مسجد رفت تا به آنجا رسید و در آنجا ایستاد
10:34
سلام کرد و گفت
10:36
شیخ چطور؟
10:38
از جایش بلند نشد
10:40
و او گفت
10:41
به لطف خدا
10:43
حمد و برکات از آن اوست
10:45
پس امیرالمؤمنین(ع) چطور؟
10:47
خداوند او را در انجام آنچه دوست دارد و راضی است توفیق دهد
10:51
ولید رفت و گفت:
10:54
این بقیه مردم هستند
10:56
این بقیه اجداد این ملت است
11:01
زمانی که خلافت به سلیمان بن عبدالملک منتهی شد
11:05
رجا بن حيوه با او رابطه داشت
11:08
از سلف خود پیشی می گیرد
11:11
سلیمان به او اطمینان زیادی داشت
11:14
بیش از حد به آن وابسته است
11:17
او مشتاق است در مورد مسائل کوچک و بزرگ نظر خود را بیان کند
11:22
مواضع رجا بن حيوه با سليمان بن عبدالملک
11:26
خیلی هیجان انگیزه
11:28
با این حال، بزرگترین و خطرناک ترین برای اسلام و مسلمانان است
11:34
موضع او در مورد ولیعهد
11:37
و تأثیر آن در بیعت با عمر بن عبدالعزیز
11:41
رجا بن حيوه گفت
11:44
وقتی اولین جمعه ماه صفر بود
11:48
سال 99
11:50
با امیرالمؤمنین سلیمان بن عبدالملک در دابق بودیم
11:55
او لشکری عظیم به قسطنطنیه فرستاده بود
11:59
به رهبری برادرش مسلمه بن عبدالملک
12:03
با او پسرش داوود است
12:05
و گروه بزرگی از خانواده اش
12:08
مرج دبیق نمی رود
12:12
تا اینکه خداوند قسطنطنیه را فتح کند یا بمیرد
12:17
وقتی وقت نماز جمعه نزدیک شد
12:20
خلیفه وضو گرفت و آن را به خوبی انجام داد
12:23
بعد کت و شلوار سبز پوشید
12:25
عمامه سبز بر سر داشت
12:28
او در آینه با نگاهی تحسین برانگیز برای خود نگاه کرد و به جوانی خود افتخار کرد
12:33
او حدود چهل سال داشت
12:36
سپس برای نماز جمعه با مردم بیرون رفت
12:40
از مسجد برنگشت مگر اینکه مریض بود
12:44
سپس بیماری روز به روز بر او سنگینی کرد
12:48
از من خواست که نزدیکش بمانم
12:51
بنابراین یک بار به سراغ او رفتم
12:54
او را در حال نوشتن یک کتاب یافتم
12:57
گفتم: ای امیرالمؤمنین چه کار می کنی؟
13:00
گفت: نامه ای بنویس و به پسرم ایوب بسپار.
13:05
پس گفتم یا امیرالمؤمنین!
13:08
این همان چیزی است که خلیفه در قبرش از آن محافظت می کند
13:12
او مسئولیت خود را در برابر پروردگارش پاک می کند
13:15
یک مرد عادل را به عنوان جانشین مردم تعیین کنند
13:19
پسری که هنوز به آرزو نرسیده است
13:22
و عدالت او با شرارت او برای شما چاشنی نشد
13:26
او عقب نشینی کرد و گفت این کتابی است که من نوشته ام
13:30
و من می خواهم از خدا برای آن کمک بخواهم
13:33
من قصد این کار را نداشتم
13:35
سپس کتاب را پاره کرد
13:37
بعد از آن یکی دو روز ماند
13:40
بعد با من تماس گرفت و گفت
13:43
نظرت درباره پسرم داود ابوالمقدم چیست؟
13:47
گفتم: او با لشکریان مسلمان غایب است
13:50
در قسطنطنیه
13:52
و شما اکنون نمی دانید که او زنده است یا مرده
13:56
سپس گفت: لطفاً چه کسی را می بینید؟
14:00
پس گفتم: ای امیرالمؤمنین چه می اندیشی؟
14:04
میخواستم ببینم به کی اشاره کرده
14:08
تا یکی یکی از بین ببرند
14:11
تا اینکه به عمر بن عبدالعزیز رسیدم
14:16
گفت: عمر بن عبدالعزیز را چگونه می بینی؟
14:20
به خدا آنچه می دانستم گفتم
14:23
مگر انسان فاضل و کامل و عاقل و متدین
14:27
گفت: راست می گویی، به خدا قسم همین طور است.
14:32
اما اگر من او را گماشتم و از فرزندان عبدالملک غافل شدم
14:36
اختلاف بودن
14:39
و هرگز نگذاشتند از آنها پیروی کند
14:42
پس گفتم: یکی از آنها را وارد کن و او را وادار کن که پس از او بیاید
14:46
گفت: مجروح شدم
14:49
این چیزی است که آنها را آرام می کند و آنها را مورد رضایت او قرار می دهد
14:53
بعد کتاب را گرفت و با دست خودش نوشت
14:57
بسم الله الرحمن الرحیم
15:00
این کتاب از عبدالله سلیمان بن عبدالملک است
15:04
امیرالمؤمنین عمر بن عبدالعزیز
15:08
او را بعد از خود به خلافت گماشتم
15:11
و بعد از او برای یزید بن عبدالملک قرار دادم
15:15
پس او را بشنوید و از او اطاعت کنید
15:17
و از خدا بترسید
15:19
اختلاف نکنید، مبادا حریصان به شما طمع کنند
15:23
سپس کتاب را مهر و موم کرد و به من داد
15:27
سپس نزد کعب بن حمیز، صاحب شهربانی فرستاد
15:31
و به او گفت
15:32
از خانواده ام دعوت می کنم دور هم جمع شوند
15:35
به آنها اطلاع می دهم که کتابی که در دست رجا بن حیو است، کتاب من است
15:40
به آنها دستور داد که با هر که در آن است بیعت کنند
15:43
گفت لطفا
15:45
وقتی جمع شدند به آنها گفتم
15:47
این کتاب امیرالمؤمنین علیه السلام است
15:50
آن را به خلیفه پس از خود سپرد
15:53
او به من دستور داده است که به خدا سوگند، از تو بیعت بگیرم
15:57
و گفتند
15:59
گوش دادن به فرمان امیرالمؤمنین علیه السلام
16:01
و اطاعت از جانشین خود پس از او
16:04
از من خواستند از امیرالمومنین(ع) برای سلام و احوالپرسی اجازه بگیرم
16:09
پس گفتم بله
16:11
هنگامی که بر او وارد شدند
16:13
به آنها گفت
16:14
این کتابی که در دست رجا بن حیو است، کتاب من است
16:19
این شامل عهد من برای خلیفه بعد از من است
16:22
پس گوش فرا دهید و از کسانی که قرار داده اید اطاعت کنید
16:25
آنها با کسانی که در این کتاب نام برده شده است بیعت کردند
16:29
پس شروع کردند به بیعت با انسان
16:33
سپس با کتاب مهر و موم شده بیرون آمدم
16:36
هیچ کس جز من و امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمی داند چه چیزی در آن است
16:42
وقتی مردم متفرق شدند
16:44
عمر بن عبدالعزیز نزد من آمد و گفت:
16:47
ای پدر شجاع من
16:49
امیرالمؤمنین(ع) مردی است که به من بزرگ می اندیشد
16:53
او به من لطف، مهربانی و سخاوت زیادی به من داد
16:59
می ترسم در این مورد چیزی به من نسبت داده شده باشد
17:04
پس از تو می خواهم خدا
17:06
و از تو خواستار حرمت خود و آنچه خواستی
17:09
اگر در کتاب امیرالمومنین(ع) مطلبی هست که به من مربوط باشد اطلاع دهید
17:14
بنابراین قبل از اینکه فرصت خیلی دیر شود، می توانم او را از این موضوع معذورم
17:19
پس به او گفتم
17:20
نه، قسم می خورم
17:21
من حتی یک کلمه از آنچه در مورد آن سؤال کردید به شما نمی گویم
17:26
با عصبانیت از من دور شد
17:29
آنگاه دیری نگذشت که شام بن عبدالملک نزد من آمد
17:33
و او گفت
17:34
ای پدر شجاع من
17:36
من به شما احترام و محبت دیرینه دارم
17:40
و من از شما بسیار سپاسگزارم
17:43
پس مرا از آنچه در نامه امیرالمؤمنین علیه السلام است آگاه کن
17:47
اگر اینطور بود سکوت می کرد
17:51
اگر برای شخص دیگری بود، صحبت می کردم
17:54
هیچکس مثل من نیست که از این موضوع دوری کند
17:57
عهد خدا با توست
17:59
هرگز نام خود را ذکر نکنید
18:02
پس به او گفتم
18:03
نه، قسم می خورم
18:04
من حتی یک کلمه از آنچه را که به امیرالمؤمنین(ع) اطاعت کرد، نمی گویم
18:10
پس رفت و با دستش زد و گفت:
18:14
اگر از آن اجتناب کنم این موضوع از چه کسی خواهد بود؟
18:19
آیا خلافت باید از بنی عبدالملک باشد؟
18:22
به خدا سوگند من ملعون از فرزندان عبدالملک هستم
18:26
سپس وارد سلیمان بن عبدالملک شدم
18:29
پس با روحش سخاوتمند است
18:32
پس هنگامی که مستی او را از غم مرگ گرفت
18:36
لبه های آن به سمت قبله است
18:38
داشت به من می گفت در حالی که بو می کشید
18:41
دیر نیست لطفا
18:44
حتی دوبار این کار را کردم
18:47
بار سوم که بود گفت:
18:50
حالا لطفا
18:52
اگر می خواهید کاری را انجام دهید، آن را انجام دهید
18:56
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
18:59
و اینکه محمد رسول خداست
19:02
پس آن را به سمت قبله چرخاندم
19:04
خیلی زود روحش را تسلیم کرد
19:07
سپس چشمانم را بستم
19:11
او را با مخمل سبز پوشاندم
19:14
در را به روی او بست و رفت
19:17
پس همسرش مرا فرستاد تا از من درباره او بپرسد
19:20
او می خواهد به او نگاه کند
19:23
پس در را برایش باز کردم
19:25
به قاصدش گفتم او را نگاه کند
19:28
بعد از یک شب طولانی به خواب رفت
19:32
پس او را صدا زدند و او برگشت و به او گفت
19:35
بنابراین من آن را پذیرفتم و مطمئن شدم که او خواب است
19:39
سپس در را محکم بست
19:42
من به عنوان نگهبانی که به او اعتماد دارم با او نشستم
19:45
به او توصیه کردم تکان نخورد
19:47
در مورد محل او تا زمانی که من برگردم
19:50
و اینکه هرگز کسی وارد خلیفه نشود
19:53
هر که هست
19:55
رفتم و مردم مرا ملاقات کردند
19:58
گفتند: حال امیرالمؤمنین چگونه است؟
20:01
گفتم: از وقتی مریض شده نگذشته.
20:04
الان از آن آرام می شوم و آرام نمی شوم
20:07
گفتند: الحمدلله
20:10
سپس برای کعب بن حمیز فرستاده شد
20:14
مالک پلیس
20:16
همه اهل بیت امیرالمؤمنین علیه السلام را جمع کرد
20:19
در مسجد دابق
20:21
پس گفتم: با آن که در کتاب است بیعت کن
20:24
امیرالمؤمنین
20:26
گفتند: ما یک بار بیعت کردیم
20:29
و دیگران را می فروشیم
20:31
پس گفتم: این امر امیرالمؤمنین علیه السلام است
20:35
با آنچه او فرمان داد بیعت کردند
20:37
و به هر که در این کتاب ممهور ذکر شده است
20:41
پس مرد به مرد بیعت کردند
20:44
وقتی دیدم موضوع را تصمیم گرفته ام
20:47
گفتم دوستت فوت کرده
20:50
ما از خداییم و به سوی او باز خواهیم گشت
20:54
و کتاب را برایشان خواندم
20:57
وقتی ذکر عمر بن عبدالعزیز را تمام کردم
21:01
شام بن عبدالملک او را صدا زد
21:03
ما هرگز با او بیعت نمی کنیم
21:06
سپس گفتم: به خدا قسم گردنت را خواهم زد.
21:09
برخیز و بیعت کن
21:11
پس پایم را کشید
21:13
چون به عمر رسید گفت:
21:16
ما از خداییم و به سوی او باز خواهیم گشت
21:20
او سرنوشت خلافت را برای عمر به یاد می آورد
21:23
بدون او و برادرانش در میان پسران عبدالملک
21:27
عمر گفت
21:29
ما از خداییم و به سوی او باز خواهیم گشت
21:32
او عاقبت خلافت را با وجود عدم تمایل به او باز می گرداند
21:37
این بیعتی بود که در آن خداوند جوانان اسلام را تجدید کرد
21:42
و چراغی برای دین برافروز
21:46
خوشا به حال خلیفه مسلمین سلیمان بن عبدالملک
21:50
او خود را از گناهان خود در برابر خدا پاک کرد
21:53
باکرگی او مرد خوبی است
21:56
به وزیر صداقت، راجا بن هیوا تبریک می گویم
22:00
خدا و رسولش و ائمه مسلمین را نصیحت می کرد
22:05
خداوند ثواب خوش خطی را بدهد
22:08
و او پاداش گرفت
22:10
پوشیدن نظر او افراد خوب، خوش شانس و قدرتمند را راهنمایی می کند
22:21
سه مرد در کیندا هستند
22:24
خداوند بر آنها باران می فرستد
22:27
او آنها را بر دشمنان پیروز می کند
22:29
یکی از آنها رجا بن هیوه است
22:34
مصلمة بن عبدالملک
22:48
رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
22:53
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
22:58
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
23:03
و جهان نفس برای آنها آشکار شده است