از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 3 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | قسمت های (21) تا (30) با پاسخ جمع آوری شده است
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
توقف کنید
0:03
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
0:11
یک چالش جدید از طرف من
0:19
من یکی از اصحاب هستم
0:21
قبل از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به دارالارقم اسلام آوردم
0:27
من یکی از مظلومین مکه بودم
0:30
بنده طفیل بن الحارث بودم
0:33
او مرا شکنجه می کرد تا در حالی که وحشت داشتم، دین خود را ترک کنم
0:38
هنگامی که ابوبکر صدیق رضی الله عنه مرا دید که در عذاب هستم.
0:44
او مرا خرید و آزادم کرد
0:47
پس از آن من سرپرست او شدم و از گوسفندانش نگهداری کردم
0:52
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحابش ابوبکر رضی الله عنه به مدینه هجرت کردند.
1:01
او سه شب در غار ثور پنهان می شود
1:05
به طوری که مشرکان اثر خود را از دست می دهند
1:08
پس من با گوسفندها نزد آنها می رفتم
1:11
بنابراین من برای آنها دوشیدم
1:13
و اگر عبدالله بن ابی بکر آنها را ترک کرد
1:17
رد پای او را با گوسفند دنبال کردم تا جایی که رد پایش را پنهان کردم
1:23
چون به یثرب رفت، من نیز با آنان بیرون رفتم
1:28
من افتخار مهاجرت با آنها را داشتم
1:32
بنابراین در جاده به آنها خدمت کردم
1:35
ابوبکر رضی الله عنه با شترش پشت سرم به دنبال من بود تا به مدینه رسیدیم
1:43
من شاهد جنگ بدر و احد با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
1:50
در سال چهارم هجری
1:53
حادثه بیر مائونا رخ داد
1:56
جایی که پسر کفار خیانت کرد
1:58
همه ما را کشتند جز عمر بن امیه رضی الله عنه
2:04
آن که مرا کشت جبار بن سلمه بود
2:08
با نیزه اش از پشت به من ضربه زد
2:11
نیزه از بدنم گذشت
2:13
پس گفتم: به پروردگار کعبه پیروز شدم.
2:16
جبار گفت: با چه پیروز شد؟
2:20
گفتند او بهشت را برد
2:23
گفت: به خدا سوگند حق است.
2:26
سپس بعد از آن اسلام آورد
2:28
وقتی مردم، فرشتگان مرا به بهشت بردند
2:33
مردم مرا بین زمین و آسمان دیدند
2:36
سپس فرشتگان مرا روی زمین نشاندند
2:40
بنابراین آنها به دنبال بدن من آمدند
2:43
او را پیدا نکردند
2:45
آنها فکر کردند که فرشتگان مرا دفن کرده اند
2:49
من کی هستم؟
3:10
جواب عامر بن فحیره رضی الله عنه است
3:23
توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
3:34
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
3:49
من از صحابه و علما و بزرگواران هستم
3:54
من از صحابه و علما و بزرگواران هستم
3:59
من کی هستم؟
4:03
من از اصحاب سید بنی مدلیج هستم
4:07
یکی از بزرگان قبیله کنانا
4:10
او به خاطر شعر و داستان سرایی اش شهرت داشت
4:15
و برای حاکمیت و افتخارم در میان مردمم
4:18
اعراب به من احترام می گذاشتند
4:20
هنگامی که قریش خواستند به سوی بدر بروند
4:24
می ترسیدند بنی بکر از پشت سرشان به سراغشان بیاید
4:28
در دوران جاهلیت بین قریش و بنی بکر اختلافاتی وجود داشت
4:33
تمایل داشتند بیرون نروند
4:36
اما شیطان در تصویر من برای آنها ظاهر شد
4:40
و به آنها گفت
4:41
من تو را حفظ می کنم که مبادا بنی بکر با چیزی که از آن متنفری پشت سرت به سراغت بیاید
4:48
پس به جبهه های جنگ خود در بدر رفتند
4:52
و چون پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون آمد
4:57
یارانش ابوبکر رضی الله عنه از مکه برای هجرت بود.
5:02
قریش بر هر کدام دیه گذاشتند
5:07
برای کسانی که او را کشتند یا اسیر کردند
5:09
در حالی که در یکی از مجالس قوم بنی مدلیج نشسته بودم
5:15
وقتی مردی از میان آنها نزدیک شد
5:18
تا اینکه مقابل ما ایستاد و گفت
5:21
من یک بینی سیاه در ساحل دیده ام
5:25
من آن را مانند محمد و یارانش می بینم
5:28
بنابراین می دانستم که آنها هستند
5:30
گفتم آنها نبودند
5:33
اما فلانی و فلانی را دیدی
5:37
با چشمانمان بردار
5:39
بعد یک ساعت در شورا ماندم
5:42
سپس بلند شدم و وارد خانه ام شدم
5:45
پس به خدمتکارم دستور دادم با اسبم از پشت خانه بیرون بیاید
5:49
پس تو اونو روی من حبس میکنی
5:51
نیزه ام را با خودم بردم
5:54
بنابراین من آن را از پشت خانه استخراج کردم
5:57
تا اینکه اسبم را گرفتم و سوارش شدم
6:00
بنابراین راه افتادم تا به آنها نزدیک شدم
6:03
پس من سوار اسبم شدم
6:05
بنابراین او از آن افتاد
6:07
پس از جا بلند شدم و دستم را روی کتکم پایین آوردم
6:11
بنابراین من فلش ها را از آن استخراج کردم
6:14
بنابراین من آن را تقسیم کردم که آیا به آنها آسیب می رساند یا نه
6:18
پس اونی که ازش متنفرم رفت
6:20
پس سوار اسبم شدم و از مأموران سرپیچی کردم
6:23
بنابراین به آنها نزدیک شدم
6:25
تا اینکه قرائت رسول خدا صلی الله علیه و آله را شنیدم
6:30
و او نمی چرخد
6:32
ابوبکر بسیار توجه دارد
6:35
سپس دستان اسبم در زمین فرو رفت
6:39
تا اینکه به زانو رسید
6:41
بنابراین او از آن افتاد
6:43
سپس او را سرزنش کردم
6:45
از جایش بلند شد و به سختی دست هایش را بیرون آورد
6:49
من لیستی نداشتم
6:51
سپس آثار دستانش گرد و غباری درخشان در آسمان به جا گذاشت
6:55
مثل دود
6:57
بنابراین من آن را با فلش تقسیم کردم
6:59
پس اونی که ازش متنفرم رفت
7:02
بنابراین آنها را به مکان امن فرا خواندم
7:04
بنابراین آنها متوقف شدند
7:06
پس بر اسبم سوار شدم تا به آنها رسیدم
7:09
وقتی زندانی را که از آنها تجربه کردم، به من تعجب کرد
7:14
که امر رسول خدا صلی الله علیه و آله آشکار شود
7:19
پس به او گفتم
7:20
مردم شما قربانی شده اند
7:24
من به آنها خبر دادم که مردم از آنها چه می خواهند
7:28
من به آنها غذا و لوازم عرضه کردم
7:31
چیزی از من نگرفتند
7:34
از من نپرسیدند
7:36
جز این که گفت
7:38
ما را بترسان
7:40
بنابراین از او خواستم تا برایم نامه امنیتی بنویسد
7:43
پس عامر بن فحیره دستور داد
7:45
بنابراین او روی یک تکه کاغذ برای من نوشت
7:49
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رهسپار شد
7:55
زمانی که خداوند مکه را برای رسولش فتح کرد
7:58
حنین و طائف را تمام کرد
8:01
من با کتاب بیرون رفتم تا آن را بدهم
8:04
تا اینکه به او نزدیک شدم
8:06
او بر شتر خود است
8:08
پس دستم را با کتاب بالا بردم
8:11
سپس عرض کردم یا رسول الله
8:13
این کتاب شما برای من است
8:16
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
8:19
این روز وفاداری و عدالت است
8:22
پس نزد او رفتم و اسلام آوردم
8:25
من کی هستم؟
8:27
او اگر می خواست از رسول خدا صلی الله علیه و آله خلاص شود، پیروی کرد
8:42
پاسخ
8:46
سورقا بن مالک رضی الله عنه
8:49
رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
8:54
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
9:00
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
9:05
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
9:10
توقف کنید
9:21
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
9:25
یک مثال خوب، جوجه مرغ است
9:29
چالش جدی
9:32
من کی هستم؟
9:37
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
9:41
از اکو
9:43
و یک پژواک زنده از یمن از منطقه البیضاء
9:48
می دانستم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
9:51
او برای ما لشکری فرستاده است
9:54
پس با عجله به سمتش رفتم
9:56
پس در اسلام با او بیعت کردم
9:58
و گفتم یا رسول الله
10:01
ارتش را تکرار می کنم و با اسلام ملی مال شما هستم
10:05
و از آنها اطاعت کنید
10:07
او آنها را پس فرستاد، بنابراین من برای آنها نامه نوشتم
10:10
آنان مسلمان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند
10:15
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
10:19
ای برادر سادا
10:21
شما مورد اطاعت مردم خود هستید
10:24
پس گفتم
10:25
بلکه او خداست
10:27
آنها را به اسلام هدایت کرد
10:29
ایشان رضی الله عنه فرمودند
10:33
آیا شما را بر آنها امر نکنم؟
10:36
گفتم: آری یا رسول الله.
10:39
پس نامه ای به من نوشت و در آن به من دستور داد
10:43
پس گفتم
10:44
ای رسول خدا
10:46
مقداری از خیریه آنها را به من بدهید
10:49
گفت بله
10:51
بنابراین او کتاب دیگری برای من نوشت
10:53
این در برخی از سفرهای او بود
10:56
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد
11:01
اهل آن خانه نزد او آمدند
11:04
آنها از کارگر خود شکایت دارند
11:06
و می گویند
11:08
ما چیزی را گرفتیم که در زمان جاهلیت بین ما و قوم او بود
11:14
ایشان رضی الله عنه فرمودند
11:17
در امارت برای مرد مؤمن خیری نیست
11:21
سپس دیگری نزد او آمد و گفت
11:23
ای رسول خدا
11:25
به من بده
11:27
ایشان رضی الله عنه فرمودند
11:30
چه کسی از مردم در مورد پشت سر آواز پرسید؟
11:33
سردرد است
11:36
بیماری شکم
11:38
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
11:44
از اول شب راه افتاد
11:46
پس به او چسبیدم و به او نزدیک شدم
11:49
تا اینکه جز من هیچکس کنارش نماند
11:53
وقت نماز صبح شد
11:56
بلال رضی الله عنه دیر آمد
11:59
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به من دستور داد
12:03
پس اجازه دادم
12:05
وقتی وقت نماز فرا رسید
12:07
بلال می خواست بماند
12:10
رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود
12:14
من بیماری گوش دارم
12:17
و هر که اجازه دهد می ماند
12:20
پس نماز را ادامه دادم
12:22
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله نماز را تمام کرد
12:26
آن دو کتاب را برایش آوردم
12:29
پس گفتم یا رسول الله
12:31
این را از من دریغ کن
12:34
از من دلیلش را پرسید
12:36
پس گفتم وقتی شما را شنیدم از امارت گفتید
12:39
و بیهوده از مردم سوال می کند
12:43
پس او مرا عذرخواهی کرد
12:45
و او گفت
12:46
مردی را به من نشان بده که بتوانم او را بر تو فرمان دهم
12:50
بنابراین او را به مردی از هیئتی که نزد او آمده بود راهنمایی کردم
12:54
پس به آنها فرمان داد
12:58
سپس عرض کردم یا رسول الله
13:00
ما یک چاه داریم
13:02
اگر زمستان است
13:04
آب آن را گسترش دادیم
13:06
و ما در آن ملاقات کردیم
13:08
و اگر تابستان باشد
13:10
بگو آبش
13:12
بنابراین ما روی آبهای اطرافمان پراکنده شدیم
13:15
حالا که اسلام آوردیم
13:18
و همه اطرافیان ما دشمن هستند
13:21
پس از خدا برای ما در چاه ما دعا کنید
13:24
آب آن می تواند برای ما کافی باشد
13:26
ما با هم می آییم و از هم جدا نمی شویم
13:29
پس ندا داد که درود خدا بر او باد
13:32
با هفت سنگریزه
13:34
با دست آنها را لمس کرد و برایشان دعا کرد
13:37
سپس گفت
13:39
با این سنگریزه ها برو
13:42
وقتی به چاه می آیی
13:44
پس آنها را یکی یکی در آن انداختند
13:47
و خدا را یاد کن
13:49
بنابراین ما آنچه را که به ما گفت انجام دادیم
13:52
بعد از آن نتوانستیم این کار را انجام دهیم
13:54
برای نگاه کردن به ته چاه
13:56
از آب فراوانش
13:59
من کی هستم؟
14:03
بهترین مثال القفان است
14:08
اگر رسول تلاش کرد از او پیروی کنید
14:11
اینو آب بده
14:18
پاسخ زیاد بن الحارث السدایی است
14:22
خداوند از او راضی باشد
14:24
رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
14:29
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
14:34
زندگی خود را پر از غرور کردند
14:39
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
14:44
توقف کنید
14:53
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
14:57
بهترین نمونه های قرن ها
15:01
چالش جدی
15:03
من کی هستم؟
15:05
من از صحابه جوان هستم
15:11
از انصار
15:13
من به دست مصعب بن عمیر رضی الله عنه اسلام آوردم
15:17
من شاهد بدر و احد بودم و همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.
15:24
من از معدود کسانی بودم که در روز حنین بر او ثابت قدم ماندم
15:29
روزی از کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله گذشتم
15:35
و جبرئیل علیه السلام با او بود
15:38
پس سلام کردم و رفتم
15:41
سپس جبرئیل رفت
15:43
وقتی برگشتم
15:45
پیامبر صلی الله علیه و آله به من گفت
15:49
دیدی کی با من بود؟
15:52
گفتم بله
15:54
گفت: جبرئیل است.
15:57
درود بر شما باد
16:01
من خانه هایی نزدیک خانه پیامبر صلی الله علیه و آله داشتم
16:07
هر بار بود که پیامبر صلی الله علیه و آله ازدواج می کرد
16:12
یکی از خانه هایش را به او دادم
16:15
تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله به من گفت
16:19
من از آنچه در مورد خانه های خود به ما می پردازید شرم دارم
16:25
در اواخر عمرم بینایی ام را از دست دادم
16:30
پس از نمازخانه تا در خانه ام ریسمانی درست کردم
16:35
مخلوطی از خرما و چیزهای دیگر را با خود گذاشتم
16:40
پس چون به فقیر سلام کرد،
16:43
از آن خرما گرفت
16:45
سپس با نخ دندان راه می روم
16:47
تا به درب خانه برسم
16:50
پس آن را به دست مرد فقیر می دهم
16:53
بنابراین خانواده من می گفتند
16:55
ما تو را بس است و صدقه ات را به فقرا برسان
17:00
پس از آن خودداری می کنم و می گویم:
17:03
من مشتاق هستم که تمام خوبی ها و پاداش ها را درک کنم
17:08
ضمناً با مادرم خیلی مهربان بودم
17:13
پیامبر صلی الله علیه و آله صدای مرا شنید
17:17
من در بهشت قرآن می خوانم
17:20
و او گفت
17:22
عدالت هم همینطور
17:24
عدالت هم همینطور
17:26
من کی هستم؟
17:45
پاسخ
17:48
حارثه بن النعمان رضی الله عنه
17:51
رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
17:56
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
18:01
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
18:06
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
18:12
توقف کن و از صحابه و علما و حق تعالی یاد کن
18:22
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
18:31
من یکی از همراهان جوان هستم
18:36
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نه سال از دنیا رفت
18:42
من از بزرگان و بزرگان قریش بودم
18:46
و علمای ستوده آن
18:49
پدربزرگ من از رهبران قریش بود
18:52
او را داتاج می نامند
18:55
چون هوا تاریک بود
18:57
هیچ کس در آن روز کم نور نخواهد بود
19:00
مثل عمامه اش به احترام او
19:03
پدرم از سران قریش بود
19:07
و یکی از بزرگترین آنها
19:10
او در جنگ بدر با مشرکان جنگید
19:13
پس کافر کشته شد
19:15
او در خانه عثمان بن عفان رضی الله عنه رشد کرد
19:20
پس سخاوت را از او آموختم
19:22
من بدهی را از او گرفتم
19:25
من شخصیت خوبی داشتم
19:28
تخت خوب
19:30
خیلی مهربون
19:32
تا اینکه به عنوان سخاوتمندترین عرب شناخته شدم
19:35
من اغلب جمعه ها دوستانم را دور هم جمع می کردم
19:40
پس به آنها غذا داد و لباس پوشاند
19:43
هدایا و عتیقه جات به خانه هایشان می فرستاد
19:48
و من رشته ها را می بستم
19:50
پس آن را به دست کسانی که در مسجد حاجت میخوانند، میسپارم
19:56
یک روز در برخی از جاده های شهر درخواست آب کردم
20:02
مردی از خانه اش برایم آب آورد و من نوشیدم
20:06
بعد دیدم این مرد خانه اش را برای فروش گذاشته است
20:11
پس از او پرسیدم چرا خانه ات را فروختی؟
20:14
و او گفت
20:16
من چهار هزار دینار بدهی دارم
20:20
پس نزد رقیبش فرستادم و گفتم:
20:23
او مال تو علی است
20:25
به صاحب خانه گفتم
20:28
از خانه خود لذت ببرید
20:32
من با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شبیه ریش مردم بودم.
20:38
من در میان دوازده مرد بودم
20:41
کسانی که قرآن را استخراج می کنند، آموزش می دهند و می نویسند
20:47
آنجا که عثمان بن عفان رضی الله عنه از نوشتن قرآن پشیمان شد.
20:53
زبان عربی قرآن بر زبان من استوار شد
20:58
زیرا من از نظر لحن آنها را به رسول خدا صلی الله علیه و آله تشبیه کردم
21:04
من کی هستم؟
21:06
جواب سعید بن العاص رضی الله عنه است
21:45
توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
22:07
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
22:14
من یکی از شجاع ترین و کشنده ترین اصحاب قبل از اسلام هستم
22:22
او به نبوغ و شجاعت مشهور بود
22:25
او در میان اعراب به سختگیری و بی رحمی شهرت داشت
22:29
ابوسفیان بادیه نشینان را به مدینه فرستاد
22:33
برای ترور پیامبر صلی الله علیه و آله
22:37
پس خداوند پیامبرش و بادیه نشینان را به اسلام درود فرست
22:41
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به راه خود رها کند
22:46
سپس به من و سلمه بن اسلم گفت
22:50
بیرون بروید تا نزد ابوسفیان بن حرب در مکه بیایید
22:55
اگر او را غافلگیر کردید، او را بکشید
22:59
پس من و دوستم بیرون رفتیم تا به مکانی نزدیک مکه رسیدیم
23:05
پس سوارهای خود را بستیم و شبانه وارد مکه شدیم
23:10
مردی را دیدیم که مرا شناخت و به مردم مکه گفت
23:15
گفت: اینها به خیر نیامدند
23:19
مردم در درخواست ما جمع شدند
23:22
بنابراین من و دوستم فرار کردیم تا اینکه به غاری در کوه پناه بردیم
23:28
پس آمدند در کوه به دنبال ما گشتند، اما ما را نیافتند
23:33
فردای آن روز یکی از مشرکان آمد
23:37
او برای اسبش در نزدیکی لور علف می چراند
23:41
پس نزد او رفتم، او را با چاقو زدم و وارد غار شدم
23:45
دو شب در محل خود ماندیم و سپس راه افتادیم
23:50
دوستم گفت: آیا می خواهی خوبب بن عدی را زیارت کنیم؟
23:57
به او گفتم کجاست
24:00
گفت: او را به صلیب کشیدند، در محاصره نگهبانان
24:04
پس گفتم: به من صبر بده و مرا رها کن.
24:08
اگر از چیزی می ترسی، نزد شتر خود برو و بر آن بنشین
24:13
رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و این خبر را به او گفت
24:18
مرا تنها بگذار، زیرا من راه شهر را می دانم
24:24
سپس نزد خبیب رضی الله عنه رفتم
24:27
او مرده بود و روی درختی مصلوب شد
24:30
نگهبانان اطرافش خواب بودند
24:33
پس او را بر پشتم حمل کردم
24:36
وقتی کمی از آنها فاصله گرفتم
24:39
آنها بیدار شدند و به دنبال من رفتند
24:43
پس خبیب را بر زمین انداختم و هیزم را از او جدا کردم
24:47
سپس خاک بر آن ریختم و راه صفرا را در پیش گرفتم
24:52
مشرکان نتوانستند به من برسند و برگشتند
24:57
ادامه دادم تا جایی به نام الغامیم مشرف شدم
25:02
پس با کمان و تیر و خنجر وارد غاری شدم
25:07
در حالی که من در آن هستم
25:09
سپس مردی از بنی بکر آمد
25:12
پس وارد غار شد و گفت: آن مرد کیست؟
25:16
گفتم: مردی از بنی بکر
25:19
گفت: من از بنی بکر هستم.
25:23
سپس خم شد و صدایش را بلند کرد و آواز خواند و گفت
25:28
تا زنده هستی مسلمان نیستی
25:31
من دین مسلمانان را محکوم نمی کنم
25:35
پس با خودم گفتم
25:37
به خدا من امیدوارم که تو را بکشم
25:40
وقتی خوابش برد، نزد او رفتم و او را کشتم
25:44
بعد رفتم بیرون
25:46
وقتی به شهر نزدیک شدم
25:49
چون من دو پا دارم
25:51
قریش آنها را برای جاسوسی از اخبار فرستادند
25:55
پس به آنها گفتم اسیر باشید
25:58
یکی از آنها را رد کرد
26:00
پس او را انداختم و کشتم
26:02
وقتی آن مرد دیگر را دید، اسیر شد
26:06
بنابراین او را قوی کردم
26:09
سپس او را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بردم
26:13
خبرم را به او گفتم
26:15
پیامبر صلی الله علیه و آله خندید
26:19
او به من زنگ زد خوب
26:21
من کی هستم؟
26:24
بهترین های قفان و متا
26:29
هنگامی که رسول تلاش می کند یا آب می دهد، از او پیروی کنید
26:38
جواب عمر بن امیه الضمری رضی الله عنه است
26:45
رفتند و سوالی در وجدانم انداختند
26:51
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
26:56
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
27:01
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
27:06
توقف کنید
27:14
با صحابه و علما و علما آشنا شد
27:23
چالش جدید
27:25
من کی هستم؟
27:27
من از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم
27:34
از مردم یمن
27:36
من در سال هفتم هجری اسلام آوردم
27:39
به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تمسک کرد
27:43
من با او به خانه همسرانش می روم و به او خدمت می کنم
27:47
هجوم می کنم و با او حج می کنم
27:49
و من پشت سرش دعا می کنم
27:51
تا اینکه به گفتار او بیشتر آگاه شدم
27:55
و تو مرد فقیری بودی
27:57
یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
28:01
تا شکمم پر بشه
28:03
یک روز با ما صحبت کرد و گفت:
28:06
چه کسی جامه اش را پهن می کند تا من مقاله ام را کامل کنم؟
28:11
سپس وقتی او را گرفت
28:13
او هرگز چیزی را که از من شنیده بود فراموش نکرد
28:17
پس گفتم
28:18
من هستم ای رسول خدا
28:20
و لباسم را پهن کردم
28:22
سوگند به کسی که او را به حق فرستاد
28:25
هیچ وقت چیزی را که از او شنیدم فراموش نکردم
28:29
و من وقتم را گرفته ام
28:32
با مردم فقیر صوفیه
28:35
از گرسنگی بین قبر و منبر دست و پنجه نرم می کردم
28:39
او حتی مرا دیوانه خطاب می کند
28:43
من نیاز را برآورده کرده ام
28:46
من حتی به زمین وابسته هستم
28:49
حتی اگر از گرسنگی سنگی بر شکمم بگذارم
28:54
یک روز سر راه مردم نشستم
28:57
سپس ابوبکر رضی الله عنه از من گذشت
29:00
پس از او درباره آیه ای از کتاب خدا پرسیدم
29:04
فقط از او می خواهم که مرا برای خوردن غذا دعوت کند
29:08
او به من پاسخ داد و برای نیاز من کوتاه نیامد
29:12
عمر رضی الله عنه از آنجا گذشت
29:15
پس از او پرسیدم
29:16
او جواب من را داد اما جواب نداد
29:20
تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله از من گذشت
29:25
گرسنگی روی صورتم را می دانست
29:28
او به من زنگ زد و من گفتم
29:30
به فرمان تو ای رسول خدا
29:33
پس با او وارد خانه شدم
29:35
شیر را در فنجانی یافت
29:38
به خانواده اش گفت
29:40
اینو از کجا آوردی
29:42
گفتند
29:43
فلانی آن را برای شما فرستاد
29:46
او به من گفت
29:48
نزد اهل صوفیه برو و آنان را دعوت کن
29:52
ناامید شدم
29:54
من امیدوار بودم که با نوشیدن این شیر بیمار شوم
29:58
از آن بترس
30:00
احتمال اینکه این شیر در بین اهل سفاح باشد چیست؟
30:04
اما اطاعت از خدا و اطاعت از رسول او اشکالی نداشت
30:10
بنابراین به سراغ آنها آمدم
30:12
بنابراین آنها پاسخ دادند
30:14
وقتی نشستند
30:16
او رضی الله عنه به من گفت
30:19
فنجان را بردارید و به آنها شیر بدهید
30:22
بنابراین شروع کردم به دادن آن به مرد
30:24
تا زمانی که تشنگی خود را رفع کند می نوشد
30:27
بعد یکی دیگر را به او دادم
30:29
تا زمانی که تشنگی خود را رفع کند می نوشد
30:32
تا اینکه به همه آنها رسیدی
30:35
سپس آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله داد
30:40
با لبخند سرش رو به سمتم بلند کرد و گفت
30:44
من و تو می مانیم
30:46
گفتم: راست می گویی یا رسول الله.
30:49
و او گفت
30:51
بنوشید
30:52
پس من نوشیدم
30:53
و او گفت
30:55
بنوشید
30:56
پس من نوشیدم
30:57
هنوز هم می گوید
30:59
بنوشید
31:00
پس من می نوشم
31:01
تا اینکه گفتم
31:03
سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
31:05
من هیچ بهانه ای برای آن نمی یابم
31:08
پس لیوان را از من گرفت
31:10
و به نام خدا
31:12
و از ضایعات بنوشید
31:14
تمام شب را در خانه بودم و مشغول عبادت بودم
31:19
پس شب را به ثلث تقسیم کرد
31:22
یک سوم مال من
31:24
و سومی برای همسرم
31:26
و سومی برای بنده
31:28
قبل از خواب نماز وتر می خواندم
31:31
من هر ماه سه روز روزه میگیرم
31:35
نماز سحر را می خوانم
31:37
به خواست دوستم رضی الله عنه
31:41
روزی 12 هزار بار تلاوت می کنم
31:45
من کی هستم؟
32:01
پاسخ
32:03
ابوهریره
32:05
عبدالرحمن بن صخر الدوسی
32:08
خداوند از او راضی باشد
32:20
پر از زندگی
32:22
به عملکرد آنها افتخار می کنند
32:25
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
32:29
دلم
32:42
بهترین قرن ها
32:44
موقعیت ها و مثال ها
32:53
من یکی از اصحاب هستم
32:55
پادشاه کانادا
32:56
و اربابش مطیع است
32:58
تو در میان مردم من شخص شریفی بودی
33:02
یک اسب شجاع
33:05
من صاحب نظر و شجاع بودم
33:08
به عنوان پرستیژ توصیف می شود
33:10
نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
33:15
در 80 مسافر از کانادا
33:18
هیچ هیئتی به این بزرگی و شدت نیامده است
33:23
این برای اثبات غرور و شکست ناپذیری ماست
33:27
هیئتی است متناسب با مقام پادشاهان
33:31
پس وارد مسجد او شدیم
33:34
موهایمان را صاف کرده و سرمه زده ایم
33:37
ما بهترین لباس ها را پوشیده از ابریشم می پوشیدیم
33:42
پس چشم مردم را دزدیدیم
33:45
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
33:49
دریافت نکردند؟
33:51
گفتیم: آری یا رسول الله.
33:54
گفت: این ابریشم بر گردنت چیست؟
33:58
بنابراین آن را شکافتیم، برداشتیم و دور انداختیم
34:02
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
34:07
من به همراه افرادی از کانادا از اسلام مرتد شدم
34:12
ما را محاصره کردند و به مکان امنی بردند
34:15
وقتی اسیری را به ابوبکر رضی الله عنه تقدیم کردم
34:20
دوباره او را به اسلام فروخت
34:23
بنابراین او اوراق قرضه مرا آزاد کرد
34:26
از او خواستم خواهرش را به عقد من درآورد
34:29
بنابراین او انجام داد
34:31
پس شمشیر خود را بیرون آوردم و وارد بازار شتر شدم
34:35
پس ارانقه و شتری نبود که عقیم نکرده باشد
34:40
مردم فریاد زدند: کافر شد، مرتد شد
34:45
پس شمشیر خود را زمین گذاشتم و گفتم: به خدا سوگند من کافر نشده ام.
34:50
اما این مرد خواهرش را به عقد من درآورد
34:54
اگر در کشور خودمان بودیم، جشنی غیر از این داشتیم
35:00
ای اهل مدینه قربانی کنید و بخورید
35:04
ای اهل شتر بیایید و قیمت آنها را بگیرید
35:10
یک روز شاهد تشییع جنازه بودم
35:13
شامل جلیر بن عبدالله البجلی رضی الله عنه می شود
35:18
مردم مرا آوردند تا بر آن دعا کنم
35:21
پس برگشتم و جلیرا را تقدیم کردم
35:24
به مردم گفتم اگر روزی برگردم
35:29
این به عقب برگشت
35:34
او در فتوحات اسلامی در دوران خلفای راشدین شرکت داشت
35:40
یک روز چشمم درد گرفت که تو را پرت کنم
35:43
او پس از کشته شدن علی بن ابی طالب رضی الله عنه از دنیا رفت
35:49
شوهر دخترم حسن بن علی رضی الله عنه برایم دعا کرد
35:56
من کی هستم؟
36:14
جواب: الاشعث بن قیسی الکندی رضی الله عنه
36:22
سوالی به وجدانم انداختند
36:26
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
36:31
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
36:36
و دنیای انسانها آنها را زهد کرد
36:41
توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
36:55
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
37:02
من نوه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ریحان او هستم
37:10
من سرور جوانان اهل بهشت هستم
37:14
او یکی از شبیه ترین افراد به پیامبر صلی الله علیه و آله است
37:19
ایشان رضی الله عنه من را بسیار دوست داشتند
37:24
مردم عشق من را توصیه می کنند
37:27
یک بار در حالی که در دستانم بودم گفت
37:31
خدایا من او را دوست دارم پس او را دوست دارم و کسانی را که دوستش دارند دوست دارم
37:37
یک بار از خیریه خرما گرفتم
37:43
بنابراین آن را در دهانم گذاشتم
37:45
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
37:49
آن را دور بریزید
37:53
من نمی دانستم که ما نباید صدقه بخوریم
37:56
پیامبر صلی الله علیه و آله مرا با خود به مسجد می برد
38:02
پس در حال سجده بر پشت او سوار شدم
38:05
یا در حال رکوع نزد او بیایید
38:08
بعد پاهایم را برایم رها می کرد
38:10
تا اینکه از آن طرف بیرون بیایم
38:14
و در یک زمان
38:16
او مرا رضی الله عنه قرار داد
38:19
بعد بزرگ شد و شروع به نماز کرد
38:22
در حال سجده بر پشت او سوار شد
38:25
پس مدتی طولانی سجده کرد
38:27
وقتی نمازش تمام شد
38:29
گفتند یا رسول اللّه سجده زیادی کردی
38:34
گفت: این پسرم به من احساس راحتی کرد.
38:38
از عجله کردن او تا زمانی که خودش را راحت کند متنفر بودم
38:43
یک روز وارد مسجد شدم
38:45
پدربزرگم رضی الله عنه خطبه می خوانند
38:49
وقتی مرا دید
38:51
او پایین آمد و مرا با خود به منبر برد
38:54
گفت: این پسر من استاد است.
38:58
خداوند دو گروه از مسلمانان را به واسطه آن آشتی دهد
39:04
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من تعلیم داد
39:07
کلماتی که در نماز وتر می گویم
39:11
خدایا مرا از کسانی که هدایت کرده ای هدایت کن
39:14
و مرا در میان کسانی که معالجه کرده ام، سلامتی عطا کن
39:17
و سرپرستی هر کس را که من به عهده می گیرم را بر عهده بگیر
39:20
و مرا به خاطر آنچه دادی برکت ده
39:23
مرا از شر آنچه مقدر کرده ای حفظ کن
39:26
شما قضاوت می شوید و قضاوت نمی شوید
39:30
و او نزد ولیّ من خوار نیست
39:33
و کسى که به تو عادت کرده، عزت ندارد
39:35
تبارک و تعالی پروردگار ما
39:39
من پانزده بار به حج رفتم
39:43
و من بیشتر آن را انجام می دادم
39:47
و رفتگان در دستان من هستند
39:51
من کی هستم؟
39:54
خوب و خوب
40:00
هنگامی که رسول وقت می خواهد از او پیروی کنید
40:04
به من آب دادند تا بنوشم
40:08
پاسخ
40:10
الحسن بن علی بن ابی طالب
40:13
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
40:15
رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
40:20
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
40:25
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
40:30
و دنیای رویاها آنها را زیبا کرد
40:35
توقف کنید
40:42
با صحابه و علما و علما آشنا شد
40:47
بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
40:51
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
40:55
من یکی از اصحاب هستم
41:00
از اربابان انصار
41:02
پدر من رئیس منافقین است
41:05
او مرا پدر عشق خطاب کرد
41:08
پس پیامبر صلی الله علیه و آله نام مرا تغییر داد
41:12
من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
41:18
و در احد چین من افتاد
41:21
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من دستور داد که یک تاول طلا بردارم.
41:28
و در جنگ المریسی
41:32
داریم به شهر برمی گردیم
41:34
پدرم گفت
41:36
به خدا اگر به شهر برگردیم
41:39
عزتمندتر ما را از پستی بیرون بیاورد
41:43
منظورش از عزیزترین، خودش بود
41:46
و خواری پیامبر ما و حبیب محمد صلی الله علیه و آله و سلم
41:52
وقتی این به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
41:57
عمر رضی الله عنه گفت
42:00
گردن این منافق را بزنم یا رسول الله
42:05
ایشان رضی الله عنه فرمودند
42:08
نه، تا گفته نشود که محمد یاران خود را می کشد
42:13
وقتی شنیدم پدرم چه گفت
42:16
نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم و عرض کردم:
42:21
ای رسول خدا
42:23
شنیدم می خواهی پدرم را بکشی
42:26
اگر باید آن را انجام دهید
42:29
پس دستور داد که این کار را بکنم
42:31
سرش را برایت می آورم
42:35
ایشان رضی الله عنه فرمودند
42:38
نه، ما با او مهربان هستیم
42:41
وقتی به شهر رسیدیم
42:43
جلوی در ایستادم و شمشیر را به سمت پدرم گرفتم
42:49
او از ورود او به شهر جلوگیری کرد
42:52
تا اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم به او اجازه می دهد
42:56
و من به او گفتم
42:57
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عزیز است
43:02
و تو ای پدر
43:04
تو نوکری
43:06
او وارد شهر نشد تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله به او اجازه داد
43:12
در سال نهم هجری
43:16
پدرم فوت کرد
43:18
پس پیامبر صلی الله علیه و آله پیراهن او را پوشاند
43:22
و بر او دعا کرد
43:24
و به احترام من از او طلب آمرزش کن
43:27
سپس خداوند سخن خود را نازل کرد
43:30
هرگز برای هیچ یک از آنها که مرده دعا نکنید و بر سر قبر او بایستید
43:38
من کی هستم؟
43:56
پاسخ
43:57
عبدالله بن عبدالله بن ابی بن سلول
44:01
خداوند از او راضی باشد
44:03
رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
44:08
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
44:13
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
44:18
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد