از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 5 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | قسمت های (41) تا (50) با پاسخ جمع آوری شده است
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
توقف کنید
0:03
با صحابه و علما و علما آشنا شد
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:20
من از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:25
من در سال هیئت در سال نهم هجری اسلام آوردم
0:30
من اولین کسی بودم که چراغ مسجد النبی را روشن کردم
0:34
من تنها کسی هستم که پیامبر صلی الله علیه و آله از او حدیث نقل کرده است.
0:40
همان موقع بود که خبر جاسوسی را به من دادند
0:45
خبر این است که روزی با سی مرد سوار دریا شدم
0:51
موج ها یک ماه با ما بازی کردند
0:54
سپس به جزیره ای پناه بردیم
0:56
پس به پیامبر صلی الله علیه و آله خبرمان را گفتم
1:01
پس رضی الله عنه سریع برخاست
1:05
بر منبر رفت و مردم را به اقامه نماز فراخواند
1:11
پس مردم جمع شدند و فرمود
1:14
آهای مردم
1:16
من از روی میل و ترس دعوتت نکردم
1:20
اما این به من گفت
1:22
گروهی از مردم فلسطین به دریا رفتند
1:26
سپس باد آنها را به جزیره ای در دریا برد
1:31
اگر آنها یک حیوان هستند، من احساس می کنم
1:34
نمی داند مرد است یا زن
1:37
چون موهایش زیاد است
1:39
گفتند تو کی هستی؟
1:41
و او گفت
1:43
من الجساسه هستم
1:45
و گفتند
1:46
پس به ما بگو
1:48
و او گفت
1:49
من نه به شما خبر می دهم و نه به شما اطلاع می دهم
1:53
اما در این صومعه مرد فقیری است که می خواهد به شما اطلاع دهد و از شما اطلاعات بخواهد
2:00
پس وارد صومعه شدند
2:02
پس او مردی یک چشم بود
2:04
زنجیر شده در آهن
2:06
و او گفت
2:08
تو کی هستی؟
2:10
گفتند
2:11
ما عرب هستیم
2:12
و او گفت
2:14
آیا پیامبر در میان شما فرستاد؟
2:16
گفتند بله
2:18
او گفت
2:19
آیا اعراب از او پیروی کردند؟
2:21
گفتند بله
2:23
او گفت
2:24
این برای آنها بهتر است
2:26
او گفت
2:27
پس فارس چه کرد؟
2:29
روی او ظاهر شد؟
2:31
گفتند نه
2:33
او گفت
2:34
یا او بر او ظاهر خواهد شد
2:37
سپس گفت
2:39
عین زاغر چه کرد؟
2:41
گفتند
2:42
این یک جریان پرکننده است
2:45
او گفت
2:46
نخل های بیسان چه کردند؟
2:48
تغذیه کنم؟
2:50
گفتند
2:51
بله
2:52
آغاز آن
2:55
او گفت
2:56
پرید و پرید
2:58
ما حتی فکر می کردیم که او فرار خواهد کرد
3:01
پس گفتیم تو کی هستی؟
3:03
و او گفت
3:05
من دجال هستم
3:07
و اما من تمام زمین را زیر پا خواهم گذاشت
3:10
غیر از مکه و تبس
3:12
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
3:16
به مسلمانان مژده بده
3:19
این خوب است
3:21
وارد آن نمی شود
3:23
و بعد از اسلام
3:25
به عبادت فراوان شهرت داشت
3:27
و نماز شب
3:28
و تلاوت قرآن
3:30
و یک شب
3:33
در مسجد بلند شدم
3:34
بعد از نماز عصر
3:36
من دعا می کنم
3:38
پس این آیه را پاس کردم
3:40
صورتشان می سوزد
3:43
آتش
3:44
و در آن مانند هون ها هستند
3:47
مدام تکرارش کردم
3:49
تا اینکه اذان صبح را شنیدم
3:52
من کی هستم؟
4:08
پاسخ
4:11
تمیم الدری
4:13
خداوند از او راضی باشد
4:26
آنها پر از زندگی شدند
4:28
به خدای خود افتخار می کنند
4:31
و آنها را زهد کن
4:33
دنیای رویاها
4:43
توقف کنید
4:46
و صحابه را بشناسید
4:48
و علما و بالاترین
4:55
چالش جدی
4:57
من کی هستم؟
5:02
من از اصحاب پیامبر هستم
5:04
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
5:06
در میان شاهزادگان عرب
5:08
بالش ملی
5:10
در دوران جاهليت و اسلام
5:12
به پیامبر تقدیم کرد
5:14
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
5:16
در سال نهم
5:18
در هیئت بنی تمیم
5:20
پس مرا گرامی داشت و گفت
5:22
این سرور اهل الوبر است
5:24
من از خواب خبر داشتم
5:26
ذهن و کیفیت
5:28
و من شاعر بودم
5:30
یک شوالیه شجاع
5:32
حملات زیاد
5:34
در فتوحاتم پیروز
5:36
الکل را حرام کردم
5:38
بر خودم قبل از اسلام
5:40
و من یکی از اونها بودم
5:42
دخترانشان را می کشند
5:44
در جهل
5:47
و دلیل آن
5:49
که مردم به ما حمله کردند
5:51
و زنان ما را بردند
5:53
و پول ما
5:55
او بود که به من حمله کرد
5:57
دخترم را پیش خودش برد
5:59
وقتی آشتی کردیم
6:01
می خواستم دخترم را ببرم
6:03
بهترینش
6:05
چه کسی آن را گرفته است
6:07
بین تو برمی گردی پیش من
6:09
یا همسرش باشد
6:11
بنابراین او همسرش را انتخاب کرد
6:13
پس قسم خوردم
6:15
او دختر به دنیا نمی آورد
6:17
پس از آن
6:19
جز اینکه رفتم پیشش
6:21
به خاطر این اتفاق افتاد
6:23
قبل از اسلام دلم تنگ شده بود
6:25
هشت دختر
6:27
وقتی اسلام آوردم
6:29
این را به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتم
6:33
او به من گفت
6:35
من از هر کدام رها شده ام
6:37
یکی از آنها گردن است
6:39
بنابراین من انجام دادم
6:42
یک روز نشسته بودم
6:44
تو حیاط من
6:46
پنهان شده توسط سپر شمشیر من
6:48
آخرین های ملی
6:50
در حالی که من هستم
6:52
وقتی مردی آوردی
6:54
بیکار
6:56
دیگری کشته شد
6:58
او به من گفت
7:00
این برادرزاده شماست
7:02
پسرت را کشت
7:04
به خدا قرص های من جایز نیست
7:06
و من دست از حرف زدن برنداشتم
7:08
وقتی کاملش کردم
7:10
به سمت برادرزاده ام برگشتم
7:12
پس به او گفتم
7:14
برادرزاده ام
7:16
کاری که کردی بدبخت بود
7:18
من به شکم تو اذیت کردم
7:20
و با تیر خودت شلیک کردی
7:22
و تو پسر عمویت را کشت
7:24
بعد به پسر دیگرم گفتم
7:26
بلند شو پسرم
7:28
پس بند کتف پسر عمویت را شل کرد
7:30
و مواظب برادرت باش
7:32
او را نزد مادرش بردند
7:34
صد شتر که او را بپذیرد
7:36
او عجیب است
7:38
من کی هستم؟
7:57
پاسخ
7:59
خداوند از او راضی باشد
8:30
توقف کنید و آشنا شوید
8:32
دانشمندان و بالاترین
8:38
چالش جدی
8:40
من کی هستم؟
8:42
من از جوانی هستم
8:48
همراهان
8:50
پدرم پسر عمو است
8:52
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
8:54
برای این شناخته شده است
8:56
خلبان طول بال
8:58
من در سرزمین حبشه به دنیا آمدم
9:00
من اولین متولد شدم
9:02
او در آنجا در اسلام متولد شد
9:04
و من آخرین نفری هستم که می گذرم
9:06
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
9:08
از بنی هاشم
9:10
پدرم شهید شد
9:12
روز مرگش
9:14
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد
9:16
روی مادرم
9:18
پدرم برای او عزادار شد
9:20
پس داشتم نگاه میکردم
9:22
به او در حالی که او پاک کرد
9:24
سر من و چشمانش
9:26
اشک ریختند
9:29
بعد از سه روز نزد ما آمد
9:31
شب ها گفت
9:33
برای برادرم گریه نکن
9:35
بعد از امروز
9:37
سپس گفت
9:39
پسر برادرم را به من بده
9:41
پس پدرمان آمد انگار ما هستیم
9:43
تخم ریزی کنید
9:45
و او گفت
9:47
منو آرایشگر صدا کن
9:49
پس دستور داد سر ما را بتراشد
9:51
سپس به من اشاره کرد
9:53
و او گفت
9:55
در مورد این
9:57
او شبیه شخصیت و شخصیت من است
9:59
بعد مادرمان آمد
10:01
بنابراین من به Yatmanna اشاره کردم
10:03
به او گفت خدا رحمتش کند
10:05
می ترسی؟
10:07
آنها فقیر هستند
10:09
و من نگهبان آنها هستم
10:11
در دنیا و آخرت
10:13
سپس پیامبر ما را ضمانت کرد
10:15
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
10:17
بنابراین من در اتاق او بزرگ شدم
10:19
سپس خواستم با او بیعت کنم
10:21
من هفت ساله هستم
10:23
وقتی مرا دید
10:25
لبخند بزن
10:27
دستش را دراز کرد و با من بیعت کرد
10:29
رسول خدا مرا برگرداند
10:32
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
10:34
یک روز پشت سر گذاشت
10:36
پس وارد باغی شد
10:38
جملاتی در آن وجود دارد
10:40
وقتی شتر پیامبر را دید
10:42
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
10:44
حنا و چشمانش پر از آب شد
10:46
پیامبر نزد او آمد
10:48
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
10:50
قوزش را پاک کرد
10:52
و پشت گوشش
10:54
پس ساکت ماند
10:56
گفت: این شتر مال کیست؟
10:58
جوانی از انصار گفت
11:00
او مال من است ای رسول خدا
11:02
و او گفت
11:04
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
11:06
آیا از خدا نمی ترسی؟
11:08
در جانوری که
11:10
خداوند آن را برای شما صاحب شود
11:12
او شکایت کرد
11:14
تا زمانی که او را از گرسنگی بکشی
11:16
و او را خسته می کند
11:19
و با من تماس گرفتند
11:21
دریای خوبی
11:23
در اسلام کسی نبود
11:25
سخاوتمندتر از من
11:27
داشتم میدادم
11:29
بسیار قدردانی می شود
11:31
و من او را کمی می بینم
11:33
یک بار صدقه دادم
11:35
در دو هزار
11:37
یک بار به یک مرد داده شد
11:39
شصت هزار
11:41
و یک بار آن را به مردی دادم
11:43
چهار هزار دینار
11:45
و به من گفته شد
11:47
مردی شکر آورد
11:49
به شهر
11:51
از این موضوع ناراحت بود و آن را نخرید
11:53
یکشنبه
11:55
گفت بخرم
11:57
و به مردم بدهد
11:59
او ابن عمر بود
12:01
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
12:03
او به من سلام می کند و می گوید
12:05
درود بر شما
12:07
ابن ذوالجنین
12:09
من کی هستم؟
12:12
بهترین های قفان و متا
12:16
از رسول اقتدا کرد
12:18
اگر تلاش کند
12:20
یا گفت
12:23
آنها اینجا بودند
12:25
به من زندگی می دهند تا بنوشم
12:27
عبدالله بن جعفر
12:29
ابن ابی طالب
12:31
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
12:53
توقف کنید
13:01
بر صحابه و علما
13:03
و بالاترین
13:09
یک چالش جدی
13:11
من کی هستم؟
13:13
من یک همراه هستم
13:18
از قبیله مزینه
13:20
من به شجاع بودن معروف بودم
13:22
شجاعت و اراده
13:24
و صحیح ترین نظر
13:26
من شاهد درگیری احزاب بودم
13:28
و سپس با پیامبر
13:30
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
13:32
من سمت هایی داشتم
13:34
جاودانه در اسلام
13:36
یک روز گفتم
13:39
برای مردمم قسم می خورم
13:41
آنچه در مورد محمد آموختیم
13:43
جز خوب
13:45
تماس او را نشنیدیم
13:47
جز رحمت و مهربانی
13:49
و منصفانه
13:51
چرا باید در این مورد کند باشیم؟
13:53
و مردم به سوی او می شتابند
13:55
بعد گفتم
13:57
همانطور که برای من
13:59
مصمم بودم یکی شوم
14:01
و بنابراین اگر شود
14:03
هر که از شما بخواهد
14:05
با من بودن
14:07
آماده شو
14:09
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
14:11
با مردمم
14:13
و معنی هدایا
14:15
اعلام اسلام ماست
14:17
همه
14:19
مردم شهر از ما خوشحال بودند
14:21
بیشترین لذت
14:23
همانطور که هیچ خانه عربی تا به حال زندگی نکرده است
14:25
یازده را تسلیم او می کنم
14:27
برادری از یک پدر
14:29
و با آنها چهارصد شوالیه بودند
14:34
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
14:36
در ما
14:38
ایمان خانه دارد
14:40
نفاق خانه دارد
14:42
گفت خانه های ما
14:44
از خانه های ایمان
14:46
گفتار او به ما رسید
14:48
قادر متعال
14:50
علائم از
14:52
او به خدا ایمان دارد
14:54
و روز دیگر
14:56
و آنچه را خرج می کند می گیرد
14:58
نمای نزدیک در
15:00
خدا خیرت بده
15:02
رسول
15:04
به جز این
15:06
این نزدیک است
15:08
به آنها وارد خواهد شد
15:10
آنها خداوند در رحمت من هستند
15:12
در
15:14
خداوند آمرزنده و مهربان است
15:16
در جنگ ها شرکت کرد
15:20
روزهای ارتداد
15:22
دوست خدا از او راضی باشد
15:24
سپس در فتوحات
15:26
ایام زندگی اسلامی
15:28
خداوند از او راضی باشد
15:30
تا اینکه او آن را امضا کرد
15:32
و آن بزرگ
15:34
معروف به فتح الفتوح
15:36
جایی که خلیفه به من دستور داد
15:38
در مورد ارتش مسلمانان
15:40
عازم جنگ با پارسیان
15:42
من از آنها راضی بودم
15:44
جایی که دو گروه با هم ملاقات کردند
15:46
پس به لشکر مسلمانان دستور دادم
15:48
حتی دعوا هم نمی کنند؟
15:50
به آنها اجازه دهید
15:52
و خطاب به آنها گفتم:
15:54
سه بار بزرگنمایی میکنم
15:56
اگر سومی بزرگ شود
15:58
من باردارم
16:00
بر دشمن
16:02
بنابراین آنها با من حمل کردند
16:04
سپس به درگاه خداوند دعا کردم و گفتم:
16:06
خدایا دینت را قوی کن
16:08
و بندگانت را پیروز فرما
16:10
و اول من را بساز
16:12
امروز شهید
16:14
خدایا ازت میپرسم
16:16
تا مرا باز کند
16:18
جلال در او خواهد بود
16:20
اسلام
16:22
و مرا اسیر شهید کرد
16:24
مردم به شدت گریه می کردند
16:26
تحت تاثیر قرار گرفته است
16:28
نبرد در حومه رخ داد
16:30
ناهوند
16:32
من جنگ را شجاعانه رهبری کردم
16:34
حتی نادر
16:36
گواهینامه را بردم
16:38
من به آن امیدوار بودم
16:40
فتح بزرگ حاصل شد
16:42
که از خدا برگشتم
16:44
سپس مردی نزد من آمد
16:47
چی و چی؟
16:49
پس آن را روی صورتش ریخت
16:51
خاک را میشوید
16:53
پس گفتم اون کیه؟
16:55
و او گفت
16:57
سنگر ابن یسار
16:59
گفتم مردم چه کردند
17:01
او گفت
17:03
خداوند به ایشان پیروز گرداند
17:05
پس گفتم
17:07
خدایا شکرت
17:09
در این مورد برای عمر بنویس
17:11
سپس سرریز شد
17:13
روح من
17:15
البشیر با این خبر رفت
17:17
به امیرالمؤمنین رضی الله عنه
17:19
به او می گوید
17:21
خداوند به شما برکت دهد
17:23
و بزرگترین فتح
17:25
شاهزاده شهید شد
17:27
عمر گفت
17:29
ما از خدا و از آن خودمان هستیم
17:31
به سوی او باز خواهیم گشت
17:33
دستش را روی صورتش گذاشت
17:35
او برای من گریه می کند
17:37
حتی صدایش
17:39
در اشک
17:42
من کی هستم؟
17:44
خیر و ثواب
17:49
از رسول اقتدا کرد
17:51
اگر تلاش کند
17:57
پاسخ
18:00
النعمان بن مقرن
18:02
المزنی
18:04
خداوند از او راضی باشد
18:06
یک سوال در وجدان انداختند
18:10
آیا آنها را دوست دارید؟
18:12
آسمان ستاره و تپه ها
18:14
پر کردند
18:16
زندگی
18:18
لاف زدن
18:20
با اعمالشان
18:22
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
18:24
دالا
18:30
توقف کنید
18:33
و شما می دانید
18:35
بر صحابه و علما
18:37
و روابط
18:39
موقعیت ها و مثال ها
18:42
یک چالش جدید از طرف من
18:46
من یکی از اصحاب زن هستم
18:51
خداوند برای من قرآنی نازل کرد تا تلاوت شود
18:55
دلیلش این است که شوهرم عوسه بن السمیث رضی الله عنه
19:00
یک روز با من قهر کرد و گفت:
19:03
تو به اندازه پشت مادرم هستی
19:06
بعد خواست مرا ببیند
19:09
پس به او گفتم
19:11
نه، سوگند به کسی که جان من در دست اوست
19:14
بعد از اینکه گفتم حرفم را با من تمام نکن
19:17
تا زمانی که خداوند ما را با حکمت خود قضاوت کند
19:21
سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
19:25
بنابراین او در دستان من نشست
19:27
پس آنچه را که از شوهرم شنیده بودم به او گفتم
19:31
شروع کردم به شکایت از او به خاطر رفتار بدش
19:34
سپس آنچه را که در مورد ظهار به من گفت، به او گفتم
19:38
ایشان رضی الله عنه فرمودند
19:41
من تو را برای او حرام نمی بینم
19:46
پس گفتم یا رسول الله
19:48
من پیر شده ام
19:50
استئوآرتریت
19:52
و بچه دارد
19:54
اگر آنها را به او بسپارید، گم می شوند
19:57
اگر آنها را نزد خود نگه دارم، گرسنه می شوند
20:00
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع به گفتن کرد
20:05
من تو را برای او حرام نمی بینم
20:08
من با رسول خدا صلی الله علیه و آله بحث می کردم
20:13
به خدا من جای خود را ترک نکرده ام
20:16
تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله بیهوش شد
20:20
چه وحی او را پوشانده بود؟
20:23
سپس از او پنهان شوید
20:25
او به من گفت
20:27
خداوند قرآنی درباره تو و همراهت نازل کرده است
20:31
سپس علی صدر سوره مجادله را قرائت کرد
20:35
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
20:39
بگذار برده اش را آزاد کند
20:42
پس گفتم یا رسول الله
20:44
او چیزی برای آزاد کردن ندارد
20:47
او گفت
20:48
بگذارید دو ماه متوالی روزه بگیرد
20:51
پس گفتم
20:53
به خدا او شیخ بزرگی است
20:56
روزه چیست؟
20:58
او گفت
20:59
بگذار شصت فقیر را سیر کند
21:02
پس گفتم
21:04
به خدا، ای رسول خدا
21:06
اون اینو نداره
21:08
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به من خرما داد
21:13
و او گفت
21:14
برو از طرف او به او صدقه بده
21:17
بعد با پسر عمویت خوب رفتار کن
21:21
بنابراین من انجام دادم
21:24
و یک روز
21:26
خلیفه عمر بن خطاب رضی الله عنه از مسجد خارج شد
21:30
و با او جرود العبدی است
21:33
او یکی از اصیل ترین اعراب است
21:35
عمر من را در پشت جاده دید
21:38
پس سلام کرد
21:40
او پاسخ داد: سلام بر او.
21:42
بعد گفتم
21:44
او عمر است
21:46
دیدم در بازار عکب به تو عمیر می گویند
21:50
با چوب خود پسرها را وحشت زده کنید
21:53
روزها نگذشت که او را عمر نامیدند
21:57
آنگاه روزها نگذشت که امیرالمؤمنین علیه السلام نام گرفتم
22:02
پس در محله از خدا بترسید
22:05
او می دانست که او کسی است که از تهدید می ترسد
22:08
نزدیک به او بسیار دور
22:10
و هر که از مرگ بترسد
22:12
ترس از دست دادن
22:14
الجارود به من گفت
22:17
در مورد امیرالمؤمنین(ع) بسیار گفته اید
22:21
عمر به او گفت
22:23
رها کن
22:24
آیا او را نمی شناسید؟
22:26
این همان چیزی است که خداوند از بالای هفت آسمان شنید
22:31
عمر به خدا سزاوارتر است که به او گوش دهد
22:35
من کی هستم؟
22:51
پاسخ
22:54
خوله بنت ثعلبه رضی الله عنه
23:09
او زندگی خود را پر از غرور در اعمال آنها کرد
23:14
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
23:19
توقف کنید
23:27
توقف کنید
23:28
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
23:32
بهترین نمونه های قرن ها
23:36
چالش جدید
23:39
من کی هستم؟
23:45
من پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله هستم
23:48
و برادرش شیرده
23:50
قبل از قیامت دوست صمیمی او بودم
23:54
او یکی از افرادی است که از نظر ظاهری بیشتر به او شباهت دارد
23:58
اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
24:01
وقتی پیام فرستاد
24:03
مردم خود را به اسلام دعوت کرد
24:06
از او و دشمنی اش متنفر بودم
24:09
او و یارانش را با شعر هجو کردم
24:12
زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله هجرت کرد
24:16
به شهر
24:18
من هیچ یک از جنگ هایی را که قریش با مسلمانان انجام دادند، از دست ندادم
24:25
پیامبر صلی الله علیه و آله بر من غضب کرد
24:29
و خونم را هدر دادم
24:32
در مکه ماندم تا فتح فرا رسید
24:36
می دانستم که چاره ای جز مسلمان شدن ندارم
24:40
دستم را در دست رسول خدا صلی الله علیه و آله می گذارم
24:45
پس پیش از آن که با لشکریان خود به مکه برسد، نزد او رفتم
24:49
با من پسرم و مردی از خانواده مان است
24:53
سپس با رسول خدا صلی الله علیه و آله ملاقات کردیم
24:57
بیت العقاب بین مکه و مدینه
25:01
بنابراین اجازه ورود به آن را خواستیم
25:04
ام سلمه رضی الله عنه با ما صحبت کرد
25:08
ایشان رضی الله عنه فرمودند
25:11
من به آنها نیازی ندارم
25:14
وقتی از این موضوع مطلع شدیم، گفتم
25:17
به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه و آله به من اجازه می دهد
25:23
یا دست این پسرم را می گیرم
25:26
پس بیایید در زمین بگردیم تا از تشنگی یا گرسنگی بمیریم
25:32
وقتی این به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
25:38
به ما رحم کن و به ما اجازه بده
25:41
پس بر او وارد شدیم و اسلام آوردیم
25:44
این یکی از اولین لحظات مسلمان شدن من بود
25:48
سعی می کردم چیزهای خوبی را که از دست داده بودم جبران کنم
25:51
پس من اهل عبادت و سجده و تلاش بودم
25:55
من با رسول خدا صلی الله علیه و آله در فتح مکه رفتم
26:00
و فتوحات او
26:03
در روز حنین با کسانی بودم که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ثابت قدم بودند.
26:09
من با او بودم و یک لحظه او را ترک نکردم
26:13
آنجا که افسار قاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله را با دست چپ گرفت.
26:19
و شمشیر را با دست راستم در گلوی مشرکان فرستادم
26:24
تا اینکه مسلمانان به محل جنگ اطراف پیامبرشان صلی الله علیه و آله بازگشتند
26:31
خداوند برای آنها پیروزی آشکاری نوشت
26:35
وقتی غبار جنگ نشست
26:38
رسول خدا صلی الله علیه و آله رو به من کرد و فرمود
26:43
این برادر من کیست؟
26:46
من به سختی کلمه ای از ایشان رضی الله عنه شنیدم
26:51
تا اینکه قلبم از خوشحالی منفجر شد
26:55
پس به پای او افتادم و آنها را بوسیدم
26:59
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از من تمجید کرد
27:03
او در بهشت بر من شهادت داد
27:06
او مرا سرور جوانان اهل بهشت می دید
27:11
من کی هستم؟
27:28
جواب ابوسفیان بن الحریک رضی الله عنه است
27:40
توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
27:49
یک چالش جدید از طرف من
28:00
یک چالش جدید از طرف من
28:05
یک چالش جدید از طرف من
28:10
من از اصحاب یمن و سرور ارباب حضرموت هستم.
28:20
و پسر پادشاهانش
28:22
من از روی میل به اسلام مسلمان شدم
28:25
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا گرامی داشت
28:30
او آنچه را که پادشاهان می دهند به من داد و مرا به خوبی ستود
28:36
در حالی که ما در حضور مرگ هستیم
28:38
وقتی به ظهور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدیم
28:43
پس من از قوم خود نزد او رفتم
28:47
تا اینکه شهر ارائه شد
28:50
قبل از اینکه با او آشنا شوم با دوستانش آشنا شدم
28:53
به من گفتند
28:55
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را به شما مژده داد
28:59
سه روز قبل از اینکه به ما برسد
29:03
بعد او را خوب یافتم
29:07
سپس او را ملاقات کردم که درود خدا بر او باد
29:10
از من استقبال کرد و وارد صندلی من شد
29:14
و او به من حد وسط داد
29:16
پس مرا وادار کرد روی آن بنشینم
29:19
سپس مردم را صدا کن و نزد او جمع شو
29:22
سپس بر منبر رفت و مرا با خود آورد و او را صدا زدم
29:27
سپس خدا را شکر و حمد کرد
29:30
سپس گفت
29:32
آهای مردم
29:34
این مرد از کشوری دور نزد شما آمده است
29:38
از کشور حضرموت
29:40
نه ترسی به سراغت آمد و نه آرزویی
29:44
او از عشق به خدا و رسولش آمد
29:47
با او مهربان باش
29:49
این یک عهد اخیر با پادشاه است
29:52
بعد به من گفت
29:54
شما بقیه پسران پادشاهان هستید
29:57
خداوند تو و پسرت را بیامرزد
30:00
و در پسر پسرت
30:02
سپس از منبر پایین آمد و من نیز با او پایین آمدم
30:06
پس گفتم یا رسول الله
30:08
خانواده ام مرا در حقم شکست دادند
30:12
و او گفت
30:14
من به شما دو برابر می دهم
30:16
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من دستور داد
30:20
در خانه ای در شهر
30:22
و فرمان معاویه بن ابی سفیان رضی الله عنه
30:26
تا خانه ام را به من نشان دهد
30:29
پس با شتر سوار شدم بیرون
30:31
معاویه پیاده رفت بیرون
30:34
حتی اگر به نوعی باشیم
30:37
معاویه به من گفت
30:39
پشت سرت دنبالم بیا
30:41
پس گفتم
30:42
یکی از باسن پادشاهان نباش
30:45
و او گفت
30:46
پس دمپایی خود را به من بده
30:49
گفتم
30:51
زندگی کردن در سایه شتر
30:54
در تعریف و تمجید از او بخیل نبودم
30:57
یا کفشم را به او بدهم
30:59
اما بدم می آمد که او را حدس دوم بزند
31:02
در آن زمان من تازه وارد اسلام شدم
31:06
سپس هنگامی که معاویه شام را تصرف کرد
31:09
اومدم سمتش
31:11
پس مرا وادار کرد با او روی تخت بنشینم
31:14
موقعیتم را با او به من یادآوری کرد
31:16
پس من از او خجالت کشیدم
31:18
ای کاش آن را در دستانم می گرفتم
31:23
من کی هستم؟
31:26
بهترین پشت و پشت
31:31
اگر رسول تلاش کرد از او پیروی کنید
31:34
یا آبیاری
31:41
پاسخ
31:42
وائل بن حجر الحضرم
31:45
خداوند از او راضی باشد
31:47
رفتند و از من سؤال کردند
31:52
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
31:57
زندگی را پر از غرور کردند
32:01
توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
32:16
یک چالش جدید از طرف من
32:23
من از اصحاب انصار هستم
32:27
یکی از هشت نفری که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ملاقات کرد
32:36
در مکه
32:38
پس اسلام به ما عرضه شد
32:40
پس اسلام آوردیم
32:42
ما در مدینه راه اسلام را هموار کردیم
32:45
بعد سال بعد او را آوردیم
32:48
پس ما در اولین بیعت عقبه با او بیعت کردیم
32:52
و در سالی که مال من است
32:54
ما در بیعت دوم عقبه با او بیعت کردیم
32:58
من یکی از کسانی بودم که می خواستم خودم را با آب پاک کنم
33:02
و در ميان اصحابم قول حق تعالي نازل شد
33:08
مردانی هستند که دوست دارند خود را پاک کنند
33:13
خداوند پاک کننده ها را دوست دارد
33:17
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
33:21
انصار در سقیفه بنی صیدا جمع شدند
33:25
برای انتخاب جانشین
33:27
پس در میان آنها رفتم
33:29
پس با ابوبکر صدیق آشنا شدیم
33:32
و عمر بن الخطاب رضی الله عنهم
33:36
سقیفه بنی سعیده را می خواهند
33:40
پس به آنها اشاره کردیم که مال مردم مرده است
33:44
از آنها پرسیدیم کجا می خواهند بروند؟
33:47
گفت: ما برادران خود را از انصار می خواهیم
33:52
بنابراین ما به آنها گفتیم
33:55
تا زمان خلافت امیرالمومنین(ع) زندگی کردم
33:58
عمر بن الخطاب رضی الله عنه
34:01
وقتی او مرد
34:03
عمر رضی الله عنه بر سر قبر من ایستاد و گفت
34:09
هیچ کس روی زمین نمی تواند بگوید
34:13
او بهتر از صاحبش است
34:16
او قادر به گفتن نخواهد بود
34:18
او بهتر از صاحبش است
34:20
او قادر به گفتن نخواهد بود
34:22
او بهتر از صاحب این قبر است
34:26
مقام رسول خدا صلی الله علیه و آله چگونه بود
34:30
یک بنر مگر اینکه زیر سایه آن باشد
34:34
من کی هستم؟
34:37
توقف و مثال خوب
34:44
وقتی رسول را میجوید یا میگفت، از او پیروی میکرد
34:49
آنها اینجا بودند و ابرهای خنثی را آبیاری می کردند
34:53
جواب عوائم بن سعیده الانصاری رضی الله عنه است
34:59
رفتند و از من سؤال کردند
35:04
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
35:09
آنها زندگی را پر از غرور در اعمال خود کردند
35:14
و دنیای رویاها برایشان زیبا بود
35:20
توقف کنید
35:26
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
35:30
بهترین نمونه های قرن ها
35:34
چالش جدید
35:37
من کی هستم؟
35:39
من یکی از همراهان مهاجر هستم
35:45
از جمله ده بهشت موعود
35:49
من در گذشته در مکه مسلمان شدم
35:51
من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
35:57
من یکی از قهرمانان و رهبران نبردها بودم
36:01
من جوانی بودم که به مادرم احترام می گذاشتم
36:05
خیلی عاشقش شده
36:07
و هست
36:09
وقتی اسلام آوردم
36:10
او به من گفت
36:12
این چه دینی است که شما آفریدید؟
36:15
این دینت را رها کن
36:17
یا تا بمیرم نه می خورم و نه می نوشم
36:21
پس تو به من فحش میدی
36:23
گفته می شود
36:24
مادرش را کشت
36:26
پس بهش گفتم
36:28
نکن ملت
36:30
من هر کاری بکنید دینم را نخواهم خواند
36:34
یک روز و یک شب را بدون خوردن گذراند
36:38
بنابراین سخت کار کردم
36:41
پس گفتم
36:42
قسم می خورم ملت
36:44
اگر صد روح داشتی
36:47
پس نفس با نفس بیرون رفتم
36:49
من برای هیچ چیز این دین را رها نکردم
36:53
اگر می خواهید بخورید یا نخورید
36:56
وقتی او آن را دید
36:58
خوردم و نوشیدم
37:00
و خداوند سخن خداوند متعال را درباره من نازل کرد
37:04
و اگر بکوشد که دیگران را شریک من قرار دهی
37:09
چیزی که شما از آن اطلاعی ندارید
37:12
از آنها اطاعت نکنید
37:15
و همنشینشان در دنیا معلوم است
37:19
و راه کسانی را که به سوی من روی می آورند، دنبال کن
37:22
سپس به مرجع شما
37:25
پس شما را از آنچه بودید آگاه می کنم
37:29
شما انجام می دهید
37:31
و من اولین کسی هستم که میبینم
37:34
برای رضای خدا برو جلو
37:36
اگر می خواستیم نماز بخوانیم کجای مکه بودیم
37:40
به سمت صخره رفتیم
37:42
ما دعاهای خود را از مردم خود پنهان می کردیم
37:47
در حالی که با جمعی از مسلمانان بودم
37:50
در یکی از خیابان های مکه
37:52
هنگامی که گروهی از قریش در برابر ما ظاهر شدند
37:55
از دین ما انتقاد کردند
37:58
پس جنگیدیم
38:00
پس عبدالله بن خطل را زدم
38:02
با استخوان شتر
38:04
سرش تکه تکه شد
38:06
این اولین خونی بود که در اسلام ریخته شد
38:12
من هم اولین نفری بودم که یک تیر پرتاب کردم
38:15
به خاطر خدا
38:17
من یکی از تیراندازان ماهر بودم
38:20
در جنگ احد
38:22
نثر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
38:25
کینانای من
38:27
ارمی گفت
38:29
این پدر و مادر من هستند
38:31
من مشرکان را کشتم
38:33
و آنان را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بازداشتم
38:38
یکی از آنها را دیدم که در میان مسلمانان بدی بزرگ می کرد
38:42
بنابراین با تیری که تیغه ای نداشت از بین رفت
38:45
ضربه ای به پیشانی اش زدم
38:47
به پشت افتاد
38:49
و برهنگی او آشکار شد
38:51
رسول خدا صلی الله علیه و آله خندید
38:55
تا اینکه به نظر می رسید او آنجاست
38:58
من کی هستم؟
39:01
بهترین قرطاف و مانند آن
39:06
وقتی رسول را میجوید یا میگفت، از او پیروی میکرد
39:10
آب می دهند
39:16
پاسخ
39:17
سعد بن ابی وقاص
39:19
خداوند از شما راضی باشد
39:21
رفتند و از من سؤال کردند
39:26
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
39:31
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
39:36
و دنیای رویاها آنها را زیبا کرد
39:41
توقف کنید
39:49
با صحابه و علما و علما آشنا شد
39:53
بهترین های قرن ها در موقعیت ها و نمونه ها
39:57
یک چالش جدی
40:00
من کی هستم؟
40:02
من یکی از اصحاب هستم
40:08
از انصار
40:10
من شیخ قاریان و مراجع تقلید هستم
40:13
و شهر را ترک کرد
40:16
اولین باری که پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه آمد مسلمان شدم
40:21
من در آن زمان 11 ساله بودم
40:26
قوم من مرا از ابن النجار نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند
40:31
و به او گفتند
40:33
این پسر 17 سوره قرآن را حفظ است
40:38
پس به او گوش کن
40:40
او از من شنید و از خواندن من راضی بود
40:43
بعد به من گفت
40:45
کتاب یهودیان را برای من بیاموز
40:48
من به کتابم اعتماد ندارم
40:51
بنابراین زبان یهودی را یاد گرفتم
40:54
در خواندن و نوشتن نیز مهارت داشت
40:57
در 15 روز
41:00
بعد به من گفت
41:02
سریانی یاد بگیرید
41:04
بنابراین من آن را در 17 روز یاد گرفتم
41:08
پیامبر صلی الله علیه و آله از آن متاثر شد
41:12
و بعد از آن پرمدعا تر شدم
41:15
مفسر رسول خدا صلی الله علیه و آله
41:19
و فرایض دینی را یاد گرفتم
41:22
تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله برای من شهادت داد
41:26
من این ملت را به تعهدات می شناسم
41:30
و در جنگ های ارتداد بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
41:35
پس از کشته شدن گروهی از اهل قرآن در جنگ الیمامه
41:40
عمر بن خطاب نزد خلیفه مسلمین ابوبکر رضی الله عنه آمد.
41:47
او را به جمع آوری قرآن توصیه کرد
41:50
قبل از اینکه مرگ بقیه روستاها را فرا گیرد
41:53
این برای ابوبکر رضی الله عنه عالی بود
41:57
پس از پروردگارش پند گرفت و با اصحاب مشورت کرد
42:01
سپس وقتی تصمیم گرفت قرآن را جمع کند
42:05
با من تماس گرفت و گفت تو جوان عاقلی هستی و ما تو را متهم نمی کنیم
42:11
وحی می نوشتی برای رسول خدا صلی الله علیه و آله
42:16
پس از قرآن پیروی کنید و آن را جمع آوری کنید
42:19
پس گفتم: چگونه کاری را انجام می دهی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انجام نداده است؟
42:26
گفت: به خدا قسم خوب است.
42:30
ابوبکر مدام با من چک می کرد
42:33
تا اینکه خداوند سینه ام را باز کرد
42:36
پس قرآن را جمع کردم
42:39
قسم می خورم که اگر از من بخواهند کوهی را از جایش جابجا کنم
42:43
برای من آسانتر از آن چیزی بود که آنها به من دستور دادند
42:47
ابیات او را از وصله ها، شانه ها و سینه مردان دنبال می کردم
42:55
پس ماموریت انجام شد
42:58
پس از گسترش فتوحات اسلامی در زمان خلیفه عثمان بن عفان رضی الله عنه.
43:05
مردم در خوانش متفاوت هستند
43:08
خلیفه دستور داد دوباره قرآن را در یک قرائت جمع کنم
43:14
آخرین قرائتی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم
43:20
در آخرین تقدیم به جبرئیل علیه السلام
43:24
پس من این کار را کردم و این افتخار را داشتم که دوباره آن را جمع آوری کنم، پس من کی هستم؟
43:34
بهترین نمونه های قرن ها
43:39
وقتی رسول را میجوید یا میگفت، از او پیروی میکرد
43:44
ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند
43:55
رفتند و از من سؤال کردند
44:00
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
44:05
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
44:10
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد