از مجموعهٔ صور من حياة التابعين (اكتملت السلسلة)
· درس 5 از 37
صور من حياة التابعين | د. عبدالرحمن رأفت الباشا | الحلقة (5) | إياس بن معاوية المزني رحمه الله
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
0:08
اگر پیغمبر میخواست یا میگفت، از پیامبر پیروی میکرد
0:13
انجمن مواضع
0:15
پیشبرد
0:17
تصاویری از زندگی فالوورها
0:21
نوشته دکتر عبدالرحمن رأفت الباشا
0:26
خدا رحمتش کند
0:30
یاس بن معاویه الموزنی
0:33
خدا رحمتش کند
0:42
امیرالمؤمنین عمر بن عبدالعزیز
0:45
آن شب راحت خوابید
0:48
پلک هم نمی زد
0:50
او در کنارش اطمینان نداشت
0:53
او را در آن شب سرد مشغول نگه داشت
0:56
از شب های دمشق
0:58
دستور انتخاب قاضی برای بصره
1:01
او ترازوی عدالت را در بین مردم برقرار می کند
1:04
آنها را بر اساس آنچه خداوند نازل کرده قضاوت می کند
1:07
از روی ترس یا میل حقیقت را در آغوش نگیرید
1:11
او دو مرد را انتخاب کرد
1:15
کفر سیرهان بودند
1:17
فقه در دین و استحکام در حق
1:20
روشنایی در اندیشه و حفره در دید
1:24
هرگاه در یکی از آنها مزیتی یافت
1:27
آن را روی صاحبش بچرخانید
1:30
آلفا در نهایت با این مزیت مطابقت دارد
1:34
صبح ولي خود را به عراق فرا خواند
1:37
عدی بن ارطه
1:39
در آن زمان در دمشق با او بود
1:42
و به او گفت
1:44
ای عدی، ایاس بن معاویه المذنی را جمع کن
1:48
و القاسم بن ربیعه الحارثی
1:51
او در مورد قضایای بصره با آنها صحبت کرد
1:54
یکی از آنها به عهده گرفت
1:56
گفت: بشنو و اطاعت کن یا امیرالمؤمنین.
2:01
گردآوری شده توسط ادی بن ارطه، تبین ایاس و القاسم
2:06
گفت امیرالمؤمنین که خداوند به او عمر طولانی عنایت فرماید
2:11
او به من دستور داد که یکی از شما را به عنوان قاضی بصره تعیین کنم
2:15
پس چی میبینی؟
2:17
هر کدام از طرف دوستش گفتند
2:20
او بیش از او شایسته این مقام است
2:23
از فضل و علم و فقاهت او یاد کرد
2:26
هر چه خدا می خواهد ذکر کند
2:28
عدی گفت
2:30
شما از این شورا بیرون نمی آیید
2:33
تا زمانی که این موضوع را حل نکنید
2:35
ایاس به او گفت
2:37
شاهزاده
2:39
سالانی و القاسم، فقیه عراقی
2:43
الحسن البصری و محمد بن سیرین
2:46
آنها افرادی هستند که به بهترین نحو می توانند بین ما تمایز قائل شوند
2:50
قاسم به دیدار آنها می رفت و آنها به دیدار او می رفتند
2:53
ایاس هیچ ارتباطی با آنها ندارد
2:57
القاسم می دانست که ایاسا می خواهد او را درگیر کند
3:02
و اگر شاهزاده با آنها مشورت کند
3:04
بدون صاحبش به آن اشاره کرد
3:07
تنها کاری که باید می کرد این بود که رو به شاهزاده کرد و گفت:
3:11
ای شاهزاده از کسی در مورد من و او نپرس
3:15
به خدا سوگند خدایی جز او نیست
3:18
ایاسا از من به دین خدا داناتر است
3:22
و من قوه قضائیه را می شناسم
3:24
اگر در این سوگند دروغ می گویم
3:27
جایز نیست من را به عنوان قاضی تعیین کنید
3:30
و من مقصر دروغگویی هستم
3:32
حتی اگر صادق باشید
3:34
برای شما جایز نیست که از نیکوکار به نیکوکار تبدیل شوید
3:39
ایاس رو به شاهزاده کرد و گفت:
3:42
شاهزاده
3:44
مردی را آوردی و او را به عدالت فرا خواندی
3:48
بنابراین من او را در لبه جهنم متوقف کردم
3:51
با سوگند دروغ خود را از آن نجات داد
3:55
به زودی از او طلب آمرزش می کند
3:58
او خود را از آنچه می ترسد نجات می دهد
4:01
عدی به او گفت
4:03
کی مثل تو میفهمه
4:06
او شایسته قضاوت است
4:09
سپس او را به قاضی بصره منصوب کرد
4:14
این کیست که خلیفه الزاهد انتخاب کرد؟
4:17
عمر بن عبدالعزیز
4:19
قاضی او در بصره
4:21
کسی که تحت تاثیر هوش و ذکاوتش قرار گرفت
4:25
و شهود او ضرب المثل است
4:27
جواد حاتم الطایی نیز ضرب المثل هایی آورده است
4:31
و خواب الاحنف بن قیس
4:33
و شجاعت عمر بن معادی
4:36
تا اینکه ابوتمام در مدح احمد بن معتصم گفت
4:41
شجاعت عمر در حضرت حاتم
4:45
در خواب از ایاس باهوش تر بودم
4:49
بیایید داستان زندگی مرد را از ابتدا شروع کنیم
4:53
مرد زندگینامه هیجان انگیزی دارد که یکی از شاهکارهای زندگینامه است
4:58
عیاس بن معاویه بن قره الموزنی متولد شد
5:03
در سال 46 هـ
5:06
در منطقه الیمامه در نجد
5:09
او با خانواده اش به بصره نقل مکان کرد
5:11
در آنجا بزرگ شد و آموخت
5:14
او در جوانی از دمشق دیدن کرد
5:17
آن را از بازماندگان صحابه بزرگواری که آن را شناختند، گرفت
5:21
درود بر پیروان
5:23
روی پسر بالغ ظاهر شد
5:26
نشانه های پاکی و نشانه های هوش از سنین پایین
5:31
او مردم را وادار کرد اخبار و حکایاتش را به اشتراک بگذارند
5:35
او هنوز یک پسر جوان است
5:39
نقل شده است که او حساب را از کتاب مردی یهودی از اهل ذمه می آموخت.
5:48
پس دوستان یهودی او نزد معلم جمع شدند
5:52
و شروع به صحبت در مورد مسائل دینی کرد
5:55
از جایی که نمی دانند به آنها گوش می دهد
5:59
معلم به دوستانش گفت
6:01
آیا از مسلمانان تعجب نمی کنید؟
6:04
آنها ادعا می کنند که در بهشت غذا می خورند و مدفوع نمی کنند
6:09
ایاس رو به او کرد و گفت
6:13
آیا اجازه می دهید، استاد، در مورد آنچه شما در حال بحث هستید صحبت کنم؟
6:18
معلم گفت بله
6:20
پسر گفت
6:22
خوردن هر چه در این دنیا خورده شود به صورت فضولات خارج می شود
6:26
معلم گفت نه
6:28
پسر گفت
6:30
اونی که بیرون نمیاد کجا میره؟
6:33
معلم گفت: "این به تغذیه بدن می رود."
6:37
پسر گفت
6:39
اعتراض شما چیست؟
6:42
اگر مقداری از آنچه در این دنیا می خوریم به عنوان غذا از بین برود
6:46
این همه به بهشت غذا می رود
6:50
پس معلم دستش را تکان داد و به او گفت
6:53
خدا بکشت پسر
6:57
پسر سال به سال بزرگتر می شود
7:00
اخبار هوش او هر جا می رود با او می آید
7:04
نقل شده است که در سنین کودکی وارد دمشق شد
7:09
او در مورد یکی از حقوق خود با شیخی از دمشق اختلاف نظر داشت
7:14
وقتی از قانع کردن او با استدلال ناامید شد، او را به دادگاه فراخواند
7:19
وقتی در دست قاضی بود
7:22
ایاس عصبانی شد و صدای خود را بر ضد حریف بلند کرد
7:26
قاضی به او گفت
7:28
صداتو کم کن پسر
7:30
حریف شما پیرمردی با سن و سال و قدرت بالاست
7:34
ایاس گفت
7:36
اما حقیقت از او بزرگتر است
7:39
قاضی عصبانی شد و گفت:
7:41
خفه شو
7:42
پسر گفت
7:44
اگر من سکوت کنم چه کسی استدلال من را بیان می کند؟
7:47
قاضی عصبانی تر شد و گفت:
7:50
چیزی که من از زمانی که وارد شورای قضایی شده اید می بینم که می گویید دروغی بیش نیست
7:55
ایاس گفت
7:57
هیچ معبودی جز خدای یکتا و بدون شریک نیست
8:01
آیا این درست است یا نادرست؟
8:04
قاضی آرام گرفت و گفت
8:06
حق است و پروردگار کعبه حق است
8:10
پسر الموزنی در غل و زنجیر علم بود
8:14
آنچه را خدا خواست از او گرفت
8:17
تا اینکه به یک مقدار رسید
8:20
بزرگان را تسلیم خود کرد
8:22
و آن را دنبال می کنند
8:24
و از او یاد می گیرند
8:26
با وجود سن کمش
8:29
در همان سال
8:31
عبدالملک بن مروان از بصره دیدن کرد
8:34
قبل از اینکه خلافت در پی داشته باشد
8:36
او آیاسا را دید که در آن زمان پسر جوانی بود
8:40
هنوز سبیلش را بلند نکرده است
8:43
پشت سرش چهار قاری ریشو دید
8:47
با لباس سبزشان
8:49
او از آنها جلوتر است
8:51
عبدالملک گفت
8:53
لعنت به اونایی که این ریش ها رو دارن
8:56
در میان آنها شیخی است که بر آنها پیشی گرفته است
8:59
پس این پسر را معرفی کردند
9:01
سپس رو به ایاس کرد و گفت
9:04
چند سالته پسر
9:06
ایاس گفت
9:08
سنی، خداوند عمر امیر را طولانی کند
9:12
مانند عصر اسامه بن زید
9:14
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله او را تعیین کرد
9:18
لشکری شامل ابوبکر و عمر
9:21
عبدالملک به او گفت
9:23
برو دختر برو جلو خدا خیرت بده
9:27
و در همان سال
9:30
مردم به دنبال هلال ماه رمضان بیرون رفتند
9:33
و در رأس آنها همنشین بزرگ است
9:36
انس بن مالک انصاری
9:39
در آن زمان او یک پیرمرد نزدیک به صد ساله بود
9:43
بنابراین مردم به آسمان نگاه کردند
9:45
چیزی ندیدند
9:47
اما انس بن مالک
9:49
او را وادار کرد به آسمان خیره شود و بگوید
9:52
هلال ماه را دیدم
9:54
او اینجاست
9:55
با دست شروع کرد به او اشاره کرد
9:58
کسی او را ندید
10:00
سپس ایاس به انس رضی الله عنه نگاه کرد
10:04
بعد موهای بلندی را در ابرویش دید
10:07
خم شد تا رو به چشمش بود
10:11
مودبانه از او اجازه بگیرید
10:13
دستش را به سمت موها دراز کرد
10:15
پس آن را پاک کرد و عوض کرد
10:18
سپس به او گفت
10:20
الان هم هلال ماه را می بینی ای دوست رسول خدا؟
10:24
پس انس نگاه کرد و گفت:
10:27
نه چیزی که میبینم
10:33
خبر اطلاعات ایاس پخش و پخش شد
10:37
مردم از هر طرف به سمت او آمدند
10:40
هر مشکلی را که در علم و دین پیش میآیند، پیش خود میاندازند
10:46
برخی از آنها دانش می خواهند
10:48
برخی دیگر به دنبال ناتوانی هستند و دروغ می گویند
10:53
از این جا نقل شده است که دهقنا به ملاقات او آمد و گفت:
10:58
ای ابوویله از مسکرات چه می گویی؟
11:02
گفت حرام است
11:04
فرمود: دلیل تحریم آن چیست؟
11:07
چیزی نیست جز میوه و آبی که روی آتش می جوشد
11:12
همه اینها جایز است و اشکالی ندارد
11:15
گفت: سخنت را تمام کردی دهقان.
11:18
هنوز حرفی برای گفتن دارم
11:20
او گفت: «بلکه کارم تمام شد.»
11:23
گفت: اگر یک مشت آب بردارم و تو را بزنم
11:28
به دردت میخوره؟
11:29
گفت نه
11:31
گفت: حتی اگر یک مشت خاک بردارم و تو را بزنم.
11:36
به دردت میخوره؟
11:38
گفت نه
11:39
و او گفت
11:40
اگر یک مشت نی بردارم و با آن به تو بزنم به دردت می خورد؟
11:46
گفت: نه. پس گفت: اگر خاک را گرفتم و کاه را بر آن انداختم و آب بر آنها ریختم و آن را به همان اندازه مخلوط کردم.
11:57
سپس بلوک را در آفتاب قرار دادم تا خشک شود، سپس با آن به تو زدم. به دردت خورد؟
12:04
گفت: آری و ممکن است مرا بکشی. گفت: شراب همین است. وقتی اجزای آن جمع شد و شراب حرام شد، حرام شد.
12:15
وقتی ایاسون قاضی شد، موقعیت هایی در او ظاهر شد که نشان از هوش فوق العاده، تدبیر و توانایی استثنایی او در افشای حقایق داشت.
12:28
از این رو دو مرد از او شکایت کردند و یکی از آنها مدعی شد که نزد دوستش پول واریز کرده است
12:37
وقتی از او درخواست کرد، انکار کرد، بنابراین عیاسنی از متهم در مورد ودیعه سؤال کرد، اما او رد کرد و گفت: اگر دوستم دلیلی دارد بیاورد وگرنه فقط بر من قسم دارد.
12:54
هنگامی که ایاس ترسید آن مرد پول را با دست راست خود بخورد، رو به سپرده گذار کرد و به او گفت: پول را کجا سپرده ای؟
13:04
گفت: در فلان جا. گفت: در آن مکان چیست؟ گفت: درخت بزرگی که زیر آن نشستیم و از میوه آن با هم غذا خوردیم.
13:19
وقتی می خواستیم برویم، پول را به او دادم و ایاس به او گفت: برو به جایی که درخت است، شاید وقتی به آن می آیی به تو یادآوری کند که پولت را کجا گذاشته ای.
13:33
من به تو هشدار دادم که با او چه کردی، سپس نزد من بازگرد تا آنچه را دیدی به من بگو. مرد به محل رفت و ایاس به متهم گفت: بنشین تا دوستت بیاید.
13:48
پس نشست، سپس ایاس رو به اصحاب دعوا کرد و در حالی که مرد را از جانب پنهانی زیر نظر داشت، شروع به قضاوت کرد، تا وقتی دید که آرام شده و اطمینان یافت، رو به او کرد و با عجله گفت:
14:05
آیا فکر می کنید دوستتان به جایی رسیده است که پول را نزد شما واریز کرده است؟ مرد بدون اینکه بگوید گفت: نه، او از اینجا دور است. ایاس به او گفت: ای دشمن، به خدا سوگند پول را انکار می کنی و می دانی کجا آن را گرفته ای، به خدا سوگند تو احمقی.
14:28
آن مرد متحیر شد و به خیانت خود اعتراف کرد، پس او را زندانی کرد تا اینکه دوستش آمد و دستور داد وثیقه خود را به او برگرداند. همچنین نقل شده است که دو مرد با او بر سر دو چیز مخملی که بر سر گذاشته و بر دوش میکشند، اختلاف کردند.
14:49
یکی از آنها سبز نو و گران قیمت بود و دیگری قرمز فرسوده. شاکی گفت: برای شستن به داخل حوض رفتم و مخمل سبز را با لباسم روی لبه حوض گذاشتم و حریفم آمد و مخمل قرمزش را کنار من گذاشت و به سمت حوض رفت.
15:12
جلوتر از من بیرون رفت و لباسش را پوشید و مخملم را گرفت و روی سر و شانه و روی آن انداخت. پس به دنبال او بیرون رفتم و به دنبال او رفتم و مخمل خود را طلب کردم و او ادعا کرد که مال اوست.
15:29
ایاس به مرد متهم گفت: چه می گویی؟ گفت: مخمل من است و در دست من است. ایاس به متهم گفت: آیا دلیلی بر آن داری؟ گفت: نه، پس با آن به حاجی گفت: برایم شانه بیاور تا او را بیاورم.
15:50
پس موی سر آن دو نفر را شانه کرد و از سر یکی از آن دو کرک قرمز از پشم مخمل بیرون آمد و از سر دیگری کرک سبز بیرون آمد، پس حکم کرد که مخمل سرخ به آن که کرک قرمز دارد و مخمل سبز به آن که کرک سبز دارد داده شود.
16:12
از اخبار تیزهوشی و هوش او این است که مردی در کوفه مردم را به نیکی نشان می داد و به آنان تقوا و تقوا نشان می داد تا آنجا که بسیار مورد تمجید قرار می گرفت و عده ای او را امانت دار خود می گرفتند و در سفر پول خود را به او می سپردند و هنگامی که احساس می کردند آخرالزمان نزدیک است او را سرپرست فرزندان خود می کردند.
16:37
پس مردی نزد او آمد و پولی نزد او گذاشت. هنگامی که آن مرد به پول خود نیاز داشت، آن را از او خواست، اما او آن را رد کرد. پس نزد ایاس رفت و آن مرد از او شکایت کرد. او به شاکی گفت: به دوستت بگو که میخواهی پیش من بیایی؟ گفت نه
16:57
به او گفت: اگر خرج کرد، فردا نزد من بازگرد. سپس ایاس را نزد آن امین فرستاد و به او گفت: برای یتیمانی که ضامن ندارند، مال زیادی جمع کرده ام و تصمیم گرفتم آن را نزد تو ودیعه کنم و تو را وصی آنها کنم، آیا خانه تو امن و وقتت کافی است؟
17:20
گفت: بله قاضی. گفت: پس فردا نزد من بيا و جايى براى پول آماده كن و باربرانى را با خود بياور تا آن را ببرند. روز بعد مرد شاکی آمد و ایاس به او گفت: برو پیش دوستت و از او پول بخواه.
17:42
اگر انکار کرد، به او بگویید: «من شکایتم را نزد قاضی تقدیم می کنم». مرد نزد او آمد و از او پول خواست، اما او از دادن آن امتناع ورزید و نپذیرفت. به او گفت: اگر شکایتم را نزد قاضی تقدیم کنم. چون از او شنید، پول را به او داد و دلش شاد شد.
18:02
پس آن مرد نزد ایاس بازگشت و گفت: دوستم حق مرا به من داده است و خداوند به تو جزای خیر بدهد. آنگاه آن امین در وقت خود نزد ایاس آمد و دربانان همراه او بودند و او را سرزنش و بدنام کرد و به او گفت: ای دشمن خدا تو چه بدبختی، دین را دام دنیا قرار دادی.
18:26
اما ایاسا، علیرغم هوش زیاد، قوت شخصیت و تیز هوشی که داشت، ممکن است با کسی روبرو شده باشد که او را به چالش بکشد، استدلالی برای استدلال کند و او را از وسایل گفتار کوتاه کند و به او تهمت بزند. از خود روایت کرده که فرمود: «هیچ کس جز یک مرد مرا شکست نداده است».
18:48
زیرا در بصره در شورای قضایی بودم و مردی نزد من آمد و برایم شهادت داد که فلان باغ مال فلانی است و آن را برای من شناسایی کرد. پس خواستم شهادت او را بیازمایم، به او گفتم: «در باغ چند درخت است؟» پس کمی در زد.
19:09
آنگاه سرش را بلند کرد و گفت: آقا قاضی ما تا کی در این مجلس حکم می کند؟ گفتم: «سالهای زیادی.» گفت: سقف این شورا چند چوب است؟ من نمی دانستم و گفتم: "حق با شماست." بعد شهادتش را تایید کردم.
19:29
هنگامی که ایاس بن معاویه به هفتاد و شش سالگی رسید، خود و پدرش را در خواب دید که بر دو اسب سوارند، پس با هم دویدند، ولی او بر پدرش سبقت نگرفت و پدرش بر او سبقت نگرفت و پدرش در هفتاد و شش سالگی از دنیا رفته بود.
19:50
یک شب ایاس به رختخواب رفت و به خانواده اش گفت: می دانید این چه شبی است؟ گفتند: نه. گفت: در این شب پدرم عمر خود را تمام کرد. وقتی بیدار شدند، او را مرده دیدند.
20:09
خداوند ایاساء القادی را بیامرزد که از نظر تیزبینی و شعور و جستجوی حق و رسیدن به آن نادر روزگار و شگفتی زمان بود.
20:24
شجاعت عمر در حضرت حاتم در خواب احنفه در هوش ایاسی ابوتمام.
20:59
رفتند و سوالی در ذهنم ایجاد کردند: آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه ها وجود دارد؟
21:09
زندگی خود را پر از غرور به مال خود کردند و دنیای خودخواهی آنان را زینت داد